X
تبلیغات
پیکوفایل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

کشتن فرامرز ورازاد را

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 11:25 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 3 نظر چاپ

نوحه گران سیاوش، پیکره های سفالی، سده 6 تا 8، ناحیه سغد


کشتن فرامرز ورازاد را[1]

 

 

 

 

 

سپه را فرامرز بُد پیشرو؛

که فرزندِ او بود و سالارِ نو.

 

همی رفت، تا مرزِ توران رسید؛

چو از دیده گه دیده‌بانش بدید،

 

-وِرازاد شاهِ سپیجاب بود؛

میانِ گوان، دُرِّ خوشاب بود-

 

چو آمد به گوش اندرش کرّنای،

دَمِ بوق و آوازِ هندی درای،

2605

بزد کوس و لشکر برون آورید؛

ز هامون، به دریایِ خون آورید.

 

سپه بود شمشیرزن سی‌هزار،

همه رزمجوی و همه نامدار.

 

وِرازاد از قلبِ لشکر برفت؛

بیامد به نزدِ فرامرز، تفت.

 

بپرسید و گفتش: "چه مردی؟ بگوی؛

چرا کرده‌ای سویِ این مرز روی؟

 

همانا به فرمانِ شاه آمدی،

گر از پهلوانِ سپاه آمدی؟

2610

چه داری از افراسیاب آگهی؟

ز اورنگ و از تاج و تختِ مهی؟

 

سَزد گر بگویی مرا نامِ خویش؛

ببینی، بدین کار، فرجامِ خویش؛

 

نباید که بی نام، بر دستِ من،

روانت برآید ز تاریک̊‌تَن!"

 

فرامرز گفت: "ای گَوِ شور̊بخت!

منم بارِ آن پهلوانی درخت،

 

که بر دستِ او شیر پیچان شود؛

چو خشم آوَرَد، پیل بیجان شود.

2615

مرا با تو بَد̊ گوهرِ دیو̊زاد،

چرا کرد باید همی نام یاد؟

 

گَوِ پیلتن با سپاه از پس است،

که اندر جهان کینه‌ِخواه او بس است.

 

به کینِ سیاوش، کمر بر میان

ببست و بیامد، چو شیرِ ژیان.

 

برآرَد از این مرزِ بی‌ارز دود؛

هوا گَردِ او را نیارد پَسود."

 

وِرازاد بشنید گفتارِ اوی؛

همی خام دانست پیکارِ اوی.

2620

به لشکر، بفرمود: "کاندر دهید؛

کمانها، سراسر، به زه برنِهید."

 

رده بر کشید، از دو رویه، سپاه؛

به سر بر نِهادند از آهن کلاه.

 

ز هر سو برآمد، سراسر، خروش؛

همی کر شد، از نالۀ کوس، گوش.

 

چو آوایِ کوس آمد و کرّنای،

فرامرز را دل برآمد ز جای.

 

به یک برگرفتن، ز گُردان هَزار

بیفگن̊د و برگشت از کار̊زار؛

2625

دگر برگرفتن، هزار و دویست؛

وِرازاد گفتا، به لشکر: "مایست!

 

که این روزِ پاد̊اَف̊رهِ ایزدی است؛

مکافاتِ بد را، ز یزدان، بدی است."

 

چنان لشکرِ گُش̊ن و چندان سوار

سراسیمه شد، از یکی نامدار.

 

همی شد فرامرز، نیزه به دست؛

وِرازاد را پای̊ یزدان ببست.

 

درفشِ سپهدارِ ترکان بدید؛

خروش، از میانِ سپه، برکشید.

2630

برانگیخت از جای شبرنگ را؛

بیفشار̊د، بر نیزه بر، چنگ را.

 

یکی نیزه زد بر کمربندِ اوی،

که بگسست، زیرِ زره، بندِ اوی.

 

چنان برگرفتش ز زینِ پلنگ،

که گویی یکی پشّه دارد به چنگ.

 

بیفگن̊د بر خاک و آمد فرود؛

سیاووش را داد چندی درود.

 

سرِ نامور دور کرد از تنش؛

به کینه، بیالود پیراهنش.

2635

چنین گفت: "کاینَت سرِ کین، نخست!

پراگنده شد تخم و پرخاش رُست.

 

همه بوم و بر آتش اندرفگن̊د؛

همی دود برشد به چرخِ بلند.

 

یکی نامه بِن̊بِشت نزدِ پدر،

ز کارِ وِرازادِ پرخاشخر،

 

که: "اندرگشادم درِ کین و جنگ؛

ورا بر گرفتم ز زینِ پلنگ.

 

به کینِ سیاوش، بُریدم سرش؛

برانگیختم آتش از کشورش؛"

2640

وز آن سو، نوندی بیامد ز راه،

به نزدیکِ سالارِ توران̊ سپاه،

 

که: "آمد، به کین، رستمِ پیلتن؛

به ایران، بزرگان شدند انجمن.

 

وِرازاد را سر بریدند، خوار؛

برانگیخت از مرزِ توران دمار.

 

سپه را، سراسر، به هم برزدند؛

به بوم و به بر، آتش اندر زدند."

 

چو بشنید افراسیاب این سخن،

غمی شد از آن گفته‌هایِ کهن،

2645

که بشنیده بود از لبِ بخردان،

از اخترشناسان و از موبدان.

 

ز کشور، سراسر، مِهان را بخواند؛

دِرَم داد و روزی̊‌دِهان را بخواند.

 

نماند ایچ، بر دشت، از اسپان یله؛

بیاوَر̊د چوپان به میدان گله.

 

درِ گنجِ گوپال و برگستوان،

همان تیغ و تیر و کمانِ گوان،

 

همان گنج دینار و زرّ و گهر،

همان افسر و طوق و زرّین کمر،

2650

ز گنجور، دستور بستد کلید؛

همه کاخ و میدان دِرَم گسترید.

 

چو لشکر سراسر شد آراسته،

بر ایشان پراگنده شد خواسته،

 

بزد کوسِ رویین و هندی درای؛

سواران سویِ رزم کردند رای.

 

سپهبَد چو از گَن̊گ بیرون کشید،

سپه را ز تنگی به هامون کشید.

 

ز گُنداوران، سُرخه را پیش خواند؛

ز رستم، فراوان سخنها براند.

2655

بدو گفت: "شمشیرزن ده هزار،

ببَر نامدار، از درِ کار̊زار.

 

نگه‌دار جان از بدِ پورِ زال؛

به جنگت، نباشد جز او کس هَمال.

 

تو فرزندی و نیکخواهِ منی؛

ستونِ سپاه و پناهِ منی.

 

چو بیدار̊ دل باشی و راهجوی،

که یارَد نهادن به رویِ تو روی؟

 

کنون، پیشرو باش و بیدار باش؛

سپه را ز دشمن نگهدار باش."

2660

ز پیشِ پدر، سُرخه بیرون کشید؛

درفش و سپه سویِ هامون کشید.

 

طلایه چو گَردِ سپه دید، تفت،

بپیچید و سویِ فرامرز رفت.

 

از ایران̊‌سپه، برشد آوایِ کوس؛

ز گَردِ سپه، شد هوا آبنوس.

 

ز جوشِ سواران و گََردِ سپاه،

چو شب گشت گیتی؛ نِهان گشت ماه.

