
داستان را از اینجا بشنوید(مهرسا)
خدواند این را ندانیم کس - پژوهشی از محمود امید سالار
گرفتن رستم رخش را
| ۶۳۹ | گله هر چه بودش به زابلسِتان، | بیاورد و لختی ز کابلستان. |
| 640 | همه پیش رستم همی راندند؛ | بر او داغِ شاهان همی خواندند. |
| هر اسپی که رستم کشیدیش پیش، | به پشتش بر افشاردی دستِ خویش، | |
| ز نیرویِ او، پشت کردی بخَم؛ | نهادی به روی زمین بر، شکم. | |
| چنین تا ز کابل بیامد زَرَنگ؛ | فَسیله همی تاخت از رنگ رنگ. | |
| یکی مادیان تیز بگذشت، خِنگ؛ | برش چون برِ شیر و کوتاه لِنگ. | |
| 645 | دو گوشش چو دو خنجرِ آبدار؛ | بر و یال فربه؛ میانش نِزار، |
| یکی کُرٌه ار پس به بالایِ اوی؛ | سُرین و برش هم به پهنایِ اوی. | |
| سیه چشم و بوراَبرَش و گاودُم؛ | سیه خایه و تند و پولادسُم. | |
| تنش پر نگار، از کران تا کران، | چو داغ گلِ سرخ بر زعفران. | |
| چو رستم بدان مادیان بنگرید؛ | مر آن کُرٌۀ پیلتن را بدید، | |
| 650 | کمندِ کَیانی همی داد خَم، | که آن کُرٌه را بازگیرد ز رَم. |
| به رستم چنین گفت چوپانِ پیر، | که: «ای مهتر! اسپِ کسان را مگیر». | |
| بپرسید رستم:« که این اسپ کیست، | که از داغ، رویِ دو رانش تهی است؟» | |
| چنین داد پاسخ که:« داغش مجوی؛ | کز این هست هرگونه ای گفت و گوی. | |
| خداونِدِ این را ندانیم کس؛ | همی رخشِ رستمش خوانیم و بس. | |
| 655 | سه سال است تا این بزین آمده است؛ | به نزدِ بزرگان، گُزین آمده است. |
| چو مادرش بیند کمندِ سوار، | چو شیر اندر آید؛ کند کارزار». | |
| بینداخت رستم کَیانی کمند؛ | سر اَبرَش آورد ناگه به بند. | |
| بیامد، چو شیر ژیان، مادرش؛ | همی خواست کندن، به دندان، سرش. | |
| بغریٌد رستم، چو شیرِ ژیان؛ | از آوازِ او، خیره شد مادیان. | |
| 660 | بیفتاد و برخاست و برگشت از اوی؛ | به سوی گله تیز بنهاد روی. |
| بیفشارد ران رستمِ زورمند؛ | بر او تنگتر کرد خَمٌ کمند. | |
| بیازید چنگالِ گُردی، به زور؛ | بیفشارد یک دست بر پشتِ بور. | |
| نکرد ایچ پشت از فشردن تهی؛ | تو گفتی ندارد همی آگهی. | |
| به دل گفت:« کاین برنشست من است؛ | کنون، کار کردن به دستِ من است». | |
| 665 | ز چوپان بپرسید :« کاین اژدها | بچند است و این را که داند بها ؟» |
| چنین داد پاسخ:« که گر رستمی، | بر او راست کن رویِ ایران زمی. | |
| مر این را بر و بومِ ایران بهاست؛ | بر این بر، تو خواهی جهان کرد راست». | |
| لب رستم از خنده شد چون بُسَد؛ | همی گفت:« نیکی ز یزدان سَزد». | |
| به زین اندر آورد گلرنگ را؛ | سرش تیز شد، کینه و جنگ را. | |
| 670 | گشاده زَنخ کردش و تیزتگ؛ | بدیدش که دارد دل و تاو و رگ. |
| چنان گشت اَبرَش که هر شب، سپند | همی سوختندش، ز بهرِ گزند. | |
| چپ و راست، گفتی که جادو شده است ؛ | به آورد، تازنده آهو شده است. | |
| زَنَخ نرم و کفک افکن و دست کَش، | سُرین گِرد و بینادل و گام خوش. | |
| دل زالِ زر شد چو خرٌم بهار، | ز رخش نو آیین و فرٌخ سوار. | |
| 675 | در گنجِ دینار بگشاد و داد؛ | از امروز و فردا، نیامدش یاد. |
643-بزرنگ:رمۀ اسب
فَسیله :بر وزن وسیله،گله و رمه ایلخی اسب و استر و خر باشد وگلۀ آهو و گاو را نیز گفته اند(برهان قاطع)
644- مادیان اسب ماده
خنگ:به معنی سپید است،نیز نامی است اسب سپید فام را که اسبی نیرومند و نکو خوی شمرده می شده است.
