
نگاره از سلطان محمد- شاهنامه شاه طهماسبی
هفت خوان- خوان یکم
داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید
خوان یکم
جنگ رخش با شیر
| 1158 | برون آمد آن پهلو ، از نیمروز ؛ | همی رفت ،شادان رخ و دلفروز. |
| دو روزه به یک روز بگذاشتی ؛ | شبِ تیره را روز پنداشتی . | |
| 1160 | بر این سان، همی رخشِ پوینده راه | شتابنده روز و شبانِ سیاه. |
| تنش چون خورش خواست، بر پشت بور، | یکی دشت پیش آمدش، پر ز گور . | |
| یکی رخش را تیز بنمود ران ؛ | سبک شد عِنان و رِکیبش گران . | |
| کمند و تگِ رخش و رستم سوار ! | نیابد از او دام و دد زینهار . | |
| کمندِ کَیانی بیانداخت شیر؛ | به حلقه در آورد گورِ دلیر. | |
| 1165 | ز پیکانِ تیر آتشی برفروخت ؛ | بر او،خار و خاشاک چندی بسوخت . |
| بر آن آتش، آن گور بریانش کرد ، | از آن پس که بی پوست و بی جانش کرد . | |
| بخورد و بینداخت ز او استخوان ؛ | همین بود دیگ و همین بود خوان. | |
| لگام از سرِ رخش برداشت ،خوار ؛ | گیا دید و بگذاشت در مرغزار . | |
| یکی نیستان بستر ِخواب ساخت؛ | درِ بیم را جایِ ایمن شناخت. | |
| 1170 | در آن نیستان، بیشۀ شیر بود ، | که پیلی نیارستی آن نَی پَسود . |
| چو یک پاس بگذشت، درٌنده شیر | به سویِ کُنام ِخود آمد، دلیر. | |
| برِ نَی، یکی پیلتن خفته دید؛ | به پیشش، یکی شیر آشفته دید. | |
| «نخست اسپ را -گفت :باید شکست ؛ | چو خواهم، سوارم خود آید به دست». | |
| سویِ رخشِ رخشان بیامد دمان | چو آتش بجوشید رخش آنزمان | |
| 1175 | دو دست اندر آورد و زد برسرش | همان تیز دندان به پشت اندرش |
| همی زدش بر خاک، تا خاک پاره کرد ؛ | ددی را چنان، خوار و بیچاره کرد . | |
| چو بیدار شد رستم تیز چنگ ، | جهان دید بر شیر تاریک و تنگ ، | |
| چنین گفت با رخش کای هوشیار ! | که گفتت که" با شیر کن کارزار ؟" | |
| اگر کشته گشتی تو در چنگِ اوی ، | مر این گرز و این مغفر کینه جوی ، | |
| 1180 | چگونه کشیدی به مازندران ، | کمند و کمان تیر و گرزِ گران ؟ |
| سرم گر ز خواِب خوش آگه شدی ، | تو را رزم با شیر کوته شدی ». | |
| چو خورشید برزد سر از تیره کوه ، | تهمتن زخوابِ خوش آمد ستوه. | |
| زیزدان نیکی دِهِش کرد یاد؛ | رخ رخش بسترد و زین برنهاد. |
واژه ها
1158:پهلو: در معنی پهلوان و دلاور است
نیمروز :نام دیگر سیستان
نیمروز به معنی جنوب است و سیستان بدان روزی بدین نام خوانده شده است که از سرزمینهای جنوبی ایران است.
1161:بور: رخش
1162: یکی رخش را تیز بنمود ران:یعنی رستم رانش را به رخش می فشارد و رخش تندتر می تازد
1164-شیر استعاره آشکار از رستم
1171- پاس: یک هشتم شبانه روز


دماوند در دهم اردیبهشت 1390- عکس از اینجا
داستان را از اینجا بشنوید(فلورا)
پیغام کاوس به زال و رستم
| 1106 | از آن پس جهانجویِ خسته جگر | برون کرد گردی ، چو مرغی بِپَر. |
| سوی زاولستان فرستاد زود، | به نزدیکِ دستان چنان کِم شنود . | |
| بگفتش که:«بر من چه آمد،ز بخت | به گرد اندر آمد سرِ تاج و تخت : | |
| «درِ گنج و آن لشکرِ نامدار، | بیاراسته چون گل اندر بهار، | |
| 1110 | همه چرخِ گردان به دیوان سپرد، | تو گویی که باد اندر آمد؛ ببرد. |
| کنون، چشم شد تیره و خیره بخت ؛ | نگونسار گشته سرِ تاج و تخت . | |
| چنین خسته در چنگِ آهرمنم؛ | همی بگسلد، زار، جان از تنم. | |
| چو از پندهای تو یاد آورم، | همی از جگر سردباد آورم. | |
| نرفتم به فرمانِ تو، هوشمند؛ | زکَمٌی خِرَد، بر من آمد گزند، | |
| 1115 | اگر تو نبندی بدین بد میان، | همه سود را مایه باشد زیان». |
| چو پوینده نزدیکِ دستان رسید، | بگفت آنچه دانست و دید و شنید. | |
