.
.داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید
.
باز آمدن گرسیوز به نزد سیاوش
| 1936 | برآراست گرسیوزِ دامساز، | دلی پر زکینه، سری پر ز راز. |
| چو نزدیکِ شهرِ سیاوش رسید، | ز لشکر، زباناوری برگزید. | |
| بدو گفت:«رَوْ؛ با سیاوش بگوی، | که:" ای با گهر ْ مهتر نامجوی! | |
| به جان و سرِ شاهِ توران سپاه، | به جانِ و سر و تاجِ کاوس شاه، | |
| 1940 | که از بهرِ من برنخیزی ز گاه؛ | نه پیشِ من آیی، پذیره به راه؛ |
| که تو ز آن فزونی به فرهنگ و بخت، | به فرّ و نژاد و به تاج و به تخت، | |
| که هر باد را بَست باید میان، | تهی کردن، آن جایگاهِ کَیان."» | |
| فرستاده نزدِ سیاوش رسید؛ | زمین را ببوسید کو را بدید. | |
| چو پیغام گرسیوز، او را بگفت، | سیاوش غمی گشت اندر نِهفت. | |
| 1945 | پر اندیشه بنشست، بیدار دیر؛ | به دل، گفت:«رازی است این را به زیر.» |
| چو گرسیوز آمد به درگاه ِ اوی، | پیاده بیامد ز ایوان به کوی. | |
| بپرسیدش از راه و از کارِ شاه، | ز رسم سپاه و تخت و کلاه. | |
| پیامِ سپهدارِ توران بداد؛ | سیاوش ز پیغام او گشت شاد. | |
| چنین داد پاسخ که:«با یادِ اوی، | نتابم ز تیغ و ز الماس روی. | |
| 1950 | من اینک کمر بر میان بسته ام؛ | عنان با عنانِ تو پیوسته ام. |
| سه روز اندر این گلشنِ نو بهار، | بباشیم و از باده گیریم کار؛ | |
| که گیتی سپنج است، پر درد و رنج؛ | بَد آن را که با غم بُوَد، در سپنج!» | |
| چو بشنید گفتِ خردمندْشاه، | بپیچید گرسیوزِ کینه خواه. | |
| به دل گفت:«ار ایدون که با من به راه | سیاوش بیاید به نزدیکِ شاه، | |
| 1955 | بدین شیرْمردی و چندین خِِرَد | گُمانِ مرا زیر ِ پی بسْپَرَد. |
| سخن گفتنِ من شود بی فروغ؛ | شود، پیشِ وی، چارۀ من دروغ. | |
| یکی چاره باید کنون ساختن؛ | دلش را به راهِ بد انداختن.» | |
| زمانی همی بود و خامُش بماند؛ | دو چشمش به رویِ سیاوش بماند. | |
| فرو ریخت از دیدگان آبِ زرد؛ | به آبِ دو دیده همی چاره کرد. | |
| 1960 | سیاوش ورا دید پر آبْ چهر، | به سانِ کسی کو بپیچد ز مهر |
| بدو گفت،نرم:«ای برادر! چه بود؟ | غمی هست کآن را نشاید شنود.؟ | |
| گر از شاهِ توران شده ستی دژم، | به دیده در آوردی از درد نم، | |
| من اینک همی با تو آیم به راه؛ | کنم جنگ با شاهِ توران سپاه؛ | |
| بدان تا ز بهرِ چه آزاردَت؛ | چرا کِهتر از خویشتن داردت! | |
| 1965 | وگر دشمنی آمده ستت پدید | که تیمار و رنجَش بباید کشید، |
| من اینک، به هر کار یارِ توام؛ | چو جنگ آوری مایه دارِ توام؛ | |
| ور ایدون که نزدیکِ افراسیاب، | تو را تیره گشته ست بر خیره آب، | |
| به گفتارِ مردِ دروغ آزمای، | کسی برتر از تو گرفته ست جای، | |
| همه رازِ این کار با من بگوی؛ | که تا باشمت، زاین غمان چاره جوی.» | |
| 1970 | بدو گفت گرسیوز:«ای نامدار! | مرا این سخن نیست با شهریار. |
| نه از دشمنی آمده ستم به رنج، | نه از چاره دورم به مردیّ و گنج. | |
| ز گوهر مرا در دل اندیشه خاست؛ | که یاد آمدم آن سخنهای راست: | |
| نخستین ز تور اندر آمد بَدی، | که برخاست ز او فرّهِ ایزدی. | |
| شنیدی که با ایرجِ کم سخن، | به آغاز، کینه برافگند بُن؛ | |
