داستان را از اینجا بشنوید(پروانه)
رفتن کاوس به مازندران
| 1037 | چو زالِ سپهبَد زِ پهلَو برفت، | دُمادُم سپه روی بنهاد تفت. |
| به توس و به گودرز فرمود شاه، | کشیدن سپه، سر نهادن به راه. | |
| چو شب روز شد، شاه و جنگاوران | نهادند سر سویِ مازندران. | |
| 1040 | به میلاد بسپرد ایران زمین، | کلید در ِگنج و گاه و نگین. |
| بدو گفت:« اگر دشمن آید پدید، | تو را تیغِ کینه بباید کشید. | |
| ز هر بد، به زال و به رستم پناه، | که پشتِ سپاهند و زیبایِ گاه». | |
| دگر روز، برخاست آوایِ کوس؛ | سپه را همی راند گودرز و توس. | |
| همی رفت کاوس لشکر فروز؛ | بزد گاه، بر پیشِ کوه اسپروز. | |
| 1045 | به جایی که پنهان شود آفتاب، | بدان جایگه ساخت آرام و خواب؛ |
| کجا جای دیوانِ دُژخیم بود؛ | بدان جایگه، پیل را بیم بود. | |
| بگسترد زربفت بر مِیشسار؛ | هوا پر ز بویِ میِ خوشگوار. | |
| همه پهلوانانِ فرخنده پی | نشستند ،در پیش کاوس کی، | |
| همه شب، می و مجلس آراستند؛ | به شبگیر کز خواب برخاستند، | |
| 1050 | پراگنده، نزدیک شاه آمدند؛ | کمر بسته و با کلاه آمدند. |
| بفرمود پس گیو را شهریار، | دوباره گزیدن ز لشکر هزار؛ | |
| کسی کو گراید به گرز ِگران؛ | گشایندۀ شهرِ مازندران؛ | |
| «هر آن کس که بینی ز پیر و جوان، | تنی کُن که او را نباشد روان؛ | |
| وز او، هرچه آباد بینی، بسوز؛ | شب آور هرآنجا که باشی، به روز. | |
| 1055 | چنین، تا به دیوان رسد آگهی، | جهان کن سراسر ز جادو تهی». |
| کمر بست و رفت از درِ شاه گیو؛ | ز لشکر، گزین کرد گُردانِ نیو. | |
| بشد تا درِ شهرِ مازندران؛ | ببارید شمشیر و گرزِ گران. | |
| زن و کودک و مردِ با دستوار، | نیافت، از سرِ تیغِ او، زینهار. | |
| همی سوخت و غارت همی کرد شهر؛ | بپالود، بر جایِ تریاک، زهر. | |
| 1060 | یکی چون بهشتِ برین شهر دید؛ | که چون او نبُد دیده، تا دهر دید. |
| به هر کوی و برزن ،فزون از هزار، | پرستارِ با طوق و با گوشوار. | |
| پرستنده ز این بیشتر با کلاه؛ | به چهره، به کردار تابنده ماه. | |
| به هر جای گنجی برآگنده زر؛ | به یک جای، دینار و دیگر، گهر. | |
| بی اندازه، گِرد اندرش، چارپای؛ | بهشتی است گفتی هم ایدون به جای. | |
| 1065 | به کاوس بردند از آن آگهی، | از آن خرٌمی جای و آن فرٌهی. |
| همی گفت:« خرٌم زیاد آن که گفت | که مازندران را بهشت است جفت! | |
| همه شهر گویی مگر بت پرست، | ز دیبای چین، بر گل آذین ببست. | |
| بتان بهشتند گویی دُرُست؛ | به گلنارشان، روی رضوان بشُست». | |
| چو یک هفته بگذشت، ایرانیان | ز غارت گشادند یکسر میان. | |
| 1070 | خبر شد بر شاهِ مازندران، | دلش گشت پر درد و سر شد گران. |
| ز دیوان، به پیش اندرش، سنجه بود؛ | که جان و تنش ز آن سخن رنجه بود. | |
| بدو گفت:« رو نزد دیوِ سپید؛ | چنان رو که بر چرخِ گردنده، شید. | |
| بگویش که:" آمد به مازندران، | به غارت از ایران سپاهی گران. | |
| جهانجوی کاوسشان پیشرو؛ | یکی لشکری جنگسازانِ نو. | |
| 1075 | کنون گر نباشی تو فریادرس، | نبینی به مازندران نیز کس:"». |
| برفت او به نزدیکِ آن جنگ ساز؛ | بگفت آنچه بشنید از آن سرفراز. | |
| چنین داد پاسخش دیو سپید، | که:« زود آمدن شاه را ده نوید؛ | |
| بیایم کنون، با سپاهی گران؛ | ببرٌم پیِ او، ز مازندران». | |
| برآمد چو ابری سیه، با سپاه؛ | جهان کرد، چون رویِ زنگی، سیاه. | |
| 1080 | چو دریایِ قار است، گفتی، جهان؛ | همه روشناییش گشته نِهان. |
