X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

گریختن افراسیاب از رستم

سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393 08:02 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

 


داستان را به نقل گردآفرید از اینجا ببینید و بشنوید


گریختن افراسیاب از رستم[1]

چنین گفت با لشکر افراسیاب،

که: "بیدار̊بخت اندر آمد به خواب.

اگر سستی آرید یک تن به جنگ،

نمانَد مرا جایگاهِ درنگ.

بر ایشان، ز هر سو، کمین آورید؛

به نیزه، خور اندر زمین آورید."

2800

بیامد خود از قلبِ توران̊ سپاه؛

برِ توس شد، داغ̊‌دل، کینه‌خواه.

از ایران، فراوان، سپه را بکشت؛

غمی شد دلِ توس و بن̊مود پشت.

برِ رستم آمد یکی، راهجوی،

که: "امروز، از این کار، شد رنگ و بوی.

همه میمنه شد چو دریایِ خون؛

درفشِ سوارانِ ایران نگون."

بیامد، ز قلبِ سپه، پیلتن؛

پسِ او، فرامرز و آن انجمن.

2805

سپردارِ بسیار در پیش بود،

که دل̊شان ز رستم بداندیش بود.

همه خویش و پیوندِ افراسیاب؛

همه دل پر از کین و سر پر شتاب.

از ایشان، تهمتن فراوان بکشت؛

فرامرز و توس اندر آمد به پشت.

چو افراسیاب آن درفشِ بنفش،

نگه کرد، با کاویانی درفش،

بدانست کآن پیلتن رستم است؛

سرافراز و از تخمۀ نیرم است.

2810

برآشفت، بر سانِ جنگی پلنگ؛

بیفشار̊د ران؛ پیشِ او شد، به جنگ.

چو رستم درفشِ سیه را بدید،

به کَردار شیرِ ژیان، بردمید.

عنان بارۀ دستگش را سپرد؛

به جوش آمد آن نامبردار̊ گرد.

برآویخت با سرکش افراسیاب:

به پیکار، خون رفت چون رودِ آب.

یکی نیزه سالارِ توران̊ سپاه

بزد بر برِ رستمِ کینه خواه.

2815

سنان اندر آمد به چرمِ کمر؛

به ببرِ بَیان بر، نبُد کارگر.

تهمتن به کین اندر آوَر̊د روی.

یکی نیزه زد بر برِ اسپِ اوی.

تگاور، ز درد، اندر آمد به سر؛

بیفتاد از او گُردِ پرخاشخر.

همی جُست رستم کمرگاهِ اوی،

که از رنج کوته کند راهِ اوی.

نگه کرد هومان؛ بدید، از کران؛

به گردن، برآوَر̊د گرزِ گران.

2820

بزد بر سرِ شانۀ پیلتن؛

ز لشکر، خروش آمد و انجمن.

تهمتن نگه بازِ پس کرد، زود،

بدان تا بداند که زخمِ که بود.

سپهدارِ ترکان بشد، زیرِ دست؛

یکی اسپِ آسوده را برنشست.

به ابر اندر آمد خروشِ سران،

گراییدنِ گرزهایِ گران.

ز رستم، بپرسید پرمایه توس

که: "چون یافت پیل، از تگِ گور، کوس؟!"

2825

بدو گفت رستم که: "گرزِ گران

چو یاد آرَد از یالِ گُنداوران،

نماند دلِ سنگ و سندان درست؛

بَر و یالِ کوبنده باید، نَخُست.

عمودی که کوبنده هومان بُوَد،

تو آهن مخوانش؛ که موم آن بُوَد."

چو از چنگِ رستم بپیچید روی،

گریزان همی رفت پرخاشجوی.

سراسر سپه نعره برداشتند؛

سنانها به ابر اندر افراشتند.

2830

زمین، سر به سر، کشته و خسته بود؛

وگر لاله بر زعفران رُسته بود.

سپَر̊دند اسپان همی خون، به نعل؛

شده پایِ پیل، از تنِ خسته، لعل.