646-سُرین
647-اَبرَش:واژه ای تازی است به معنی اسبی که خالهایی به رنگ دیگر سان با رنگ خویش بر تن دارد، یا اسبی که سپید آمیخته با سرخی است.
650-رَم: در معنی رمه به کار ر فته است
664-برنشست:اسب
666- زمی-ریختی است از زمین
670-زنخ:چانه
673-:کفک:کف
کفک افکنی:کنایۀ ایماست از دمندگی و بیتابی برای جستن و تاختن
سُرین گردی: کنایه ایما از رهواری و تیز پویی
نرمی زنخ:رام و آرام بودن
دست کش: اسب نژاده و با نام و نشان
675: از امروز و فردا ، نیامدش یاد: کنایه ای است فعلی و ایما از آسودگی و کامرانی زیستن.

توس - تندیس حکیم ابوالقاسم فردوسی (1350) - عکاس : ولی ا... شمشیربندی
داستان را از اینجا بشنوید(استاد)
سر برآوری رستم
| ۵۸۳ | بیامد به خوار ِ ری افراسیاب؛ | ببخشید گیتی و بگذاشت آب. |
| نیاورد یک تن درودِ پشنگ؛ | دلش پر ز کین بود و سر پر ز جنگ، | |
| ۵۸۵ | فرستاده رفتی به نزدیک اوی؛ | به سال و به مَه بُد که ننمود روی. |
| دلش خود ز تخت و کُله گشته بود؛ | به تیمارِ اغریرث آغشته بود. | |
| بدو روی ننمود هرگز پشنگ؛ | شد آن تیغِ روشن پر از تیره زنگ. | |
| همی گفت:«اگر تخت را سَر بُدی، | چو اغریرثش یار در خُوَر بُدی. | |
| تو خونِ برادر بریزی همی؛ | ز پرورده مرغی، گریزی همی. | |
| ۵۹۰ | مرا با تو تا جاودان کار نیست؛ | به نزد مَنَت راه دیدار نیست |
| به ترکان خبر شد که زَو در گذشت؛ | بدان سان که بُد تخت، بی شاه گشت. | |
| پر آواز شد گوش از این آگهی، | که: «بیکار شد تختِ شاهنشهی». | |
| پیامی بیامد ز نزدِ پشنگ، | به افراسیاب، آن دلاور پلنگ، | |
| که:«بگذار جیحون و برکش سپاه؛ | ممان تا کَسی برنشیند به گاه». | |
| ۵۹۵ | یکی لشکری ساخت افراسیاب، | ز دشتِ سپیجاب تا رودِ آب، |
| که گفتی زمین شد سپهر روان! | همی بارد از تیغ گفتی روان! | |
| یکایک به ایران رسید آگهی، | که: «آمد خریدارِ تخت مِهی». | |
| سوی زاولستان نهادند روی؛ | جهان، سر به سر، شد پر از گفت و گوی. | |
| بگفتند با زال چندی درشت، | که:« گیتی بس آسان گرفتی به مشت. | |
| ۶۰۰ | پس از سام، تا تو شدی پهلوان، | نبودیم یک روز روشن روان. |
| سپاهی ز جیحون بدین سو کشید، | که شد آفتاب از جهان ناپدید. | |
| اگر چاره دانی، مر این را بساز؛ | که آمد سپهبد به تنگی فراز». | |
| چنین گفت با مِهتران زالِ زر، | که:«تا من به مردی ببستم کمر، | |
| سواری چو من پای بر زین نگاشت؛ | کسی گرز و تیغِ مرا برنداشت. | |
| ۶۰۵ | به دریا نهنگ و به کُه در، پلنگ | ز بیمم نهان گشت در آب و سنگ. |
| به جایی که من پای بفشارَدم، | عنانِ سواران شدی پاردُم. | |
| شب و روز در جنگ، یکسان بدم؛ | زپیری، همه سال ترسان بدم. | |