 

درخشیدنِ تیغِ الماسگون،

سنانهایِ آهار داده به خون،

2665

تو گفتی که برشد ز گیتی بُخار؛

برافروخت، ز او، آتشِ کار̊زار

 

ز کشته، فگنده به هر سو سران؛

زمین کوه گشت، از کران تا کران.

 

چو سُرخه بر آن‌گونه پیکار دید،

درفشِ فرامرزِ ِ سالار دید،

 

عنان را به بورِ سرافراز داد؛

به نیزه درآمد؛ کمان باز داد.

 

فرامرز بگذاشت قلبِ سپاه؛

سوی سُرخه با نیزه شد، کینه‌خواه.

2670

یکی نیزه زد همچو آذر̊گُشسب؛

ز کوهه، ببُردش سویِ یالِ اسپ.

 

ز توران، سران سویِ او آمدند؛

پر از کین و پرخاشجوی آمدند.

 

ز نیرویِ مردان و از رزمِ سخت،

فرامرز را نیزه شد لَخت̊‌لَخت.

 

بدانست سرخه که پایابِ اوی،

ندارد، غمی گشت و برگاشت روی.

 

پس اندر، فرامرز چون پیلِ مست

همی تاخت، با تیغِ هندی به دست.

2675

سوارانِ ایران، به کَردارِ دیو،

دمان از پسش بر کشیده غریو.

 

فرامرز، چون سُرخه را یافت، چنگ

بیازید، بر سانِ یازان پلنگ.

 

گرفتش کمربند و از پشتِ زین،

برآور̊د و زد ناگهان بر زمین.

 

پیاده به پیش اندر افگند، خوار؛

به لشکرگه آوردش، از کار̊زار.

 

درفشِ تهمتن همانگه ز راه،

پدید آمد و گَردِ پیل و سپاه.

2680

فرامرز پیشِ پدر شد چو گَرد،

به پیروزیِ روزگارِ نبرد.

 

به پیش اندرون، سرخه را بسته دست؛

بریده وِرازاد را یال، پست.

 

همه غار و هامون پر از کشته دید؛

سرِ دشمن، از جنگ، برگشته دید.

 

سپاه آفرین خوان̊د بر پهلوان،

بر آن نامبردار̊ پورِ جوان.

 

تهمتن بر او آفرین خوان̊د نیز؛

به درویش، بخشید بسیار چیز.

2685

یکی داستان زد بر این پیلتن،

که: "هرکس که سر برکشد ز انجمن،

 

هنر باید و گوهرِ نامدار؛

خِرَد یار و فرهنگش آموزگار.

 

چو این چار گوهر به جای آوَرَد،

دلاور شود؛ پَرّ و پای آوَرَد.

 

از آتش نبینی جز افروختن،

جهانی که پیش آیدش، سوختن.

 

فرامرز، نَش̊گِفت اگر سرکش است؛

که پولاد را دل پر از آتش است.

2690

چو آوَر̊د با سنگِ خارا کند،

ز دل، رازِ خویش آشکارا کند."

 

به سُرخه نگه کرد پس پیلتن؛

یکی سروِ آزاده بُد، بر چمن.

 

برش چون برِ شیر و رخ چون بهار؛

ز مشکِ سیه، کرده بر گل نگار.

 

بفرمود پس تا بَرندش به دشت،

اَبا خنجر و روزبانان و تشت.

 

ببندند دستش، به خمِّ کمند؛

بخوابند بر خاک، چون گوسپند.

2695

به سانِ سیاوش سرش را ز تن،

ببرّند و کرگس بپوشد کفن.

 

چو بشنید توس سِپهبَد، برفت؛

به خون ریختن روی بن̊هاد، تفت.

 

بدو سُرخه گفت: "ای سرافراز̊ شاه!

چه ریزی همی خون من، بیگناه؟

 

سیاوش مرا بود همسال و دوست؛

روانم پر از درد و اندوهِ اوست.

 

مرا دیده پر آب بُد، روز و شب؛

همیشه به نَفرین گشاده دو لب،

2700

بر آن کس که آن تشت و خنجر گرفت؛

بر آن کس که آن شاه را سر گرفت."

 

دلِ توس بخشایش آور̊د سخت،

بر آن نامبردارِ گُم بوده بخت.

 

برِ رستم آمد؛ بگفت آن سخُن،

که افگند پورِ سپهدار بُن.

 

چنین گفت رستم که: "گر شهریار

چنان داغ̊‌دل شاید و سوگوار،

 

همیشه دل و جانِ افراسیاب

پر از درد باد و دو دیده پرآب!"

2705

همان تشت و خنجر زُواره ببُر̊د؛

جوان را بدان روزبانان سپُر̊د.

 

سرش را، به خنجر، ببرّید زار؛

زمانی خروشید و برگشت کار.

 

بریده سر و تن̊ش بر دار کرد؛

دو پایش زَبَر، سر نگونسار کرد.

 

بر آن کشته، از کین، برافشان̊د خاک؛

تنش را، به خنجر، بکردند چاک.

 

-جهانا! چه خواهی ز پروردگان؟

چه پروردگان؟! داغ̊‌دل بَردگان- 

 

 

 



[1] . کزازی، نامۀ باستان، ویرایش و گزارش شاهنامه فردوسی. جلد سوم: داستان سیاوش. تهران، 1386


چکیده داستان:

در داستان پیش خواندیم که رستم به یزدان سوگند می خورد تا کین خون سیاوش را نگرفته از پای ننشیند و دو هزار نفر از پهلوانان و لشکریان  به دنبال او به راه می افتند . پیشرو سپاه فرامرز، پسر رستم بود  . وقتی به مرز می رسند دیده بان تورانیان سپاه ایران را می بیند و ورازاد که شاه سپیجاب بود با لشکر سی هزار نفری که همه جنگجو بودند به مقابله سپاه ایران می روند . ورازاد در قلب سپاه به سوی فرامرز و سپاهش می رود وقتی به لشکر ایران می رسد  از فرامرز نامش را پرسیده  و جویای آن می شود که  به دستور چه کسی به آنجا آمده است. 

ورازاد پاسخ فرامرز را بی پایه و سست می انگارد و به سپاه فرمان حمله  می دهد. فرامرز به تنهایی  به سوی  سپاه توران حمله ور شده و در یورش اول هزار   و در حمله دوم هزار و دویست تن از لشکر تورانیان را از پای در می آورد . اینجاست که ورازاد به لشکر می گوید ما مکافات کار بد را می دهیم که اشاره به ریختن خون سیاوش دارد.

لشکر ورازاد از فرامرز به تنهایی  هراسان شد.فرامرز نیزه را به سوی ورازاد نشانه گرفته و به قلب سپاه توران می زند و با فرو بردن نیزه بر کمر گاه او را را به هوا برده و به زمین می زند و سرش را از تن جدا می کند و پیراهنش را با خون کین رنگین می کند. پس از آن همه جا را به آتش می کشد.

در طی نامه ای موضوع را برای رستم می نویسد.