| 1975 | وز آن جایگه، تا به افراسیاب، | ز کین، گشته توران و ایران خراب. |
| به یک جای هرگز نیامیختند؛ | ز بند و خرد، دور بگریختند. | |
| سپهدارِ توران از آن بتّر است؛ | کنون، گاوِِ پیسه به چرم اندر است. | |
| ندانی تو خویِ بدش، بی گمان؛ | بمان تا بیاید بدی را زمان. | |
| نخستین ز اغریرٍث اندازه گیر، | که بر دستِ او کشته شد خیرْخیرْ؛ | |
| 1980 | برادر، هم از کالبد هم ز پشت؛ | چنان پر خرد بیگنه را بکشت! |
| وز آن پس بسی نامور بیگناه | شده ستند، بر دست او بر تباه. | |
| مرا زین سخن ، ویژه، اندوه تست | - که بیدار دل بادی و تندرست! | |
| تو تا آمده ستی بدین بوم و بر، | کسی را نیامد ز تو بد به سر. | |
| همه مردمی جستی و راستی، | جهان را به دانش بیاراستی. | |
| 1985 | کنون، خیره، اهریمنِ دلِْ گُسِل | ورا از تو کرده ست پر داغ دل. |
| دلی دارد از تو پر از درد و کین؛ | ندانم چه خواهد جهان آفرین! | |
| تو دانی که من دوستدارِ توام | به هر نیک و بد وِیژهْ یار توام. | |
| مبادا که فردا گمانی بَری، | که من بودم آگه از این داوری!» | |
| سیاوش بدو گفت:«مندیش از این؛ | که یار است با من جهان آفرین. | |
| 1990 | سپَهبد جز این کرد ما را امید، | که بر من شب آرَد به روزِ سپید! |
| گر آزار بودیش در دل ز من | سرم برنیفراختی ز انجمن. | |
| ندادی به من کشور و تاج و گاه، | بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه. | |
| کنون با تو آیم به درگاه ِ اوی؛ | درخشان کنم تیره گون ماهِ اوی. | |
| هر آنجا که روشن شود راستی ، | فروغَ دروغ آوَرَد کاستی. | |
| 1995 | نمایم دلم را به افراسیاب، | درخشانتر از برْسپهر آفتاب. |
| تو دل را بجز شادمانه مدار؛ | روان را به بد در گمانه مدار. | |
| کسی کو دَمِ اژدها بسپَرَد، | ز رایِ جهان آفرین نگذرد.» | |
| بدو گفت گرسیوز:«ای مهربان! | تو او را بدان سان که دیدی، مدان؛ | |
| دو دیگر به جایی که گردان سپهر | شود تند و چین اندر آرَد به چهر، | |
| 2000 | خردمند را کرد باید فسون، | که از چنبرِ او سر آرد بِرون. |
| بدین دانشِ و این دلِ هوشمند، | بدین بُرز بالا و رایِ بلند، | |
| ندانی همی چاره از مهر، باز؛ | نباید که بختِ بد آید فراز! | |
| همه مر تو را بند و تُنبُل فروخت؛ | به اَروند، چشمِ خرد را بدوخت: | |
| نخست آنکه داماد کردت، به دام؛ | به خیره، شدی ز آن سخن شادکام؛ | |
| 2005 | دو دیگر کِت از خویشتن دور کرد؛ | به رویِ بزرگان یکی سور کرد؛ |
| بدان تا تو گستاخ گشتی بدوی؛ | فرو ماند ، اندر جهان، گفت و گوی. | |
| تو را هم ز اغریرثِ هوشمند، | فزون نیست خویشیّ و پیوند و بند. | |
| میانش، به خنجر به دو نیم کرد؛ | سپه را به کردارِ بد بیم کرد. | |
| نِهانش بَتر ز آشکارا کنون؛ | چنین دان و ایمن مشو ز او ، به خون | |
| 2010 | مرا هر چه اندر دل اندیشه بود، | خَرَد بود و از هر دری پیشه بود، |
| همان آزمایش بُد از روزگار | از این کینه ور تیره دل شهریار، | |
| همه یک به یک پیشِ تو راندم؛ | چو خورشیدِ تابنده ، برخواندم. | |
| به ایران پدر را بینداختی؛ | به توران زمین، جایگه ساختی. | |
| چنین دل بدادی به گفتار اوی؛ | بگشتی همی گردِ تیمار اوی. | |
| 2015 | درختی بُد این خود نشانده به دست، | که بُد بار او زهر و برگش کبَست.» |