| کنون چنبری گشت پشتِ یلی؛ | نتابم همی خنجر کاولی. | |
| سر آمد جوانی و پیری رسید؛ | گلِ زرد بر جای خِیری رسید. | |
| ۶۱۰ | من، ار بازماندم ز تاب و توان؛ | نماندم جهان بی جهان پهلوان. |
| کنون گشت رستم چو سروِ سَهی؛ | بر او بر، برفرازد کلاهِ مهی. | |
| یکی اسب جنگیش باید همی؛ | کز این تازی اسپان نشاید همی. | |
| بجویم همی باره ای پیلتن؛ | بخوانم، ز هر سو، یکی انجمن. | |
| بخوانم، به رستم بر، این داستان، | که: «هستی بدین کار همداستان، | |
| ۶۱۵ | که بر کینۀ تخمۀ زادشَم | ببندی میان و نباشی دُژَم؟» |
| همه شهرِ ایران ز گفتارِ اوی، | ببودند شادان دل و تازه روی. | |
| ز هرسو، هَیونی تکاور بتاخت؛ | سِلیح سوارانِ جنگی بساخت. | |
| به رستم بگفت:«ای گو پیلتن! | به بالا، سرت برتر از انجمن! | |
| یکی کار پیش است و رنجی دراز، | کز او، بگسلد خواب و آرام و ناز. | |
| ۶۲۰ | تو را نوز پورا! گهِ رزم نیست؛ | چه سازم؛ که هنگامۀ بزم نیست. |
| هنوز، از لبت، شیر بوید همی؛ | دلت ناز و شادی بجوید همی. | |
| چگونه فرستم، به دشت نبرد، | تو را پیش شیرانِ پر کین و درد؟ | |
| چه گویی ؟چه سازم؟ چه پاسخ دهی؟ | که جفت تو بادا مِهی و بِهی! » | |
| چنین گفت رستم به دستانِ سام، | که:«من نیستم مردِ آرام و جام. | |
| ۶۲۵ | چنین یال و این چنگهای دراز | نه والا بُوَد پروریدن، به ناز. |
| اگر دشتِ کین آید و جنگِ سخت، | بُوَد یار یزدان و پیروز بخت، | |
| ببینی که در جنگ من چون شوم، | چو با بورِ گلرنگ در خون شوم. | |
| یکی ابر دارم، به چنگ اندرون، | که همرنگِ آب است و بارانش خون. | |
| همی آتش افروزد، از گوهرش؛ | همی مغز پیلان پساوَد سرش. | |
| ۶۳۰ | هر آن گه که جوشن به بر در کَشم، | زمانه بر آرد سر از تَرکَشم . |
| هر آن باره کو زخم ِگوپال من، | ببیند بر و بازو ی و یالِ من. | |
| نترسد ز عَرٌاده و منجنیق؛ | نگهبان نشاید ورا جاثلیق. | |
| چو من پیش دارم سنانم، به جنگ، | [بگیرد زخونش دل سنگ رنگ]. | |
| یکی باره باید، چو پیلی بلند، | چنان چون من آرم به خم کمند، | |
| ۶۳۵ | که زور مرا پای دارد، به جنگ؛ | شتابش نیاید، به روز درنگ. |
| یکی گرز خواهم، چو یک لخت کوه، | چو پیش من آیند توران گروه؛ | |
| گر آیند، رزمی کنم بی سپاه، | که خون بارد ابر، اندر آوردگاه.» | |
| چنان شد زگفتارِ او پهلوان، | که گفتی برافشاند خواهد روان. |
واژه ها:
595: سیچاب: شهری در ماوراء النهر
606: پاردم: چرمی که بر پشت اسب میبندند.
606: عنان سواران شدی پاردم: گریز از نبرد سواران
609: خیری: نماد گلی در پندار شناسی نماد زردی
627: بور:اسب سرخ- در اینجا هنوز رستم رخش را نگرفته است شاید این بیان آرزوی رستم باشد.