از آن طرف هم خبر به افراسیاب می رسد که چه بر سر ورازاد آمده است افراسیاب بلافاصله یاد پیشگوییهای موبدان می افتد و لشکری بزرگ می آراید و پسرش سرخه را برای سرلشکری انتخاب  می کند. سرخه و سپاه گرانش بی درنگ حرکت می کنند. در این نبرد سرخه به دست فرامرز اسیر می شود. همان زمان رستم از راه می رسد و دستور می دهد تشت بیاورند و خون سرخه را مانند سیاوش بریزند.

زُواره تشت و خنجر می آورد و به روزبانان می سپرد و آنها سر سرخه را از تن جدا کرده و تنش را به دار می آویزند.

بیت آخر خشم فردوسی از کشته شدن چنین جوانی را نشان میدهد و جهان را سنگدل می خواند. 





برچسب‌ها: داستان سیاوش

کشتن رستم سوداوه را[1]

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 11:22 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 4 نظر چاپ


داستان را با صدای دکتر کزازی گوش کنید

کشتن رستم سوداوه را[1]

 

 

 

2570 

تهمتن برفت از برِ تختِ اوی؛

سویِ خانِ سوداوه بن̊هاد روی.

 

ز پرده، به گیسوش، بیرون کشید؛

ز تختِ بزرگیش، در خون کشید.

 

به خنجر، به دو نیم کردش به راه؛

نجنبید بر تخت کاوس̊‌شاه.

 

بیامد به درگاه، با سوگ و درد،

پر از خون دو دیده، دو رخساره زرد.

 

همه شهرِ ایران به ماتم شدند؛

پر از درد، نزدیکِ رستم شدند.

2575

به یک هفته، با سوگ و با آبِ چشم،

به درگاه بنشست، با درد و خشم.

 

به هشتم، بزد نایِ رویین و کوس؛

بیامد به درگاه گودرز و توس؛

 

چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو؛

چو بهرام و خُرّاد و شاپورِ نیو؛

 

فریبرزِ کاوس و رُهّامِ شیر؛

گُرازه که بود اَژدهایِ دلیر،

 

بدیشان چنین گفت رستم که: "من

بر این کین، نهادم دل و جان و تن؛

 

که اندر جهان، چون سیاوش، سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار. 2580

 

چنین کینه، یکسر، مدارید خُرد؛

که این کینه را خُرد نتوان شمرد.

 

ز دلها، همه، ترس بیرون کنید؛

زمین را، ز خون، رودِ جیحون کنید.

 

به یزدان که تا در جهان زنده‌ام،

به دردِ سیاوش، دل آگنده‌ام.

 

بر آن تشتِ زرّین کجا خونِ اوی،

فرو ریخت ناکار̊ دیده گُروی،

2585

بمالید خواهم همی روی و چشم؛

مگر بر دلم کم شود درد و خشم!

 

وگر همچنانم بَرَد بسته چنگ،

نهاده به گردن یکی پالهنگ؛

 

به خاک افگنَد، خوار، چون گوسپند؛

دو دستم ببندد به خمَّ کمند،

 

وگرنه من و گرز و شمشیرِ تیز!

برانگیزم اندر جهان رستخیز،

 

ببندد دو چشمم مگر گَردِ رزم؛

حرام است، بر جانِ من، جامِ بزم."

2590

کَنارنگ با پهلوان هر که بود،

چو ز آن‌گونه آوازِ رستم شنود، 2590

 

همه برگرفتند، یکسر، خروش؛

تو گفتی که میدان برآمد به جوش.

 

از ایران، یکی بانگ برشد به ابر؛

تو گفتی زمین شد کنامِ هِزَبر.

 

بزد مهره، بر پشتِ پیلان، به جام؛

سپه تیغِ کین برکشید از نیام.

 

برآمد خروشیدنِ گاو̊دُم؛

دَمِ نایِ سَر̊غین و رویینه خُم.

2595

جهان شد پر از کینِ افراسیاب؛

به دریا، تو گفتی به جوش آمد آب.

 

نبُد جای̊ پوینده را، بر زمین؛

ز نیزه، هوا مان̊د اندر کمین.

 

ستاره به جنگ اندر آمد نَخُست؛

زمین و زمان دست، بد را، بشُست.

 

ببستند گُردانِ ایران میان؛

به پیش اندرون، اخترِ کاویان.

 

گزین کرد پس رستمِ زابلی

ز گُردانِ شمشیرزن، کابلی.

2600

از ایران و از بیشۀ نارون،

شدند از یلان دو هزار انجمن.

 

 

 

[1] . کزازی، نامۀ باستان، ویرایش و گزارش شاهنامۀ فردوسی. جلد سوم: داستان سیاوش. تهران، 1386

 

.

2570,2571 دکتر خالقی در این باره می نویسد:

« نه در خور مقام پهلوان است و نه در خور مقام پادشاه و نه در شان یک حماسه. ولی همخوای آن با غررالسیر ثعالبی روشن می کند که این مطلب در ماخذ مشترک شاهنامه و غررالسیر/ف یعنی در شاهنامه ابومنصوری بود و فردوسی آنرا نزده است.»ص 717 جلد نهم

.


برچسب‌ها: داستان سیاوش

رفتن کیخسرو به ایرانْْ زمین

یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393 08:58 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 0 نظر چاپ

  .

.داستان را با صدای دکتر کزازی از اینجا بشنوید

.

رفتن کیخسرو به ایرانْ زمین


چو آمد به نزدیکِ سر، تیغِ شست، مده می؛ که از سال شد مردْ مست.

به جایِ عنانم عصا داد سال؛پراگنده شد مال و برگشت حال
2520همان دیده بان بر سرِ کوهسارنبیند همی لشکرِ شهریار.

کشیدن ز دشمن نداند عِنان؛مگر پیشِ مژگانش آید سِنان.

گرایندۀ تیزْپایِ نوند،
سراینده ز آواز برگشت سیر:
همان شستِ بدخواه کردش به بند.
هَمَش لحن بلبل هم آوازِ شیر.

چو برداشتم جامِ پنجاه و هشت،نگیرم مگر یادِ تابوت و دشت!
2525دریغ آن گُل و مشک و خوشّابْ سی!همان تیغِ برّندۀ پارسی!

نگردد همی گِردِ نسرین تذرو؛گلِ نارون خواهد و شاخِ سرو.

همی خواهم از روشنِ کردگار،که چندان زمان یابم از روزگار،

کز این نامور نامۀ باستان،به گیتی، بمانم یکی داستان،

که هر کس که اندر سخن داد داد،ز من جز به نیکی نگیرند یاد.

بدان گیتیَم نیز، خواهشگر است؛که با تیغِ تیز است و با مِنبَر است.
2530به گفتارِ دهقان کنون باز گرد؛نگر تا چه گوید سراینده مرد:

چو آگاهی آمد به کاوس شاه،که شد روزگارِ سیاوش سیاه،

به کَردار مرغان سرش را ز تن،جدا کرد سالارِ آن انجمن،

اَبَر بیگناهیش نخچیر، زار،گرفتند شیون به هر کوهسار؛

بنالد همی بلبل از شاخِ سرو،چو دُرّاج زیر گُُلان با تذرو.
2535همه شهر ِ توران پر از داغ و درد؛به بیشه درون، برگِ گلنار زرد.

یکی تشت بنهاد زرّین، گُروی؛بپیچید چون گوسپندانْش روی.

بریدند سر ، ز آن تنِ شاهوار؛نه فریادرس بود و نه خواستار.

