انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

پیوند کردن سیاوش با افراسیاب


داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید


پیوند کردن سیاوش با افراسیاب

.


چو خورشید را چرخِ گردان به بر،برآورد بر سانِ زرّین سپر،

سپهدارْ پیران میان را ببست،یکی بارۀ تیزرَو برنشست.

به کاخِ سیاوش بنهاد روی،بسی آفرین خواند بر فرِّ اوی.
1520چنین گفت:«کامروز برساز کار،به مهمانیِ دخترِ شهریار

چو فرمان دهی، من سزاوارِ اویمیان را ببندم به تیمارِ اوی.»

سیاووش را دل پر آزرم بود؛ز پیران، رخانش پر از شرم بود.

بدو گفت:«شَو؛ هر چه خواهی، بساز؛تو دانی که بر تو مرا نیست راز.»

چو بشنید پیران، سویِ خانه رفت؛دل و جان ببست اندر آن  کار، تفت.
1525درِ خانۀ جامۀ نابرید،به گلشهر بسپرد پیران کلید؛

که او بود کدبانویِ پهلوان؛ستوده زنی بود روشنْ روان.

به گنج اندرون، آنچه بُد نامدارگزیده ز زربفتِ چینی هزار؛

زبر جد طبقها و پیروزه جام،پر از نافۀ مشک و پر عودِ خام

دو افسر پر از گوهرِ شاهوار،دو یاره، یکی طوق و دو گوشوار.
1530ز گستردنیها، شتروار شَست،ز زربفت پوشیدنیها سه دست؛

همه پیکرش سرخ کرده به زر؛بر او، بافته چند گونه گهر.

ز سیمین و زرّین شتروار سی،طبقها و از جامۀ پارسی؛

یکی تختِ زرّین و کرسی چهار؛سه نعلین زرّین زبرجد نگار؛

پرستنده سیصد، به زرّین کلاه؛ز خویشانِ نزدیک، صد نیکخواه.
1535پرستار با جامِ زرّین دویست،که اکنون چنان نیز یک جام نیست.

همان صد طبق مشک و صد زعفران؛همی رفت گلشهر با خواهران.

به زرّین عماری و دیبا جُلَیل،برفتند با خواسته خیلْ خیل.

بیاورد بانو، ز بهرِ نثار،ز دینار با خویشتن سی هزار.

به نزدِ فریگیس، بردند چیز؛زبانشان پر از آفرین بود نیز.
1540زمین را ببوسید گلشهر و گفت،که:«خورشید را گشت ناهید جفت!

هم امشب بباید شدن نزدِ شاه؛بیاراستن گاهِ او را به ماه.»

بیامد فریگیس چون ماه نو،به نزدیکِ آن تاجور شاهِ نو.

به یک هفته مرغان و ماهی نخفت؛نیامد سرِ یک تن اندر نهفت

زمین باغ گشت از کران تا کران،ز شادیّ و آوازِ رامشگران.
1545بدین کار بگذشت یک هفته نیز؛سپهبد بیاراست بسیار چیز؛

ز اسپان تازیّ و از گوسپند، همان جوشن و خُود و تیغ و کمند؛

ز دینار و از بدره های درم،ز پوشیدنیها و از بیش و کم؛

وز این مرز تا پیشِ دریای چین،همه نام بردند شهر و زمین؛

به فرسنگ صد بود بالایِ اوی؛نشایست پیمود پهنایِ اوی.
1550نبشتند منشور بر پرنیان،همه پادشاهی به رسم کیان.

به خانِ سیاوش فرستاد شاه،یکی تختِ زرّین و زرّین کلاه؛

وز آن پس، بیاراست میدانِ سور؛هر آن کس که رفتی ز نزدیک و دور،

می و خوان و خوالیگران یافتی؛بخوردیّ و هر چند برتافتی،

ببردیّ و رفتی سویِ خانِ خویش؛بُدی شاد، یک هفته، مهمانِ خویش.
1555درِ بسته زندانها برگشاد؛از او شاد شد و بخت او نیز شاد.