| چو بشنید، بر تن بدرٌید پوست؛ | ز دشمن نهان داشت این، هم ز دوست . | |
| به روشن دل، از دور بدها بدید، | که بر وی ز گردون چه خواهد رسید. | |
| به رستم چنین گفت دستانِ سام، | که:« شمشیر کوتاه شد، در نیام. | |
| 1120 | نشاید کز این پس چمیم و چریم؛ | و گر خویشتن، تاج را، پروریم؛ |
| که شاهِ جهان در دَمِ اژدهاست؛ | بر ایرانیان بر، چه مایه بلاست ! | |
| همی رخش را کرد بایدت زین . | بخواهی، به تیغِ جهان بخش، کین . | |
| همانا که از بهرِ این روزگار ، | تورا پرورانید آموزگار . | |
| نشاید، بدین کارِ آهِرمنی ، | که آرام جویی، اگر دَم زنی . | |
| 1125 | دلت را، بر این کار بر، سخت کن؛ | سر از خواب و اندیشه پَردَخت کن . |
| هرآنکس که چشمش سنان تو دید . | به تن در، روانش کجا آرمید . | |
| اگر جنگِ دریا کنی، خون شود ؛ | از آوازِ تو، کوه هامون شود. | |
| نباید که ارژنگ و دیوِ سپید ، | به جان، از تو دارند هرگز امید. | |
| برو؛ گردنِ شاهِ مازندران، | همه خُرد بشکن، به گرزِ گران». | |
| 1130 | چنین گفت رستم، به پاسخ که:« راه | دراز است؛ من چون شوم، کینه خواه ؟» |
| «از این پادشاهی بدان- گفت زال : | دو راه است؛ هر دو به رنج و وبال؛ | |
| یکی زین دو راه آنکه کاوس رفت ؛ | دگر کوه و بالا، به رفتن، دو هفت . | |
| تو را شیر و دیو آید و تیرگی؛ | بماند دو چشم اندر آن « خیرگی . | |
| تو کوتاه بگزین؛ شگفتی ببین، | که یار تو باشد جهان آفرین. | |
| 1135 | اگر چه بِرَنج است، هم بگذری؛ | پیِ رخشِ فرٌخ بر او بسپری. |
| شب تیره تا برکشد تابناک ، | نیایش کنم پیشِ یزدانِ پاک ؛ | |
| مگر باز بینم بر و یالِ تو ! | همان تیغ زن چنگ و گوپال تو! | |
| و گر هوش تو نیز بر دستِ دیو | برآید، به فرمانِ گیهان خدیو، | |
| تواند کسی از تو این بازداشت؟ | چنانچون گذارد، بباید گذاشت. | |
| 1140 | نخواهد همی ماند ایدر کسی؛ | بخوانند، اگر چه بماند بسی. |
| کسی کو جهان را به نامِ بلند | گذارد، به رفتن نباشد نِژند». | |
| چنین گفت رستم به فرٌخ پدر، | که:« من بسته دارم به فرمان کمر؛ | |
| ولیکن به دو.خ چمیدن به پای ، | بزرگان پیشین ندیدند رای. | |
| هنوز از تنِ خویش نابوده سیر، | نیاید کسی پیشِ درٌنده شیر . | |
| 1145 | کنون من کمر بسته و رفته گیر ؛ | نخواهم جز از دادگر دستگیر. |
| تن و جان فدایِ سپهبد کنم ؛ | طلسم و دلِ جاودان بشکنم. | |
| هرآن کس که زنده است از ایرانیان ، | بیارم؛ ببندم کمر بر میان . | |
| نه ارژنگ مانم، نه دیوِ سپید ؛ | نه سنجه، نه کولادِ غندی، نه بید. | |
| به نامِ جهان آفرین یک خدای ، | که رستم نگرداند از رخش پای . | |
| 1150 | مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ ، | نهاده بر گردن برش پالهنگ؛ |
| سر و مغز کٌولاد در زیرِ پای ؛ | پی رخش برده یکایک ز جای ». | |
| به بر در، گرفتش ؛برافراخت یال | فراوان بر او آفرین خواند زال. | |
| بیامد به رخش اندر آورد پای | رخش رنگ بر جای و هم دل به جای | |
| بیامد پر از آب رودابه روی؛ | همی زار بگریست، دستان بر اوی . | |
| 1155 | به پَدرود کردنش رفتند پیش ؛ | که دانست کِش باز ببینند بیش؟ |
| زمانه بر این سان همی بگذرد ؛ | پی اش مردِ دانا همی بشمرد . | |
| هر آن روز کان بر تو بر برگذشت . | تنت از بدِ گیتی آزاد گشت . | |
معنی واژه ها
1106-جهانجوی: کاوس
بِپٌر:دارای پر
1107- چنان کِم شنود:چنان که شنودم
1112-آهرمن: دیو سپید
1116: این بیت داستان را بسیار کوتاه کرده و پیک به زابلستان می رسد
