X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

نامه نبشتن سیاوش به نزدیک کاوس

سه‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1392 10:11 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

.

رستم 

.

داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا گوش کنید


نامه نبشتن سیاوش به نزدیک کاوس


بفرمود تا پیش او شد دبیرپر اندیشه، با می در آمیخت شیر.

نخست آفرین کرد بر دادگر؛کز او دید نیرو و فرٌ و هنر؛

خداوندِ هوش و زبان و توان؛خِرَد همی پروراند با روان.

گذر نیست کَس را ، ز فرمانِ اوی؛کَسی کو نگردد ز پیمانِ اوی،
890به گیتی، نبیند جز از راستی؛بدو، باشد افزونی و کاستی؛

همان آفرینندۀ هور و ماه؛فرازندۀ تاج و تخت و کلاه.

از او باد بر شهریار آفرین،جهاندار و از نامداران گزین!

رسیده به هر نیک و بد رایِ اوی؛ستونِ خِرَد باد بالای اوی!

رسیدم به بلخ و به خرٌم بهار؛همه، شادمان بودم از روزگار.
895ز من چون خبر یافت افراسیاب،تبه شد، به جام اندرش روشن آب.

بدانست کآن کار دشوار گشت؛جهان تیره شد بخت او خوار گشت.

بیامد برادرْش با خواسته،بسی خوبرویانِ آراسته،

که زنهار خواهد ز شاهِ جهان؛سپارد بدو تاج و تختِ مِهان.

بسنده کُند زین جهان، مرزِ خویش؛بداند همه مایه و ارزِ خویش.
900از ایرانْ زمین، نَسپَرَد تیره خاک؛ بشوید دل از کینه و جنگ، پاک.

ز خویشان، فرستاد صد نزدِ من؛بدین خواهش، آمد گوِ پیلتن.

گر او را ببخشد، ز مهرش ، رواست؛که بر مهرِ او چهرِ او (مر) گُواست.»

چو بنوشت نامه، یلِ جنگجویسویِ شاه کاوس بنهاد روی؛

وز آن روی، گرسیوز نیکخواهبیامد برِ شاهِ تورانْ سپاه.
905همه داستانِ سیاوش بگفت،که:«او را ز شاهان کَسی نیست جفت؛»

ز خوبیٌ دیدار و کردارِ اوی،ز هوش و دل و شرم و گفتارِ اوی؛

دلیر و سخنگوی و گُرد و سوار؛تو گویی خرد دارد اندر کنار.

بخندید؛ با او چنین گفت شاه،که:«چاره بِه از جنگ، ای نیکخواه!

دلم گشت از آن خواب ِ بد با نهیب؛ز بالا، بدیدم نشانِ نشیب.
910پر از درد گشتم سویِ چاره باز؛بدان تا نشینم بی اندُه فراز؛

به گنجِ دِرَم چاره آراستم؛کنون، شد بر آن سان که من خواستم.»

وز این روی چون رستمِ  شیرْمردبیامد بر شاهِ ایران چو گَرد،

به پیش اندر آمد، به کَش کرده دست؛برآمد سپهبد زِ جایِ نشست.

بپرسید و بگرفتش اندر کنار-ز فرزند و از گردشِ روزگار؛
915ز گُردان و از رزم و کارِ سپاه؛وز آن تا چِرا بازگشت او ز راه.

تهمتن ببوسید رویِ زمین؛به کاوس بر، خوانْد چند آفرین.

نخست از سیاوش زبان برگشاد؛ستودش فراوان و نامه بداد.

چو نامه برِ او خواند فرٌخ دبیر،رخِ شهریار ِ جهان شد چو قیر.

به رستم، چنین گفت:«گیرم که اویجوان است و بَد نارسیده به روی.
920چو تو نیست، اندر جهان، سربه سر؛به جنگ، از تو جویند شیران هنر.

ندیدی تو بدهایِ افراسیاب،که گم شد ز ما خورد وآرام و خواب؟

مرا رفت بایست؛ کردم درنگ؛مرا بود با او سری پر ز جنگ.

نرفتم؛ که گفتند:"از ایدر مرو؛بمان تا پسیچد جهاندارِ نو."

چو پادْاَفرَهِ ایزدی خواست بود،مکافات بدهایِ بدی خواست بود،
925شما را، بدان مُرْدریْ خواسته،بدین گونه بر، شد دل آراسته،

- کجا بستد از هر کسی بیگناه.بدین سان بپیچد سرْتان ز راه،

به صد تُرک بیچارۀ بد نژادکه نامِ پدْرشان ندارند یاد.

