
نگاره از سلطان محمد- شاهنامه شاه طهماسبی
هفت خوان- خوان یکم
داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید
خوان یکم
جنگ رخش با شیر
| 1158 | برون آمد آن پهلو ، از نیمروز ؛ | همی رفت ،شادان رخ و دلفروز. |
| دو روزه به یک روز بگذاشتی ؛ | شبِ تیره را روز پنداشتی . | |
| 1160 | بر این سان، همی رخشِ پوینده راه | شتابنده روز و شبانِ سیاه. |
| تنش چون خورش خواست، بر پشت بور، | یکی دشت پیش آمدش، پر ز گور . | |
| یکی رخش را تیز بنمود ران ؛ | سبک شد عِنان و رِکیبش گران . | |
| کمند و تگِ رخش و رستم سوار ! | نیابد از او دام و دد زینهار . | |
| کمندِ کَیانی بیانداخت شیر؛ | به حلقه در آورد گورِ دلیر. | |
| 1165 | ز پیکانِ تیر آتشی برفروخت ؛ | بر او،خار و خاشاک چندی بسوخت . |
| بر آن آتش، آن گور بریانش کرد ، | از آن پس که بی پوست و بی جانش کرد . | |
| بخورد و بینداخت ز او استخوان ؛ | همین بود دیگ و همین بود خوان. | |
| لگام از سرِ رخش برداشت ،خوار ؛ | گیا دید و بگذاشت در مرغزار . | |
| یکی نیستان بستر ِخواب ساخت؛ | درِ بیم را جایِ ایمن شناخت. | |
| 1170 | در آن نیستان، بیشۀ شیر بود ، | که پیلی نیارستی آن نَی پَسود . |
| چو یک پاس بگذشت، درٌنده شیر | به سویِ کُنام ِخود آمد، دلیر. | |
| برِ نَی، یکی پیلتن خفته دید؛ | به پیشش، یکی شیر آشفته دید. | |
| «نخست اسپ را -گفت :باید شکست ؛ | چو خواهم، سوارم خود آید به دست». | |
| سویِ رخشِ رخشان بیامد دمان | چو آتش بجوشید رخش آنزمان | |
| 1175 | دو دست اندر آورد و زد برسرش | همان تیز دندان به پشت اندرش |
| همی زدش بر خاک، تا خاک پاره کرد ؛ | ددی را چنان، خوار و بیچاره کرد . | |
| چو بیدار شد رستم تیز چنگ ، | جهان دید بر شیر تاریک و تنگ ، | |
| چنین گفت با رخش کای هوشیار ! | که گفتت که" با شیر کن کارزار ؟" | |
| اگر کشته گشتی تو در چنگِ اوی ، | مر این گرز و این مغفر کینه جوی ، | |
| 1180 | چگونه کشیدی به مازندران ، | کمند و کمان تیر و گرزِ گران ؟ |
| سرم گر ز خواِب خوش آگه شدی ، | تو را رزم با شیر کوته شدی ». | |
| چو خورشید برزد سر از تیره کوه ، | تهمتن زخوابِ خوش آمد ستوه. | |
| زیزدان نیکی دِهِش کرد یاد؛ | رخ رخش بسترد و زین برنهاد. |
واژه ها
1158:پهلو: در معنی پهلوان و دلاور است
نیمروز :نام دیگر سیستان
نیمروز به معنی جنوب است و سیستان بدان روزی بدین نام خوانده شده است که از سرزمینهای جنوبی ایران است.
1161:بور: رخش
1162: یکی رخش را تیز بنمود ران:یعنی رستم رانش را به رخش می فشارد و رخش تندتر می تازد
1164-شیر استعاره آشکار از رستم
1171- پاس: یک هشتم شبانه روز


دماوند در دهم اردیبهشت 1390- عکس از اینجا
داستان را از اینجا بشنوید(فلورا)
پیغام کاوس به زال و رستم
| 1106 | از آن پس جهانجویِ خسته جگر | برون کرد گردی ، چو مرغی بِپَر. |
| سوی زاولستان فرستاد زود، | به نزدیکِ دستان چنان کِم شنود . | |
| بگفتش که:«بر من چه آمد،ز بخت | به گرد اندر آمد سرِ تاج و تخت : | |
| «درِ گنج و آن لشکرِ نامدار، | بیاراسته چون گل اندر بهار، | |
| 1110 | همه چرخِ گردان به دیوان سپرد، | تو گویی که باد اندر آمد؛ ببرد. |
| کنون، چشم شد تیره و خیره بخت ؛ | نگونسار گشته سرِ تاج و تخت . | |
| چنین خسته در چنگِ آهرمنم؛ | همی بگسلد، زار، جان از تنم. | |
| چو از پندهای تو یاد آورم، | همی از جگر سردباد آورم. | |
| نرفتم به فرمانِ تو، هوشمند؛ | زکَمٌی خِرَد، بر من آمد گزند، | |
| 1115 | اگر تو نبندی بدین بد میان، | همه سود را مایه باشد زیان». |
| چو پوینده نزدیکِ دستان رسید، | بگفت آنچه دانست و دید و شنید. | |
| چو بشنید، بر تن بدرٌید پوست؛ | ز دشمن نهان داشت این، هم ز دوست . | |
| به روشن دل، از دور بدها بدید، | که بر وی ز گردون چه خواهد رسید. | |
| به رستم چنین گفت دستانِ سام، | که:« شمشیر کوتاه شد، در نیام. | |