در بیت 1117:دریدن پوست بر تن ،در بیت 1119:کوتاه شدن شمشیر در نیام و در بیت 1121:در دم اژدها بودن تمثیلی از رنج و بی تابی بسیار وشور وشتاب برای نبرد
1126- اگر:یا
1125- پردخت کن :تهی کردن
1140-بخوانند:فراخواننده خداوند است
1143- دوزخ: مازنران
1144- نباید کسی پیش درنده شیر:بی پروا خطر کردن
1146- سپهبد: کاوس
1148-کولادغندی و بید ازنگهبانان کاوس
1149-رستم نگرداند از رخش پای :پیاده نشدن و نیاسودن
1151- یکایک:یکسره
1153- به رخش اندر پای :رهسپار شدن
1155- بیش: دیگر بار
داستان را از اینجا بشنوید(پروانه)
رفتن کاوس به مازندران
| 1037 | چو زالِ سپهبَد زِ پهلَو برفت، | دُمادُم سپه روی بنهاد تفت. |
| به توس و به گودرز فرمود شاه، | کشیدن سپه، سر نهادن به راه. | |
| چو شب روز شد، شاه و جنگاوران | نهادند سر سویِ مازندران. | |
| 1040 | به میلاد بسپرد ایران زمین، | کلید در ِگنج و گاه و نگین. |
| بدو گفت:« اگر دشمن آید پدید، | تو را تیغِ کینه بباید کشید. | |
| ز هر بد، به زال و به رستم پناه، | که پشتِ سپاهند و زیبایِ گاه». | |
| دگر روز، برخاست آوایِ کوس؛ | سپه را همی راند گودرز و توس. | |
| همی رفت کاوس لشکر فروز؛ | بزد گاه، بر پیشِ کوه اسپروز. | |
| 1045 | به جایی که پنهان شود آفتاب، | بدان جایگه ساخت آرام و خواب؛ |
| کجا جای دیوانِ دُژخیم بود؛ | بدان جایگه، پیل را بیم بود. | |
| بگسترد زربفت بر مِیشسار؛ | هوا پر ز بویِ میِ خوشگوار. | |
| همه پهلوانانِ فرخنده پی | نشستند ،در پیش کاوس کی، | |
| همه شب، می و مجلس آراستند؛ | به شبگیر کز خواب برخاستند، | |
| 1050 | پراگنده، نزدیک شاه آمدند؛ | کمر بسته و با کلاه آمدند. |
| بفرمود پس گیو را شهریار، | دوباره گزیدن ز لشکر هزار؛ | |
| کسی کو گراید به گرز ِگران؛ | گشایندۀ شهرِ مازندران؛ | |
| «هر آن کس که بینی ز پیر و جوان، | تنی کُن که او را نباشد روان؛ | |
| وز او، هرچه آباد بینی، بسوز؛ | شب آور هرآنجا که باشی، به روز. | |
| 1055 | چنین، تا به دیوان رسد آگهی، | جهان کن سراسر ز جادو تهی». |
| کمر بست و رفت از درِ شاه گیو؛ | ز لشکر، گزین کرد گُردانِ نیو. | |
| بشد تا درِ شهرِ مازندران؛ | ببارید شمشیر و گرزِ گران. | |
| زن و کودک و مردِ با دستوار، | نیافت، از سرِ تیغِ او، زینهار. | |
| همی سوخت و غارت همی کرد شهر؛ | بپالود، بر جایِ تریاک، زهر. | |
| 1060 | یکی چون بهشتِ برین شهر دید؛ | که چون او نبُد دیده، تا دهر دید. |
| به هر کوی و برزن ،فزون از هزار، | پرستارِ با طوق و با گوشوار. | |
| پرستنده ز این بیشتر با کلاه؛ | به چهره، به کردار تابنده ماه. | |
| به هر جای گنجی برآگنده زر؛ | به یک جای، دینار و دیگر، گهر. | |
| بی اندازه، گِرد اندرش، چارپای؛ | بهشتی است گفتی هم ایدون به جای. | |
| 1065 | به کاوس بردند از آن آگهی، | از آن خرٌمی جای و آن فرٌهی. |
| همی گفت:« خرٌم زیاد آن که گفت | که مازندران را بهشت است جفت! | |
| همه شهر گویی مگر بت پرست، | ز دیبای چین، بر گل آذین ببست. | |
| بتان بهشتند گویی دُرُست؛ | به گلنارشان، روی رضوان بشُست». | |
| چو یک هفته بگذشت، ایرانیان | ز غارت گشادند یکسر میان. | |
| 1070 | خبر شد بر شاهِ مازندران، | دلش گشت پر درد و سر شد گران. |
| ز دیوان، به پیش اندرش، سنجه بود؛ | که جان و تنش ز آن سخن رنجه بود. | |
| بدو گفت:« رو نزد دیوِ سپید؛ | چنان رو که بر چرخِ گردنده، شید. | |
| بگویش که:" آمد به مازندران، | به غارت از ایران سپاهی گران. | |
| جهانجوی کاوسشان پیشرو؛ | یکی لشکری جنگسازانِ نو. | |
| 1075 | کنون گر نباشی تو فریادرس، | نبینی به مازندران نیز کس:"». |