چو این گفته بشنید کاوس شاه،سرِ نامدارش نگون شد ز گاه.

بر و جامه بدْرید و رخ را بکَند؛ به خاک اندر آمد، ز تختِ بلند.
2540برفتند با موبد ایرانیان،بر آن سوگ بسته به زاری میان.

همه دیده پر خون و رخساره زرد؛زبان از سیاوش پر از یادْ کرد؛

چو توس و چو گودرز و گیوِ دلیر،چو شاپور و بهرام و فرهادِ شیر.

همه جامه کرده کبود و سیاه؛همه خاک بر سر، به جایِ کلاه.

پس آگاهی آمد سویِ نیمروز،به نزدیکِ سالارِ گیتی فروز،
2545که:«از شهرِ ایران برآمد خروش؛همی خاکِ تیره برآمد به جوش.

پراگنْد کاوس بر تاج خاک؛همه جامۀ خسروی کرد چاک.»

تهمتن چو بشنید، از او رفت هوش؛ز زاوُل برآمد به زاری، خروش.

به چنگال رخساره بِشْخود زال؛پراگند خاک از بر ِ تاج و یال.

به یک هفته با سوگ بود و دُژَم؛به هشتم، برآمد ز شیپور دَم.
2550سپه سر به سر بر درِ پیلتن،ز کشیمر و کابل شدند انجمن.

به درگاه کاوس بنهاد روی،دو دیده پر از خون و دل کینه جوی.

چو نزدیکیِ شهر ایران رسید،همه جامۀ پهلوی بردرید.

به دادارِ دارنده سوگند خُوَرد،که:«هرگز تنم بی سلیح نبرد،

نباشد، نه رخ را بشویم ز خاک؛سَزد گر نباشم، بر این سوگ، پاک.
2555کُله ترگ و شمشیر جامِ من است؛به بازو، خمِ خام دامِ من است.»

چو آمد برِ تختِ کاوس کی،سرش بود پر خاک و پر خاکْ پی.

بدو گفت:«خویِ بد ای شهریار!پراگندی و تخمت آمد به بار.

تو را مهرِ سوداوه و بدْخُوِی،ز سر برگرفت افسر خسروی.

کنون آشکارا ببینی همی،که بر موجِ دریا نشینی همی.
2560از اندیشۀ ِخُردِ شاهِ بزرگنماند روان بی زیانِ سترگ.

کسی کو بُوَد مهترِ انجمن،کفن بهتر او را که فرمانِ زن.

سیاوش، ز گفتارِ زن شد به باد؛خجسته زنی کو ز مادر نزاد!

ز شاهان کسی چون سیاوش نبود؛چُنو راد و آزاد و خامُش نبود.

دریغ آن بر و بُرز  بالای اوی!رِکیب و خَم و خسروی پای اوی!
2565چو در بزم بودی بهاران بُدی؛به رزم، افسر نامداران بُدی.

کنون من دل و مغز، تا زنده ام،بر این کینه، از آتش آگنده ام.

همه جنگ با چشمِ گریان کنم؛جهان، چون دلِ خویش، بریان کنم.»

نگه کرد کاوس در چهرِ اوی،چنان اشکِ خونین و آن مهرِ اوی،

نداد ایچ پاسخ مر او را، ز شرم؛فرو ریخت ، از دیده خونابِ گرم.










.نامه باستان دکتر کزازی جلد سوم- داستان سیاوش صفحه 114


بیت های 2517 تا 2529 مویه های فردوسی از روزگار پیری

2518- عنان نماد جوانی و عصا نماد پیری

2520- دیده بان استعاره از  چشم،  کوهسار استعاره از  سر و شهریار ،مرگ

2520 تا2529-دیده بان(چشم) بالا کوهسار(سر) بع علت پیری توانایی دیدن لشکر دشمن(مرگ) را به سرزمین تن ندارد و آنچنان ناتوان است که تا تیر به نوک مژگانش نرسد نمی تواند ببیند و توانایی بازگشت و گریختن از برابر دشمن را ندارد چون  پیری (شست سالگی) او را به بند کشیده  است. سراینده(فردوسی) به دلیل پیری از همه چیز دلسرد  و بیزار شده  است هم از آواز بلبل و هم از غرش شیر .

شاعر می فرماید از  پنجاه و هشت سالگی  تنها به یاد تابوت و گور است به چیزی دیگری فکر نمی کند.

2524- گل  استعاره  از رخسار، مشک از مو، سی خوشاب از دندان های سی گانه و تیغ برنده پارسی زبان سخنور

نسرین استعاره چهره زرد پیری و گل نارون از روی سرخ  و شاخ سرو از بالای بلند که نشانه های جوانی اند.

استاد در اینجا به سن شصت سالگی رسیده و از کردگار می خواهد توان به پایان رساندن شاهنامه را داشته باشد.


  بیت های 2531 تا 2543 آگاهی یافت کاوس از مرگ سیاوش است و سوگ کاوس و حیوانات شکارگاه و پرندگان همه نارحتند و حتی برگ درختان زرد شد. ایرانیان به مویه و زاری می نشینند و پهلوانان همه بر سرشان خاک می ریزند و می نالند


بیتها 2545 تا2555- خبر به رستم و زال میرسد. رستم از هوش می رود و زال به سر و صورتش می زند و خاک بر سرش میریزد

یک هفته به سوگ می نشینند و روز هشتم رستم و سپاهش  به سوی درگاه کاوس می روند. رستم در انجا سوگند می خورد که لباس رزم از تن بیرون نیاورد تا کین سیاوش را بگیرد.


بیت های 7255 تا 2569 سخنان تند رستم به  کاوس و کاوس از شرم سرافکنده است هیچ پاسخی نمی دهد.



     



برچسب‌ها: داستان سیاوش

بردن پیران کیخسرو را نزد افراسیاب

دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1393 08:00 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 2 نظر چاپ


نگاره از شاهنامه شاه تهماسبی( عکس از سالار)


داستان را با صدای دکتر کزازی از اینجا بشنوید

بردن پیران کیخسرو را به نزدیک افراسیاب[1]


به نزدیکِ کیخسرو آمد دمان،

به رخ، ارغوان و به دل، شادمان.

 

بدو گفت: "کز دل، خِرَد دور کن؛

چو رزم آوَرَد، پاسخش سور کن.

 

مرو پیشِ او، جز به بیگانگی؛

مگردان زبان، جز به دیوانگی.

 

مگرد، ایچ‌گونه، به گِردِ خِرَد؛

یک امروز بر تو مگر بگذرد!"

2470

به سر بر نهادش کلاهِ کَیان؛

ببستش کَیانی کمر بر میان،

 

یکی بارۀ گامن خواست، نغز؛

بر او برنشست آن گَوِ پاکْ مغز.

 

بیامد به درگاهِ افراسیاب،

جهانی بر او دیده کرده پرآب.

 

رَوارَو برآمد که: "بگشای راه؛

که آمد نوآیین گَوِ تاج̊‌خواه."

 

همی رفت پیش اندرون شاهِ گُرد؛

سپهدار̊ پیران ورا پیش بُر̊د.

2475

بیامد به نزدیکِ افراسیاب؛

نیا را رخ، از شرمِ او، شد پرآب.

