انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد (۸۰۳-۸۸۵)

 

   

 در باره عکس بیشتر بدانید 

داستان را از اینجا بشنوید(فلورا)

  

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد  

802 سپهدار ِترکان، دو دیده پر آبشگفتی فرو ماند ز افراسیاب .
 یکی مرد ِباهوش و دل برگزید؛ فرستاد بایران، چنانچون سزید .
 دبیر ِنبیسنده را گفت شاه :«به پیش آر قِرطا س و مُشکِ سیاه».
805یکی نامه بنوشت، ارتنگ وار؛بر او کرده صد گونه رنگ و نگار:
«به نام ِخداوندِ خورشید و ماه، که او داد بر آفرین دستگاه؛
وز او،  بر روانِ فریدون درود !کز  او دارد این تخم ِما تار و پود
که از تور بر ایرجِ نیکبخت، بد آمد پدید، از پیِ تاج و تخت .
بر آن هم همی راند باید سَخُن؛ نباید که پرخاش مانَد به بُن ؛
810که این کینه از ایرج آمد پدید؛ منوچهر، سرتاسر، این کین کشید .
بر آن هم که کرد آفریدون نخست، کجا راستی را به بخشش بجُست؛
سَزد گر بداریم دل هم بر آن ؛نگردیم از آیین و راهِ سران .
ز خرگاه تا ماوَرانهر در،  که جیحون میانجی است اندر گذر،
بر و بومِ ما بود، هنگام ِشاه؛ نکردی بدین مرز، ایرج نگاه .
815همان بخش ایرج ز ایران زمین بداد آفریدون و کرد آفرین .
از آن گر بگردیم و جنگ آوریم، جهان بر دل خویش تنگ آوریم،
بُوَد زخم شمشیر و خشم ِخدای؛ نیابیم بهره، به هر دو سرای؛
(مگر) هم چنانچون فریدونِ گُرد به سلم و به تور و به ایرج سپرد ،
ببخشیم وز این پس نجوییم کین!-که چندین بلا خود نیرزد زمین-
820سراینده از سال چون برف گشت؛زِ خون ِ کیان ، خاک شنگرف گشت.
سرانجام هم جز به بالای ِ خویش،نیابد کسی بهره از جایِ خویش.
بمانیم روزِ پسین زیر ِ خاک،سراپای کرباس و جایِ مَغاک؛
دگر آزمندی است اندوه و رنج،شدن تنگدل در سرایِ سپنج.
مگر رام گردد بدین کیقباد!سرِ مردِ بخرد نگردد زِ داد!
825کس از ما نبیند جیحون به خواب؛وز ایران نیایند از این سویِ آب،
مگر با درود و سلام و پیام!دو کشور شود، زین سخن، شادکام!»
چو نامه به مُهر اندر آورد شاه،فرستاد نزدیکِ ایران سپاه.
ببردند نامه برِ کیقباد؛سخن نیز از این گونه کردند یاد.
چنین داد پاسخ که:« دانی درست،که از ما نبُد پیشدشتی نخست.
830ز تور، اندر آمد نخستین ستم؛که شاهی چو ایرج شد از تخت کم.
بدین روزگار اندر، افراسیاببیامد به ایران و بگذاشت آب.
شنیدی که با شاه نوذر چه کرد؛دلِ دام و دد شد پر از داغ و درد.
ز کینه به اغریرثِ پر خِرد،نه آن کرد کز مردمی درخورَد.
ز کردار بد گر پشیمان شوید،به نوٌی زِ سر بازِ پیمان شوید،
835مرا نیست از کینه و آز رنج؛پسیچیده ام، در سرای سپنج.
شما را سپردم از آن سویِ آب؛مگر یابد آرامش افراسیاب!»
به نوٌی، یکی باز پیمان نبشت؛به باغِ بزرگی درختی بِکشت.
بدو گفت رستم که:«ای شهریار!مجوی آشتی در گهِ کارزار.
نبود آشتی هیچ در خَوردشان؛بدین روز، گرزِ من آوردشان».
840به رستم چنین گفت پس کیقباد،که:«چیزی ندیدم نکوتر ز داد.
نبیرۀ فریدون و پور ِ پشنگ،به سیری،ث همی سر بپیچد زی جنگ.