| برفت او به نزدیکِ آن جنگ ساز؛ | بگفت آنچه بشنید از آن سرفراز. | |
| چنین داد پاسخش دیو سپید، | که:« زود آمدن شاه را ده نوید؛ | |
| بیایم کنون، با سپاهی گران؛ | ببرٌم پیِ او، ز مازندران». | |
| برآمد چو ابری سیه، با سپاه؛ | جهان کرد، چون رویِ زنگی، سیاه. | |
| 1080 | چو دریایِ قار است، گفتی، جهان؛ | همه روشناییش گشته نِهان. |
| یکی خیمه ای زد سیه تر ز قیر؛ | سیه شد جهان؛ چشمها خیر خیر؛ | |
| وز ایشان فراوان تبه کرد نیز؛ | نبود از بدِ بخت مانیده چیز. | |
| چو بگذشت شب روز نزدیک شد، | جهانجوی را چشم تاریک شد. | |
| ز لشکر، دو بهره شده تیره چشم؛ | سرِ نامداران شده پر ز خشم. | |
| 1085 | چو تاریک شد چشمِ کاوس شاه، | بد آمد ز کردارِ او بر سپاه. |
| همه گنج تاراج و لشکر اسیر؛ | جوان دولت تیز برگشت پیر. | |
| همان داستان یاد باید گرفت، | که خیره بماند شگفت از شگفت | |
| سپهبد چنین گفت چون دید رنج | که ذستور بیدار بهتر ز گنج | |
| به سختی چو یک هفته اندر کشید | نیامد همی روشنایی پدید | |
| 1090 | به هشتم، بغرید دیو سپید، | که:« ای شاهِ بی بر، به کردارِ بید! |
| همی برتری را، بیاراستی؛ | چراگاهِ مازندران خواستی. | |
| همی نیروی خویش را پیلِ مست، | ندارد ، نگردد از او مور پست. | |
| چو با تاج و با تخت نشکیفتی، | خرد را بدین گونه بفریفتی. | |
| کنون آنچه اندر خوری، کار تُست؛ | دلت یافت آن آرزوها که جُست». | |
| 1095 | از آن نرٌه دیوان خنجر گزار، | گزین کرد جنگی ده و دو هزار. |
| برایرانیان بر، نگهدار کرد؛ | سر ِسرکشان پر ز تیمار کرد. | |
| خورش دادشان لختکی از سبوز؛ | بدان تا گذارند روزی به روز؛ | |
| وز آن پس، همه گنج شاه و سپاه، | چه از تاج یاقوت و پیروزه گاه، | |
| سپرد آنچه دید، از کران تا کران، | به ارژنگ، سالارِ مازندران؛ | |
| 1100 | « برِ شاه بر- گفت و او را بگوی، | که:" کامت برآمد؛ بهانه مجوی؛ |
| که شاه و دلیرانِ ایران سپاه | نه خورشید بینند روشن، نه ماه. | |
| به کشتن نکردم، بر او بر ،نهیب، | بدان تا بداند فراز از نشیب. | |
| به زاری و سختی برآیدش هوش؛ | کسی نیز ننهد، بر این کار، گوش"». | |
| 1104 1105 | چو ارژنگ بشنید گفتارِ اوی، همی رفت با لشکر و خواسته؛ | به مازندران شاه، بنهاد روی. اسیران و اسبانِ آراسته. |
| 1036-پهلو: شهر آبادانی 1042- زیبا: زیبنده 1046-دُژخیم: بدنهاد 1047- میشسار: 1052- شهر: کشور 1059-بپالوده: تراواندن و بیرون ریختن 1067- دیبای چین: روی سپید گل: گونۀ سرخ و شاداب 1071- سنجه: یکی از دیوان مازندران 1079-:زنگی: سیاهپوست 1083-جهانجوی: کاوس 1081- سر نامداران- کاوس 1088- دستور: وزیر 1097- سبوز: سبوس 1099-ارژنگ: نام دیو |

| همی رفت،پیش اندرون، زالِ زر؛ | پسِ او، بزرگانِ زرٌین کمر. | |
| 985 | چو کاوس را دید دستانِ سام | نشسته بر اورنگ بر، شادکام، |
| به کَش کرده دست و سرافگنده پست، | همی رفت تا جایگاهِ نشست. | |
| چنین گفت:«کای کدخدای جهان! | سرافرازتر مهتر، اندر مِهان. | |
| چو تو تخت نشیند و افسر ندید؛ | نه چون تختِ تو چرخِ گردان شنید. | |
| همه سال، پیروز بادی و شاد! | سرت پر زِ دانش، دلت پر زِ داد! | |
| 990 | شهِ نامبردار بنواختش؛ | برِ خویش، بر تخت بنشاختش. |
| بپرسیدش از رنجِ راهِ دراز، | زِ گُردان و از رستم سرفراز، | |
| چنین گفت مر شاه را زالِ زر، | که:« نوِشه بزی، شاد و پیروز گر! | |
| همه شاد و روشن، به بخت تواند؛ | برافراخته سر، به تختِ تواند». | |
| از آن پس، یکی داستان برگشاد؛ | سخن های شایسته را درگشاد؛ | |
| 995 | که: «بر سر، مرا، روز چندی گذشت؛ | سپهر از برِ خاکِ تیره بگشت. |
