X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

پی افگندن سیاوش، سیاوشْ گرد را

جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 02:24 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ


داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید


پی افگندن سیاوش، سیاوشْ گرد را


هیونی زِ نزدیکِ افراسیاب،چو آتش بیامد هنگامِ خواب.

یکی نامه سویِ سیاوش به مهرنبشته به کردار ِ روشن سپهر،

که:« تا تو برفتی، نیَم شادمان؛از اندیشه ، بی غم نیَم یک زمان؛
1655ولیکن من اندر خورِ رایِ تو،به توران بجُستم ، جایِ تو،

گر آنجا که بودی خوش و خرّم است،چنانچون بباید دلت بی غم است،

بدان پادشاهی کنون بازگرد؛سر ِ بدسگال اندر آور به گَرد.»

سیاوش سپه برگرفت و برفت،بدان سو که فرمود سالار، تفت.

صد استر ز گنج ِ درم بار کرد؛چهل را همه بارْ دینار کرد.
1660هزار اشترِ مادۀ سرخْ موی،بُنه بر نهادند با رنگ و بوی.

از ایران و توران گُزیده سواربرفتند شمشیرزن ده هزار.

به پیشِ سپاه اندرون، خواسته:عماریّ و خوبانِ آراسته؛

ز یاقوت و پیروزۀ شاهوار،چه از طوق و تاج و چه از گوشوار؛

چه عنبر چه مشک و چه عود و عبیر،چه دیبا و چه تختهایِ حریر؛
1665ز مصریّ و از چینی و پارسی،همی رفت با او شتروار سی.

نهادند سر سویِ خرّم بهار،سپهدار و آن لشکر نامدار.

چو آمد بدان شارستان دست یاخت؛دو فرسنگ بالا و پهنا بساخت.

ز ایوان و میدان و کاخ ِ بلند،ز پالیز و از گلشن ِ ارجمند،

بیاراست شهری به سانِ بهشت؛به هامون، گل و سنبل و لاله کشت.
1670بر ایوان نگارید، چندی نگار،ز شاهان و از بزم و از کارْزار.

نگار ِ سر و تاج کاوسْ شاه نبشتند با یاره و گرز و گاه.

بر  ِ تختِ او رستم پیلتن؛همان زال و گودرز و آن انجمن.

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه،چو پیران و گرسیوز ِ  کینه خواه.

به ایران و توران، شد آن شارستانمیان بزرگان یکی داستان.
1675به هر گوشه ای ، گنبدی ساخته؛سرش را به ابر اندر افراخته.

نشسته سراینده رامشگران؛سر اندر ستاره سرایِ سران.

سیاووشْ گردش نهادند نام؛جهانی از آن شارسْتان ، شادکام.

چو پیران بیامد ز هند و زِ چین،سخن رفت از آن شهر با آفرین.

خُنیده به توران سیاووشْ کرد،کز اختر پی افگنده شد، روز ِ اَرد.
1680از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ،ز کوه و ز دشت و ز رود و ز راغ،

شتاب آمدش تا ببیند که شاهچه کرد اندر آن نامور جایگاه.

هر آن کس که او از درِ کار بود،بدان بزم با او سزاوار بود،

هزار از خردمند مردانِ گُرد،چو هنگامۀ رفتن آمد، ببُرد.

چو آمد به نزدیکِ آن جایگاه،سیاوش پذیره شدش با سپاه.
1685چو پیران به نزدِ سیاوش رسید،پیاده شد، از دور کو را بدید.

سیاوش فرود آمد از نیْل رنگ؛مر او را به آغوش گرفت، تنگ.

نشستند هر دو در آن شارسْتان،که بُد پیش از آن سر به سر خارسْتان.

سراسر  همه کاخ و میدان و باغهمی تافت هر سو ، چو روشن چراخ.

سپهدارْ پیران زِ هر سو براند؛بسی آفرین بر سیاوش بخوانْد.
1690بدو گفت:«اگر فرّ و بُرزِ کیاننبودیْت با دانش اندر میان،

کی آغاز کردی بدین گونه جای؟کجا آمدی جای، از این سان به پای؟

بماناد تا رستخیز این نشان،میان دلیران و گردنکشان!

پسر بر پسر همچنین شاد باد،جهاندارِ پیروز و فرّخ نهاد!».

چو یک بهر از آن شهرِ خرّم بدید،به ایوان و باغِ سیاوش رسید،
1695به کاخِ فریگیس بنهاد روی،چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی.

پذیره شدش دخترِ شهریار؛بپرسید و دینار کردش نثار.

چون بر تخت بنشست  و آن جای دید،پرستنده بسیار بر پای دید،

بر آن نیز، چندی ستایش گرفت؛جهان آفرین را نیایش گرفت؛

وز آن پس، به خوردن گرفتند کار،می و خوان و رامشگر و میگسار.
1700ببودند یک هفته با می به دستگهی خرّم و شادْدل و گاه مست.