سه فرسنگ، چون اَژدهایِ دمان،

همی شد تهمتن پس بدگمان؛

وز آن جایگه، پیلتن بازگشت؛

سلیح و بَر و باره بَد̊ساز گشت.

به لشکرگهِ خویش گشتند باز،

سپه، یکسر از خواسته بی‌نیاز.

2835

همه دشت پر ز آهن و سیم و زر،

سِنان و سِتام و کلاه و کمر.

گفتار اندر پادشاهی رستم به توران زمین

چو خورشید سر برزد از کوهسار،


بگسترد یاقوت بر دشتِ قار،

خروش آمد و نالۀ کرّنای؛

تهمتن برانگیخت لشکر ز جای.

نهادند سر سویِ افراسیاب،

همه رخ ز کینِ سیاوش پرآب.

چو بشنید کآمد از ایران سپاه،

تهمتن به پیش اندرون کینه‌خواه،

2840

بیاوَر̊د لشکر به دریایِ چین؛

بر او تنگ شد پهن̊ رویِ زمین.

تهمتن نشست از بَرِ تختِ اوی؛

به خاک اندر آمد سرِ بختِ اوی.

یکی داستان زد تهمتن نَخُست

که: "پرمایه آن کس که دشمن نجُست.

چو بدخواه پیش آیدت، کشته بِه̊،

گر آوراه از جنگ برگشته بِه̊."

ز ایوان، همه گنجِ او بازجُست؛

بگفتند با او، یکایک، درست.

2845

غلامان و اسپ و پرستندگان،

همان مایه‌ور خوب̊‌رخ بندگان.

درِ گنج دینار و پرمایه تاج،

همان جامۀ دیبه و تختِ عاج.

یکایک، ز هر سو، به چنگ آمدش؛

بسی گوهر از گنجِ گَن̊گ آمدش.

سپه، سر‌به‌سر، ز او توانگر شدند؛

اَبا یاره و طوق و افسر شدند.

یکی توس را داد، از آن، تختِ عاج،

همان یاره و طوق و منشور و تاج.

2850

بدو گفت: "هر کس که تاب آوَرَد،

وگر رسمِ افراسیاب آوَرَد،

همانگه سرش را ز تن دور کن؛

وز او، کرگسان را یکی سور کن.

کسی کو خِرَد جوید و اِی̊مِنی،

نیازد سویِ کیشِ آهِر̊منی،

چو فرزند، باید که داری به ناز،

ز رنج اِی̊مِن، از خواسته بی‌نیاز.

تو بی‌رنج را رنج منمای، هیچ؛

همه مردی و داد̊ دادن پسیچ؛

2855

که گیتی سپنج است و جاوید نیست؛

فری برتر از فرِّ جمشید نیست؛

سپهرِ بلندش به پای آورید؛

جهان را جز او کدخدای آورید."

یکی تاج̊ پر گوهرِ شاهوار،

یکی طوق، با تخت و با گوشوار،

سپیجاب و فَغ̊دِز به گودرز داد؛

بسی پند و منشورِ آن مرز داد.

ستودش فراوان و کرد آفرین؛

بگفتا: "چو تو نیست کس بر زمین.

2860

بزرگیّ و فر و بلندیّ و داد،

همان بزم و رزم، از تو داریم یاد.

هنر بهتر از گوهرِ نامدار؛

هنرمند را گوهر آید به کار.

تو را با هنر گوهر است و خِرَد؛

روانت همی از تو رامش بَرَد.

روا باشد، ار پندِ من بشنوی؛

که آموزگارِ بزرگان تُوِی.

سپیجاب تا آبِ گُل زَرّیون،

ز فرمانِ تو، کس نیاید بِرون."

2865

فریبرزِ کاوس را تاجِ زر،

فرستاد و دینار- و چندی گهر.

بدو گفت: "سالار و معتر تُوِی؛

سیاووشِ رَد را برادر تُوِی.

میان را به کینِ برادر ببند؛

ز فِتراک، مگشای هرگز کمند.

میاسای از کینِ افراسیاب؛

ز دل، دور کن خورد و آرام و خواب."

به ماچین و چین آمد این آگهی،

که: "بنشست رستم به شاهنشهی."