| یکی خیمه ای زد سیه تر ز قیر؛ | سیه شد جهان؛ چشمها خیر خیر؛ | |
| وز ایشان فراوان تبه کرد نیز؛ | نبود از بدِ بخت مانیده چیز. | |
| چو بگذشت شب روز نزدیک شد، | جهانجوی را چشم تاریک شد. | |
| ز لشکر، دو بهره شده تیره چشم؛ | سرِ نامداران شده پر ز خشم. | |
| 1085 | چو تاریک شد چشمِ کاوس شاه، | بد آمد ز کردارِ او بر سپاه. |
| همه گنج تاراج و لشکر اسیر؛ | جوان دولت تیز برگشت پیر. | |
| همان داستان یاد باید گرفت، | که خیره بماند شگفت از شگفت | |
| سپهبد چنین گفت چون دید رنج | که ذستور بیدار بهتر ز گنج | |
| به سختی چو یک هفته اندر کشید | نیامد همی روشنایی پدید | |
| 1090 | به هشتم، بغرید دیو سپید، | که:« ای شاهِ بی بر، به کردارِ بید! |
| همی برتری را، بیاراستی؛ | چراگاهِ مازندران خواستی. | |
| همی نیروی خویش را پیلِ مست، | ندارد ، نگردد از او مور پست. | |
| چو با تاج و با تخت نشکیفتی، | خرد را بدین گونه بفریفتی. | |
| کنون آنچه اندر خوری، کار تُست؛ | دلت یافت آن آرزوها که جُست». | |
| 1095 | از آن نرٌه دیوان خنجر گزار، | گزین کرد جنگی ده و دو هزار. |
| برایرانیان بر، نگهدار کرد؛ | سر ِسرکشان پر ز تیمار کرد. | |
| خورش دادشان لختکی از سبوز؛ | بدان تا گذارند روزی به روز؛ | |
| وز آن پس، همه گنج شاه و سپاه، | چه از تاج یاقوت و پیروزه گاه، | |
| سپرد آنچه دید، از کران تا کران، | به ارژنگ، سالارِ مازندران؛ | |
| 1100 | « برِ شاه بر- گفت و او را بگوی، | که:" کامت برآمد؛ بهانه مجوی؛ |
| که شاه و دلیرانِ ایران سپاه | نه خورشید بینند روشن، نه ماه. | |
| به کشتن نکردم، بر او بر ،نهیب، | بدان تا بداند فراز از نشیب. | |
| به زاری و سختی برآیدش هوش؛ | کسی نیز ننهد، بر این کار، گوش"». | |
| 1104 1105 | چو ارژنگ بشنید گفتارِ اوی، همی رفت با لشکر و خواسته؛ | به مازندران شاه، بنهاد روی. اسیران و اسبانِ آراسته. |
| 1036-پهلو: شهر آبادانی 1042- زیبا: زیبنده 1046-دُژخیم: بدنهاد 1047- میشسار: 1052- شهر: کشور 1059-بپالوده: تراواندن و بیرون ریختن 1067- دیبای چین: روی سپید گل: گونۀ سرخ و شاداب 1071- سنجه: یکی از دیوان مازندران 1079-:زنگی: سیاهپوست 1083-جهانجوی: کاوس 1081- سر نامداران- کاوس 1088- دستور: وزیر 1097- سبوز: سبوس 1099-ارژنگ: نام دیو |

| همی رفت،پیش اندرون، زالِ زر؛ | پسِ او، بزرگانِ زرٌین کمر. | |
| 985 | چو کاوس را دید دستانِ سام | نشسته بر اورنگ بر، شادکام، |
| به کَش کرده دست و سرافگنده پست، | همی رفت تا جایگاهِ نشست. | |
| چنین گفت:«کای کدخدای جهان! | سرافرازتر مهتر، اندر مِهان. | |
| چو تو تخت نشیند و افسر ندید؛ | نه چون تختِ تو چرخِ گردان شنید. | |
| همه سال، پیروز بادی و شاد! | سرت پر زِ دانش، دلت پر زِ داد! | |
| 990 | شهِ نامبردار بنواختش؛ | برِ خویش، بر تخت بنشاختش. |
| بپرسیدش از رنجِ راهِ دراز، | زِ گُردان و از رستم سرفراز، | |
| چنین گفت مر شاه را زالِ زر، | که:« نوِشه بزی، شاد و پیروز گر! | |
| همه شاد و روشن، به بخت تواند؛ | برافراخته سر، به تختِ تواند». | |
| از آن پس، یکی داستان برگشاد؛ | سخن های شایسته را درگشاد؛ | |
| 995 | که: «بر سر، مرا، روز چندی گذشت؛ | سپهر از برِ خاکِ تیره بگشت. |
| منوچهر شد ز این جهانِ فراخ، | وز او ، ماند ایدر بسی گنج و کاخ. | |
| همان زَو اَبا نوذرو کیقَباد؛ | چه مایه بزرگان که داریم یاد! | |
| اَبا لشگر گُشن و گُندآوران، | نکردند آهنگِ مازندران؛ | |