632: منجنیق : سنگ انداز
جاثلیق:کسی که آشنا با جنگ ابزارهای عراده و منجنیق است و نگهبان آنها
636 لخت: پاره


داستان را از اینجا بشنوید( ترانه- سالار- پروانه )
تهماسب- پادشاهی زو تهماسب
537 | شبی زال بنشست هنگام خواب؛ | سخن گفت بسیار ز افراسیاب. |
هم از رزم زن نامداران خویش؛ | وز آن پهلوانان و یاران خویش. | |
همی گفت:« هرچند کز پهلوان | بُوَد بخت بیدار و روشن روان، | |
540 | بباید یکی شاهِ خسرونژاد، | که دارد گذشته سخن ها به یاد. |
به کردارِ کشتی است کارِ سپاه؛ | هَمَش باد و هم بادبان تختِ شاه. | |
اگر داردی توس و گُستهم فر، | سپاه است و گُردانِ بسیار مَر، | |
نزیبد بر ایشان همی تاج و تخت؛ | بباید یکی شاهِ بیدار بخت؛ | |
که باشد بر او فرٌهِ ایزدی؛ | بتابد، ز دیهیمِ او، بخردی». | |
545 | ز تخمِ فریدون بجُستند چند، | یکی شاه، زیبایِ تختِ بلند. |
ندیدند جز پورِ تهماسب، زو، | که فرٌ کَیان داشت و فرهنگ گَو. | |
بشد قارَن و موبد و مرزبان؛ | سپاهی ز بامین و از گَرزبان. | |
یکی مژده بردند نزدیک زَو، | که:« تاجِ فریدون به تو گشت نو. | |
سپهدار دستان و یکسر سپاه | تو را خواستند، ای سزاوارِ گاه». | |
550 | به روزِ همایون، زوِ نیکبخت | بیامد؛ برآمد بر افرازِ تخت. |
به شاهی، بر او آفرین خواند زال؛ | نشست از برِ تخت زو، پنج سال. | |
کهن بود در سال و هشیار مَرد؛ | به داد و به خوبی، جهان تازه کرد. | |
سپه را ز کارِ بدی باز داشت؛ | که با پاک یزدان یکی راز داشت؛ | |
گرفتن نیارَست و کشتن کسی؛ | وز آن پس، ندیدند کشته بسی. | |
555 | همان بُد که تنگی بُد، اندر جهان؛ | شده خشک خاک و گیا را دهان. |
نیامد همی زآسمان هیچ نم؛ | همی برکشیدند نان با دِرَم. | |
دو لشکر بدان گونه بُد، هشت ماه، | به روی اندر آورده رویِ سپاه. | |
بکردند یک روز، جنگی گران، | که روزِ یلان بود و رزمِ سران. | |
ز تنگی، چنان شد که چاره نماند؛ | زلشکر، همی پود و تاره نماند. | |
560 | سخن رفتشان یک به یک همزبان، | که:« از ماست بر ما بدِ آسمان!» |
ز هر دو سپه خاست، فریاد و غَو؛ | فرستاده آمد به نزدیکِ زو؛ | |
کجا: «بهره مان ز این سرایِ سپنج، | نیامد به جز درد و اندوه و رنج. | |
بیا؛ تا ببخشیم رویِ زمین؛ | سراییم بر یکدگر آفرین». | |
سرِ نامداران تهی شد ز جنگ؛ | ز تنگی، نبُد روزگارِ درنگ. | |
565 | بر آن برنهادند هر دو سخن، | که در دل ندارند کینِ کهن. |
ببخشند گیتی، به رسم و به داد؛ | ز کارِ گذشته، نیارند یاد. | |
ز رودابَد و شیر تا مرزِ تور ، | از آن بخشِ گیتی، به نزدیک و دور، | |
روارو چنین تا به مرزِ خُتَن، | سپردند شاهی بدان انجمن. | |
ز مرزی کجا رسمِ خرگاه بود، | زَو و زال را دست کوتاه بود؛ | |
570 | وز این روی، ترکان نجویند راه؛ | چنین بخش کردند تخت و کلاه. |
سویِ پارس لشکر برون راند زَو؛ | کهن بود؛ لیکن جهان کرد نو. | |
سویِ زاولسِتان بشد زالِ زر؛ | جهانی گرفتند هر یک به بَر. | |
پر از غلغلِ رعد شد کوهسار؛ | زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار. | |
جهان چون عروسی رسیده، جوان، | پر از چشمه و باغ و آبِ روان. | |
575 | چو مردم ندارد نهادِ پلنگ، | نگردد زمانه بر او تار و تنگ. |
مِهان را، همه، انجمن کرد زَو؛ | به دادار بر، آفرین خواند نو. | |
فراخی که آمد زتنگی پدید، | جهان آفرین داشت آن را کلید، | |
به هر سو، یکی جشنگه ساختند؛ | دل از کین و نفرین بپرداختند. | |
چنین، تا برآمد بر این سال پنج؛ | نبودند آگه ز درد و ز رنج. | |
580 | زمانه همانا شد از داد سیر؛ | همی خواست کآید به چنگالِ شیر. |
چو سال اندر آمد به هشتاد و شَش، | بپژمرد سالارِ خورشید فَش. |
۵۴۰:سپاه به کشتی تشبیه شده است و شاه به بادبان و باد.
سپاه همواره نیاز به شاهی دارد که هم آن را به پیش براند و نیرو ببخشد، هم راه بنماید.
۵۳۷-۵۴۴: زال، شب هنگام،باخود می گوید که ایران نیاز به شاهی نژاده دارد که کار سپاه را سامان دهد. اما پهلوانان را هر چند بیدار بخت و روشن روان باشند، بر تخت نمیتوانند بود. پس میباید شاهی خردمند و برخوردار ازفرٌه ایزدی جست.
554: این بیت آیین شهریاری زو را نشان می دهد. زو کاری کرد که کسی را نمیگرفتند و بکشند.