2870

همه هدیه‌ها ساختند و نثار،

ز دینار و از گوهرِ شاهوار.

تهمتن به جان داد زِنهارشان؛

بدید آن روانهایِ بیدارشان.

همی کرد نخچیر، با یوز و باز؛

برآمد بر این روزگاری دراز.

چنان بُد که روزی زُواره برفت؛

به نخچیرِ گوران خرامید؛ تفت.

یکی تُرک تا باشدش رهنمای،

به پیش اندر افگن̊د و آمد به جای.

2875

یکی بیشه دید اندر آن پهن دشت،

که گفتی، بر او بر، نشاید گذشت.

ز بس رنگ و بس بوی و آبِ روان،

همی نو شد از باد گفتی روان.

پس آن تُرک، خیره، زبان برگشاد؛

به پیشِ زُواره، همی کرد یاد،

که: "نخچیرگاهِ سیاوش بُد این؛

بر این بود مهرش، به توران̊‌زمین.

بدین جایگه، شاد و خرّم بُدی؛

جز ایدر، همه جای با غم بُدی."

2880

زُواره، چو بشنید از او این سخن،

بر او تازه شد روزگارِ کهن.

چو گفتارِ آن تُرکش آمد به گوش،

ز اسپ اندر افتاد و ز او رفت هوش.

یکی باز بودش، به دست اندرون؛

رها کرد و مژگان شدش پر ز خون.

رسیدند یارانِ لشکر بدوی؛

غمی یافتندش، پر از آب̊ روی.

گرفتند نَفرین بر آن رهنمای؛

به زخمش، فگندند هر یک ز پای.

2885

زُواره یکی سخت سوگند خُوَر̊د:

- فرو ریخت آب از دو دیده، به درد-

"کز این پس نه نخچیر جویم نه خواب،

نه پردازم از کینِ افراسیاب.

نمانم که رستم برآساید ایچ؛

همه، جنگ را، کرد باید پسیچ."

همانگه چو نزدِ تهمتن رسید،

خروشید، چون رویِ او را بدید.

بدو گفت: "کایدر به کین آمدیم،

وگر لب پر از آفرین آمدیم؟

2890

چو یزدانِ نیکی̊ دِهِش زور داد،

از اختر تو را گردشِ هور داد،

چرا باید این کشور آباد مان̊د؟

یکی را، بر این بوم و بر، شاد مان̊د؟

فرامش مکن کینِ آن شهریار،

که چون او نبینی به صد روزگار."

برانگیخت اَر̊منده دل را ز جای؛

تهمتن همان کرد کو دید رای.

همان غارت و کشتن اندر گرفت؛

همه بوم و بر دست بر سر گرفت.

2895

ز توران̊‌زمین تا به سِق̊لاب و روم،

نماندند یک مرز آباد̊ بوم.

همه سر بریدند، برنا و پیر؛

زن و کودکِ خُر̊د کردند اسیر.

بر این گونه فرسنگ، بیش از هَزار،

ز کشور برآمد سراسر دمار.

هر آن کس که بُد مِهتری با گهر،

همه پیش رفتند،پُر خاک̊ سر،

که: "بیزار گشتیم از افراسیاب؛

نخواهیم دیدارِ او را، به خواب.

2900

از آن خون که او ریخت بر بیگناه،

کسی را نبود اندر آن رای و راه.

کنون انجمن گر پراگنده‌ایم،

همه سربه‌سر پیشِ تو بنده‌ایم.

چو چیره شدی، بیگنه خون مریز؛

مکن چنگِ گردونِ گردنده تیز.

نداند کسی کآن سپهبَد کجاست:

بر ابر است، اگر در دَمِ اَژدهاست!"

چو بشنید گفتارِ آن انجمن،

بپیچید بیدار̊دل̊ پیلتن.

2905

سویِ مرزِ قَجغار̊باشی براند؛

سران را ز لشکر، سراسر، بخواند.

شدند انجمن پیشِ او بخردان،

بزرگان و کار̊آزموده رَدان؛

که: "کاوس بی فرّ و بی پَرّ و پای،

نشسته‌ست بر تخت، بی رهنمای.