| منوچهر شد ز این جهانِ فراخ، | وز او ، ماند ایدر بسی گنج و کاخ. | |
| همان زَو اَبا نوذرو کیقَباد؛ | چه مایه بزرگان که داریم یاد! | |
| اَبا لشگر گُشن و گُندآوران، | نکردند آهنگِ مازندران؛ | |
| که آن خانۀ دیو افسونگر است؛ | طلسم است و بند است و جادوپرست. | |
| 1000 | مر آن را، به شمشیر،نتوان گشاد؛ | مده روز و رنج و دِرَم را به باد. |
| هم آن را به نیرنگ نتوان شکست؛ | به گنج و به دانش نیاید به دست. | |
| همایون ندارد کَس، به آنجا شدن؛ | وز ایدر؛ کنون رای ِ رفتن زدن. | |
| سپه را بدان سو نباید کشید؛ | زشاهان،کَس این رای هرگز ندید. | |
| گر این نامداران تو را کهترند، | چو تو بندۀ دادگر داورند. | |
| 1005 | تو از خون ِ چندین سرِ نامدار، | زِ بهرِ فزونی درختی مکار، |
| که بار و بلندیش نَفرین بود | نه آیین شاهانِ پیشین بُوَد». | |
| چنین پاسخ آورد کاوس باز: | «کز اندیشۀ تو نی ام بی نیاز؛ | |
| ولیکن مرا از فریدون و جم، | فزون است مردی و فرٌ و درم. | |
| همان از منوچهر و از کیقباد، | که مازندران را نکردند یاد، | |
| 1010 | سپاه و دل و گنج، افزونتر است؛ | مرا زیر شمشیرِ تیز، اندر است. |
| چو بر دانشی شد گشاده جهان | به آهن، چه داریم گیتی نِهان. | |
| شوَمشان یکایک به راه آورم؛ | سرانشان زِ پروین به چاه آورم. | |
| اگر کَس نمانم به مازندران، | وگر بر نهم باژ و ساوِ گران. | |
| چنان زار و خوارند بر چشم من، | چه جادو چه مردان آن انجمن. | |
| 1015 | به گوش تو آید خود این آگهی ، | کز ایشان شود رویِ گیتی تهی. |
| تو با رستم،ایدر، جهاندار باش؛ | نگهبان ایران و بیدار باش. | |
| جهان آفریننده یار من است؛ | سرِ نرٌه دیوان شکار من است. | |
| گر ایدون که یارم نباشی به جنگ، | میفزای ما را، بدین در، درنگ». | |
| چو از شاه بشنید زال این سَخُن | ندید ایچ پیدا سرش را زِ بُن | |
| 1020 | بدو گفت:«شاهیٌ و ما بنده ایم؛ | به دلسوزگی با تو گوینده ایم. |
| اگر داد گویی همی یا ستم، | به رای تو باید زدن گام و دَم. | |
| از اندیشه، من دل بپرداختم؛ | سخن هر چه دانستم انداختم. | |
| نه مرگ از تنِ خویش بتوان سپوخت؛ | نه چشم جهان کس، به سوزن بدوخت. | |
| به پرهیز، هم کَس نجست از نیاز؛ | جهانجوی از این سه نیابد جواز. | |
| 1025 | رَوشن جهان بر تو فرخنده باد! | مبادا که پند من آیدت یاد! |
| پشیمان مبادی زِ کردار خویش! | به تو باد روشن، دل و دین و کیش!» | |
| سبک، شاه را زال پَدرود کرد؛ | دل، از رفتنِ شاه، پر دود کرد. | |
| برون آمد از پیشِ کاوس شاه، | شده تیره بر چشم او هور و ماه. | |
| برفتند با او بزرگانِ نیو، | چو توس و چو گودرز و بهرام و گیو. | |
| 1030 | به زال آنگهی گیو گفت:«از خدای، | همی خواهم آن کو بُوَد رهنمای. |
| به جایی که کاوس را دسترس | نباشد، نداریم او را به کَس. | |
| ز تو دور بار آز و مرگ و نیاز! | مباداد به تو دستِ دشمن دراز! | |
| به هر سو که آییم و بیم و رویم، | جز از آفرینت سخن نشنویم. | |
| پس از کردگار جهان آفرین، | به تو دارد اومید ایران زمین. | |
| 1035 | زِ بهرِ گَوان رنج برداشتی؛ | چنین راهِ دشخوار بگذاشتی». |
| سراسر گرفتندَش اندر کنار؛ | رهِ سیستان را بر آراست کار. |
واژه نامه
986- به کش کرده دست و سرافکنده پست: کنایه های فعلی ایما از بزرگداشت و احترام
992- نوشه: جاوید و بی مرگ
993- برافراخته سر: نازان و ارجمند
994- در گشاد:آغاز نهادن
995- گشتن سپهر:سپری شدن روزگار
998- گُشن
گُندآوران
999- بند-:نیرنگ و افسون
جادو پرست: جادوگر- پرستیدن در شاهنامه ، ورزیدن و به انجام رساندن است.