به هشتم، سیاوش بیامد پگاه،اَبا گُردْ پیران به نزدیکِ شاه.

گرفتند هر دو بر او آفرین،که:«ای مهربان شهریارِ زمین!

همیشه تو را جاودان باد روز،به شادیّ و بدخواه را پشت کوز!»؛

وز آن جایگه بازگشتند، شاد؛بسی از جهاندار کردند یاد.
1560چنین نیز یک چند گردان سپهرهمی گشت بیدار، بر داد و مهر.

فرستاده آمد ز نزدیکِ شاه،به نزدِ سیاوش یکی نیکخواه،

که:«پرسد همی شاه را شهریار؛همی گوید:" ای مهترِ نامدار!

بُوَد  کِت ز من دل بگیرد همی؛وز ایدر نشستن، گریزد همی!

از ایدر، تو را داده ام تا به چین؛یکی گِرد بر گَرد؛ بنگر زمین.
1565به شهری که آرام و رای آیدت،همه آرزوها به جای آیدت،

به شادی بباش به نیکی بمان؛ز خوبی مپرداز دل ، یک زمان."»

سیاوش ز گفتارِ او گشت شاد؛بزد نای و کوس و بنه برنهاد.

سِلیح و سپاه و نگین و کلاه،ببردند با گنج با او به راه.

فراوان عماری بیاراستند؛پس پرده، خوبان بپیراستند.
1570فریگیس را در عماری نشاند؛بُنه برنهاد و سپه را براند.

از او بازنگسست پیرانِ گُرد؛به شادی همه راه با او سپرد.

به شادی، برفتند سویِ ختن؛همه نامداران شدند انجمن؛

که سالارْ پیران از آن شهر بود؛که از بَد، گمانیش بی بهر بود.

همی بود یک ماه مهمانِ اوی؛بدان سو، چنین بود پیمانِ اوی.
1575ز خوردن نیاسود یک ماه شاه:گهی رود و می، گاه نخچیرگاه.

سر ِ ماه برخاست آوایِ کوس،بدان گه که خیزد خروش خروس؛

بیامد سوی ِ پادشاهیّ خویش،سپاه از پسِ پشت و پیران ز پیش.

بر آن مرز و بوم اندر، آگه شدند؛بزرگان به راهِ شهنشه شدند.

به شادیْ دل، از جای برخاستند؛جهان را به آیین بیاراستند.
1580از آن پادشاهی، خروشی بخاست؛تو گفتی زمین گشت با چرخْ راست

ز بس نالۀ چنگ با رود و نای،تو گفتی بجنبد همی دل ز جای.

به جایی رسیدند که آباد بود؛یکی خوبِ فرخنده بنیاد بود.

به یک روی، دریا؛ به یک روی، راه؛به یک روی بر، کوه و نخچیرگاه.

درختانِ بسیار و آبِ روان؛همی شد دلِ سالخورده جوان.
1585سیاوش به پیران سخن برگشاد،که:«اینَت بر و بومِ فرّخ نِهاد!

بسازم من ایدر یکی خوب جای،که باشد به شادی مرا رهنمای.

بر آرم یکی شارستانِ فراخ؛فراوان، بدو اندر، ایوان و کاخ.

نشستنگهی برفرازم به ماه،چنانچون بود در خورِ تاج و گاه.»

بدو گفت پیران که:«ای خوب رای! بر آن رو که اندیشه آید به جای.
1590چو فرمان دهد، بر آن سان که خواست،بر آرم یکی جایْ با ماهْ راست.

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج؛زمان و زمین از تو دارم سپنج.

بسازم، به کامِ تو، این شهر من؛نخواهم جز از کامِ تو بهرِ من.»

سیاوش بدو گفت:« کای بختیار!درختِ بزرگی تو آری به بار.

مرا گنج و خوبی همه ز آنِ تست؛به هر جای رنجِ تو بینم نخست.
1595یکی شهر سازم بدین جای من،که خیره بماند در او انجمن.»

از آن بومِ خرٌم چو گشتند باز،سیاوش همی بود با دل براز.