سزد گر هر آن کس که دارد خرد،به کژیٌ و ناراستی ننگرد.
ز زابلستان تا به دریایِ سند،نبشتیم عهدی تو را بر پرند.
تو شَو؛ تخت با افسرِ نیمروز،بدار و همی باش گیتی فروز.
845وز این روی، کابل به مهراب ده؛سراسر سِنانت به زهرآب ده.
کجا پادشاهی است بی جنگ نیست،وگر چند روی زمین تنگ نیست».
سرش را بیاراست، با تاج و زر؛همان گِردگاهش، به زرٌین کمر.
ز یک روی، گیتی مر او را سپرد؛ببوسید روی زمین مردِ گُرد؛
وز آن پس بدو گفت فرٌخ قَباد،که: بی زال، تختِ بزرگی مباد!
850به یک مویِ دستان نیرزد جهان؛که او ماندمان یادگار، از مِهان».
یکی جامۀ شهریاران بزر،ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر،
نهادند مهد از برِ پنج پیل ؛ز پیروزه ، رخشان به کردارِ نیل.
بگسترد زربفت، بر مهد بر؛یکی گنج کِش کس ندانست مَر؛
فرستاد نزدیک ِ دستانِ سام؛که: خلعت مرا زین فزون بود کام.
855اگر باشدم زندگانی دراز،تو را دارم اندر جهان بی نیاز.
همان قارنِ نیو و گشواد را،چو بٌُرزین و خُرٌاد پولاد را،
بفرمود خِلعت چنانچون سَزید،کسی را که خلعت سزاوار دید.
درم داد و دینار و تیغ و تبر،که را بود درخور کلاه و کمر،
وز انجا سوی پارس اندر کشید؛که در پارس بُد گنج ها را کلید.
860نشستنگه آنگه به اسطخر بود؛کیان را بدان جایگه، فخر بود.
جهانی سویِ وی نهادند روی؛که او بود سالارِ دیهیم جوی.
به تخت ِ کیان اندر آورد پای،به داد و به آیین و فرخنده رای.
چنین گفت با نامور مهتران،که: «گیتی مرا، از کران تا کران.
اگر پیل با پشٌه کین آورَد،همه رخنه در داد و دین آورَد.
865نخواهم ، به گیتی ، جز از راستی؛که خشم خدا آورَد کاستی.
تن آسانی از درد و رنجِ من است؛همه ، پادشاهی مرا لشکر است.
سپاهی و شهری مرا یکسر است؛همه، پادشاهی مرا لشکر است.
همه در پناهِ جهاندار بید؛خردمند بید و بی آزار بید.
هر آن کس که دارد، خورید و دهید؛سپاسی ز خوردن به من بر نهید.
870هر آن کس کجا باز مانَد ز خَورد،نیابد همی نوشه، از کارکرد،
چراگاهشان بارگاه من است،هر آن کس که اندر سپاه من است»؛
وز آن رفته نام آوران یاد کرد؛به داد و دِهش گیتی آباد کرد.
بر این گونه صد سال شادان بزیست؛نگر تا چنین، در جهان، شاه کیست!
پسر بُد، مر او را خردمند چار؛که بودند از او در جهان یادگار:
875نخستین چو کاوس با آفرین؛کَی آرش دگر بُد؛ دگر کَی پِشین.
چهارم کجا بیرَشش بود نام؛سپردند گیتی ، به آرام و کام.
چو صد سال بگذشت با تاج  و تخت، سرانجام، تاب اندر آمد به بخت.
چو دانست کآمد به نزدیک مرگ،بپژمرد خواهد همی  سبز برگ،
سرِ ماه، کاوس کی را بخواند؛ز داد و دِ هِش، چند با او براند.
880بدو گفت:«ما برنهادیم رخت؛تو بگذار تابوت و بنشین به  تخت؛
چه تختی که بی آگهی بگذرد،پرستندۀ او ندارد خِرَد.
چنانم که گویی، ز البرز کوه،کنون آمدم شادمان، بی گروه.
تو گر دادگر باشی و پاک رای،به آیین بیایی به دیگر سرای.
وگر آز گیرد سرت را به دام،بر آری یکی تیره تیغ از نیام».
885بگفت این و شد زین جهانِ فراخ؛گزین کرد صندوق بر جایِ کاخ.