کنون، از گروگان کیْ اندیشد اوی؟همان پیشِ چشمش همان آبِ جوی.

شما گر خرد را نبستید کار،نه من سیرم از بخششِ روزگار.
930به نزدِ سیاوش فرستم کنون،یکی مردِ با دانش و پر فسون.

بفرمایمش:«کآشتی کن بلند؛به بندِ گران، پایِ ترکان بیند.

بر آتش بنه خواسته، هر چه هست؛نگر، تا نَیازی به یک چیز دست!

پس، آن بستگان را برِ من فِرِست،که من سر بخواهم ز تنْشان گُسست.

تو با لشکرِ خویش، سرْ پُر ز جنگ، برو تا به درگاه او بی درنگ.
935همه دست بگشای، تا یکسرهچو گرگ اندر آیند پیشِ بره.

چو تو ساز گیری بد آموختن،سپاهت کند غارت و سوختن؛

بیاید به جنگ تو افراسیاب،چو گردد بر او ناخوش آرام و خواب.»

تهمتن بدو گفت:«کای شهریار!دلت را بدین کار غمگین مدار.

سخن بشنو از من تو ای شه! نخست؛پس آنگه جهان زیر فرمانِ تست.
940تو گفتی که:«بر جنگِ افراسیاب،مران تیز لشکر بر آن رویِ آب.

بمانید تا او بیاید به جنگ؛که او خود شتاب آورَد، بی درنگ."

ببودیم یک چند، در جنگ، سست؛درِ آشتی او گشاد، از نخست.

کسی کآشتی جوید و ساز ِبزم،نه نیکو بُوَد پیش رفتن به رزم؛

دو دیگر که پیمانْ شکن پیشگاه،نباشد پسندیدۀ نیکخواه.
945سیاوش چو پیروز بودی به جنگ،برفتی به سانِ دلاورْنهنگ،

چه جُستی جز از تاج و تخت و نگین،تن آسانی و گنجِ ایرانْ زمین؟

همه یافتی؛ جنگ، خیره، مجوی؛دلِ روشنَت به آبِ تیره مشوی.

گر افراسیاب این سخنها که گفتبه پیمان شکستن بخواهد نهفت،

هم از جنگ جستن نگشتیم سیر؛به جای است شمشیر و چنگالِ شیر.
950ز فرزند پیمان شکستن مخواه؛مکن آنچه نه اندر خورَد با کلاه!

نِهانی، چرا باید گفت سُخُن؟سیاوش ز پیمان نگردد، زِ بُن؛

وز این کار کاندیشه کرده ست شاه،بر آشوبد این نامور پیشگاه.»

چو کاوس بشنید سر پُر ز خشم،برآشفت از آن کار و بگشاد چشم.

به رستم چنین گفت شاهِ جهان،که:«ایدون نمانَد سخن در نهان،
955که این در سرِ او تو افکنده ای؛چنین، از دلش بیخ ِ کین کنده ای.

تنْ آسانی خویش جُستی در این،نه افروزشِ تاج و تخت و نگین.

تو ایدر بمان، تا سپهدار توسببندد، در این کار، بر پیل کوس.

من اکنون هیونی فرستم به بلخ،یکی نامه ای با سخنهایِ تلخ.

سیاوش اگر سر زِ پیمانِ من،بپیچد؛ نیاید به فرمانِ من،
960به توسِ سپهبد سپارد سپاه؛خود و ویژگان بازگردد ز راه.

ببیند ز من هر چه اندر خُور است،گر او را چنین داوری در سر است.»

غمی گشت رستم به آواز گفت،که:«گردون سرِ من نیارد نِهفت.

اگر توس جنگی تر از رستم است،چنان دان که رستم زِ گیتی کم است.»

بگفت این و بیرون شد از پیشِ اوی،پُر از خشم، چشم و پر از رنگ، روی.
965هم، اندر زمان، توس را خواند شاه؛بفرمود لشکر کشیدن به راه.

چو بیرون شد از پیشِ کاوس توس،بفرمود تا لشکر و بوق و کوس.

بسازند و آرایشِ ره کنند؛وز آرامگه، رای کوته کنند.
























.

.

.


برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (10)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
پروانه
بیت نخست داستان در شاهنامه خالقی مطلق به این ریخت آمده است:
دبیر پژوهنده را پیش خواند / سخن های آگنده بر فشاند

و در زیر نویس هم مانند این بیت نیامده است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دکتر کزازی: آمیختن می با شیر استعاره ای تمثیلی می تواند بود از آمیختن مهتری با کهتری، در پندار شناسی شاهنامه، می، نماد بالیدگی و ممردی است و شیر نماد خُردی و و کودکی
در ادامه دکتر کزازی می نویسد که سیاوش می داند که کیکاوس به آسانی این اشتی را تخواهد پذیرفت، از این روی پر اندایشه است و می کوشد که نامه را به گونه ای برنویساند که آمیزه ای مهتری و کهتری باشد: مهتری در ان باز می گردد به کاری بزرگ که سیاوش به رای و خواست خویش انجام داده است و آن آشتی است با تورانیان و کهتری ، در آن چاکری و فروتنی سیاوش است در برابر کاوس ، چونان پدر و پادشاه و وی.

دوستان گرامی می بینیم این بیت بسیار کلیدی است که در نسخه ژول مل آورده شده است .
سیاوش
با درود به دوستان و همراهان

نوشته های دوستان را که خواندم بسیار لذت بردم... برداشتهای من خیلی شبیه به نظرات دوستان و کارشناسان تارنما می باشد، فقط با اندکی تفاوت..

در بیت جز از تختِ زرین؛ که او شاه نیست؛/تن پهلوان از در گاه نیست .. : افراسیاب می گوید رستم را باید با هرخواسته ای( کنیژ ، زر ،و..) بجز تخت زرین ، قانع بکن. زیرا او پهلوان است و برای پادشاهی آفریده نشده است.این بیت تمام کننده بیت پیشین است:

به نزدیکِ او همچنین خواسته، ببَر؛ تا شود کار پیراسته،
دکتر کزازی به ژرف اندیشی «کاما» گذاشته است.

اما در مورد پیمان بستن سیاوش:
سیاوش و هم افراسیاب به خوبی می دانند که سخن آخر در آشتی 2 کشور را باید کاووس بزند.زیرا در صورت پیمان بستن قطعی ( بین سیاوش و افراسیاب)هر دو سپاه از حالت جنگی خارج شده و به کشور خود باز می گشتند و سپس به کاووس خبر می دادند.قرارداد آشتی را شاه امضاء می کند نه فرمانده سپاه.
سیاوش برای تضمین اینکه افراسیاب پیمان شکن نشود
درخواست گروگان می نماید و یک آتش بس موقتی بین 2 کشور برقرار می شود .. و...

چو این کرده باشیم، نزدیک شاه فرستاد باید یکی نیکخواه؛
برد زین سخن نزد او آگهی؛ مگر مغز گرداند از کین تهی

فرستم یکی نامه نزدیک شاه؛/مگر باشتی باز خواند سپاه!"

در نامه سیاوش به پدر روشن است که هنوز تصمیمی برای آشتی دائم نگرفته است و می گوید افراسیاب از پادشاه ایران زنهار می خواهد :

که زنهار خواهد ز شاهِ جهان؛سپارد بدو تاج و تختِ مِهان.
بسنده کُند زین جهان، مرزِ خویش؛ بداند همه مایه و ارزِ خویش.
900 از ایرانْ زمین، نَسپَرَد تیره خاک؛ بشوید دل از کینه و جنگ، پاک.
ز خویشان، فرستاد صد نزدِ من؛ بدین خواهش، آمد گوِ پیلتن.
گر او را ببخشد، ز مهرش ، رواست؛ که بر مهرِ او چهرِ او (مر) گُواست

از کاووس می خواهد که او را ببخشد یعنی سخن آخر را کاووس می زند...
رستم نامه را می برد :
گفتگوی رستم و شامل 2 بخش است:
بخش نخست خواندن نامه سیاوش توسط کاووس است که سیاوش را به فریب دادن افراسیاب تشویق می کند:
بفرمایش که آشتی کن بلند (ببند) /ببند گران پای ترکان ببند
و گروگانها رو بفرست تا من سر از تنشان جدا کنم و...
حتی رستم را می گوید به سوی سیاوش برگرد.
بخش دوم :
رستم در پاسخ :
از تو چه پنهان سیاوش با افراسیاب آشتی کرده و کاری به کار تو هم نداشته است و از تصمیمی که اکنون گرفتی بر می آشوبد!!
در صورتی که سیاوش گروگانها را برای تضمین آشتی در اختیار دارد تا دستور از پدر بگیرد.
اما رستم به کاووس می گوید او آشتی نمود.!!
کاوس از سخن رستم بسیار اندوهگین گشته و طوس را به سوی سیاوش و سپاه می فرستد نه رستم را....