عنانِ تگاور همی داشت نرم؛همی ریخت از دیدگان آبِ گرم.

بدو گفت پیران که:«ای شهریار!چه بودت که گشتی چنین سوگوار؟»

چنین داد پاسخ که:«چرخِ بلنددلم کرد پر درد و جانم نِژند؛
1600که هر چند گِرد آورم خواسته،همان گنج و هم کاخِ آراسته،

به فرجام، یکسر به دشمن رسد؛بَدی بَد بُود، مرگ بتّر ز بد.

چو خرّم شود جایِ آراسته،پدید آید از هر سُویِ خواسته،

نباید مرا شاد بودن بسی؛نشیند، بر این جای، دیگر کسی.

نه من شادمانم نه فرزندِ من،نه پُر مایه گُردی ز پیوندِ من.
1605نباشد مرا زندگانی دراز؛ز کاخ و ز ایوان شوم بی نیاز.

شود تختِ من گاه ِ افراسیاب؛کند، بیگنه، مرگ بر من شتاب.

چنین است رایِ سپهرِ بلند:گهی شاد دارد، گهی مستمند.»

بدو گفت پیران که:«ای سرفراز!مکن، خیره، اندیشۀ دل دراز؛

که افراسیاب از بدی دل بشست؛زشادی ، به کین خواستن، گشت سست.
1610مرا نیز تا جان بُوَد در تنم،بکوشم که پیمان تو نشکنم.

نمانم که بادی به تو بگذرد؛وگر موی بر تو هوا بشمَرَد.»

سیاوش بدو گفت:«کای نیکنام!نبینم جز از نیکنامیْت کام.

همه رازِ من آشکارای ِ تست؛- که بیدار دل بادی و تندرست!

من آگاهی از فرّ یزدان دهم؛هم از رازِ چرخِ بلند آگهم.
1615بگویم تو را بودنیها درست؛از ایوان و کاخ اندر آیم، نخست،

بدان تا نگویی، چو بینی در جهان،که:" این بر سیاوش چرا شد نهان؟»

تو ای گردِ پیرانِ بسیار هوش!بدین گفته ها پهن بگشای گوش.

فراوان بدین نگذرد روزگارکه بیْ کامِ بیدار دل شهریار،

شوم زار کشته ، اَبَر بیگناه؛کسی دیگر آراید این تاج و گاه.
1620تو پیمان همی داری و راهِ راست؛ولیکن فلک را جز این است خواست:

ز گفتار بد گوی از بختِ بد،چنین بیگنه بر تنم بد رسد.

برآشوبد ایران و توران به هم؛ز کینه شود زندگانی دُژَم.

پر از رنج گردد، سراسر، زمین؛زمانه شود پر ز شمشیر ِ کین.

بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش،از ایران به توران ببینی درفش.
1625بسی غارت و بردنِ خواسته؛پراگندنِ گنجِ آراسته.

بسا کشورا کآن ، به پایِ ستور،بکوبند و گردد به جوی آبِ شور!

سپهدارِ توران ز کردارِ خویشپشیمان شود، هم زِ گفتارِ خویش

پشیمانی آنگه نداردش سود،که برخیزد از بوم آباد دود.

از ایران و توران، برآید خروش؛جهانی، ز خونِ من آید به جوش.
1630جهاندار بر چرخ چونین نبشت؛به فرمان او، بر دهد هر چه کِشت.

بیا تا به شادی ، دهیم و خوریم؛چو گاهِ گذشتن بُوَد، بگذریم.»

چو بشنید پیران و اندیشه کرد،ز گفتارِ او شد دلش پر زِ درد.

چنین گفت:«کز من بد آمد به من،گر او راست گوید همی این سخن.

ورا من کشیدم به توران زمین؛پراگندم اندر جهان تخمِ کین.
1635شمردم همه باد گفتارِ شاه؛چنین هم همی گفت با من، به گاه؛

وز آن پس چنین گفت با دل به مهر؟که:« از جنبش و رازِ گردان سپهر،

چه داند؟ بدو رازها کی گشاد؟همانا که ایرانش آمد به یاد.