گر افراسیاب از رهی بی درنگ

به ایران یکی لشکر آرَد به جنگ،

بیابد بر آن پیر̊ کاوس دست:

شود کام و آرامِ ما، پاک، پست.

2910

یکایک همه فامِ کین توختیم؛

همه شهرِ آبادِ او سوختیم.

کنون نزد آن پیر̊خسرو شویم؛

چو رزم آیدش، هر یکی نو شویم؛

کجا سالیان اندر آمد به شَش،

که نگذشت بر ما یکی روزِ خُوَش.

به ایران، پرستنده و تخت و گاه؛

همانجا نگین و همانجا کلاه.

چنین، خیره گشتیم بر خواسته؛

تن آراسته شد؛ روان کاسته.

2915

چو دل برنهی بر سرایِ کهن،

کند ناز و از تو ننوشد سخن.

سویِ آز منگر؛ که او دشمن است؛

دلش بُردۀ جانِ آهِر̊من است.

بپوی و بنوش و بناز و بخُوَر؛

تو را بهره این است، از این رهگذر.

تهمتن بر این هست همداستان،

که فرخنده موبد زند داستان؛

چنین گفت خرّم̊دلِ رهنمای،

که: "خُوِّشی گزین، ز این سپنجی̊‌سرای.

2920

نگه کن که در خاک، جفتِ تو کیست؛

بر این خواسته، چند خواهی گریست؟""

تهمتن، چو بشنید، شرم آمدش؛

به رفتن، یکی رایِ گرم آمدش.

نگه کرد ز اسپان به هر سو گله

که بودند بر دشتِ توران یله.

غلام و پرستندگان ده هزار،

بیاوَر̊د شایستۀ شهریار.

همان نافۀ مشک و مویِ سمور،

ز سنجاب و قاقُم ز کیمیالِ بور.

2925

به موی و به بوی و به دیبا و زر،

شد آراسته پشتِ پیلانِ نر.

ز گستردنیها و از بیش و کم،

ز پوشیدنیها و گنجِ دِرَم؛

ز گنج و سِلیح و ز تاج و ز تخت،

به ایران کشیدند و بربست رخت.

ز توران، سویِ زاولستان شدند؛

به نزدیکِ فرخنده دستان شدند.

سویِ پارس شد توس و گودرز و گیو،

چنان لشکری نامبردارِ نیو.

2930

نهادند سر سویِ شاهِ جهان،

چنین، نامداران و فرّخ مِهان.

چو بشنید بَد̊ گوهر افراسیاب

که شد توس و رستم بر آن سویِ آب،

شد از باختر سویِ دریایِ گَن̊گ،

دلی پر ز کین و سری پر ز جنگ.

همه بوم زیر و زبر کرده دید؛

مِهان کشته و کِهتران بَرده دید.

نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت،

نه شاداب، بر شاخ، برگِ درخت.

2935

جهانی، به آتش، برافروخته؛

همه کاخها کَنده و سوخته.

ز دیده، ببارید خوناب̊ شاه؛

چنین گفت با مٍهترانِ سپاه،

که: "هر کس که این بَد فرامُش کند،

همی جانِ بیدار بیهُش کند.

همه، یک به یک، دل پر از کین کنید؛

سپر بستر و تَرگ بالین کنید.

به ایران̊‌زمین، رزم و کین آوریم؛

نه جنگ، آسمان بر زمین آوریم.

2940

به یک رزم اگر بادِ ایشان بجَست،

نباید چنین کردن اندیشه پست.

ز هر سو، سِلیح و سپاه آوریم؛

به نُوّی، یکی تازه راه آوریم."

برآراست، بر هر سُوِی، تاختن؛

ندید ایچ هنگام پرداختن.

همی سوخت آباد̊ بوم و درخت؛

به ایرانیان بر، شد آن کار سخت.

ز باران، هوا خشک شد هفت سال؛

دگرگونه شد بخت و برگشت حال.