| که آن خانۀ دیو افسونگر است؛ | طلسم است و بند است و جادوپرست. | |
| 1000 | مر آن را، به شمشیر،نتوان گشاد؛ | مده روز و رنج و دِرَم را به باد. |
| هم آن را به نیرنگ نتوان شکست؛ | به گنج و به دانش نیاید به دست. | |
| همایون ندارد کَس، به آنجا شدن؛ | وز ایدر؛ کنون رای ِ رفتن زدن. | |
| سپه را بدان سو نباید کشید؛ | زشاهان،کَس این رای هرگز ندید. | |
| گر این نامداران تو را کهترند، | چو تو بندۀ دادگر داورند. | |
| 1005 | تو از خون ِ چندین سرِ نامدار، | زِ بهرِ فزونی درختی مکار، |
| که بار و بلندیش نَفرین بود | نه آیین شاهانِ پیشین بُوَد». | |
| چنین پاسخ آورد کاوس باز: | «کز اندیشۀ تو نی ام بی نیاز؛ | |
| ولیکن مرا از فریدون و جم، | فزون است مردی و فرٌ و درم. | |
| همان از منوچهر و از کیقباد، | که مازندران را نکردند یاد، | |
| 1010 | سپاه و دل و گنج، افزونتر است؛ | مرا زیر شمشیرِ تیز، اندر است. |
| چو بر دانشی شد گشاده جهان | به آهن، چه داریم گیتی نِهان. | |
| شوَمشان یکایک به راه آورم؛ | سرانشان زِ پروین به چاه آورم. | |
| اگر کَس نمانم به مازندران، | وگر بر نهم باژ و ساوِ گران. | |
| چنان زار و خوارند بر چشم من، | چه جادو چه مردان آن انجمن. | |
| 1015 | به گوش تو آید خود این آگهی ، | کز ایشان شود رویِ گیتی تهی. |
| تو با رستم،ایدر، جهاندار باش؛ | نگهبان ایران و بیدار باش. | |
| جهان آفریننده یار من است؛ | سرِ نرٌه دیوان شکار من است. | |
| گر ایدون که یارم نباشی به جنگ، | میفزای ما را، بدین در، درنگ». | |
| چو از شاه بشنید زال این سَخُن | ندید ایچ پیدا سرش را زِ بُن | |
| 1020 | بدو گفت:«شاهیٌ و ما بنده ایم؛ | به دلسوزگی با تو گوینده ایم. |
| اگر داد گویی همی یا ستم، | به رای تو باید زدن گام و دَم. | |
| از اندیشه، من دل بپرداختم؛ | سخن هر چه دانستم انداختم. | |
| نه مرگ از تنِ خویش بتوان سپوخت؛ | نه چشم جهان کس، به سوزن بدوخت. | |
| به پرهیز، هم کَس نجست از نیاز؛ | جهانجوی از این سه نیابد جواز. | |
| 1025 | رَوشن جهان بر تو فرخنده باد! | مبادا که پند من آیدت یاد! |
| پشیمان مبادی زِ کردار خویش! | به تو باد روشن، دل و دین و کیش!» | |
| سبک، شاه را زال پَدرود کرد؛ | دل، از رفتنِ شاه، پر دود کرد. | |
| برون آمد از پیشِ کاوس شاه، | شده تیره بر چشم او هور و ماه. | |
| برفتند با او بزرگانِ نیو، | چو توس و چو گودرز و بهرام و گیو. | |
| 1030 | به زال آنگهی گیو گفت:«از خدای، | همی خواهم آن کو بُوَد رهنمای. |
| به جایی که کاوس را دسترس | نباشد، نداریم او را به کَس. | |
| ز تو دور بار آز و مرگ و نیاز! | مباداد به تو دستِ دشمن دراز! | |
| به هر سو که آییم و بیم و رویم، | جز از آفرینت سخن نشنویم. | |
| پس از کردگار جهان آفرین، | به تو دارد اومید ایران زمین. | |
| 1035 | زِ بهرِ گَوان رنج برداشتی؛ | چنین راهِ دشخوار بگذاشتی». |
| سراسر گرفتندَش اندر کنار؛ | رهِ سیستان را بر آراست کار. |
واژه نامه
986- به کش کرده دست و سرافکنده پست: کنایه های فعلی ایما از بزرگداشت و احترام
992- نوشه: جاوید و بی مرگ
993- برافراخته سر: نازان و ارجمند
994- در گشاد:آغاز نهادن
995- گشتن سپهر:سپری شدن روزگار
998- گُشن
گُندآوران
999- بند-:نیرنگ و افسون
جادو پرست: جادوگر- پرستیدن در شاهنامه ، ورزیدن و به انجام رساندن است.
1004- داور: کنایه ایما از آفریدگار که کردارهای نیک و بد بندگان را می سنجد و آنان را کیفر و پاداش می دهد.