ز کاوس و از تختِ شاهنشهی،به یاد آمدش روزگارِ مِهی.»

دلِ خویش از این گفته خرسند کرد؛نه آهنگِ رایِ خردمند کرد.
1640همه راه از این گونه بُد گفت و گوی؛دل از بودنیها پر از جست و جوی.

چو از پشتِ اسپان فرود آمدند،ز گفتارِ بیکار دم برزدند.

یکی خوانِ زرُین بیاراستند؛می و رود و رامشگران خواستند.

ببودند یک هفته ، زاین گونه شاد؛ز شاهانِ گیتی گرفتند یاد.

به هشتم یکی نامه آکمد زِ ِ شاه،به نزدیکِ سالارِ توران سپاه:
1645«کز آنجا برو تا به دریای چین؛سپاهی ز جنگاوران برگزین.

همی رو چنین تا سرِ مرزِ هند؛وز آنجا گذر کن تا به دریایِ سند.

همه باژ ِ کشور سراسر، بخواه؛بگستر به مرز ِ خزر در، سپاه.»

برآمد خروش از در ِ پهلوان؛ز کوس و تبیره ، زمین شد نوان.

ز هر سو سپاه انجمن شد بر اوی،یکی لشگری گُشْن و پرخاشجوی.
1650به نزد سیاوش بسی خواسته،ز دینار و اسپانِ آراسته،

به هنگامِ پدرود کردن بماند؛به فرمان برفت و سپه را براند.









.


سخن گفتن پیران با افراسیاب

.

نگاره از حمیدرحمانیان

.

داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید

..

سخن گفتن پیران با افراسیاب


بگفت این و برخاست از پیش ِ اویچو آگاه گشت از کم و بیشِ اوی

بدین هم بشد تا به درگاهِ شاه؛فرود آمد و برگشادند راه.
1475همی بود، بر پیشِ او یک زمان؛بدو گفت سالار ِ نیکیْ گمان،

که:«چندین چه باشی، به پیشم، به پای؟چه خواهی، ز گیتی؟ چه آمدْت رای؟

سپاهِ من و گنج ِ من پیش ِ توست؛ مرا سودمندی، به کم بیشِ توست.

کسی کو به زندان و بندِ من است،گشادنْش درد و گزندِ من است،

ز خشم و ز بندِ من آزاد گشت؛زِ بهر ِ تو، پیکارِ من باد گشت.
1480ز بسیار و اندک چه خواهی؟ بخواه،ز تیغ و ز مُهر و ز تخت و کلاه.»

خردمند پاسخ چنین داد باز،که:« از تو مبادا جهان بی نیاز!

مرا خواسته هست و گنج و سپاه؛به بختِ تو، هم تیغ و هم تاج و گاه.

ز نزدِ سیاوش پیامی به راز،رسانم به گوش ِ سپهبَد فراز؛

مرا گفت:"با شاهِ توران بگوی،که: من شادْدل گشتم و نامجوی.
1485بپروردیَم، چون پدر، در کنار؛همه شادی آورْد بخت تو بار.

کنون، همچنین، کدخدایی تو ساز؛به نیک و بد، از تو نیَم بی نیاز.

پس ِ پردۀ تو، یکی دختر استکه ایوان و تختِ مرا درخور است.

فریگیس خوانَد همی مادرش؛شوم شاد، اگر باشم اندر خُورش."»

پر اندیشه شد جانِ افراسیاب،چنین گفت، با دیده پر کرده آب،
1490که:«من رانده ام، پیش از این داستان؛نبودی بر این گفته همداستان؛

چنین گفت با من یکی هوشمند،که جانش خِرَد بود و رایش بلند،

که:" ای دایۀ بچّۀ شیر نر!چه رنجی؟ که هم جان نیاری به سر.

بکوشیّ و او را کُنی پر هنر؛تو بی بر شوی، چو وی آید به بر.