 

 واژ ه نامه  

804- قرطاس: کاغذ 

 قرطاس و مشکِ سیاه: نوشته را با مشک خوشبو می کردند

 805-ارتنگ:ارژنگ- اردنگ-یکی از کتاب های مانی است و نمونه برترین در نگارینی و زیبایی اما از آنجا که از این کتاب تنها نامی مانده است ، پاره ای از ایرانشناسان آن را با کتابی دیگر از این دینارور نگارگر که انگلیون یا انجیل زنده نام دارد یکی شمرده اند و اما ویدن گرن این دیدگاه را نادرست و بی پایه دانسته است. 

813- ماورانهار: فرادریا-آمودریا 

817- زخم: کوبه 

819- بخشیدن: بخش کردن 

820:شنگرف: قرمز رنگ 

822:مغاک: گودال

 833-مردمی: انسانیت 

843- پرند: دیبای ساده - به جای کاغذ استفاده می کردند 

845- سنان به زهر آب دادن: سر نیزه را به زهر آغشته کردن برای رویاروی با دشمن 

847-گردگاه: کمر و تهیگاه 

848- بوسیدن زمین:بزرگ داشتن و ارج نهادن 

853-مَر: شمار  

864- پیل نماد زندگی و نیرومندی و پشه نمادگونه خُردی و  ناتوانی

856- نیو: دلیر  

870- نوشه: توشه و خوراک خوشگوار 

868-:بید: بُوید -باشید

 

 

 

 

کیقباد-پادشاهی کیقباد( ۸۰۱-۷۰۳)


 

دیکتۀ مهرسا

 داستان را از اینجا بشنوید(استاد) 

  

 

 پادشاهی کیقَباد

۷۰۳به شاهی نشست از بَرَش کیقباد؛همان تاجِ گوهر به سر، بر نهاد .
همه نامداران شدند انجمن؛ چو دستان و چون قارَن رزم زن؛
۷۰۵چو خُرٌاد گشواد و بُرزینِ گَو فشاندند گوهر بر آن تاجِ نو.
قَباد از بزرگان سخن بر رسید، ز افراسیاب و سپه را بدید .
دگر روز برداشت لشکر زجای؛          خروشیدن آمد، ز پرده سرای .
بپوشید رستم سِلیحِ نبرد؛ چو پیلِ ژیان شد که برخاست گَرد .
رده برکشیدند ایرانیان؛ببستند، خون ریختن را، میان .
۷۱۰به یک دست،مهراب،کاول خدای        دگر دست گُژدَهم جنگی بپای .
به قلب اندرون قارن رزم زن ،اَبا گُرد گَشوادِ لشکر شکن .
پس پشتشان، زال با کیقباد ؛به یک دست آتش؛به یک دست،باد .
به پیش اندرون، کاویانی درفش؛ جهان ز او شده سرخ و زرد و بنفش.
چو کَشتی، ز لشکر سراسر زمین؛ کجا موج خیزد ز دریای چین .
۷۱۵سپر در سپر بافته دشت و راغ ؛درفشیدن تیغها چون چراغ .
جهان سر به سر گشته دریای قار؛ بر افروخته شمع از او صد هزار.
ز نالیدنِ بوق و بانگِ سپاه، تو گفتی که خورشید گم کرد راه.
همی حمله بر، قارنِ رزم ساز، چنانچون بُوَد مردم ِبی نیاز .
گهی سویِ چپ تاخت، گه سوی راست ؛بر آن گونه، از هر سوی کینه خواست .
۷۲۰چو رستم بدید  آنکه قارَن چه کرد،