1011-دانشی:دانشور -دانا
آهن : ابزار آهنین
نهان: نهان داشتن - فرو گذاشتن
1012-به راه آورم:از گمراهی رهانیدن
پروین: خوشۀ پروین-بلندی- پروین نماد بلندی-سرانشان زپروین به چاه آورم: از بلندی و ارجمندی به خواری و پستی بردن
1013-:اگر: در اینجا به معنی یا
ساو: باج و خراج
1023- سپودخت: دور گردانیدن
نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت/ نه چشمِ جهان کس، به سوزن ، بدوخت.
آدمی با هیچ ترفند . نیرنگی ، نمی تواند خویشتن را از چشمِ جهان نهان بدارد.
1027- پردود کردن:نگرانی و اندوه
1028-شده تیره بر چشم او هور و ماه: رنج و درد بسیار
1031- کَس نداشتن: به هیچ گرفتن و آدمی نشمردن
1036- را در اینجا به معنی برای

داستان را از اینجا گوش کنید(فلورا)
پادشاهی کیکاوس
| 886 | درختِ برومند چون شد بلند، | گر ایدون که آید بر او بر گزند، |
| شود برگ پژمرده و بیخ سست، | سرش سویِ پستی گراید درست. | |
| چو از جایگه بگسلد پایِ خویش، | به شاخِ نو آیین دهد جایِ خویش؛ | |
| مر او را سپارد گل و برگ و باغ؛ | بهاری به کردار روشن چراغ. | |
| 890 | اگر شاخِ بد خیزد از بیخِ نیک، | تو با بیخ، تندی میاغاز، وِیک. |
| پدر چون به فرزند مانَد جهان، | کند آشکارا بر او بر نهان، | |
| گر او بفگند فرٌ و نامِ پدر، | تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر. | |
| گر او گم کند راهِ آموزگار، | سَزد گر جفا بیند از روزگار. | |
| چنین است رسم سرای کَهُن | سرش هیچ پیدا نبینی ز بُن. | |
| 895 | چو رسم بدش باز یابد کسی، | نخواهد که مانَد بدو دربسی. |
| چو کاوس بگرفت گاهِ پدر، | مر او را جهان بنده شد سر به سر. | |
| ز هر گونه ای گنجِ آگنده دید، | جهان سر به سر پیش خود بنده دید. | |
| همان تخت و هم طوق و هم گوشوار؛ | همان تاجِ زرٌین، زبرجد نگار. | |
| همان تازی اسپاِن آگنده یال؛ | به گیتی، ندانست خود را همال. | |
| 900 | چنان بُد که در گلشنِ زرنگار، | همی خورد روشن میِ خوشگوار. |
| یکی تختِ زرٌین؛ بلورینش پای؛ | نشسته، بر او بر، جهان کد خدای. | |
| ابا پهلوانانِ ایران به هم، | همی رای زد شاه بر بیش و کم. | |
| چو رامشگری، دیو زی پرده دار | بیامد که خواهد بر شاه بار. | |
| چنین گفت:« کز شهرِ مازندران، | یکی خوشنوازم، ز رامشگران. | |
| 905 | اگر درخورم بندگی شاه را، | گشاید برِ تختِ او راه را». |
| برفت از پسِ پرده سالارِ بار؛ | خرامان بیامد برِ شهریار. | |
| بگفتش:« سراینده ای بر در است، | ابا بربط و نغز رامشگر است». | |
| بفرمود تا پیشِ او خواندند؛ | درون رفت و در پیش، بنشاندند. | |
| به بربط، چو بایست، بر ساخت رود؛ | بر آورد مازندرانی سرود، | |
| 910 | که:« مازندران، شاه را، یاد باد! | همیشه بر و بومش آباد باد! |
| که در بوستانش همیشه گل است؛ | به کوه اندرون، لاله و سنبل است. | |
| هوا خوشگوار و زمین پرنگار؛ | به گرم و به سردش، همیشه بهار. | |
| نوازنده بلبل به باغ اندرون؛ | گرازنده آهو به راغ اندرون. | |
| همیشه نیاساید از جست و جوی؛ | همه ساله هرجای رنگ است و بوی | |
| 915 | گلاب است گویی به جویش روان؛ | همی شاد گردد ز بویش روان. |
| دی و بهمن و آذر و فورَدین، | همیشه پر از لاله بینی زمین. | |
| همه ساله، خندان لبِ جویبار؛ | به هر جای، بازِ شکاری به کار. | |