نخستین که آیدْش نیرویِ جنگ،سر ِ پروراننده گیرد به چنگ"؛
1495دو دیگر کجا پیش از این موبدان،ردان و ستاره شمر بخردان،

سُطرلاب برداشتندی به بر؛همی راندندی همه، در به در،

که:" از این دو نژاده، یکی شهریاربیاید که گیرد جهان در کنار.

ز توران نماند بر و بوم و رُست؛کلاهِ من اندازه گیرد نخست"؛

چرا کِشت باید درختی به دست،که بارش بُود زهر و بیخش کَبَست؟
1500ز کاوس و از تخم افراسیاب،چو آتش بُود تیز با موجِ آب.

ندانم به توران گراید به مهر، و گر سویِ ایران کشد پاکْ چهر!

چرا، بر گمان، زهر باید چشید؟دُم مار، خیره نباید گزید.»

بدو گفت پیران که :« ای شهریار!دلت را، بدین کار غمگین مدار.

کسی کز نژاد سیاوش بود،خردمند و بیدار و خامُش بُوَد.
1505به گفت ِ ستاره شمر مگرو ایچ؛خِرَد گیر و کارِ سیاوش پسیچ؛

کز این دو نژاده، یکی ناموربرآید؛ برآرد به خورشید سر،

به ایران و توران بود شهریار؛دو کشور برآساید از کارزار.

ز تخم فریدون و از کیقباد،فروزنده تر زین نباشد نژاد؛

وگر زاین دگر راز دارد سپهر،نیفزایدت هم به اندیشه مهر.
1510بخواهد بُدن ، بی گمان بودنی؛نکاهد، به پرهیز، افزودنی.

نگه کن که این کارِ فرّخ بُود؛ز بخت آنچه پرسیت، پاسخ بود.»

به پیران چنین گفت پس شهریار،که:«رای تو بر بد نیاید، به کار.

به فرمان و رای تو کردم سخن؛تو هر چِت بباید، به خوبی بکن.»

دو تا گشت پیران و بردش نماز؛بسی آفرین کرد و برگشت باز.
1515به نزد سیاوش خرامید زود؛بر او برشمرد آن کجا رفته بود.

نشستند شادان دل، آن شب به هم؛به باده بشستند جان را ز غم.


















.

.

.


سخن گفتن پیران با سیاوش از فریگیس



نگاره«فرنگیس» از هنگامه صدری

.

داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید

.

سخن گفتن پیران با سیاوش از فریگیس


یکی روز پیران، به بِهْ روزگارسیاوش را گفت:« کای شهریار!

تو دانی که سالار تورانْ سپاهز اوجِ فلک بر فرازد گلاه.

شب و روز روشن روانش توییدل و هوش و توش و توانش تُوِی.

چو با او تو پیوستۀ خون شوی،از این پایه هر دم بافزون شوی.
1450بباشد امیدش به تو استوار،که خواهی بُدن پیش او پایدار.

اگر چند فرزندِ من خویش توست،مرا غم ز بهرِ کم و بیش توست؛

اگر چه جریره است پیراسته،از این انجمن مر تو را خواسته،

ولیکن آن تو را آن سزاوارترکه از دامنِ شاه ، جویی گُهر.

فریگیس مهتر ز خوبان اوی؛به گیتی نبینی چنان روی و موی.
1455به بالا ز سرو سهی برتر است؛ز مشک سیه، بر سرش افسر است.

هنرها و دانش ز اندازه بیش؛خِرَد را پرستار دارد  ، به پیش.

از افراسیاب ار بخواهی رواست؛چُنو بت ، به کشمیر و کابل کجاست؟

چو شد ماهِ پر مایه پیوندِ تو،دِرَفْشان شود فرّ و اورند تو.

چو فرمان دهی، من بگویم بدوی؛بجویم بدین، نزدِ او آب ِ روی.»
1460سیاوش به پیران نگه کرد و گفت،که:«فرمانِ یزدان نشاید نِهفت.

اگر آسمانی چنین است رای،مرا با سپهر، از بُنه، نیست پای.

اگر من به ایران نخواهم رسید،نخواهم همی رویِ کاوس دید،

چو دستان که پروردگارِ من است،تهمتن که روشن بهارِ من است.