زمانی که سیاوش از جریان پدر و رستم آگاه گشته و از اینکه رستم به پدر گفته سیاوش بدون اجازه تو آشتی نموده ناراحت می شود:
سیاوش چو بشنید گفتار اوی /ز رستم غمی گشت و برتافت روی

ولی دیگر چاره نداشت ...ناجوانمردانه بود که گروگانها را به سوی ایران روانه کند.. اکنون که پادشاه نمی خواهد آشتی کند پس باید گروگانها به توران بازگردنند..در اینجا بود که از فرمان پدر سرپیچی می کند و اندرزهای بهرام و زنگه شاوران را نمی پذیرد:
نپذرفت زان دو خردمند پند / دگرگونه راز چرخ بلند
و.........................
امتیاز: 0 0
پروانه جون از تصویر رستم و شغاد سپاسگزارم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریناز گرامی
خوشحالم که پسندیدی
ماجرا از اینجا آغاز میشود که افراسیاب خواب میبیند :
در خواب بیابانی پر از مار دیدم و زمین پراز گرد و خاک و آسمان هم پراز عقاب بود . ناگهان بادی برخاست و درفش مرا سرنگون کرد و سراپرده و خیمه مرا واژگون کرد . لشکریان همه سربریده بر زمین افتاده بودند و سپاه دشمن بر تخت من تاختند و مرا اسیر کردند و دست بستند و هیچ آشنایی در کنارم نبود . مرا نزد کاووس بردند در حالیکه جوانی چهارده ساله و زیبارو هم در کنارش بود .
گرسیوز گفت : باید اخترشناسان را خبر کنیم . افراسیاب به ستاره شناسان گفت : کسی نباید در این مورد چیزی بداند و بعد خوابش را تعریف کرد.
یکی از ستاره شناسان ابتدا برای جانش امان خواست و سپس گفت : سپاهی آماده از ایران به فرماندهی سیاوش می آید اگر شاه با او بجنگد تمام ترکان نابود می شوند و اگر سیاوش به دست شاه کشته شود در زمین آشوب می شود و همه به کینخواهی سیاوش به جنگ ما می آیند . افراسیاب غمگین شد و عزم صلح کرد و به گرسیوز گفت : با هدایای فراوان نزد سیاوش برو و تقاضای صلح کن و بگو از چین تا لب جیحون از ما و بقیه از آن شما باد .
گرسیوز به سوی ایرانیان رفت و به نزد رستم و سیاوش رسید و هدایای افراسیاب را که شامل درم ودینار و اسب و غلام و سپاه بود به او داد و تقاضای صلح کرد . رستم گفت : باید تامل کنیم و بعد جواب می دهیم . رستم و سیاوش به فکر فرو رفتند و رستم از این کار آنان بدگمان بود . تصمیم گرفتند فرستاده ای نزد کاووس بفرستند .
شبانگاه گرسیوز نزد سیاوش آمد . سیاوش گفت : به افراسیاب بگو رایمان بر این شد که کینه از دل بیرون کنیم ولی باید پیمانی ببندیم و صد تن از بزرگان لشکرتان که رستم آنها را می شناسد را به عنوان گروگان به ما بدهید و دوم اینکه شهرهایی را که از ما گرفته اید پس بدهید و به توران بازگردید . من هم نامه ای نزد کاووس می فرستم و صلح را از او می خواهم . پس گرسیوز هم پیکی را نزد افراسیاب فرستاد و افراسیاب به ناچار خواسته های ایرانیان را پذیرفت و صد تن از خویشانش را که رستم نام برده بود فرستاد و از شهرهای بخارا و سغد و سمرقند و چاچ و سپیجاب بیرون آمد و به توران رفت .
سیاوش خواست کسی را نزد کاووس فرستد و نتیجه کار را به او بگوید اما رستم گفت : کاووس تند است . بهتر است من نزد او روم و با او صحبت کنم .
رستم به راه افتاد و نزد کاووس رسید و ماجرا را گفت . کاووس گفت : گیرم سیاوش جوان و خام است تو که دنیادیده ای چرا گول افراسیاب را خوردی؟
اکنون فرستاده ای نزد سیاوش می فرستم و او را به جنگ امر می کنم و می خواهم تا صد گروگان را نزد من فرستد تا آنها را گردن بزنم . رستم گفت ای شاه سخن مرا بپذیر افراسیاب خود از در آشتی برآمد شایسته نیست با کسی که آشتی می جوید بجنگیم و دیگر اینکه ما پیمان بستیم و شکستن پیمان درست نیست . بعد از آن تو و سیاوش در ایران بمانید و من از زابل با اندکی سپاه به توران می روم و روز را بر او سیاه می کنم . از فرزندت مخواه که پیمان شکنی کند . کاووس عصبانی شد و گفت : تو این افکار را در سر او پر کردی . من طوس را نزد او می فرستم و دیگر با تو کاری ندارم و از تو کمک نمی خواهم. رستم غمگین شد و گفت : اگر طوس از من بهتر است پس تو هم فکر کن که رستم مرده است . این را گفت و با لشکریانش به سیستان رفت .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریمای گرامی
نکته ای را نوشتی :