| سراسر، همه کشور آراسته، | ز دیبا و دینار، وز خواسته. | |
| بتانِ پرستنده با تاجِ زر؛ | همه نامداران به زرین کمر». | |
| 920 | چو کاوس بشنید از او این سَخُن، | یکی تازه اندیشه افگند بُن. |
| دل رزم جویش ببست اندر آن | که لشکر کشد سوی مازندران. | |
| چنین گفت با سرفرازانِ رزم، | که:« ما سرنهادیم یکسر به بزم. | |
| اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر، | بگردد بر او دشمن پست چیر. | |
| من، از جمٌ و ضحٌاک و از کیقباد، | فزونم به بخت و فزونم به داد. | |
| 925 | فزون بایدم زآنِ ایشان هنر؛ | جهانجوی باید سرِ تاجور». |
| سخن چون به گوشِ بزرگان رسید، | از ایشان، کس این رای فرخ ندید. | |
| همه زرد گشتند و پُرچین بُروی؛ | کسی جنگِ دیوان نکرد آرزوی. | |
| کسی راست پاسخ نیارَست کرد؛ | نهانی، بُدیشان غم و بادِ سرد. | |
| چو توس و چو گودرزِ گشواد گیو ؛ | چو خُرٌاد و گرگین و شاپورِ نیو، | |
| 930 | به آواز، گفتند:« ما کهتریم؛ | زمین جز به فرمان تو نسپرَیم». |
| وز آن پس، یکی انجمن ساختند؛ | ز گفتار او، دل بپرداختند. | |
| نشستند و گفتند یک با دگر، | که:« از بخت، مارا چه آمد به سر! | |
| اگر شهریار این سخنها که گفت | به می خوردن اندر، نخواهد نهفت، | |
| ز ما و از ایران بر آمد هلاک؛ | نماند، بر این بوم و بر ،آب و خاک؛ | |
| 935 | که جمشیدِ با تاج و انگشتری، | به فرمانِ او مرغ و دیو و پری، |
| زمازندران یاد هرگز نکرد؛ | نجُست از دلیرانِ دیوان نبرد. | |
| فریدون پر دانش و پر فسون، اگر شایدی بردن این بَد سر، | همین را روانش نبُد رهنمون. به مردیٌ و گنج و به نام و هنر، | |
| بُدی چاره گر جانِ هرکس بدین | که این بَد بگردد ز ایران زمین». | |
| 940 | چنین گفت پس توس با مهتران، | که:« ای رزم دیده دلاور سران! |
| مر این بند را چاره، اکنون،یکی است؛ | بسازیم و این کار دشوار نیست. | |
| هیونی تکاور برِ زالِ سام، | بباید فرستاد و دادن پیام، | |
| که:گر گِل به سر داری،اکنون مشوی؛ | یکی تیز کن مغز و بنمای روی"؛ | |
| مگر کو گشاید یکی پندمند | سخن، بر دلِ شهریار بلند! | |
| 945 | بگوید که:" این، اهرمن داد یاد؛ | درِ دیو هرگز نباید گشاد"؛ |
| مگر زالش آرَد از این گفته باز! | وگرنه، سرآید نشیب و فراز». | |
| سخنها ز هرگونه بر ساختند؛ | هَیونی تگاور برون تاختند. | |
| دونده همی تاخت تا نیمروز؛ | چو آمد برِ زالِ گیتی فروز، | |
| چنین داشت از نامداران پیام، | که:«ای نامور، با گهر پورِ سام! | |
| 950 | یکی کار پیش آمد اکنون شگفت، | که از یادش اندازه نتوان گرفت. |
| بدین کار گر تو نبندی کمر، | نه تن ماند ایدر، نه بوم و نه بر. | |
| یکی شاه را بر دل اندیشه خاست؛ | بپیچیدش آهِرمَن از راهِ راست. | |
| به رنجِ نیاکانش، از باستان، | نخواهد همی بود همداستان. | |
| همی گنجِ بی رنج بگزایدش؛ | همی گاهِ مازندران بایدش. | |
| 955 | اگر هیچ سر خاری از آمدن،، | سپهبَد همی زود خواهد شدن. |
| همه رنجِ تو داد خواهد به باد، | که برُدی، به آغاز، با کیقَباد. | |
| تو، با رستمِ شیر ناخورده سیر، | میان را ببستی چو شیرِ دلیر؛ | |
| کنون آن همه باد شد، پیش اوی؛ | بپیچید جانِ بد اندیشِ اوی». | |
| چو بشنید دستان، بپیچید سخت؛ | که شد زرد برگِ کَیانی درخت. | |