550-556: زو پادشاهی دادگستر و فرخنده خو بوده است و مردمان را از بیداد و تبهکاری باز میداشته است؛ تنها آنچه در روزگار او مایۀ رنج و تیره روزی ایرانیان میشده است، خشکسالی و تنگی روزی بوده است. با این همه دو سپاه ایران و توران هشت ماه ، رویاروی یکدیگر آماده نبرد میمانند و روزی نیز به جنگی گران دست مییازند؛ اما تنگی و بیتوشگی، سرانجام، آنان را به آشتی میگرداند.
556: برکشیدن نان با درم: نان آن چنان گران بود که آن را با درم می کشیدند و همسنگ آن درم از خریدار می ستاندند.- کنایهای ایمایی از تنگنایی نان و بهای بسیار آن.
555: شده خشک خاک و گیا را دهان: خاک و گیاه دارای دهان پنداشته شدهاند.
۵۵۷-۵۶۰: دو لشکر بدان سان در رنج و آزار از تنگسال، هشت ماه روباروی یکدیگر ماندند؛ روزی به نبردی گران و دشوار دست یازیدند که روزِ دلیری و جنگاوری پهلوانان و سالاران بود؛ اما کار، از کمی و تنگنایی بنه و توشه آن چنان شد که هر دو سپاه درمانده و بیچاره شدند و شیرازه و تار و پودشان از هم گسیخت. هر یک همداستان با دیگری این سخن را بر زبان می راند که: «آنچه از بدی و آزار آسمان بر ما می رسد، از خود ماست و ما خویشتن سبب ساز آن بودیم».
561-566- هر دو سپاه پس از گذراندن هشت ماه قحطی و نبردی سخت به یک نتیجه می رسند، با هم پیکی را نزد زو می فرستند. پیک از سرای سپنجی میگوید و یاد آور میشود که تنگدستی اندیشۀ نبرد را از فرمانروایان برده بود و زمان درنگ در آشتی نبود.
هر دو سپاه به این می رسند که سرزمینها را درست و به داد میان خویش بخش کنند.
575-مردم: در معنی مرد و انسان به کار رفته است
با سپاس ویژه از همراهان گرامی فرناز (تایپ) و فرشته (عکس)
داستان را از اینجا گوش کنید(ترانه، سالار،پروانه)
با سپاس ویژه از فرناز
517 | چو اغریرث آمد ز آمل به ری، | ز کردارِ او آگهی یافت کَی. |
بدوگفت:«کاین چیست کانگیختی، | که با شهد حنظل برآمیختی ؟ | |
بفرمودمت کاین بَدان را بُکش؛ | که جایِ خِرَد نیست و هنگام هُش. | |
520 | بدانش نباشد سرِ جنگجوی؛ | نباید، به جنگ اندرون، آبروی. |
سرِ مَردِ جنگی خِرَد نسپرد؛ | که هرگز نیامیخت کین با خرد». | |
چنین داد پاسخ به افراسیاب، | که:« لختی بباید همی شرم و آب. | |
هر آنگه کِت آید به بَد دسترس، | ز یزدان بترس و مکن بَد به کَس؛ | |
که تاج و کمر چون تو بیند بسی؛ | نخواهد شدن رام با هر کسی. | |
525 | یکی پر زدانش، یکی بی خِرَد؛ | خِرَد را سرِ دیو کی درخورَد؟» |
سپهبَد برآشفت،چون پیلِ مست؛ | به پاسخ، به شمشیر یازید دست. | |
میانِ برادر به دو نیم کرد، | چنان بی وفا، ناهشیوار مرد. | |
چو از کارِ اغریرثِ نامدار | خبر شد سویِ زالِ سامِ سوار، | |
چنین گفت:کاکنون سرِ بخت اوی | شود تار و بیران شود تختِ اوی». | |
530 | بزد نایِ رویین و بربست کوس؛ | بیاراست لشکر چو چشمِ خروس. |
سپهبد سویِ پارس بنهاد روی؛ | همی رفت،پرخشم و دل کینه جوی. | |
ز دریا به دریا، همی مرد بود؛ | رخِ ماه و خورشید پر گَرد بود. | |
چو بشنید افراسیاب این سَخُن، | که دستانِ جنگی چه افگند بُن، | |
بیاورد لشکر سویِ خوارِ ری؛ | بیاراست جنگ و بیفشارد پی. | |
535 | طلایه، شب و روز، در جنگ بود؛ | تو گفتی که گیتی بر او تنگ بود. |
مبارز همی کشته شد،بر دو روی؛ | همه نامدارانِ پرخاشجوی. |