1004- داور: کنایه ایما از آفریدگار که کردارهای نیک و بد بندگان را می سنجد و آنان را کیفر و پاداش می دهد.
1011-دانشی:دانشور -دانا
آهن : ابزار آهنین
نهان: نهان داشتن - فرو گذاشتن
1012-به راه آورم:از گمراهی رهانیدن
پروین: خوشۀ پروین-بلندی- پروین نماد بلندی-سرانشان زپروین به چاه آورم: از بلندی و ارجمندی به خواری و پستی بردن
1013-:اگر: در اینجا به معنی یا
ساو: باج و خراج
1023- سپودخت: دور گردانیدن
نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت/ نه چشمِ جهان کس، به سوزن ، بدوخت.
آدمی با هیچ ترفند . نیرنگی ، نمی تواند خویشتن را از چشمِ جهان نهان بدارد.
1027- پردود کردن:نگرانی و اندوه
1028-شده تیره بر چشم او هور و ماه: رنج و درد بسیار
1031- کَس نداشتن: به هیچ گرفتن و آدمی نشمردن
1036- را در اینجا به معنی برای

داستان را از اینجا گوش کنید(فلورا)
پادشاهی کیکاوس
| 886 | درختِ برومند چون شد بلند، | گر ایدون که آید بر او بر گزند، |
| شود برگ پژمرده و بیخ سست، | سرش سویِ پستی گراید درست. | |
| چو از جایگه بگسلد پایِ خویش، | به شاخِ نو آیین دهد جایِ خویش؛ | |
| مر او را سپارد گل و برگ و باغ؛ | بهاری به کردار روشن چراغ. | |
| 890 | اگر شاخِ بد خیزد از بیخِ نیک، | تو با بیخ، تندی میاغاز، وِیک. |
| پدر چون به فرزند مانَد جهان، | کند آشکارا بر او بر نهان، | |
| گر او بفگند فرٌ و نامِ پدر، | تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر. | |
| گر او گم کند راهِ آموزگار، | سَزد گر جفا بیند از روزگار. | |
| چنین است رسم سرای کَهُن | سرش هیچ پیدا نبینی ز بُن. | |
| 895 | چو رسم بدش باز یابد کسی، | نخواهد که مانَد بدو دربسی. |
| چو کاوس بگرفت گاهِ پدر، | مر او را جهان بنده شد سر به سر. | |
| ز هر گونه ای گنجِ آگنده دید، | جهان سر به سر پیش خود بنده دید. | |
| همان تخت و هم طوق و هم گوشوار؛ | همان تاجِ زرٌین، زبرجد نگار. | |
| همان تازی اسپاِن آگنده یال؛ | به گیتی، ندانست خود را همال. | |
| 900 | چنان بُد که در گلشنِ زرنگار، | همی خورد روشن میِ خوشگوار. |
| یکی تختِ زرٌین؛ بلورینش پای؛ | نشسته، بر او بر، جهان کد خدای. | |
| ابا پهلوانانِ ایران به هم، | همی رای زد شاه بر بیش و کم. | |
| چو رامشگری، دیو زی پرده دار | بیامد که خواهد بر شاه بار. | |
| چنین گفت:« کز شهرِ مازندران، | یکی خوشنوازم، ز رامشگران. | |
| 905 | اگر درخورم بندگی شاه را، | گشاید برِ تختِ او راه را». |
| برفت از پسِ پرده سالارِ بار؛ | خرامان بیامد برِ شهریار. | |
| بگفتش:« سراینده ای بر در است، | ابا بربط و نغز رامشگر است». | |
| بفرمود تا پیشِ او خواندند؛ | درون رفت و در پیش، بنشاندند. | |
| به بربط، چو بایست، بر ساخت رود؛ | بر آورد مازندرانی سرود، | |
| 910 | که:« مازندران، شاه را، یاد باد! | همیشه بر و بومش آباد باد! |
| که در بوستانش همیشه گل است؛ | به کوه اندرون، لاله و سنبل است. | |
| هوا خوشگوار و زمین پرنگار؛ | به گرم و به سردش، همیشه بهار. | |
| نوازنده بلبل به باغ اندرون؛ | گرازنده آهو به راغ اندرون. | |
| همیشه نیاساید از جست و جوی؛ | همه ساله هرجای رنگ است و بوی | |
| 915 | گلاب است گویی به جویش روان؛ | همی شاد گردد ز بویش روان. |
| دی و بهمن و آذر و فورَدین، | همیشه پر از لاله بینی زمین. | |
| همه ساله، خندان لبِ جویبار؛ | به هر جای، بازِ شکاری به کار. | |