چگونه بُوَد سازِ جنگ و نبرد،  

به پیشِ پدر شد؛ بپرسید از اوی، که:«با من، جهان پهلوانا! بگوی،
که "افراسیاب آن بد اندیش مرد کجا جای گیرد، به روزِ نبرد ؟
چه پوشد؟ کجا برفرازد درفش؟که پیداست تابان درفش بنفش" .
من امروز بندِ کمرگاهِ اوی ،بگیرم کشانش بیارم به روی».
۷۲۵بدو گفت زال:«ای پسر! گوش دار؛ یک امروز، با خویشتن هوش دار؛
که آن ترک، در جنگ،  نر اژدهاست؛ دَم آهنج و در کینه، ابرِ بلاست.
درفشش سیاه است و خَفتان سیاه؛   از آهنش، ساعد؛ وز آهن، کلاه .
همه رویِ آهن گرفته به زر؛درفش سیه بسته، بر خُود بر .
از او خویشتن را نگه دار سخت ؛که مردی دلیر است و پیروزبخت».
۷۳۰بدو گفت رستم که:«ای پهلوان! تو از من مدار ایچ رنجه روان .
جهان آفریننده یارِ من است؛ دل و تیغ و بازو حصارِ من است».
برانگیخت پس رخشِ رویینه سُم برآمد خروشیدن گاو دم.
چو افراسیابش به هامون بدید، بماند اندر آن کودک نارسید.
ز ترکان بپرسید:« کاین اژدها بدین گونه از بند کرده رها ،
۷۳۵کدام است ؟ کاین را ندانم به نام». یکی گفت:« کاین پورِ دستان سام
نبینی که با گرزِ سام آمده است !جوان است و جویای نام آمده است !»
به پیش سپاه آمد افراسیاب، چو کشتی که موجش برآرَد ز آب.
چو رستم وُرا دید، بفشارد ران؛به گردن، برآورد گُرزِ گران.
چو تنگ  اندر آورد با وی زمین، فرو کرد گُرز گران را به زین.
۷۴۰به بند کمرش اندر آورد چنگ؛ جدا کردش از پشتِ زینِ پلنگ
همی خواست بردنش سوی قَباد؛ دهد روز جنگِ نخستینش داد .
ز سنگِ سپهدار و چنگِ سوار نیامد دوالِ کمر پایدار؛
گسست و به خاک اندر آمد سرش؛ سواران گرفتند گِرد اندرش .
سپهبد چو از چنگ رستم بجَست، بخایید رستم همی پشتِ دست .
۷۴۵چرا- گفت: نگرفتمش زیر کَش؟ همی بر کمر ساختم بند و بَش ؟».
چو آوایِ زنگ آمد از پشتِ پیل ،خروشیدن کوس بر چند میل،
یکی مژده بردند نزدیکِ شاه، که:« رستم بدرٌید قلبِ سپاه.
چو رستم برِ شاهِ ترکان رسید،درفش ِ سپهدار شد ناپدید.
گرفتش کمر بند و بفگند، خوار،خروشی زِ ترکان برآمد، به زار».
۷۵۰ز جای اندر آمد، چو آتش ، قباد؛بجوشید لشکر، چو دریا ز باد.
بر آمد خروشیدنِ دار و کوب؛درخشیدن خنجر و زخمِ چوب.
بدان تَرگِ زرٌین و زرٌین سپر،غمی شد سر از چاک چاکِ تبر.
تو گفتی که ابری برآمد زِ کُنج؛ز شَنگرف، نیرنگ زد بر تُرنج.
هزار و صد و بیست گُردِ دلیر،به یک زخم ،شد کشته زِ شَرزه شیر.
۷۵۵برفتند ترکان زِ پیش مُغان؛کشیدند لشکر سوی دامغان؛
وزآنجا به جیحون نهادند روی؛خَلیده دل و با غم و گفتگوی.
شکسته سِلیح و گسسته کمر؛نه بوق و نه کوس و نه پای و نه پَر.
برفت از لبِ رود پیشِ پشنگ،زبان پر زِ گفتار و کوتاه چنگ.
بدو گفت:«کای نامبردار شاه!تو را بود از این کینه، جستن گناه:
۷۶۰یکی آنکه پیمان شکستن ز شاه،بزرگان پیشین ندیدن راه.
نه از تخم ایرج، جهان پاک شد؛نه زهرِ گزاینده، تریاک شد.
یکی کم شود،دیگر آید به جای؛جهان را نمانند بی کدخدای.
قباد آمد و تاج بر سر نهاد؛به کینه، یکی نو دَر، اندر گشاد.
سواری پدید آمد از تخمِ سام،که دستانش رستم، نهاده است نام.
۷۶۵بیامد، به سان نهنگِ دُژَم؛تو گفتی زمین را بسوزد به دَم.
همی تاخت اندر فراز و نشیب؛همی زد، به گُرز و به تیغ و رِکیب.
ز گرزش، هوا شد پر از چاک چاک؛نیرزید جانم به یک مشت خاک.
همه لشکرِ ما، به هم بر درید؛ کَس، اندر جهان، این شگفتی ندید.
درفش مرا دید، بر یک کران؛به زین اندر افگند گرز گران.
۷۷۰چنان برگرفتم ز زینِ پلنگ،که گفتی ندارم به یک پشٌه سنگ.
کمربند بگسست و بندِ قبای؛ز چنگش، فتادم نگون زیرِ پای.
بدان زور هرگز نباشد هِزَبر؛دو پایش به خاک اندرون؛ سر به ابر.
سواران جنگی همه، همگروه،کشیدندم از چنگِ آن لَختِ کوه.
تو دانی که شاهی،دل و چنگِ من؛به جنگ اندرون ، زور و آهنگِ من.
۷۷۵به دست وی اندر، یکی پشٌه ام؛وز آن آفرینش ، پر اندیشه ام.
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ؛نه هوش و نه دانش، نه رای و درنگ.
عنان را سپرده بدان پیلِ مست؛همش غار و هم کوه هم راه، پست.
همانا که گوپال سیصد هزار،زدندش بر آن تارَکِ ترگدار.
تو گفتی که از آهنَش کرده اند؛ز سنگ و ز رویش بر آورده اند.
۷۸۰چه روباه پیشش چه ببرِ بیان؛چه درٌنده شیر و چه پیل ِ ژیان.
همی تاخت یکسان چو روزِ شکار؛به بازی همی آمدش کارزار.
چُنو گر بُدی سام را دستبرد،ز ترکان نماندی سرافراز گُرد.
جز از آشتی جستنت راه نیست؛که با او سپاه تو را پای نیست.
زمینی کُجا آفریدونِ گُردبدان گه به تورِ دلاور سپرد،
۷۸۵چو داده ببخشیده راست،تو را کین پیشین نباید خواست.
تو دانی که دیدن، نه چون آگهی است؛میانِ شنیدن، همیشه تهی است.
تو را جنگِ ایران چو بازی نمود،زِ بازی سپه را درازی نمود.
نگر تا چه مایه سِتامِ بزر،همان تَرگ زرٌین و زرٌین سپر،
همان تازی اسپان به زرٌین لُگام،همان تیغِ هندی به زرین نیام،
۷۹۰از این بیشتر نامدارانِ گُرد،چو باد اندر آمد به خواری ببُرد.
بَتَر از این همه نام و ننگِ شکست؛شکستی که هرگز نشایدش بست.
دگر آن کجا بخت، برگشته شد،که اغریرثِ پُر خرد کشته شد.
جوانی بُد و تنگیِ روزگار؛من امروز را دِی گرفتم شمار.
به پیش آمدندم همه سرکشان؛پسِ پشت هریک، درفشی کَشان.
۷۹۵بسی یاد دادندم از روزگار،