2945

شد، از رنج و سختی، جهان پر نیاز؛

برآمد بر این روزگاری دراز.



[1] . کزازی، میرجلال‌الدین، نامۀ باستان، جلد سوم: داستان سیاوش. تهران، سمت، 1386


در داستان پیش خواندیم که پیلسم برادر پیران به دست رستم کشته می شود و اینجا پیران از رستم گین به دل می گیرد.جنگ سختی بین ایران و توران در می گیرد و از هر دو سو بسیاری کشته می شوند.

افراسیاب فرمان می دهد که نبرد بی درنگ ادامه یابد و خود به قلب سپاه ایران زده و فراوان از ایرانیان می کشد.

توس نگران شده و از رویارویی می ایستد و نزد رستم رفته و گزارش می دهد که سپاه غرق در خون شده و اوضاع سپاه ایران اصلا خوب نیست و بسیاری کشته شده اند. رستم از قلب سپاه بیرون می زند و پشت سر او فرامرز و دیگر پهلوانان به به سپاه توران یورش بردند.

تورانیان همه از بستگان افراسیاب با دلی پر از کین در برابر رستم بودند. رستم بسیاری از آنان را می کشد. افراسیاب درفش کاویانی بنفش رستم را دید شناخت و به سوی او تاخت . رستم هم افراسیاب را به جا آورد و با او برآویخت.

افراسیاب نوک نیزه اش را به پهلوی رستم میزند از چرم کمرش عبور کرده ولی بر ببر بیان(پوشش معروف رستم) اثر نمی کند. 

رستم در برابر نیزه ای به اسبش فرو می زند و اسب از درد با سر به زمین می افتد و افراسیاب از روی اسب می افتد.رستم کمرگاه او را نشانه می گیرد که هومان از پشت با گرز بر سر شانه رستم می کوبد به محض اینکه رستم روی بر می گرداند ببیند که این ضربه را از که خورده افراسیاب از زیر دست رستم فرار کرده  بر اسبی می نشیند و می گریزد.

سران همه چنان خروش و فریادی می کشند که صدایشان به ابرها می رسد. توس که شاهد ماجرا بود به کنایه  از رستم می پرسد که پیل ضربه گور را چگونه دید؟

رستم در پاسخ می گوید گرزی که هومان بزند آهن نخوانش و موم بدانش.

وقتی افراسیاب از دست رستم گریخت  سپاه ایران نعره زنان  سر نیزه ها را به نشانه پیروزی به بالا گرفتند. سراسر میدان نبرد پر از کشته و زخمی بود. رستم و دیگر پهلوانان و سپاه سه فرسنگ به دنبال افراسیاب و سپاهش می روند و پس از آن باز می گردند.

سراسر دشت پر از ابزار جنگی و زر و سیم بود و غنایم زیادی به دست ایرانیان افتاد. این بار دومی است که افراسیاب با رستم روبرو می شود و از دست او می گریزد.


گفتار اندر پادشاهی رستم به توران زمین

صبح روز بعد رستم سپاه را به سوی توران به حرکت در می آورد .همه سپاه ایران دلشان از کین سیاوش پر بود و خبر به گوش افراسیاب که می رسد افراسیاب تاح و تخت را رها کرده و به سوی دریای چین می گریزد.

رستم بر تخت افراسیاب می نشیند و می گوید:پر مایه آن است که به دنبال دشمن فراری نرود اگر دشمن در میدان جنگ کشته شود و یا فرار کند  یکی است.

همه گنج  افراسیاب را بین پهلوانان و سپاه بخش کرد . به توس تخت عاج و تاج و و منشور و.. داد و به او گفت به داد با مردم رفتار کند و اگر کسی سر پیچی کرد و هوای افراسیاب در سر داشت سرش را اتنش جدا کند.

به گودرز هم حکمرانی سپیجاب و فغدز را با تاج و تخت و ... داد در اینجا بیت های قشنگی در باره هنر و گوهر  می آورد که گفتار رستم به گودرز است. در اینجا هنر به معنی کاردانی و قابلیت است و گوهر به معنای نژاد و اصل و نصب.