چو بهرام و چون زنگۀ شاوران،جز این نامدارانِ گُندآوران؛
1465چو از رویِ ایشان بباید برید،به توران همی خانه باید گُزید،

پدر باش و این کدخدایی بساز؛مگو این سخن با زمین جز به راز.

اگر بخت باشد مرا نیکخواه،همانا دهد ره به پیمانِ شاه.»

همی گفت و مژگان پر از آب کرد؛همی برزدی ، هر زمان ، بادِ سرد.

بدو گفت پیران که:«با روزگار،نسازد خرد یافته کارزار.
1470نیابی گذر تو ز گردان سپهر،کز اوی است پرخاش و آرام و مهر.

به ایران اگر دوستان داشتی،به یزدان سپردیّ و بگذاشتی.

نشست و نشانت ، کنون، ایدر است؛سرِ تختِ ایران به دست اندر است.»









.

.

.

به زنی دادن پیران جریره را به سیاوش

.

.


نگاره از حمید رحمانیان

داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید

.

به زنی دادن پیران جریره را به سیاوش

1413سیاووش، یک روز و پیران به هم،نشستند و گفتند هر بیش و کم.

بدو گفت پیران:«کز این بوم و بر،چنانی که باشد کَسی بر گذر.
1415بدین مهربانی که بر توست شاه:به نامِ تو خُسپد به آرامگاه،

چنان دان که خرّم بهارش تویی؛نگارش تُوی؛ غمگسارش تُوی.

بزرگیّ و فرزند کاوسْ شاه؛ سر، از بس هنرها، رسیده به ماه.

پدر پیر سر شد؛ تو برنا دلی؛نگر، سر ز تاجِ کیی نگْسلی!

به ایران و توران، تُوی شهریار؛ز شاهان یکی پرهنر یادگار.
1420بِنِه دل بر این بوم و جایی بساز،چنانچون بُوَد، در خور کام و ناز.

نبینمْت پیوستۀ خون کسی،کجا داردی مهر بر تو بسی:

برادر نداری ، نه خواهر، نه زن؛چو شاخِ گلی بر کران چمن.

یکی زن نگه کن سزاوارِ خویش؛از ایران ببُر درد و تیمارِ خویش.

پس از مرگِ کاوس، ایران تو راست؛همان تاج و تختِ دلیران تو راست.
1425پسِ پردۀ شهریارِ جهان،سه ماه است با زیور، اندر نهان؛

که گر ماه را دیده بودی به راهاز ایشان نَبَرداشتی دیده ماه.

سه اندر شبستان گرسیوزند،که از مام و از باب با پروزند.

نبیرۀ فریدون و فرزندِ شاه؛که هم زیب دارند و هم تاج و گاه.

پسِ پردۀ من چهارند خُرد؛چو باید تو را ، بنده باید شمرد.
1430از ایشان جریره است مهتر به سال،که از خوبرویان ندارد همال.

اگر رای باشد تو را بنده ای است؛به پیشِ تو اندر پرستنده ای است.

به توران جز او نیست انبازِ تو؛نباشد کسی نیز دمسازِ تو.»

سیاوش بدو گفت:« دارم سپاس؛مرا همچو فرزندِ خود می شناس.

مرا او بود نازش جان و تن؛نخواهم جز او کَس از این انجمن.
1435سپاسی نهادی از این بر سرم،که تا من زیَم، حق آن نسپرم.»

چو پیران ز نزدِ سیاوش رفت،به نزدیک گلشهر تازید تَفت.

بدو گفت:«کارِ جریره بساز،به فرَّ سیاوش خسرو، به ناز.

چگونه نباشیم امروز شاد؟که داماد باشد نبیرۀ قَباد.»

بیاورد گلشهر دخترش را؛نهاده از برِ تارگ افسرش را.
1440به دیبا و دینار و زرّ و درم،به بوی و به رنگ و به بیش و به کم،

بیاراست او را چو خرّم بهار؛فرستاد، در شب، برِ شهریار.

سیاوش چو روی ِ جریره بدید،خوش آمدش خندید و شادی گزید.