| 1120 | نشاید کز این پس چمیم و چریم؛ | و گر خویشتن، تاج را، پروریم؛ |
| که شاهِ جهان در دَمِ اژدهاست؛ | بر ایرانیان بر، چه مایه بلاست ! | |
| همی رخش را کرد بایدت زین . | بخواهی، به تیغِ جهان بخش، کین . | |
| همانا که از بهرِ این روزگار ، | تورا پرورانید آموزگار . | |
| نشاید، بدین کارِ آهِرمنی ، | که آرام جویی، اگر دَم زنی . | |
| 1125 | دلت را، بر این کار بر، سخت کن؛ | سر از خواب و اندیشه پَردَخت کن . |
| هرآنکس که چشمش سنان تو دید . | به تن در، روانش کجا آرمید . | |
| اگر جنگِ دریا کنی، خون شود ؛ | از آوازِ تو، کوه هامون شود. | |
| نباید که ارژنگ و دیوِ سپید ، | به جان، از تو دارند هرگز امید. | |
| برو؛ گردنِ شاهِ مازندران، | همه خُرد بشکن، به گرزِ گران». | |
| 1130 | چنین گفت رستم، به پاسخ که:« راه | دراز است؛ من چون شوم، کینه خواه ؟» |
| «از این پادشاهی بدان- گفت زال : | دو راه است؛ هر دو به رنج و وبال؛ | |
| یکی زین دو راه آنکه کاوس رفت ؛ | دگر کوه و بالا، به رفتن، دو هفت . | |
| تو را شیر و دیو آید و تیرگی؛ | بماند دو چشم اندر آن « خیرگی . | |
| تو کوتاه بگزین؛ شگفتی ببین، | که یار تو باشد جهان آفرین. | |
| 1135 | اگر چه بِرَنج است، هم بگذری؛ | پیِ رخشِ فرٌخ بر او بسپری. |
| شب تیره تا برکشد تابناک ، | نیایش کنم پیشِ یزدانِ پاک ؛ | |
| مگر باز بینم بر و یالِ تو ! | همان تیغ زن چنگ و گوپال تو! | |
| و گر هوش تو نیز بر دستِ دیو | برآید، به فرمانِ گیهان خدیو، | |
| تواند کسی از تو این بازداشت؟ | چنانچون گذارد، بباید گذاشت. | |
| 1140 | نخواهد همی ماند ایدر کسی؛ | بخوانند، اگر چه بماند بسی. |
| کسی کو جهان را به نامِ بلند | گذارد، به رفتن نباشد نِژند». | |
| چنین گفت رستم به فرٌخ پدر، | که:« من بسته دارم به فرمان کمر؛ | |
| ولیکن به دو.خ چمیدن به پای ، | بزرگان پیشین ندیدند رای. | |
| هنوز از تنِ خویش نابوده سیر، | نیاید کسی پیشِ درٌنده شیر . | |
| 1145 | کنون من کمر بسته و رفته گیر ؛ | نخواهم جز از دادگر دستگیر. |
| تن و جان فدایِ سپهبد کنم ؛ | طلسم و دلِ جاودان بشکنم. | |
| هرآن کس که زنده است از ایرانیان ، | بیارم؛ ببندم کمر بر میان . | |
| نه ارژنگ مانم، نه دیوِ سپید ؛ | نه سنجه، نه کولادِ غندی، نه بید. | |
| به نامِ جهان آفرین یک خدای ، | که رستم نگرداند از رخش پای . | |
| 1150 | مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ ، | نهاده بر گردن برش پالهنگ؛ |
| سر و مغز کٌولاد در زیرِ پای ؛ | پی رخش برده یکایک ز جای ». | |
| به بر در، گرفتش ؛برافراخت یال | فراوان بر او آفرین خواند زال. | |
| بیامد به رخش اندر آورد پای | رخش رنگ بر جای و هم دل به جای | |
| بیامد پر از آب رودابه روی؛ | همی زار بگریست، دستان بر اوی . | |
| 1155 | به پَدرود کردنش رفتند پیش ؛ | که دانست کِش باز ببینند بیش؟ |
| زمانه بر این سان همی بگذرد ؛ | پی اش مردِ دانا همی بشمرد . | |
| هر آن روز کان بر تو بر برگذشت . | تنت از بدِ گیتی آزاد گشت . | |
معنی واژه ها
1106-جهانجوی: کاوس
بِپٌر:دارای پر
1107- چنان کِم شنود:چنان که شنودم
1112-آهرمن: دیو سپید
1116: این بیت داستان را بسیار کوتاه کرده و پیک به زابلستان می رسد
در بیت 1117:دریدن پوست بر تن ،در بیت 1119:کوتاه شدن شمشیر در نیام و در بیت 1121:در دم اژدها بودن تمثیلی از رنج و بی تابی بسیار وشور وشتاب برای نبرد
1126- اگر:یا
1125- پردخت کن :تهی کردن
1140-بخوانند:فراخواننده خداوند است
1143- دوزخ: مازنران
1144- نباید کسی پیش درنده شیر:بی پروا خطر کردن
1146- سپهبد: کاوس
1148-کولادغندی و بید ازنگهبانان کاوس
1149-رستم نگرداند از رخش پای :پیاده نشدن و نیاسودن
1151- یکایک:یکسره
1153- به رخش اندر پای :رهسپار شدن
1155- بیش: دیگر بار