 

بر آن خسروی یال و آن چنگِ اوی،

بر آن رفتن و شاخ و اورنگِ اوی،

 

زمانی نگه کرد و او را بدید؛

همی گشت رنگِ رُخَش ناپدید.

 

تنِ پهلوان گشت لرزان، چو بید؛

ز کیخسرو آمد دلش ناامید.

 

ز دردِ دلش هیچ نگشاد چهر؛

زمانه، به دل̊ش اندر، آورد مهر.

2480

بدو گفت: "کای نو رسیده شُبان!

چه آگاهی استَت ز روز و شَبان؟

 

برِ گوسپندان، چه کردی همی؟

زمین را چگونه سپَر̊دی همی؟"

 

چنین داد پاسخ که: "نخچیر نیست؛

مرا خود کمان و زِه̊ و تیر نیست."

 

بپرسید بازش، از آموزگار؛

بد و نیک و از گردشِ روزگار.

 

بدو گفت: "جایی که باشد پلنگ،

بدرّد دلِ مردمِ تیز̊چنگ."

2485

سه دیگر بپرسیدش از مام و باب؛

از ایوان و از شهر و از خورد و خواب.

 

چنین داد پاسخ که: "درّنده شیر

نیارد سگِ کار̊زاری به زیر."

 

بخندید خسرو ز گفتارِ اوی؛

سویِ پهلوانِ سپه کرد روی.

 

بدو گفت: "کاین دل ندارد به جای؛

ز سر پرسمش؛ پاسخ آرَد ز پای.

 

نیاید همانا بد و نیک از اوی؛

نه ز این سان بُوَد مردمِ کینه جوی.

2490

شَو̊؛ این رو به خوبی به مادر سپار؛

به دستِ یکی مردِ پرهیزگار،

 

گُسی کُن̊ش سوی سیاوو̊ش گِرد؛

مگردان بدآموز را هیچ گِرد.

 

بده هر چه باید ز گنجِ دِرَم،

ز اسپ و پرستنده و بیش و کم."

 

سپهبَد بر او کرد لَختی شتاب؛

برون آمد از پیشِ افراسیاب.

 

به ایوانِ خویش آمد، افروخته،

خرامان و چشمِ بدی دوخته.

2495

همی گفت: "کز دادگر کَردگار،

درختی نو آمد، جهان را، ببار."

 

درِ گنجهای کهن باز کرد؛

ز هر گونه‌ای، شاه را ساز کرد:

 

ز دینار و دیبا و تیغ و گهر،

ز اسپ و سِلیح و کلاه و کمر؛

 

هم از تخت و از بدره‌هایِ دِرَم،

ز گستردنیها و از بیش و کم،

 

همه پیش کیخسرو آوَر̊د زود؛

به داد و دِهِش، آفرین برفزود.

2500

گُسی کردشان سویِ آن شار̊س̊تان،

کجا گشته بُد باز چون خار̊س̊تان.

 

فریگیس و کیخسرو آنجا رسید؛

بسی مردم آمد، ز هر سو، پدید.

 

به دیده، سپَر̊دند یکسر زمین؛

زبانِ دد و دام پر آفرین:

 

"کز آن بیخ̊ برکنده فرّخ درخت،

از این‌گونه شاخی برآوَر̊د بخت.

 

ز شاهِ جهان، چشمِ بد دور باد!

روانِ سیاوش پر از نور باد!"

2505

همه خاکِ آن شار̊س̊تان شاد گشت؛

گیا، بر چمن، سروِ آزاد گشت.

 

ز خاکی که خونِ سیاوش بخُوَر̊د،

به ابر اندر آمد یکی سبز̊ نَرد.

 

نگاریده بر برگها چهرِ اوی؛

همی بوی مشک آمد از مهرِ اوی.

 

به دَی̊ مه، به سانِ بهاران بُدی؛

پرستشگهِ سوگواران بُدی.

 

کسی کو ز بهرِ سیاوش گریست،

به زیرِ درختِ بلندش بزیست.

2510

-چنین است کَردار این گَنده پیر:

ستانَد ز فرزند پستانِ شیر.

 

چو پیوسته شد مهرِ دل بر جهان،

به خاک اندر آرَد همی ناگهان.

 

از او، تو جز از شادمانی مجوی؛

به باغِ جهان، برگِ اندُه مبوی.

 

اگر تاجداری و گر دست̊‌تنگ،

نبینم همی روزگارِ درنگ.

 

مرنجان روان؛ کاین سرایِ تو نیست؛

جز از تنگ̊‌تابوت جایِ تو نیست.

2515

نهادن چه باید؟ به خوردن نشین،

بر اومیدِ گنجِ جهان̊‌آفرین.-

 



 

[1] کزازی، میرجلال‌الدین، نامۀ باستان، ویرایش و گزارش شاهناۀ فردوسی.

جلد سوم: داستان سیاوش. تهران: سمت، 1386 ص111 تا 113


.


یادداشت هایی بر  این داستان:


دکتر خالقی در یادداشتهای خود نوشته اند که یک سال پیش پژوهنده المانی بهنام پیریچک  در مقاله ای با عنوان " هاملت در ایران" داستان سیاوش را با هاملت مقایسه کرده و معتقد است شکسپیر در اثر خود از شاهنامه استفاده کرده است و معتقد است در پاسخ های به ظاهر بی معنی کیخسرو رمزی نهفته است که می توانید در صفحه 711 جلد نهم شاهنامه خالقی مطلق آن را بخوانید.


باغ شاهنامه:


درخت کیخسرو به بار آمد:

وقتی کیخسرو سالم از پیش افراسیاب بیرون می آید پیران می گوید:

2496: درختی نو آمد جهان را به بار


سیاوش درختی که از بیخ کنده شده بود و شاخی مانند کیخسرو از آن برآمد:

2504: کز آن بیخ برکنده فرّخ درخت، / از این گونه شاخی برآورد بخت.

 


 



خلاصه داستان:

افراسیاب دچار پشیمانی شده و با کشتن سیاوش خواب راحت را از خودش گرفته است ومرتب دچار نگرانی  از کودک سیاوش است . قرار بر این شد که پیران کیخسرو را نزد افراسیاب ببرد.

پیران نفس زنان و هیجان زده به نزد کیخسرو میآید و به او می گوید در برابر افراسیاب خود را به دیوانگی زده و پاسخ های نامربوط به پرسش ها بدهد تا افراسیاب گمان برد که او عقل و شعور درستی ندارد.

پیران کیخسرو را با تاج و کمر بند پادشاهی سوار بر اسبی تند رو کرده و با هم به سوی کاخ افراسیاب می روند.

این دو به درگاه افراسیاب می رسند . مردم با دیدن کیخسرو و به یاد آوردن آنچه بر سر سیاوش آمده اشک می ریزند و برو و بیایی در کاخ می شود و با فریاد دور شوید دور شوید راه  برای آنان به درگاه افراسیاب باز می شود.

کیخسرو به نزد افراسیاب می رود و چهره افراسیاب از شرم خیس عرق می شود. با دیدن این قد و بالا و راه رفتن مودبانه و حرکات خوب کیخسرو شگفت زده شده و رنگش می پرد.