به فریبرز هم تاج و گوهر می دهد و او را می ستاید.

خبر به تخت نشستن رستم به چین و ماچین می رسد و آنها هدایای  برای رستم می فرستند و رستم به آنها امان می دهد.

روزگار بدین منوال می گذرد تا اینکه روزی زواره به همراه یک راهنمای ترک به بیشه ای پر آب و علف برای شکار می روند و ترک  خیره سر زبان می گشاید و به زواره می گوید اینجا نخچیرگاه سیاوش بود و تنها اینجا بود که شاد بود و به جز این همه جا برایش غم آورده بود.

تا زواره این را شنید داغ دلش تازه شد و از ناراحتی از هوش رفت و از اسب به زمین افتاد. بزرگان لشکر به آنها رسیدند و تا وضع را چنین دیدند هر یک آن راهنمای ترک را کتکی زدند.

زواره که به هوش آمد سوگند خورد که تا تا کین از افراسیاب نگیرد نخواهد گذاشت رستم یک دم آرام بنشیند.

از آنجا رفت نزد رستم تا به او رسید خروشید که اینجا برای گردش و آسایش تفریح آمده ایم یا آمدیم کین بگیریم ؟چرا باید توران آباد باشد ؟ فراموش نکن که چون سیاوش نخواهی دید؟

رستم با شنیدن سخنان زواره به جوش آمد و همان کرد که زواره می خواست. تمام سرزمین های توران تا سقلاب و روم همه را نابود و سر از تن پیرو جوان و زن و کودک بریدند. بیش از هزار فرسنگ از توران را نابود کردند..

مهتران نژاده توران همه خاک بر سر ریزان پیش رستم رفتند و به او گفتند ما هم از ریخته شدن خون سیاوش  ناراحتیم و از افراسیاب بیزاریم . چرا خون بیگناهان را می ریزید؟

رستم با شنیدن این سخنان به مرز قجغاز باشی رفت و سران لشکر را بخواند. بخردان به رستم گفتند کاوس  بی فرّ و بی پرّ وپای بی پشتیبان بر تخت نشسته است اگر افراسیاب بر او بتازد کسی نیست از او دفاع کند ما شش سال است در توران زمین هستیم و همه چیز را نابود کردیم بهتر است به ایران باز گردیم و مراقب تخت و تاج و شاه باشیم.

بیتهای 2916 تا 2921 پندها ی بزرگتن به رستم که دست از مال و خواسته بردار و خوش باش و آز مپرست.

رستم شرمش می آید و غنایم بسیاری از اسبان و گستردنیها و پوشیدنیها،گنج و زر و سیم و تاج و تخت و موی و بوی و نافه مشک و... بر می دارند و به سوی ایران حرکت می کنند .توس و گودرز و و گیو و.. به سوی پارس و رستم به زابلستان می روند.

افراسیاب از رفتن رستم و توس و گودرز به ایران زمین آگاه می شود. به سرزمین خود باز می گردد و همه جا را سوخته ، خراب و بزرگان را کشته و کهتران را برده دید ، از دیدگان خون ببارید و با سپاهش گفت که دمار از روزگار ایرانیان در خواهد آورد و از آنها خواست که همه  به کار حمله دست برند.

سپاه افراسیاب به ایران حمله می کند و بر و بوم ایرانیان را می سوزاند و پس از آن هفت سال در ایران خشکسالی می شود.

این بار دوم است که افراسیاب به ایران حمله می کند و خشکسالی میشود . افراسیاب را نماد خشکسالی در شاهنامه می دانند.


د

 

برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
اتفاقی اینجا افتاده؟ امروز سی ام شهریور است. گفتم شاید تقویم نداشته باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
https://www.dropbox.com/s/e300fhfcnzkjbhr/raftane%20giv%20be%20torkestan.mp3?dl=0
داستان را خواندید؟ بریم داستان بعدی؟
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
داستان طولانی است و با سپاس از سیما گرامی که زحمت تایپ به دوشش بود.

داستان با نقل گرد آفرید:
http://vimeopro.com/iranefarda/dont-miss-it/video/101339723