همی بود با او شب و روز ، شاد؛نیامد ز کاوس بر دلْش یاد.

بر این نیز، چندی بگردید چرخ؛سیاووش را بُد به هم ،کام و بَرخ.
1445ورا هر زمان، پیشِ افراسیاب ،فزونتر بُدی حشمت و جاه و آب.






..


بَرخ: قسمت ، بهره، نصیب.

.

ک:148

.

رفتن افراسیاب و سیاوش به شکار

.

.


داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید

رفتن افراسیاب و سیاوش به شکار



بدان شاهزاده چنین گفت شاه، که:«یک روز با من به نخچیرگاه،
1395گِرایی که دل شاد و خرِّم کنیم؛روان را، به نخچیر، بی غم کنیم!»

بدو گفت:«هر گه که رای آیدت،بر آن سو که دل رهنمای آیدت.»

برفتند روزی به نخچیرگاه؛همی رفت با یوز و با باز شاه.

سپاهی ز هر گونه با او برفت،از ایران و توران به نخچیر، تفت.

سیاوش، به دشت اندرون گور دید؛چو باد از میان سپه، بردمید.
1400سبک شد عنان و  گران شد رِکیب؛همی تاخت اندر فراز و نشیب

یکی را ، به شمشیر ، زد بر دو نیم؛دو دستش ترازو شد و گوژ سیم.

به یک جَو، ز یک سو گرانتر نبود؛نَظاره شد آن لشکر شاه، زود.

بگفتند یکسر همه انجمن،که:«اینَت سرافراز و شمشیرزن!»

 به آواز گفتند یک با دگر،که :«ما را بَد آمد از ایران به سر.
1405سرِ سروران اندر آمد به ننگ،سَزد گر بسازیم، با شاه جنگ.»

به غار و به کوه و به هامون بتاخت؛به شمشیر و تیر و به نیزه، بیاخت.

به هر جایگه بر، یکی توده کرد؛سپه را ز نخچیر آسوده کرد؛

وزآن جایگه، سویِ ایوانِ شاههمه، شاددل، برگرفتند راه.

سپهبَد، چه شاد و چه بودی دُژَم،بجز با سیاوش نبودی به هم.
1410ز جَهن و ز گرسیوز و هر که بود،به کَس راز نگشاد و شادان نبود؛

مگر با سیاوش بُدی روز و شب؛از او برگشادی، به خنده دو لب.

بر این گونه، یک سال بگذاشتند؛غم و شادمانی به هم داشتند.





.

عکس از اینجا
Par. 34

How Afrasiyab and Siyawush went to the Chase

Afrasiyab said to the prince: "Come with me
Some day a-hunting to refresh our hearts,
And banish all our troubles in the chase."
"Whene'er thou wilt," he answered, " whereso'er
Thy heart disposeth thee to lead the way:'
One day they went. The king took hawks and
cheetahs,
And many of Iran and of Turan

|p268

Of all conditions hastened to the meet.
The prince spied onager upon the plain,
And, sped from his companions like the wind,
With reins held lightly and feet firmly pressed
He galloped o'er the hollows and the hills,
And, having, cloven an onager in halves,
Made them the silver and his hands the scales,
And found the two sides equal to a grain.
The king and all his train watched eagerly,
Exclaiming: "What a noble swordsman this!"
And one man to another called and said:-
"Ill from Iran hath come on us erewhile,
And our brave leaders have been put to shame
Now is the time to fight against the Shah."
But Siyawush still chased his onagers
And spread destruction over all the plain.
He galloped over valley, hill, and waste,
Employing arrow, spear, and scimitar.
Where'er he went he piled a heap of game,
And killed enough for all the company.
Thence to the palace of Afrasiyab
They took their way with gladness in their hearts.
The monarch in his pleasures and his griefs
Held intercourse with none but Siyawush,
Confided not in Jahn and Garsiwaz,
Or other such; he took no joy in them,
But passed with Siyawush his days and nights
In merriment. Thus while a year went by
They shared all griefs and pleasures equally.

.

.