518- حنظل: میوه ای بسیار تلخ که در پارسی کَبَست خوانده می شود و «نماد گونه» تلخی و ناخوشایندی است در برابر شهد که انگبین است

داستان کشته شدن نوذر به دست افراسیابرا از اینجا بشنوید(فریما)
داستان آگاهی یافتن زال از مرگ نوذر را از اینجا بشنوید (ساحل)
کشته شدن نوذر به دست افراسیاب
417 | سویِ شاهِ ترکان رسید آگهی، | کز آن نامداران جهان شد تهی. |
دلش گشت پر آتش، از درد و غم؛ | دو رخ را، به خونِ جگر، داد نم. | |
برآشفت و گفتا که:«نوذر کجاست؟ | کز او ویسه خواهد همی کینه خواست». | |
420 | سپهدار نوذر چو آگاه شد، | بدانست کِش روز کوتاه شد. |
سپاهی، پر از غلغل و گفت و گوی، | سویِ شاه نوذر نهادند روی، | |
گرفتند بازوش؛ با بند و تنگ، | کشیدندش، از جای، پیشِ نهنگ. | |
به دشت آوریدندش، آسیمه،خوار، | برهنه سر و پای و برگشته کار. | |
چو از دور دیدش، زبان برگشاد، | ز کینِ نیاکان همی کرد یاد. | |
425 | «به تو-گفت: هر بد که آید، سَزاست»؛ | بگفت و برآشفت و شمشیر خواست. |
بزد گردنِ نوذرِ تاجدار؛ | تنش را به خاک اندر افگَند، خوار. | |
پس، از یادگارِ منوچهر شاه، | تهی ماند ایران و تخت و کلاه. | |
اَیا دانشی مردِ بسیار هوش! | همه چادرِ آزمندی مپوش. | |
که تخت و کُلَه چون تو بسیار دید، | چنین داستان چند خواهی شنید. | |
430 | رسیدی به جایی که بشتافتی؛ | سر آمد کز او آرزو یافتی. |
چه جویی از این تیره خاکِ نِژند، | که هم بازگردانَدَت مستمند. | |
اگر چرخِ گردان کشد زینِ تو، | سرانجام، خشت است بالین تو. | |
پس، آن بستگان را کشیدند خوار؛ | به جان، خواستند آنگهی زینهار. | |
پس اغریرث آمد، به خواهشگری؛ | بیاراست با نامور داوری، | |
435 | که:«چندین سرافراز گُرد و سوار، | نه با تَرگ و جوشن نه در کارزار، |
گرفتار کُشتن نه والا بود ؛ | نشیب است جائی که بالا بود. | |
سَزد گر نیاری به جانشان گزند؛ | سپاری هم ایدون به منشان، به بند. | |
بر ایشان، یکی غار زندان کنم؛ | نگهدارشان هوشمندان کنم. | |
به ساری، به زاری، برآرند هوش؛ | تو از خون بکش دست و چندین مکوش». | |
440 | بفرمودشان تا به ساری برند؛ | به غلٌ و به مسمار و خواری برند. |
ز پیشِ دَهستان سوی ری کشید؛ | ز اسپان، به رنج و به تگ، خُوَی کشید. | |
کلاه کیانی به سر بر نهاد؛ | به دینار دادن، در اندر گشاد. |
آگاهی یافتن زال از مرگ نوذر
443 | به گُستهم و توس آمد این آگهی، | که:«شد تیره دیهیم شاهنشهی: |
به شمشیر ِتیز آن سرِ تاجدار، | به زاری، بریدند و برگشت کار». | |
445 | بکندند موی و شَخودند روی؛ | ز ایران برآمد یکی های و هوی. |
سر ِسرکشان گشت پردرد و خاک؛ | همه دیده خون و همه جامه چاک، | |
سوی زاولستان نهادند روی، | زبان شاه گوی و روان شاه جوی. | |
برِ زال رفتند، با سوگ و درد؛ | رُخان پر زخون و سران پر ز گَرد؛ | |
که:« زارا، دلیرا، شها، نوذرا! | گَوا، تاجدارا، مِها، داورا! | |
450 | نگهدارِ ایران و پشتِ مهان ؛ | سرِ تاجداران و شاهِ جهان؛ |
سرت افسر از خاک جوید همی؛ | زمینِ خونِ شاهان ببوید همی. | |
گیاهی که روید از آن بوم و بر ، | نگون دارد، از شرمِ خورشید، سر. | |
همه داد خواهیم و زاری کنیم ؛ | به خونِ پدر، سوگواری کنیم. | |
نشانِ فریدون بدو زنده بود؛ | زمین، نعلِ اسپِ وُرا، بنده بود. | |
455 | به زاری و خاری، سرش را ز تن | بریدند، با نامدار انجمن. |