| سراسر، همه کشور آراسته، | ز دیبا و دینار، وز خواسته. | |
| بتانِ پرستنده با تاجِ زر؛ | همه نامداران به زرین کمر». | |
| 920 | چو کاوس بشنید از او این سَخُن، | یکی تازه اندیشه افگند بُن. |
| دل رزم جویش ببست اندر آن | که لشکر کشد سوی مازندران. | |
| چنین گفت با سرفرازانِ رزم، | که:« ما سرنهادیم یکسر به بزم. | |
| اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر، | بگردد بر او دشمن پست چیر. | |
| من، از جمٌ و ضحٌاک و از کیقباد، | فزونم به بخت و فزونم به داد. | |
| 925 | فزون بایدم زآنِ ایشان هنر؛ | جهانجوی باید سرِ تاجور». |
| سخن چون به گوشِ بزرگان رسید، | از ایشان، کس این رای فرخ ندید. | |
| همه زرد گشتند و پُرچین بُروی؛ | کسی جنگِ دیوان نکرد آرزوی. | |
| کسی راست پاسخ نیارَست کرد؛ | نهانی، بُدیشان غم و بادِ سرد. | |
| چو توس و چو گودرزِ گشواد گیو ؛ | چو خُرٌاد و گرگین و شاپورِ نیو، | |
| 930 | به آواز، گفتند:« ما کهتریم؛ | زمین جز به فرمان تو نسپرَیم». |
| وز آن پس، یکی انجمن ساختند؛ | ز گفتار او، دل بپرداختند. | |
| نشستند و گفتند یک با دگر، | که:« از بخت، مارا چه آمد به سر! | |
| اگر شهریار این سخنها که گفت | به می خوردن اندر، نخواهد نهفت، | |
| ز ما و از ایران بر آمد هلاک؛ | نماند، بر این بوم و بر ،آب و خاک؛ | |
| 935 | که جمشیدِ با تاج و انگشتری، | به فرمانِ او مرغ و دیو و پری، |
| زمازندران یاد هرگز نکرد؛ | نجُست از دلیرانِ دیوان نبرد. | |
| فریدون پر دانش و پر فسون، اگر شایدی بردن این بَد سر، | همین را روانش نبُد رهنمون. به مردیٌ و گنج و به نام و هنر، | |
| بُدی چاره گر جانِ هرکس بدین | که این بَد بگردد ز ایران زمین». | |
| 940 | چنین گفت پس توس با مهتران، | که:« ای رزم دیده دلاور سران! |
| مر این بند را چاره، اکنون،یکی است؛ | بسازیم و این کار دشوار نیست. | |
| هیونی تکاور برِ زالِ سام، | بباید فرستاد و دادن پیام، | |
| که:گر گِل به سر داری،اکنون مشوی؛ | یکی تیز کن مغز و بنمای روی"؛ | |
| مگر کو گشاید یکی پندمند | سخن، بر دلِ شهریار بلند! | |
| 945 | بگوید که:" این، اهرمن داد یاد؛ | درِ دیو هرگز نباید گشاد"؛ |
| مگر زالش آرَد از این گفته باز! | وگرنه، سرآید نشیب و فراز». | |
| سخنها ز هرگونه بر ساختند؛ | هَیونی تگاور برون تاختند. | |
| دونده همی تاخت تا نیمروز؛ | چو آمد برِ زالِ گیتی فروز، | |
| چنین داشت از نامداران پیام، | که:«ای نامور، با گهر پورِ سام! | |
| 950 | یکی کار پیش آمد اکنون شگفت، | که از یادش اندازه نتوان گرفت. |
| بدین کار گر تو نبندی کمر، | نه تن ماند ایدر، نه بوم و نه بر. | |
| یکی شاه را بر دل اندیشه خاست؛ | بپیچیدش آهِرمَن از راهِ راست. | |
| به رنجِ نیاکانش، از باستان، | نخواهد همی بود همداستان. | |
| همی گنجِ بی رنج بگزایدش؛ | همی گاهِ مازندران بایدش. | |
| 955 | اگر هیچ سر خاری از آمدن،، | سپهبَد همی زود خواهد شدن. |
| همه رنجِ تو داد خواهد به باد، | که برُدی، به آغاز، با کیقَباد. | |
| تو، با رستمِ شیر ناخورده سیر، | میان را ببستی چو شیرِ دلیر؛ | |
| کنون آن همه باد شد، پیش اوی؛ | بپیچید جانِ بد اندیشِ اوی». | |
| چو بشنید دستان، بپیچید سخت؛ | که شد زرد برگِ کَیانی درخت. | |
| 960 | همی گفت:«کاوس خودکامه مَرد، | نه گرم آزموده، ز گیتی، نه سرد. |