| 960 | همی گفت:«کاوس خودکامه مَرد، | نه گرم آزموده، ز گیتی، نه سرد. |
| کسی کو بُوِد در جهان پیشگاه | بر او بگذرد سال و خورشید و ماه، | |
| که مانده است کز تیغِ او در جهان، | نلرزید یکسر کِهان و مهان؟ | |
| نباشد شگفت ار به من نگرود؛ | شوم خسته، گر پند من نشنود؛ | |
| ور این رنج آسان کنم بر دلم، | از اندیشۀ شاه دل بگسلم، | |
| 965 | نه از من پسندد جهان آفرین، | نه شاه و نه گُردان ایران زمین. |
| شوم؛گویمش هرچه دانم زپند ؛ | ز من گر پذیرد بُوَد سودمند؛ | |
| وگر تیز گردد، گشاده است راه؛ | تهمتن هم ایدر بُوَد با سپاه». | |
| پر اندیشه بود، آن شبِ دیریاز؛ | چو خورشید بنمود تاج از فراز، | |
| کمر بست و بنهاد سر سوی شاه؛ | بزرگان برفتند با او به راه. | |
| 970 | خبر شد به توس و به گودرز و گیو؛ | به بهرام و گرگین و رُهٌامِ نیو، |
| که:« دستان به نزدیکِ ایران رسید؛ | درفشِ همایونش آمد پدید». | |
| پذیره شدندش سرانِ سپاه، | سری کو کَشد پهلوانی کلاه. | |
| چو دستانِ سام اندر آمد به تنگ، | پیاده شدندش همه بیدرنگ. | |
| بر او، سرکشان آفرین خواندند؛ | سویِ شاه با او همی راندند. | |
| 975 | بدو گفت توس:«ای گَوِ سرفراز! | کشیدی چنین رنجِ راهِ دراز؛ |
| ز بهرِ بزرگانِ ایران زمین، | بر آسایش این رنج کردی گُزین. | |
| همه سر به سر، نیکخواه توایم؛ | ستوده، به فرٌ کلاهِ تو ایم». | |
| بدان نامداران چنین گفت زال، | که:«هرکس که او را نفرسود سال، | |
| همه پندِ پیرانش آید به باد؛ | از آن پس، دهد چرخِ گردانش داد. | |
| 980 | نشاید که گیریم از او پند باز؛ | که از پندِمان نیست او بی نیاز |
| ز پند و خِرَد گر بگردد سرش، | پشیمانی آید ز گیتی برش». | |
| به آواز گفتند:« ما با تویم، | ز تو بگذرد، پندِ کس نشنویم. | |
| همه یکسره، نزدِ شاه آمدند؛ | برِ نامور تاج و گاه آمدند. | |
واژه نامه
886-درخت برومند: کیقباد
878- شاخ نو: آیین: کیکاوس
890: ویک: وای بر تو
892-امروز با این مثل پسر کو ندارد نشان از پدر/ تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
898- زبرجد:گوهری سبزفام -گونه ای از زمرد
899-آگنده یال: نیرومند - فربه
901: جهان کدخدای:کاوس
903-زی:به سوی
بار: آمدن به نزد شاه
904- مازندران- مازنه در اوستا- به مازندران طبرستان نیز می گفتند- طبرستان- تپورستان-سرزمین تپور(یکی از تیره هایی که در این سرزمین می زیسته اند)
909-چو بایست: بدان سان که بایسته بود
رود:زه و تاری که بر سازها می کشند
بربط: نوعی ساز
912: به گرم کنابه ای ایما از تابستان و به سرد از زمستان
916: دی: از ستاک دا به معنی دادن و آفریدن
آذر:در پهلوی آتور به معنی آتش
917-لب:کرانه
918-خواسته: دارایی
919- پرستنده:خدمتگزار
922- سرنهادن: فرمان بردن
925-هنر من باید از ایشان بیشتر باشد و تاجور باید به سر جهانجوی باشد
927- پرچین بروی:اندوه بسیار
بروی: ابرو
928-بُدیشان:آنان را بُد
931- پرداختن دل:اندوه و رنج بسیار- امروزه:خالی شدن دل
942- هیونی تگاور: پیک هیون سوار
هیون: اسب یا شتر بزرگ
943- نشستن گل به سر: شتاب بسیار در کار خواسته شده است
945-در گشادن:روی آوردن و به سراغ رفتن
950- اندازه گرفتن:سنجیدن و قیاس کردن
951- ایدر: اینجا
954:هوسبازی و کامکاری کاوس- کاوس از آسایش و گنج بی رنج دلخسته و آزرده شده است.