به هشتم ، رهاورد پیش آورید ،همه هدیه شارسْتان چون سزید؛

ز یاقوت و از گوهر ِ شاهوار، زدینار و از تاجِ گوهر نگار،

ز دیبا  و اسپان و به زین ِ پلنگ،به زرّین ستام و جُنایِ خدنگ

فریگیس را افسر و گوشوار، همان یاره و طوقِ  گوهر نگار،
1705بداد و بیامد به سویِ ختن؛همی رای زد شاد، با انجمن.

چو آمد به شادی به ایوانِ خویش،به دیدار شد در شبستانِ خویش،

به گلشهر گفت:«آنکه خرّم بهشتندیده، نداند که رضوان چه کِشت.

چو خورشید بر گاهِ فرّخ سروش،نشیند بآیین و با فرّ و هوش.

به رامش، بپیمای لَختی زمین؛برو؛ شارسْتانِ سیاوش ببین.
1710خداوند از آن شهر نیکوتر است؛تو گفتی فروزندۀ خاور است؛»

وز آن جایگه نزدِ افراسیابهم رفت، بر سانِ کشتی بر آب.

بیامد؛ بگفت آن کجا کرده بود،همان نیز کز کشور آورده بود؛

وز آنجا به کارِ سیاوش رسید؛سراسر همه یاد کرد آنچه دید.

ز کار سیاوش، بپرسید شاه؛وز آن شهر و آن کشور و جایگاه.
1715بدو گفت پیران که:«خرّم بهشتکسی کو ببیند به اَردیبهشت،

همانا نداند از آن شهر باز،نه خورشید از آن مِهترِ سرفراز.

یکی شهر دیدم اندر زمین،نبیند دگر کَس به ایران و چین.

ز بَس باغ و میدان و آبِ روان،برآمیخت گفتی خرد با روان!

چو کاخِ فریگیس دیدم ز دور،چو گنجِ گُهر بود به میدانِ سور.
1720گِله کرد باید ز گیتی یله،تو را چون نباشد ز چیزی گِله.

گر ایدون که آید ز مینو سروش،نباشد بدان فرّ و اَوْرند و هوش.

بدان زیب و آیین که دامادِ توست،ز خئبی، به کامِ دل ِشادِ توست؛

دو دیگر که دو کشور از جنگ و جوشبرآسود چون بیهُش آمد به هوش.

بماناد بر ما چنین جاودان،دلِ هوشمندان و رایِ ردان!»
1725ز گفتارِ او ، شاد شد شهریارکه شاخِ بَرومندش آمد به بار.

به گرسیوز این داستانها بگفت؛نِهفته همه برگشاد از نهفت.

بدو گفت :«رَو تا سیاوش گرد؛ببین تا چه جای است و گِردش بگرد.

سیاوش به توران زمین دل نهاد؛از ایران، نگیرد همی نیز یاد.

چو او کرد پدرود تخت و کلاه،چو گودرز و بهرام و کاوش شاه،
1730بدان خرّمی بر یکی خارسْتانهمی بوم و بر سازد و شارسْتان.

فریگیس را کاخهایِ بلند،برآورد و می داردش ارجمند.

چو بینیش، خوبی فراوان بگوی؛به چشمِ بزرگی نگه کن بدوی.

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه،نشینند پیشت از ایرانْ گروه،

بدان گه که باری مَی آید به دست،چو خوردی به شادی بباید نشست.
1735یکی هدیه آرای بسیارْ مَر،ز دینار و اسپ و ز تاج و کمر،

همان گوهر و تخت و دیبایِ چین،همان یاره و گرز و تیغ و نگین؛

ز گستردنیها و از بوی و رنگ،ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ!

فریگیس را هدیه بر همچنین؛برَو، با زبانی پر از آفرین.

اگر آبْ دندان بُوَد میزبان،بدان شهرِ خرّم دو هفته بمان.»
1740نگه کرد گرسیوز ِ نامدار،سوارانِ ترکانِ گزیده هزار.

خُنیده سپاه اندر آور گِرد؛بشد شادمان تا سیاووشْگرد.


و


برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (7)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
فریناز
فرا رسیدن جشن سده بر شما مبارک

یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه‌رنگ و تیره‌تن و تیزتاز
دو چشم از برِ سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره‌گون
نگه کرد هوشنگ با هوش و هنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
برآمد از سنگ گران سنگ خُرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته و لیکن ز راز
ازین طبعِ سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیشِ جهان‌آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان یاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
فردوسی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
بسیار سپاسگزارم
بر شما هم فرخنده و خجسته
فرانک
درود
و البته ما هم ان قدر درگیر روزهایی شد ه ایم که باید بگذرند که کم کار شده ایم. بر سر ما هم فریاد بکشید تا شاید به خودمان توی آینه نگاه کنیم که موی مان سفید شده و فقط برای روزمرّه گی ها و روزمرگی ها داریم می تازیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر فرانک
خوشحالم که رد پایی از خودت به جا گذاشتی
چه بلایی سر امت همیشه در صحنه آمده؟ کجا رفتند آن شاهنامه خوانان و شاهنامه دوستان و شاهنامه .......
چه چیزی کرکره را پایین کشیده؟ روزی و روزگاری کلی آدم این جا سر و دست می شکستند برای شاهنامه خوانی.
نکند تمام سیاوش خوانی من توی ذوق ملت زده است که اگر این است من خیلی متاسفم از این قضیه.
من این کار را به دلیلی کاملن شخصی کردم. دوست داشتم که کردم.
من وقتی این سکوت خوانندگان را می بینم، مخالف کلیه ی جبهه گیری جامعه ی روشنفکری کشورمان در مقابل بی مهری حاکمان امروز بر تاریخ ادبیات میهنمان می شوم و مخالفت هایشان را جز ژست روشنفکری نمی بینم.
گفتم که، شاید مقصر منم. چه طور است بیخیال من شوید و اعلام کنید که من تعطیل شده ام.
حداقلش این که من دیگر نمی خوانم که توی ذوق ملت نزنم. یا حداقل به این جا آدرس ندهم و برای خودم بخوانم و در وبلاق وزین صداهامون بگذارم. ها؟
چه کسی بود که می گفت:
شاید اگر رستم این را می دانست دل به کاووس شاه خوش نمی کرد؟
انگار خودم بودم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هر چه فریاد دارید بر سر من بکشید
همه ش تقصیر کم کاری من است
سعی می کنم جبران کنم
ولی شهریه ها. این روزها با این همه تکنولوژی هم ساختش خیلی آسان نیست.
امتیاز: 0 0
دقیقاً بعد ازرسیدن گرسیوز نزد سیاوش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس جای این بیتها در دلستاگ بعدی است.
این که به سیاوش صفت خودکامه داده است به نظر درست نمی آید.
به هر حال این بیتها را دوست دارم .
هم آنگه بنزد سیاوش چو باد
بیامد سواری ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاه
یکی کودک آمد چو تابنده ماه
ورا نام کردند فرخ فرود
بتیره شب اندر چو پیران شنود
هم آنگه مرا با سواری دگر
بگفتا که رو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمند
جریره سر بانوان بلند
بفرمود خفته بفرمان بران
زدن دست آن خرد در زعفران
نهادند بر پشت آن نامه بر
که نزد سیاوخش خودکامه بر
بگویش که هرچند من سال خورد
بدم نیک یزدان مرا شاد کرد
سیاوش بدو گفت گاه مهی
ازین بچه هرگز مبادا تهی
فرستاده را داد چندین درم
که آرنده گشت از کشیدن دژم
چو بشنید گرسیوز آن مژده گفت
که پیران شد امروز با شاه جفت
به کاخ فرنگیس رفتند شاد
ورا نیز ازان داستان مژده داد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اثر دست فرود را با زعفران روی نامه می زنند! جالبه

و خبر خوش را پیش فرنگیس هم میبرند

در هیچ یک از شاهنامه ها ی من این داستان نیست. دقیقا این بیتها کجای داستان قرار گرفته اند؟

بسیار سپاسگزارم
سیاوش جایی را با دو فرسنگ طول و دو فرسنگ پهنا ساخت و در آن صورتهایی از شاهان و بزرگان تراشید . صورتهایی از کاووس و رستم و زال و گودرز و در سوی دیگر افراسیاب و سپاهش و پیران و گرسیوز بودند .
چنان شد که افسانه این شهر در همه جای ایران و توران شنیده شد و آنجا را سیاوخشگرد نام نهادند .
زمانی که پیران بازگشت و نزد سیاوش رسید هردو باهم به آن شهر رفتند . پیران به سیاوش آفرین گفت بعد از آن به کاخ سیاوش نزد فرنگیس رفتند . فرنگیس به گرمی او را پذیرفت و جریره هم نزد پدر آمد . پیران یک هفته نزد آنان بود و سپس به خانه خود بازگشت و برای گلشهر از آن شهر و زیباییش تعریف کرد . سپس نزد افراسیاب رفت و خراجها را تقدیم کرد و گفت که در هند رزم کرده و بدکاران را به بند کشیده است . افراسیاب از احوال سیاوش پرسید و پیران از سیاوشگرد و زیباییهایش سخن راند و از سیاوش تعریف کرد. شاه شاد شد و به گرسیوز گفت : او به توران دل نهاده و دیگر به ایران نمی اندیشد . چنانکه گفته اند در ویرانه ای جایی خرم بنا نهاده است و فرنگیس را در کاخی جای داده است و او را ارجمند می دارد .
تو نزد او برو و هدایای زیادی برای او و فرنگیس ببر . گرسیوز راه افتاد .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
در نامه باستان و نسخه خالقی نامی از جریره نیست. آیا در نسخه شما خبر به دنیا آمدن فرود به سیاوش و فریگیس هست؟ خیلی مایلم آن بیتها را بخوانم.