دمان از پسِ من،نوان، زار و خوار. 

کنون از گذشته مکن هیچ یاد،سویِ آشتی یاز، با کیقَباد.
گرت دیگر آید یکی آرزوی،به گِرد اندر آید، سپه چارسوی.
به یک دست رستم که تابنده هورگهِ رزم با او نتابد به زور.
به رویِ دگر، قارنِ رزم زن، که چشمش ندیده است هرگز شکن.
۸۰۰سه دیگر چو گَشواد زرٌین کلاه ،که بر چشم او خوار باشد سپاه.
۸۰۱چهارم چو مهرابِ کابل خدای؛که سالار شاه است و زابل خدای».
 

 

 ۷۰۴- چو: از گونۀ 

705- گوهر فشاندن : کنایۀ فعلی ایما از بزرگ داشتن و به سروری پذیرفتن  

709- میان بستن -: آماده کار شدن

710- گژدهم:فرمانده بخشی از سپاه ایران در نبرد کیقباد با تورانیان (پدر گُردآفرید) یا گُستهم که پورداوود این نام را در معنی گسترنده پهلوانی دانسته است. 

پدر فیروز از پهلوانان کیخسرو  

714- دریای چین: در شاهنامه نماد گونه ای از دریای پهناور و بزرگ است  

715- بافته: استعاره ای از تنگ و به یکدیگر نزدیک بودن  

716-شمع: استعاره ای از جنگ ابزارها که در انبوهی سپاهیان می درخشند.