955-سر خاراندن: درنگ ورزیدن
سپهبد:کاوس
957-رستم شیر ناخورده: کم سن و سال و کودک
958- بپیچید: نا ارام شد
959- درخت: تیره و تبار
961- گذشتن خورشید و ماه:گذر زمان

داستان را از اینجا بشنوید(فلورا)
آشتی خواستن پشنگ از کیقباد
| 802 | سپهدار ِترکان، دو دیده پر آب | شگفتی فرو ماند ز افراسیاب . |
| یکی مرد ِباهوش و دل برگزید؛ | فرستاد بایران، چنانچون سزید . | |
| دبیر ِنبیسنده را گفت شاه : | «به پیش آر قِرطا س و مُشکِ سیاه». | |
| 805 | یکی نامه بنوشت، ارتنگ وار؛ | بر او کرده صد گونه رنگ و نگار: |
| «به نام ِخداوندِ خورشید و ماه، | که او داد بر آفرین دستگاه؛ | |
| وز او، بر روانِ فریدون درود ! | کز او دارد این تخم ِما تار و پود | |
| که از تور بر ایرجِ نیکبخت، | بد آمد پدید، از پیِ تاج و تخت . | |
| بر آن هم همی راند باید سَخُن؛ | نباید که پرخاش مانَد به بُن ؛ | |
| 810 | که این کینه از ایرج آمد پدید؛ | منوچهر، سرتاسر، این کین کشید . |
| بر آن هم که کرد آفریدون نخست، | کجا راستی را به بخشش بجُست؛ | |
| سَزد گر بداریم دل هم بر آن ؛ | نگردیم از آیین و راهِ سران . | |
| ز خرگاه تا ماوَرانهر در، | که جیحون میانجی است اندر گذر، | |
| بر و بومِ ما بود، هنگام ِشاه؛ | نکردی بدین مرز، ایرج نگاه . | |
| 815 | همان بخش ایرج ز ایران زمین | بداد آفریدون و کرد آفرین . |
| از آن گر بگردیم و جنگ آوریم، | جهان بر دل خویش تنگ آوریم، | |
| بُوَد زخم شمشیر و خشم ِخدای؛ | نیابیم بهره، به هر دو سرای؛ | |
| (مگر) هم چنانچون فریدونِ گُرد | به سلم و به تور و به ایرج سپرد ، | |
| ببخشیم وز این پس نجوییم کین! | -که چندین بلا خود نیرزد زمین- | |
| 820 | سراینده از سال چون برف گشت؛ | زِ خون ِ کیان ، خاک شنگرف گشت. |
| سرانجام هم جز به بالای ِ خویش، | نیابد کسی بهره از جایِ خویش. | |
| بمانیم روزِ پسین زیر ِ خاک، | سراپای کرباس و جایِ مَغاک؛ | |
| دگر آزمندی است اندوه و رنج، | شدن تنگدل در سرایِ سپنج. | |
| مگر رام گردد بدین کیقباد! | سرِ مردِ بخرد نگردد زِ داد! | |
| 825 | کس از ما نبیند جیحون به خواب؛ | وز ایران نیایند از این سویِ آب، |
| مگر با درود و سلام و پیام! | دو کشور شود، زین سخن، شادکام!» | |
| چو نامه به مُهر اندر آورد شاه، | فرستاد نزدیکِ ایران سپاه. | |
| ببردند نامه برِ کیقباد؛ | سخن نیز از این گونه کردند یاد. | |
| چنین داد پاسخ که:« دانی درست، | که از ما نبُد پیشدشتی نخست. | |
| 830 | ز تور، اندر آمد نخستین ستم؛ | که شاهی چو ایرج شد از تخت کم. |
| بدین روزگار اندر، افراسیاب | بیامد به ایران و بگذاشت آب. | |
| شنیدی که با شاه نوذر چه کرد؛ | دلِ دام و دد شد پر از داغ و درد. | |
| ز کینه به اغریرثِ پر خِرد، | نه آن کرد کز مردمی درخورَد. | |
| ز کردار بد گر پشیمان شوید، | به نوٌی زِ سر بازِ پیمان شوید، | |
| 835 | مرا نیست از کینه و آز رنج؛ | پسیچیده ام، در سرای سپنج. |
| شما را سپردم از آن سویِ آب؛ | مگر یابد آرامش افراسیاب!» | |
| به نوٌی، یکی باز پیمان نبشت؛ | به باغِ بزرگی درختی بِکشت. | |
| بدو گفت رستم که:«ای شهریار! | مجوی آشتی در گهِ کارزار. | |
| نبود آشتی هیچ در خَوردشان؛ | بدین روز، گرزِ من آوردشان». | |
| 840 | به رستم چنین گفت پس کیقباد، | که:«چیزی ندیدم نکوتر ز داد. |
| نبیرۀ فریدون و پور ِ پشنگ، | به سیری،ث همی سر بپیچد زی جنگ. | |
| سزد گر هر آن کس که دارد خرد، | به کژیٌ و ناراستی ننگرد. | |
| ز زابلستان تا به دریایِ سند، | نبشتیم عهدی تو را بر پرند. | |
| تو شَو؛ تخت با افسرِ نیمروز، | بدار و همی باش گیتی فروز. | |
| 845 | وز این روی، کابل به مهراب ده؛ | سراسر سِنانت به زهرآب ده. |
| کجا پادشاهی است بی جنگ نیست، | وگر چند روی زمین تنگ نیست». | |
| سرش را بیاراست، با تاج و زر؛ | همان گِردگاهش، به زرٌین کمر. | |
| ز یک روی، گیتی مر او را سپرد؛ | ببوسید روی زمین مردِ گُرد؛ | |