پیران موضوع را می فهمد و از ترس مثل بید میلرزد که مبادا جان کیخسرو در امان نباشد. اما افراسیاب درد دلش را پنهان می کند و روزگار مهری به دل افراسیاب نسبت به کیخسرو می آورد.

پرسش ها آغآز می گردد   . به او می گوید:این شبان جوان با گوسپندان چگونه شب و روز می گذراندی؟

چنین پاسخ می دهد: اینجا شکارگاه نیست و ابزار شکار ندارم

از آموزگارش می پرسد و بد و خوب روزگار. در پاسخش می گوید: پلنگ هر آدم شجاعی را می تواند از بین ببرد.

از پدر و مادر و از شهر و از خورد و خوابش می پرسد و پاسخ می دهد: شیر درنده را سگ نمی تواند از بین ببرد.

شاه خنده اش می گیرد رو به پیران کرده و می گوید: از سر می پرسم از پا پاسخ میدهد و خوب و بدش به کسی نخواهد رسید. اور را به مادرش بسپار و زیر نظر مرد پرهیزگاری نگهداری شود. انها را به سیاوشگرد باز گردان و کسی دور و برش نباشد که چیزهای بدی به او یاد دهد . گنج و اسپ و هر چهمورد نیازشان است به اندازه کافی در اختیارشان بگذار.

پیران خیلی سریع  تا افراسیاب پشیمان نشده از پیش افراسیاب بیرون می آیند.

پیران بسیار خوشحال است و در گنج را باز کرده و همه دادنیها به آنها می دهد و به سوی سیاوشگرد روانه شان می کند. در این سالها سیاوشگرد بههمان شکل پیش از آبادی برگشته بود و به خارستانی تبدیل گشته بود.

ورود فریگیس و کیخسرو به سیاوشگرد از صحنه های دیدنی شاهنامه است. مردم بسیاری جمع می شوند و همه  سر بر زمین می گذارند .

 همه چیز شاداب و  همه کس خوشحال و دعا گو بودند، زمین آن شهر هم شاد و سبز شد.

جایی که خون سیاوش ریخته بود درختی سبز بر آمد که بر همه برگهایش چهره او نقش بسته بود و بوی خوش میداد. در ماه دی  هوا مانند بهار بود و مردم پرستشگاهی دور آن درخت درست کرده و به سوگواری می پرداختند .

در پایان این داستان، فردوسی به یاد سیاوش بیتهایی را  می سراید که نشان از دلسوختگی شاعر دارد. 


برچسب‌ها: داستان سیاوش

اندر زادن کیخسرو

چهارشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1393 09:23 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 4 نظر چاپ
.
.

فریگیس و کیخسرو  نگاره از حمید رحمانیان


اندر زادن کیخسرو[1]

 


 

بر این نیز بگذشت یک چند روز؛

گران شد فریگیسِ گیتی‌فروز.

 

شبی قیرگون، ماه پنهان شده،

به خواب اندرون مرغ و دام و دده، 

 2365

چنان دید سالار̊ پیران به خواب،

که شمعی برافروختی ز آفتاب؛

 

سیاوش برِ شمع، تیغی به دست؛

به آواز، گفتی: "نشاید نشست.

 

از این خوابِ نوشین سر آزاد کن؛

ز فرجام گِیتی، یکی یاد کن؛

 

که روزی نو آیین و جشنی نو است؛

شبِ سورِ آزاده کیخسرو است."

 

سپهبَد بلرزید، در خوابِ خٌوَش؛

بپیچید گلشهرِ خورشید̊فش. 

 2370

بدو گفت پیران که: "برخیز و رَو̊؛

خردمند، پیشِ فریگیس شَو̊

 

سیاووش را دیدم اکنون به خواب،

درخشانتر از بر سپهر̊ آفتاب،

 

که گفتی مرا: ̓چند خُسپی؟ مپای؛

به جشنِ جهاندار کیخسرو آی.̒"

 

همی رفت گلشهر تا پیشِ ماه؛

جدا گشته بود از برِ ماه شاه.

 

بدید و به شادی، سبک، بازگشت؛

هم آنگاه گیتی پرآواز گشت. 

 2375

بیامد؛ به شادی به پیران بگفت،

که: "اینَت بآیین خور و ماه جفت!

 

یکی اندر آی؛ این شگفتی ببین،

بزرگیّ و رایِ جهان̊‌آفرین!

 

تو گویی نشاید جز از تاج را،

وگر جوشن و تَرگ و تاراج را."

 

سپهبَد بیامد برِ شهریار؛

بدید و بخندید و کردش نثار.

 

بدان بُرز̊ بالا و آن شاخ و یال،

تو گفتی بر او بر گذشته‌ست سال. 

 2380

ز بهرِ سیاوش، دو دیده پرآب،

همی کرد نَفرین بر افراسیاب.

 

چنین گفت با نامور انجمن،

که: "گر ز این سخن بگسلد جانِ من،

 

نمانم که یازد بدین، شاه چنگ،

مرا گر سپارد به چنگِ نهنگ."

 

بدانگه که بن̊مود خورشید̊ تیغ،

به خواب اندر آمد سرِ تیره میغ،

 

چو بیدار شد پهلوانِ سپاه،

دمان، اندر آمد به نزدیکِ شاه. 

 2385

همی بود، تا جای پَر̊دَخت شد؛

به نزدیکِ آن نامور تخت شد.

 

بدو گفت: "خورشید̊فش مِهترا!

جهاندار و بیدار و افسونگرا!

 

به در بر، یکی بنده افزود دوش،

که گویی ورا مایه داده‌ست هوش!

 

نماند ز خوبی، به گیتی، به کس؛

تو گویی که برگاه̊ ماه است و بس؛

 

وگر تور را روز باز آمدی،

به دیدار و چهرش نیاز آمدی.

 2390

فریدونِ گُرد است گویی به جای،

به فرّ و به چهر و به دست و به پای.

 

بر ایوان، چُنو کس نبیند نگار؛

بدو، تازه شد فرّهِ شهریار.

 

از اندیشۀ بد، بپرداز دل؛

برافروز تاج و برافراز دل."

 

چنان کرد روشن جهان̊‌آفرین

کز او دور شد جنگ و بیداد و کین.

 

روانش ز خونِ سیاوش به درد،

برآور̊د بر لب یکی بادِ سرد. 

 2395

پشیمان شد از بد که خود کرده بود؛

دَم از شهرِ توران برآورده بود.

 

بدو گفت: "من ز این نوآمد بسی،

سخنها شنیده‌ستم از هر کسی.

 

پرآشوب و جنگ است از او روزگار؛

همه یاد دارم از آموزگار،

 

که: ̓از تخمۀ تور و از کیقَباد،

یکی شاه سر بر زند با نژاد.

 

جهان را به مهرِ وی آید نیاز؛

همه شهرِ توران برندش نماز.̒ 

 2400

کنون بودنی، هرچه بایست، بود؛

ندارد غم و رنج و اندیشه سود.

 

مدار ایدرش، در میانِ گروه؛

به نزدِ شُبانان فرستش، به کوه؛

 

بدان تا نداند که: ̓من خود کِیَم!

بدیشان سپرده ز بهرِ چیَم.̒

 

نیاموزدش کس خِرَد گر نژاد؛

نیاید̊ش از این کار و کَردار یاد."