726- دم آهنج:به دم در کشنده- یکی از خصوصیات اژدها که همه چیز را فرو می خورد و به دم درکشد.(آهنج به معنی نیروی جاذبه) 

732-گاودُم: گونه ای کرنای کهین 

733- بماند اندر: در شگفت ماندن 

736-نبینی که با گرز سام آمده است: گرز سام را تورانیان می شناختند 

741- روز جنگی نخستینش:روز نخستین جنگ 

740-:پلنگ: پلنگی- چیزی که خال های درشت به رنگ دیگری در آن باشد  

۷۴۵-کَش:بغل 

بََش- بندی فلزی که برای پیوند دادن ظروق شکسته استفاده می کردند

753- تُرُنج:بادرنگ یا بالنگ به معنی پر چین و شکن  

754-زخم:کوبه

755-دامغان: مرکز کومش یا قومس بوده است- در ایران کهن شهری بزرگ که آن را با شهر صد دروازه پایتخت اشکانیان یکی شمرده اند

756- خلیده دل:دل آزرده   

759-آمو دریا یا جیحون

760-راه: مصلحت و روش درست

۷۶۱-تریاک: پادزهر 

763-گشادن در:روی آوردن و به کار آغازیدن 

765-تشبیه از گونه آشکار:رستم به نهنگی مانند شده است که زمین را با دَم خویش فرو می سوزد. 

767-گزافه ای نغز و نو آیین:ز گرزش،هوا شد پر از چاک چاک:رستم با کوبۀ گرز خویش،هوا را که هیچ گزند آسیبی نمی توان رساند،چاک چاک گردانیده است

 770-سنگ:وزن   

773-لخت:پاره- لخت کوه:کنایه از رستم

774-آهنگ:تاختن و حمله بردن

774-تو دانی که شاهی،دل و چنگ من:تو که شاهی دل و چنگ مرا می دانی(می شناسی) 

776:«لخت دوم از بیت هفتصد و هفتاد و ششم همچنان ستایشی است از رستم در زبان افراسیاب ، نه نکوهش او.افراسیاب سخن گویان با پشنگ، در ستایش تهمتن می گوید که:«جنگاوری پیلتن و شیر چنگ دیدم که آنچنان گرم و مست پیکار بود که هوش و دانش و رای ودرنگ را فرو نهاده بود و از هیچ کس و هیچ چیز، کمترین اندیشه و پروایی نداشت»

777- پیل مست : استعاره آشکار از رخش

۷۸۰-ببر بیان:جانداری نمادین است که گونه ای از ببر یا شیر شمرده شده است. 

آوردن رستم کیقباد را از کوه(694-702)

 

 

عکس از شاهین بهره مند  


داستان را از اینجا  با صدای مهدی فرزه بشنوید

آوردن رستم کیقباد را از کوه 

۶۹۴به رستم چنین گفت فرخنده زال، که:« بر گیر گوپال و بفراز یال.
۶۹۵برو  تازنان تا به البرز کوه؛ گزین کن یکی لشکری همگروه.
اَبَر کیقَباد، آفرین کن یکی؛ بکن، پیشِ او در، درنگ اندکی.
به دو هفته باید که آیی تو باز؛ همی تازی، اندر نشیب و فراز.
بگویی که:" لشکر تو را خواستند؛ همانِ تختِ شاهی بیاراستند."»
کمر بر میان بست رستم؛ چو باد، بیامد گُرازان برِ کیقباد.
۷۰۰به نزدیکِ زال آوریدش، به شب؛ به آمد شدن، هیچ نگشاد لب.
نشستند یک هفته با رایزن؛ شدند، اندر آن، موبدان انجمن
به هشتم بیاراستند تختِ عاج؛

بیاویختند، از برِ عاج، تاج.

 

 

 

 694:افراختن یال: برنشستن و به کار آغازیدن 

695- تازنان: تازان 

698- همان: همچنان - افزون بر آن 

699- کمر بر میان بستن:آماده انجام کار شدن 

700-نگشودن لب: شتاب بسیار در کار 

701-رایزن: مشاور 

702-:آویختن تاج: پادشاهی یافتن 

 قباد: این که چه نسبتی با زو طهماسب و یا منوچهر دارد روشن نیست و در متن های گوناگون نسبت ها یکسان نیست.