همه تیغِ زهرآبگون برکشید؛ | به کین جُستن آیید و دشمن کُشید. | |
همانا، بدین سوگِ ما بر، سپهر | ز دیده فروباردی، خون به مهر. | |
شما نیز دیده پر از خون کنید؛ | ز تن، جامه ی ناز بیرون کنید؛ | |
که با کینِ شاهان نشاید که چشم | نباشد پر از آب و دل پر زخشم». | |
460 | همه انجمن زار و گریان شدند؛ | چو بر آتشِ تیز، بریان شدند. |
زبان داد دستان که:« تا رستخیز، | نبیند نیامِ مرا تیغِ تیز. | |
چَمان چرمه، در زیر، تختِ من است؛ | سِناندار نیزه درخت من است. | |
رکیب است و پایِ مرا جایگاه؛ | یکی ترگِ تیره سرم را کلاه. | |
بر این کینه، آرامش و خواب نیست؛ | همانند چشمم، به جوی، آب نیست. | |
465 | روانِ چنان شهریارِ جهان | درخشنده بادا، میانِ مهان! |
شما را، به دادِ جهان آفرین؛ | دل اَرمیده باد، اندر آرام و دین! | |
ز مادر، همه مرگ را زاده ایم ! | بر اینیم و گردن ورا داده ایم.» | |
وز آن پس، همه کینه را ساختند؛ | هَیونی زهر سو برون تاختند. | |
فراز آوریدند بی مر سپاه ؛ | ز شادی بریدند و از بزمگاه. | |
470 | چو گُردان سوی کینه بشتافتند، | به ساری، سران آگهی یافتند. |
از ایشان بشد خورد و آرام و خواب؛ | پر از ترس گشتند، از افراسیاب. | |
از ایشان، به اغریرث آمد پیام، | که:«ای پُر منش مهترِ نیکنام! | |
به گیتی، زگفتار تو، زنده ایم؛ | همه، یک به یک، مر تو را بنده ایم . | |
تو دانی که دستان، به زاولسِتان، | به جای است، با شاه کابلسِتان . | |
475 | چو بُرزین و چون قارن رزم زن، | چو خُرٌاد و گَشوادِ لشکرشکن، |
یلانند، با چنگهایِ دراز؛ | ندارند از ایران چنین دست باز. | |
چو تابند گُردان از این سو عِنان، | به چشم اندر آرند نوکِ سِنان، | |
از آن تیز گردد رَد افراسیاب؛ | دلش گردد از بستگان پرشتاب؛ | |
سرِ یک رمه مردمِ بیگناه، | به خاک اندر آرد، ز بهرِ کلاه. | |
480 | اگر بیند اغریرثِ هوشمند، | مر این بستگان را گشاید ز بند . |
پراگنده، گردیم گِردِ جهان؛ | زبان برگشاییم پیش مِهان؛ | |
به پیش بزرگان، ستایش کنیم؛ | همان پیشِ یزدان نیایش کنیم». | |
چنین گفت اغریرثِ پُر خِرَد: | «کزین گونه چاره نه اندر خورد. | |
زمن، آشکارا شود دشمنی؛ | بجوشد سرِ مردِ آهرمنی. | |
485 | یکی چاره سازم دگرگونه ز این، | که با من نگردد برادر به کین، |
گر ایدون که دستان شود تیز چنگ، | یکی لشکر آرَد برِ ما به جنگ، | |
چو آرَد به نزدیک ساری رمه، | بدیشان سپارم شمارا همه. | |
بپردازم آمل؛ نیایم به جنگ؛ | سرِ نامدار اندر آرم به ننگ». | |
بزرگانِ ایران به گفتارِ اوی، | به رویِ زمین بر، نهادند روی. | |
490 | چو از آفرینَش بپرداختند، | نوندی ز ساری برون تاختند. |
بِنَویید نزدیکِ دستانِ سام؛ | بیاورد از آن نامداران پیام، | |
که:« بخشود بر ما جهاندارِ ما؛ | شد اغریرثِ پُر خرد یارِ ما. | |
یکی سخت پیمان فگندیم بُن؛ | بر آن برنهادیم یکسر سَخُن، | |
کز ایران اگر زالِ آزادمرد | بیاید، نجویند با او نبرد. | |
495 | گرانمایه اغریرثِ نیک پی | ز آمل گذارد سپه را به ری. |
مگر زنده، از چنگِ این اژدها، | تنِ یک جهان مردم آید رها!». | |
چو پوینده در زابلستان رسید، | سراینده در پیش، دستان بدید . | |
بزرگان و جنگاوران را بخواند؛ | پیام ِیَلان پیش ایشان براند. | |
از آن پس، چنین گفت:« کای سروران ! | پلنگانِ جنگی و نام آوران! | |