 

بگفت آنچه یاد آمدش ز این سخن؛

همی نو شُمَرد این سرایِ کهن. 

 2405

-چه سازی؛ که چاره به نزدِ تو نیست؛

دراز است و ماه اورمزدِ تو نیست.

 

گر ایدون که بد بینی از روزگار،

به نیکی هم او باشد آموزگار-

 

بیامد بدر پهلوان، شادمان؛

همه نیک بودش زبان و گمان.

 

جهان̊‌آفرین را نیایش گرفت؛

به شاه جهان بر، ستایش گرفت.

 

پراندیشه بُد، تا به ایوان رسید،

که: "تا بر ز رنجش چه آید پدید!" 

 2410

شُبانانِ کوهِ قلا را بخواند؛

وز آن خُرد، چندی سخنها براند،

 

که: "این را بدارید، چون جانِ پاک؛

نباید که بیند ورا باد و خاک.

 

نباید که تنگ آیدش روزگار،

وگر دیده و دل کند خواستار.

 

شُبان را ببخشید بسیار چیز؛

یکی دایه با او فرستاد نیز.

 

بر این نیز بگذشت چندی سپهر؛

به آواز، از این راز نگشاد چهر. 

 2415

چو شد هفت‌ساله گَوِ سرفراز،

هنر با نژادش همی گفت راز.

 

ز چوبی، کمان کرد و از رود، زِه̊؛

ز هر سو، برافگن̊د زه را گِرِه̊.

 

اَبی پَرّ و پیکان، یکی تیر کرد؛

به دشت اندر، آهنگِ نخچیر کرد.

 

چو دهساله شد، گشت گُردی سترگ؛

به خرس و گراز آمد و زخمِ گرگ؛

 

و از آن جایگه شد به شیر و پلنگ؛

همان چوبِ خمّیده بُد سازِ جنگ. 

 2420

چنین، تا برآمد بر این روزگار؛

نیامد به فرمانِ پروردگار.

 

شُبان اندر آمد ز کوه و ز دشت؛

بنالید و نزدیکِ پیران گذشت؛

 

که: "من ز این سرافراز شیرِ یله،

سویِ پهلوان آمدم با گِله.

 

همی کرد نخچیرِ آهو، نَخُست؛

برِ شیر و جنگِ پلنگان نجُست.

 

کنون نزدِ او جنگِ شیرِ دمان

همان است و نخچیرِ آهو همان. 

 2425

نباید که آید، بر او بر، گزند؛

بیاویزدم پهلوانِ بلند!"

 

چو بشنید پیران، بخندید و گفت:

"نماند نژاد و هنر در نِهفت."

 

نشست از برِ بارۀ دست̊‌ کَش؛

بیامد؛ اَبَر شیرِ خورشید̊فش.

 

بفرمود تا پیشِ او شد جوان؛

نگه کرد بالایِ او پهلوان.

 

برافگن̊د پیران برِ شیر زاد (؟)؛

بیامد؛ ابَر دستِ او بوسه داد. 

 2430

نگه کرد پیران بدان فرّ و چهر؛

رُخَش گشت پرآب و دل پر ز مهر.

 

به بر درگرفتش، زمانی دراز؛

همی گفت از او با دلِ پاک راز.

 

بدو گفت کیخسروِ پاکدین:

"به تو باد رخشنده رویِ زمین!

 

ازیرا کسی کِت نداند همی،

جز از مهربانت نخواند همی.

 

شُبان̊‌زاده‌ای را چنین در کنار،

بگیریّ و ز این مِی نیایدت عار!" 

 2435

خردمند را دل، بر او بر، بسوخت؛

به کَردارِ آتش، رُخَش بر فروخت.

 

بدو گفت: "کای یادگارِ مِهان!

پسندیده و ناسپَرده جهان!

 

شُبان نیست از گوهرِ تو کسی؛

واز این، داستان هست با من بسی."

 

ز بهرِ جوان، اسپ و بالای خواست؛

همان جامۀ خسروآرای خواست.

 

به ایوان، خرامید با او به هم؛

روانش، ز بهرِ سیاوش، دُژم. 

 2440

همی پرورانیدش، اندر کنار؛

بدو شادمان بود و بِه̊ روزگار.

 

بر این نیز بگذشت چندی سپهر؛

به مغز اندرون، داشت از شاه مهر.

 

شبی تیره، هنگامِ آرام و خواب،

کس آمد، ز نزدیکِ افراسیاب؛

 

بدان تیرگی، پهلوان را بخوان̊د؛

گذشته سخنها فراوان براند:

 

"کز اندیشۀ بد، همه شب دلم

بپیچید و از غم همی بگسلم. 

 2445

از این کودکی کز سیاوش رسید،

تو گفتی مرا روز شد ناپدید.

 

نبیرۀ فریدون شُبان پرورد!

ز رایِ بلند، این کی اندر خورَد؟

 

از او گر نبشته به من بر بدی‌ست،

نگردد به پرهیز؛ کآن ایزدی‌ست.

 

چو کارِ گذشته نیارد به یاد،

زیَد شاد و ما نیز باشیم شاد؛

 

وگر هیچ خویِ بد آرَد پدید،

به سانِ پدر، سر بباید بُرید." 

 2450

بدو گفت پیران که: "ای شهریار!

تو را خود نمی‌باید آموزگار.

 

یکی کودکی خُرد چون بیهُشان

ز کارِ گذشته چه دارد نشان؟

 

تو خود این میندیش و بد را مکوش؛

چه گفت آن خردمند̊ گوهرفروش؟

 

که: ̓پروردگار از پدر برتر است،

اگر زاده را مهر بر مادر است.̒

 

نخستین، به پیمان، مرا شاد کن؛

ز سوگندِ شاهان، یکی یاد کن. 

 2455

فریدون، به ماه و به تخت و کلاه،

همی داشتی راستی را نگاه.

 

همان تور کِش تخت و اروند بود،

به دادار و گیهان̊ش سوگند بود.

 

نیا، زاد̊شَم، را به دیهیم و زور،

به دادار و هرمزد و کیوان و هور.

 

پدر را به فرهنگ و هوش و خِرَد،

بدان کس که روز آرَد و شب بَرَد."

 

ز پیران چو بشنید افراسیاب،

سرِ مردِ سنگی برآمد ز خواب. 

 2460

یکی سخت سوگندِ شاهان بخٌوَر̊د،

به روزِ سپید و شب لاژورد،

 

به آب و به آتش، به خاک و به باد،

به تاج و به تخت و به فرّ و نژاد،

 

بدان دادگر کاین جهان آفرید؛

سپهر و دد و دام و جان آفرید،

 

که: "ناید بدین کودک از من ستم؛

نه هرگز، بر او بر، زنم تیز دَم."

 

زمین را ببوسید پیران و گفت،

که: "ای دادگر شاهِ بیدار̊ جفت! 

 2465

بر این بند و سوگندِ تو اِیمِنم،

کز آن یافت آرام جان و تنم."

 

 



[1] . کزازی، میرجلال‌الدین. نامۀ باستان، ویرایش و گزارش شاهنامۀ فردوسی. جلد سوم: داستان سیاوش. ص107 تا 111

.
.
.
یادداشت هایی بر این داستان:

نام ها: فریگیس،گلشهر، سیاوش، کیخسرو، شُبان،پیران ، افراسیاب ، فریدون، تور ، کیقباد ،زادشم. 