« رستم از این کار آنان بدگمان بود . تصمیم گرفتند فرستاده ای نزد کاووس بفرستند .»

نکته ای در این داستان هست و همینجاست ، با این که تصمیم میگیرند فرستاده ای را نزد شاه بفرستند و یک هفته برای شاد خواری وقت داشتند رستم و سیاوش دست به این کار نمی زنند و سیاوش تصمیم به صلح و آشتی می گیرد و خودش با افراسیاب پیمان می بندد و وقتی که کار آشتی تمام شد رستم را برای رساندن خبر نزد کاوس می فرستند. به هر حال این از اشتباهات سیاوش هم بود . دیدگاه شما و دیگر دوستان چیست؟
شهرزاد
پروانه جان
از توضیحاتتان بسیار سپاسگزارم.

شاد و پایدار باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همیشه مهربانی و بزرگوار
پیروز باشی
شهرزاد
درود به دوستان گرامی

پروانه جان
در مورد نکته ای که در بیت زیر مطرح کرده اید:
جز از تختِ زرین؛ که او شاه نیست؛
تنِ پهلوان از درِ گاه نیست
همچنان که می‌دانید در شاهنامه همواره پهلوانان تاج بخش‌اند و پادشاهان تاجدار و این شاهان هستند که برای حفظ تاج و تخت خود نیازمند حضور و نقش آفرینی پهلوانان اند؛ بنابراین بدیهی است که در شاهنامه پهلوانی از حیث جایگاه و منزلت بر شاهی برتری دارد. کما این که در پادشاهی نوذر هم می خوانیم که وقتی ایرانیان خسته از ستم او به سام پناه بردند و تخت پادشاهی را به او پیشکش کردند، سام نپذیرفت. گویی پهلوانان نشستن بر تخت شاهی را دون شان و مرتبه خود می دانستند.

از طرفی تخت همواره از ابزار و نشانه های پادشاهی محسوب می شده و روشن است که از لوازم و ابزار قدرت پهلوانان نبوده است. جدا از این مفهوم، در بیت مورد نظر به نظر می رسد پیام بیت بیش از آن که مفهوم نکوهش یا ستایش داشته باشد، توضیحی است که در قالب یک جمله معترضه و توضیحی از سوی افراسیاب به گرسیوز بیان می شود که برای رستم تخت نفرست چرا که اصولاً پهلوانی با تخت پادشاهی سازگار ندارد و شایسته و مناسب مقام یک پهلوان نیست که بر تخت بنشیند. لذا با توجه به این که این سخن از سوی افراسیاب بیان شده شاید این توضیح بیشتر نشان از جایگاه و مقام پهلوان در مقابل جایگاه و مقام پادشاه باشد و صرفاً بیان کننده وجه تفاوت این دو باشد. هر چند که به طور ضمنی و ناخودآگاه خواننده با توجه به پیشینه ذهنی از که شاهامه و منش پهلوانان دارد این طور استنباط می کند که پهلوانان از تخت گریز همواره ارزش و مقام والاتری از پادشاهان تخت نشین دارند.
تا دیدگاه شما و سایر دوستان گرامی چه باشد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شهرزاد گرامی
در داستان پیش افراسیاب بسیار با هوش به نظر می رسد هم رفتار و هم بیت هایی که از زبان افراسیاب نوشته می شود بسیار خردمندانه است به همین جهت هم به نظر می آید افراسیاب به رستم و «پهلوانی» احترام می گذارد و رستم و سیاوش فریب مقدار هدایا و چرب زبانی گرسیوز را نخورده و با گذاشتن شرطهای عقب نشینی و فرستادن گروگان در واقع در عین رسیدن به اهدافشان ، افراسیاب را از آزمایش می گذرانند و افراسیاب با به اجرا درآوردن خواسته های سیاوش ، نشان میدهد دیگر به دنبال کین خواهی نیست.
نکته دیگر اینکه در هیچ جای داستان پیش خوار کردن ایرانیان را از زبان افراسیاب نمی توان دید . تمام داستان آشتی جویی و حرکت برای براقراری آن است پس این بیت هم نمی تواند معنایی جز آنچه که نوشته ای داشته باشد و خوشحالم که برداشتمان از این بیت یکی است با اینکه از زبان افراسیاب گفته شده است.