500 | کدام است گُردی کَنارَنگ دل | به مردی سیه کرده در جنگ دل، |
خریدارِ این جنگ و این تاختن ؟ | به خورشید، گردن برافراختن ؟». | |
به بر زد، بر آن کار، گَشواد دست؛ | «منم - گفت: یازان بدین داد دست». | |
بر او آفرین کرد فرخنده زال، | که:«خرٌم بُوی، تا بُوَد ماه و سال!» | |
سپاهی زگُردانِ پرخاشجوی | ز زاول به آمل نهادند روی . | |
505 | چو از زابلستان برون شد سپاه، | خبر شد به اغریرث نیکخواه. |
همه بستگان را به ساری بماند؛ | بزد نایِ رویین و لشکر براند. | |
چو گشوادِ فرٌخ به ساری رسید، | پدید آمد آن بندها را کلید. | |
یکی اسپ مر هر یکی را بساخت؛ | زآمل، سویِ زاولستان بتاخت . | |
چو آمد به دستانِ سام آگهی، | که:«برگشت گشواد با فرٌهی». | |
510 | یکی گنجِ ویژه به درویش داد؛ | سراینده را جامه ی خویش داد . |
چو گشواد نزدیک زاول رسید، | پذیره شدش زال زر چون سَزید. | |
بر آن بستگان زار بگریست دیر، | کجا مانده بودند در چنگِ شیر . | |
پس، از نامور نوذرِ شهریار، | به سر خاک برکرد و بگریست زار. | |
به شهر اندر آوردشان، ارجمند؛ | بیاراست ایوانهایِ بلند. | |
515 | چنان هم که هنگامِ نوذر بُدند، | که با گنج و با تخت و افسر بُدند، |
بیاراست دستان همان دستگاه؛ | شد از خواسته بی نیاز آن سپاه. | |
استعاره ای آشکار از درد و سوز درون
422- تنگ: تسمه و دوال
نهنگ:منظور افراسیاب است
424- نهاد بیت افراسیاب است
427- یادگار منوچهر شاه کنایه ایما از نوذر که پور منوچهر است
428- آیا:ریختی کهن تر از «یا» و واژۀ ندا
چادر آزمندی:آزمندی به چادر مانند مانند شده است که همه ی هستی آدمی را فرا میگیرد
بیت های 428تا 432:در این بیت ها، فرزانۀ دریا دل و ژرف اندیش توس ، آنچنان که شیوۀ اوست ، از رایها و اندیشه های خویش در میانۀ داستان ، سخن گفته است و از ناپایداری روزگار و کامه ها و بهره های گیتی یاد آورده است.
434- داوری: ستیزه و چند و چون
این بیت هم نشان می دهد اغریرث پهلوان تورانی دوستار ایرانیان بود
435:"نشیب است جائی که بالا بود. " این مصرع زبانزد است.
۴۴۱- تَگ:پویه و تازش
خُوَی:عرقِ تن
ری: از کهن ترین وآبادترین شهرهای ایران بوده است و داریوش بزرگ در سنگ نبشه بیستون از آن یاد کرده است. «ری» در پارسی باستان رغا و در یونانی راغه و در پهلوی راگ و راغ بوده است .
نهاد این بیت ها افراسیاب است :فرمود که بندیان را،بسته در کُند و زنجیر و خوار به ساری ببرند. خود از دهستان به ری رفتو اسبان را آنچنان تیز و تفت تاخت که خوی از پیکرشان فرو می ریخت . در ری تاج کیانی بر سر نهاد و به آهنگ دینار دادن به مردمان ، در ِ گنج ها را گشاد.
442:سخت کوتاه از کردارهای افراسیاب در ری باز نموده شده است، در شاهنامه ثعالبی از تباهکاریها و ویرانگری های وی یک به یک بر شمرده است.
445-شَخودن:خراشیدن به ناخن- این رسم هنوز در میان برخی روستاها رواج دارد.
445-447:خاک و چاک،موی و روی و هوی ، سوی و گوی و روی و جوی ....واژه ها ی همسنگ و همسان در بیت ها آنها را بافتاری نیک آهنگین بخشیده است و گونه ای خنیای شیون گونه را در جان سخن ریخته است.
449-:پشاوند«ا» که هشت بار در بیت 449 به کار رفته گونه ای از ندا می توان شمرد
458- ناز: آسایش و تن آسانی
۴۶۲- درخت: درفش
478- بستگان: بندیان و گرفتاران
491- نویدن: جنبیدن
500- کنارنگ: مرزبان