دد و دام:گرگ،گراز ، آهو، شیر و پلنگ، اسپ

جای ها: کوه قِلا

رزم و رزم افزار: کیخسرو هفت ساله کمان را زه می کرد

 کیخسرو ده ساله پهلوانی بزرگ شده به جنگ خرس و گراز می رفت وبا کمانش به جای هایی می رفت که شیر و پلنگ بودند

صفتهای کََسان:
فریگیس: گیتی فروز ، ماه
گلشهر: خورشید فش
پیران: سالار، خردمند
سیاوش : درخشانر از آفتاب
فریدون: گُُرد

گفتگوهای درونی و بیرونی  در این داستان:
 
1-ب-گفتگوی بین پیران و گلشهر در باره کودک تازه زاده شده کیخسرو
2-ب-پیران با ناموران انجمن که  تا پای جان نگذارد افراسیاب  به جان کیخسرو دست برد.
3-ب-پیران و افراسیاب 
4-د-  در بین گفتگوی بالا ا فراسیاب با خودش و ابراز پشیمانی از کشتن سیاوش
5-د-گفتگوی درونی پیران با خودش. پر اندیشه بود تا به ایوان رسید
6-ب- شبان و پیران- این که کیخسرو بزرگ شده و نمی تواند نگهش دارد.
7-ب-کیخسرو و پیران و پرسیدن کیخسرو از پیران که چرا شبان زاده ای رااینچنین گرامی میدارد
8-د- افراسیاب شب های زیادی را با «اندیشۀ بد» می گذراند
 

داستان با خواب پیران  آغاز می گردد و با گفتگوهای درونی و بیرونی بین کَسان داستان ادامه می یابد در هشت بند بالا می بینیم سه گفتگوی درونی داریم که پس از هر کدام کار به گفتگوی بیرونی می کشد.

شباهت بزرگ شدن و بالیدن فریدون و کیخسرو:
 
-سایه پدر را نداشتند
-از مادر جدا شده و در کوه بزرگ شدند
- شبانان کیخسرو و گاو برمایه فریدون را نگهداری می کند
-پیری مراقب آنها بود است

بررسی برخی واژه ها دراین داستان:
2387- افسونگرا- پیران هنگام ستایش افراسیاب ، او را ضمن جهاندار ، خورشید فش و بیدار بودن بودن افسونگریش را نیز ستایش می کند که نزد تورانیان کاری پسندیده بود. افسون و افسونگری در شاهنامه موضوعی قابل جستجو و پژوهش است.

 2391: پیران ، کیخسرو را از نظر فر و چهر و دست و پای ، همانند فریدون می داند.

خلاصه داستان
پیران و گلشهر فریگیسِ باردار  را نزد خود نگاه  داشتند  تا  اینکه در نیمه شبی تاریک سیاوش به خواب پیران می آید و خبر به دنیا آمدن کیخسرو را می دهد . پیران در خواب می لرزد و گلشهر وحشت می کند که چه شده است ؟ پیران خوابش را باز گو می کند. گلشهر به دیدار فرنگیس رفته و  کودکی بسیار زیبا و با فره را  می بیند که از فریگیس به دنیا آمده  است . نزد پیران باز می گردد.
با شنیدن تعاریف گلشهر  ،پیران بر افراسیاب نفرین می کند و با بزرگان انجمن می گوید اگر جانم را بدهم نمی گذارم افراسیاب کیخسرو را از میان بردارد.
 فردای آن روز صبح پیران نزد افراسیاب رفته و در وصف سیاوش بسیار می گوید  و از او می خواهد که فکرهای بد نسبت به این کودک را از سر بیرون کند.
مهری به دل افراسیاب نسبت به این کودک می نشیند و از کشتن سیاوش پشیمان شده و آه سردی از نهادش بر می آید.
به پیران می گوید به هر حال من از آینده این کودک نسبت به من و توران بد شنیده ام و هر چه مقدر است پیش خواهد آمد بهتر است او را نزد شبانان در کوه ببری تا دور از بستگانش در بی خبری از آنچه به سر پدرش آمده بزرگ شود.
پیران شادمان و دعا گویان و در عین حال با ذهنی مشغول از در بیرون می آید. پیران در این فکر بود که عاقبت این کارش چه خواهد شد.
پیران شبانان کوه قلا را فرا می خواند و کیخسرو را به آنان میسپارد و سفارش های لازم را برای خوب نگاه داشتن کیخسرو به آنها می کند . شبانان کودک را  کوه میبرند .
کیخسرو که هفت ساله می شود می تواند کمان را زه کند . زه کردن کمان کار هر کسی نبود اگر یادمان باشد گرسیوز نتوانست کمان سیاوش را به زه کند و این یکی از عواملی بود که نسبت به سیاوش حسادت می کرد.
کیخسرو در هفت سالگی با کمانش به شکار میرفت و در ده سالگی از رویارویی با حیوانات درنده مانند گرز و گرگ و خرس و شیر و پلنگ ترسی نداشت و با همان تیر و کمان به نبرد با آنها می رفت.کیخسرو ی جسور ،دیگر از شبانی که او را نگاه می داشت فرمان نمی برد.
 شبان  از کوه پایین آمده و گله مند نزد پیران میرود و از دلیری و شجاعت کیخسرو می گوید و ادامه می هد که می ترسد گرندی به کیخسرو برسد و پیران از او دلگیر شود. 
پیران میخنددو در پاسخش می گوید نژاد و هنرش پنهان نمی تواند بماند. پیران سوار اسب شده و به کوه میرود تا جوان را از نزدیک ببیند. با دیدن چهره ی با فره کیخسروی جوان ، پیران بسیار خوشحال شده و دست او را میبوسد و زمانی دراز او رادر آغوش می گیرد.
کیخسرو تعجب کرده و او را آفرین گفته  و مهربان میخواندش از او می پرسد چرا از در آغوش گرفتن یک شبان زاده عار ندارد؟
پیران پاسخ میدهد که تو یادگار بزرگان هستی و رازی دردلش  در این باره هست.
برای جوان اسب و لباس مناسب می آورندو با هم به ایوان پیران میروند و با هم چندی به خوبی و خوشی و شادی زندگی کردند تا اینکه شبی فرستاده ای از افراسیاب نزد پیران رفته و او را فرا می خواند.
افراسیاب  به او می گوید که دلش پر آشوب است  و شبها افکار بد به او حمله ور می شوند و آزارش می دهند و از چند و چون حال پسر سیاوش می پرسد که آیا از کار گذشتگان خبر دارد؟ آیا اخلاق بدی دارد؟ اگر اینطور است باید مانند سیاوش سرش را برید.
پیران در پاسخ توضیح میدهد که چون با مادرش بزرگ شده و پدر را ندیده ،مهرش به مادر است  و در ضمن این جوان بی عقل و شعور است و گزندی به کسی نمی رساند. سپس پیران او را سوگند می دهد که به کیخسرو آسیبی نرساند تا او را نزد افراسیاب بیاورد.
کیکاوس سوگند می خورد و پیران می پذیرد تا کیخسرو را نزد شاه بیاورد.

برچسب‌ها: داستان سیاوش