افراسیاب با دانش به اینکه پس از کشته شدن ایرج به دست سلم و تور ، خشم جای خرد را نزد بزرگان می گیرد و روابط ایران و توران به آشوب کشیده می شود ، سیر جدیدی را در گفتار و کردارش پیش می گیرد.

بی گمان آن خواب باعث شد تا بیشتر بیندیشد. به هر روی دوران نرمخو بودن افراسیاب این نماد خشم ، آغاز گردیده است.

بسیار سپاسگزارم
فاطمه
سلام خانم اسماعیل زاده : میبخشید که من عادت ندارم به شما بانو بگو یم.تشکر میکنم از نوشتن داستان به صورت نثر هر زمان داستان پیام یا فرازی برجسته داشت این زحمت را برای من بکشید. در مورد بیت گذشته از من سوال کرده بودید؟ ولی در عین حال من جواب میدهم.مصرع دوم در مورد پهلوان بود ولی متوجه مصرع اول نشدم .در مورد این شاه چرا تاج او گربه است .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام فاطمه جان
برای من فرقی نمی کند هر جور دوست داری منو خطاب کن برای من از همه دلنشین تر و صمیمانه تر "پروانه" خالی از سوی تو و دیگر دوستان می باشد .
خلاصه داستان با یک نکته برجسته فکر خوبی است سعی می کنم حتما برایت بنویسم.

آن بیت داستان پیش یک بار دیگر هم می نویسم پرسش من از شما و همه دوستان است یا بهتر است اینگونه بپرسم آیا این بیت خوار و کوچک شمردن "پهلوان" است یا ارج نهادن؟
"«جز از تختِ زرٌین؛ که او شاه نیست؛/ تنِ پهلوان از درِ گاه نیست.»"

فاطمه جان در داستان پیش افراسیاب هدایایی را مخصوص رستم به گرسیوز می پرسد و در پایان می گوید به جز تخت زرین که رستم شاه نیست و پرسش من در واقع روی مصرع دوم است که آیا افراسیاب پهلوانان را لایق تخت شاهی نمی داند یا از نظر او پهلوانان اصلا به دنبال تاج و تخت نیستند البته دیگاه دکتر کزازی این است که افراسیاب رستم را شایسته شاهی نمی داند.

بسیار سپاسگزارم که هستی و می خوانی و پیامت را می نویسی
فرانک
درود
البته برآمیختن می باشیر برایم همیشه سوال بوده و هست. خب در ایران کهن آداب و آیین می نوشی وجود داشته پس حتمن انواع می هم وجود داشته که یک نوعش هم همین می آمیخته با شیر است!
کاش یکی به این سوال فنی جوابی حسابی بدهد.
امتیاز: 0 0
بفرمود تا پیش او شد دبیر
پر اندیشه، با می در آمیخت شیر.

ایرلندی ها یک نوع مشروب درست می کنند به نام آیریش کرم. البته آیریش کافی هم هم دارند ولی اینجا منظور من آیریش کرم است. که یکی از ترکیبات اصلی آن شیرکاکائو است.
بار اولی که با این شعر برخورد کردم فکر کردم آن زمان که در ایران کاکائو نبوده حتمن ایرانیان با شیر خالی درست می کردند.
امتیاز: 0 0
محسن
تا حالا شاه ایستاده یاخوابیده دیدید؟ همه شون همیشه نشستن. روی صندلی.خیلیم که کسی تحویلشون گرفته باشه یه دیس میوه گذاشته جلوشون.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب باید از دوست نگارگرم بپرسم به نظرم باید نشانه شاه بودن است.
در ضمن اینی که میبینید رستم است که از نگاره داستان پیش بریدم و به اینجا آوردم . در این داستان پاسخ رستم به کیکاوس خواندنی است.