دکتر کزازی در نامه باستان آورده اند در برخی نسخه های شاهنامه پس از بیت 698 هشتاد بیت  

افزوده شده است که در آنها سخن از دیدار رستم و کیقباد رفته است و گفتگوی این دو با یکدیگر و به بزم نشستن و در پی آ ن نبرد رستم با قلون سروده شده است.

 

 

لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب(693-676)

  

 

عکس از اینجا   

دکتر کزازی: بابانوروز، نماد زمان و به گونه‌ای یادآور زروان باستانی یا زال شاهنامه است. هم از این روست که پیری است بسیار سالخورده با گیسوان و ریشی بلند و انبوه و سپید.


داستان را از اینجا با صدای مهدی فرزه بشنوید

 

۶۷۶بزد مُهره در جام، در پشتِ پیلوز او، بر شد آواز تا چند میل.
خروشیدنِ کوس با کرٌنای؛ همان ژنده پیلان و هندی درای.
بر آمد ز زابلستان رستخیز:      زمین خفته را بانگ بر زد که:«خیز!».
به پیش اندرون، رستم پهلوان؛ پسِ پشتِ او، سالخورده گَوان.
680چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ، که بر سر، نیارست پرٌید زاغ .
تبیره زدندی همی شصت جای؛ جهان را نه سر بود پیدا نه پای.
به هنگام بشکوفۀ گلستان بیاورد لشکر ز زاولستان.
ز زال آگهی یافت افراسیاب؛ بر آمد از آرام و از خورد و خواب .
بیاورد لشکر سویِ خوارِ ری؛ بدان مرغزاری که بُد آب و نَی؛
685وز ایران بیامد دُمادُم سپاه، ز راه بیابان، سوی رزمگاه .
ز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماند؛ سپهبد جهاندیدگان را بخواند.
بدیشان چنین گفت:«کای بخردان!جهاندیده و کار کرده رَدان !
هم ایدر، همین لشکر آراستیم؛ بسی برتریٌ و مِهی خواستیم.
پراگنده شد رای، بی بختِ شاه؛ همه کار بی روی و بی مَر سپاه.
690چو بر تخت بنشست فرخنده زَو، ز گیتی، یکی آفرین خاست نو .
یکی باید اکنون زتخمِ کیان، به تختِ کَیی بر، کمر بر میان.
نشان داد موبد به ما، فرٌخان، یکی شاه با فرٌ و بختِ جوان.
693ز تخمِ فریدونِ یل، کیقباد، که با فرٌ و بُرز است و با رای و داد».
 

 

 

676-مهره در جام زدن: کنایه ای است فعلی و ایما از رهسپاری سپاه   

 682-بشکوفه: ریختی از شکوفه

684-نَی: با همین ریخت در پهلوی به کار می رفته است 

684- خوار ِ ری: در پهلوی خوَار، نام شهرکی  بوده است وابسته به ری- امروز در جنوب تهران  

 بخشی به نام «ایوان کی» است.

685-دُمادُم:پی در پی، به دنبال هم

687-کارکرده:کارآزموده 

691-کمر بر میان:بسیجیده و آماده کار 

692-فرٌخان:جانشین یا بدلی است برای ما 

شاد باش

تندیس فردوسی در رم از سایت آرش نور آقایی


دوستان گرامی سالی دیگر را با همراهی های گرم شما سپری کردیم دوستانی رفتند و دوستانی به جمع ما افزون گردیدند.


بسیار خوشحالم که شاهنامه ما را به گرمی و شادی در اینجا به هم پیوند داده است و دوستان با دیدگاههای گوناگون خود ما را به ژرف اندیشی می برند و سپاس از دوستان که با صداهای گرمشان چراغ این انجمن را روشن نگه می دارند سپاس از فرناز که با یاری ا ش توانستیم بر وزن داستان ها بیفزاییم. 

برایتان نوروزهای زیادی را همراه با شادی و تندرستی در کنار خانواده و دوستانتان آرزومندم.



نوروز بر شما فرخنده باد


کوچک همه ی دوستان

پروانه اسماعیل زاده