| وز آن پس بدو گفت فرٌخ قَباد، | که: بی زال، تختِ بزرگی مباد! | |
| 850 | به یک مویِ دستان نیرزد جهان؛ | که او ماندمان یادگار، از مِهان». |
| یکی جامۀ شهریاران بزر، | ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر، | |
| نهادند مهد از برِ پنج پیل ؛ | ز پیروزه ، رخشان به کردارِ نیل. | |
| بگسترد زربفت، بر مهد بر؛ | یکی گنج کِش کس ندانست مَر؛ | |
| فرستاد نزدیک ِ دستانِ سام؛ | که: خلعت مرا زین فزون بود کام. | |
| 855 | اگر باشدم زندگانی دراز، | تو را دارم اندر جهان بی نیاز. |
| همان قارنِ نیو و گشواد را، | چو بٌُرزین و خُرٌاد پولاد را، | |
| بفرمود خِلعت چنانچون سَزید، | کسی را که خلعت سزاوار دید. | |
| درم داد و دینار و تیغ و تبر، | که را بود درخور کلاه و کمر، | |
| وز انجا سوی پارس اندر کشید؛ | که در پارس بُد گنج ها را کلید. | |
| 860 | نشستنگه آنگه به اسطخر بود؛ | کیان را بدان جایگه، فخر بود. |
| جهانی سویِ وی نهادند روی؛ | که او بود سالارِ دیهیم جوی. | |
| به تخت ِ کیان اندر آورد پای، | به داد و به آیین و فرخنده رای. | |
| چنین گفت با نامور مهتران، | که: «گیتی مرا، از کران تا کران. | |
| اگر پیل با پشٌه کین آورَد، | همه رخنه در داد و دین آورَد. | |
| 865 | نخواهم ، به گیتی ، جز از راستی؛ | که خشم خدا آورَد کاستی. |
| تن آسانی از درد و رنجِ من است؛ | همه ، پادشاهی مرا لشکر است. | |
| سپاهی و شهری مرا یکسر است؛ | همه، پادشاهی مرا لشکر است. | |
| همه در پناهِ جهاندار بید؛ | خردمند بید و بی آزار بید. | |
| هر آن کس که دارد، خورید و دهید؛ | سپاسی ز خوردن به من بر نهید. | |
| 870 | هر آن کس کجا باز مانَد ز خَورد، | نیابد همی نوشه، از کارکرد، |
| چراگاهشان بارگاه من است، | هر آن کس که اندر سپاه من است»؛ | |
| وز آن رفته نام آوران یاد کرد؛ | به داد و دِهش گیتی آباد کرد. | |
| بر این گونه صد سال شادان بزیست؛ | نگر تا چنین، در جهان، شاه کیست! | |
| پسر بُد، مر او را خردمند چار؛ | که بودند از او در جهان یادگار: | |
| 875 | نخستین چو کاوس با آفرین؛ | کَی آرش دگر بُد؛ دگر کَی پِشین. |
| چهارم کجا بیرَشش بود نام؛ | سپردند گیتی ، به آرام و کام. | |
| چو صد سال بگذشت با تاج و تخت، | سرانجام، تاب اندر آمد به بخت. | |
| چو دانست کآمد به نزدیک مرگ، | بپژمرد خواهد همی سبز برگ، | |
| سرِ ماه، کاوس کی را بخواند؛ | ز داد و دِ هِش، چند با او براند. | |
| 880 | بدو گفت:«ما برنهادیم رخت؛ | تو بگذار تابوت و بنشین به تخت؛ |
| چه تختی که بی آگهی بگذرد، | پرستندۀ او ندارد خِرَد. | |
| چنانم که گویی، ز البرز کوه، | کنون آمدم شادمان، بی گروه. | |
| تو گر دادگر باشی و پاک رای، | به آیین بیایی به دیگر سرای. | |
| وگر آز گیرد سرت را به دام، | بر آری یکی تیره تیغ از نیام». | |
| 885 | بگفت این و شد زین جهانِ فراخ؛ | گزین کرد صندوق بر جایِ کاخ. |
واژ ه نامه
804- قرطاس: کاغذ
قرطاس و مشکِ سیاه: نوشته را با مشک خوشبو می کردند
805-ارتنگ:ارژنگ- اردنگ-یکی از کتاب های مانی است و نمونه برترین در نگارینی و زیبایی اما از آنجا که از این کتاب تنها نامی مانده است ، پاره ای از ایرانشناسان آن را با کتابی دیگر از این دینارور نگارگر که انگلیون یا انجیل زنده نام دارد یکی شمرده اند و اما ویدن گرن این دیدگاه را نادرست و بی پایه دانسته است.
813- ماورانهار: فرادریا-آمودریا
817- زخم: کوبه
819- بخشیدن: بخش کردن
820:شنگرف: قرمز رنگ
822:مغاک: گودال
833-مردمی: انسانیت
843- پرند: دیبای ساده - به جای کاغذ استفاده می کردند
845- سنان به زهر آب دادن: سر نیزه را به زهر آغشته کردن برای رویاروی با دشمن
847-گردگاه: کمر و تهیگاه
848- بوسیدن زمین:بزرگ داشتن و ارج نهادن
853-مَر: شمار
864- پیل نماد زندگی و نیرومندی و پشه نمادگونه خُردی و ناتوانی
856- نیو: دلیر
870- نوشه: توشه و خوراک خوشگوار
868-:بید: بُوید -باشید