| کسی کو بُوِد در جهان پیشگاه | بر او بگذرد سال و خورشید و ماه، | |
| که مانده است کز تیغِ او در جهان، | نلرزید یکسر کِهان و مهان؟ | |
| نباشد شگفت ار به من نگرود؛ | شوم خسته، گر پند من نشنود؛ | |
| ور این رنج آسان کنم بر دلم، | از اندیشۀ شاه دل بگسلم، | |
| 965 | نه از من پسندد جهان آفرین، | نه شاه و نه گُردان ایران زمین. |
| شوم؛گویمش هرچه دانم زپند ؛ | ز من گر پذیرد بُوَد سودمند؛ | |
| وگر تیز گردد، گشاده است راه؛ | تهمتن هم ایدر بُوَد با سپاه». | |
| پر اندیشه بود، آن شبِ دیریاز؛ | چو خورشید بنمود تاج از فراز، | |
| کمر بست و بنهاد سر سوی شاه؛ | بزرگان برفتند با او به راه. | |
| 970 | خبر شد به توس و به گودرز و گیو؛ | به بهرام و گرگین و رُهٌامِ نیو، |
| که:« دستان به نزدیکِ ایران رسید؛ | درفشِ همایونش آمد پدید». | |
| پذیره شدندش سرانِ سپاه، | سری کو کَشد پهلوانی کلاه. | |
| چو دستانِ سام اندر آمد به تنگ، | پیاده شدندش همه بیدرنگ. | |
| بر او، سرکشان آفرین خواندند؛ | سویِ شاه با او همی راندند. | |
| 975 | بدو گفت توس:«ای گَوِ سرفراز! | کشیدی چنین رنجِ راهِ دراز؛ |
| ز بهرِ بزرگانِ ایران زمین، | بر آسایش این رنج کردی گُزین. | |
| همه سر به سر، نیکخواه توایم؛ | ستوده، به فرٌ کلاهِ تو ایم». | |
| بدان نامداران چنین گفت زال، | که:«هرکس که او را نفرسود سال، | |
| همه پندِ پیرانش آید به باد؛ | از آن پس، دهد چرخِ گردانش داد. | |
| 980 | نشاید که گیریم از او پند باز؛ | که از پندِمان نیست او بی نیاز |
| ز پند و خِرَد گر بگردد سرش، | پشیمانی آید ز گیتی برش». | |
| به آواز گفتند:« ما با تویم، | ز تو بگذرد، پندِ کس نشنویم. | |
| همه یکسره، نزدِ شاه آمدند؛ | برِ نامور تاج و گاه آمدند. | |
واژه نامه
886-درخت برومند: کیقباد
878- شاخ نو: آیین: کیکاوس
890: ویک: وای بر تو
892-امروز با این مثل پسر کو ندارد نشان از پدر/ تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
898- زبرجد:گوهری سبزفام -گونه ای از زمرد
899-آگنده یال: نیرومند - فربه
901: جهان کدخدای:کاوس
903-زی:به سوی
بار: آمدن به نزد شاه
904- مازندران- مازنه در اوستا- به مازندران طبرستان نیز می گفتند- طبرستان- تپورستان-سرزمین تپور(یکی از تیره هایی که در این سرزمین می زیسته اند)
909-چو بایست: بدان سان که بایسته بود
رود:زه و تاری که بر سازها می کشند
بربط: نوعی ساز
912: به گرم کنابه ای ایما از تابستان و به سرد از زمستان
916: دی: از ستاک دا به معنی دادن و آفریدن
آذر:در پهلوی آتور به معنی آتش
917-لب:کرانه
918-خواسته: دارایی
919- پرستنده:خدمتگزار
922- سرنهادن: فرمان بردن
925-هنر من باید از ایشان بیشتر باشد و تاجور باید به سر جهانجوی باشد
927- پرچین بروی:اندوه بسیار
بروی: ابرو
928-بُدیشان:آنان را بُد
931- پرداختن دل:اندوه و رنج بسیار- امروزه:خالی شدن دل
942- هیونی تگاور: پیک هیون سوار
هیون: اسب یا شتر بزرگ
943- نشستن گل به سر: شتاب بسیار در کار خواسته شده است
945-در گشادن:روی آوردن و به سراغ رفتن
950- اندازه گرفتن:سنجیدن و قیاس کردن
951- ایدر: اینجا
954:هوسبازی و کامکاری کاوس- کاوس از آسایش و گنج بی رنج دلخسته و آزرده شده است.
955-سر خاراندن: درنگ ورزیدن
سپهبد:کاوس
957-رستم شیر ناخورده: کم سن و سال و کودک
958- بپیچید: نا ارام شد
959- درخت: تیره و تبار
961- گذشتن خورشید و ماه:گذر زمان