| همی گفت و مژگان پر از آب کرد، | پر افسون دل و لب پر از بادِ سرد. | |
| سیاوش نگه کرد خیره بدوی، | ز دیده نهاده، به رخ بر ، دو جوی. | |
| چو یاد آمدش روزگارِ گزند، | کز او بگسلد مهرْ چرخِ بلند، | |
| نماند بر او بر بسی روزگار، | به روز جوانی سر آیدش کار، | |
| 2020 | دلش گشت پر درد و رخساره زرد؛ | پر از غم روان، لب پر از بادِ سرد. |
| بدو گفت:«هر چون همی بنگرم، | به پادْافرهِ بد نه اندر خورم. | |
| به گفتار و کردار از پیش و پس، | ز من هیچ ناخوب نشنید کس. | |
| چو گستاخ شد دست با گنجِ اوی، | بپیچد همانا دل از رنجِ اوی. | |
| اگر چه بد آید همی بر سرم، | ز رای و ز فرمان او نگذرم. | |
| 2025 | بیایم کنون با تو من بی سپاه؛ | ببینم که از چیست آزارِ شاه.» |
| بدو گفت گرسیوز:« ای نامجوی! | تو را آمدن پیش او نیست روی. | |
| به پای، اندر آتش نباید شدن؛ | نه پیشِ بلا داستانها زدن. | |
| همی خیره، بر بد شتاب آوری؛ | سرِ بختِ خندان به خواب آوری. | |
| تو را من همانا ، بَسَم پایمرد؛ | بر آتش یکی بر زنم بادِ سرد. | |
| 2030 | یکی پاسخ نامه باید نبشت؛ | پدیدار کردن ، همه خوب و زشت. |
| ز کین گر ببینم سر ِ او تهی، | درخشان شود روزگارِ بهی. | |
| سواری فرستم به نزدیکِ تو؛ | درخشان کنم رایِ تاریکِ تو. | |
| امید استم از کردگارِ جهان، | شناسندۀ آشکار و نهان، | |
| کز این بازگردد سوی راستی؛ | شود دور از او کژّی و کاستی؛ | |
| 2035 | وگر بینم اندر سرش هیچ تاب، | هیونی فرستم، هم اندر شتاب. |
| تو، زآن سان که باید، به زودی بساز؛ | مکن کار بر خویشتن بر، دراز. | |
| نه دور است از ایدر، به هر کشوری؛ | به هر نامداری و هر مهتری: | |
| صدو بیست فرسنگ از ایدر به چین، | همان سیصد و چل به ایران زمین. | |
| از این سو، همه دوستدار تواند؛ | وگر بندۀ شهریارِ تواند؛ | |
| 2040 | وز آن سو، پدرآرزومند توست؛ | جهان بنده و شهر پیوندِ توست. |
| به هر سو یکی نامه ای کن دراز؛ | پسیچیده باش و درنگی مساز.» | |
| سیاوش به گفتار او بنگرید؛ | چنان، جانِ بیدار او بِغنوید. | |
| بدو گفت:«از این در که رانی سخن، | ز گفتار و رایت نگردم، ز بُن. | |
| تو خواهشگری کن؛ مرا ز او بخواه؛ | همه راستی جوی و فرمان و راه». | |
.
.
.
.
.
داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید
.
بازگشت گرسیوز و بدگویی از سیاوش نزد افراسیاب
| چو نزدیک سالارِِ تورانْ سپاه | رسیدند و پرسید هر گونه شاه، | |
| فراوان سخن رفت و نامه بداد | بخواند و بخندید و زاو گشت شاد | |
| نگه کرد گرسیوز کینه دار | بدان تازه رخسارۀ شهریار | |
| 1850 | همی بود یک دل پر از کین و درد | بدان گه که خورشید لاژورد |
| همه شب بپیچید تا روز پاک | چو شب جامۀ تیره را کرد چاک | |
| سرِ مردِ کین اندر آمد ز خواب | بیامد به نزدیک افراسیاب | |
| ز بیگانه پردخت کردند جای | نشستند و جستند هر گونه رای | |
| بدو گفت گرسیوز:« ای شهریار! | سیاوش دگر دارد آیین و کار. | |
| 1855 | فرستاده آمد ز کاوس شاه، | نِهانی، به نزدیک او چند راه. |
| ز روم و ز چین، نیزش آمد پیام | همی یادِ کاوس گیرد، به جام | |
| بر او انجمن شد فراوان سپاه | بپیچد به ناگاه ، از او جانِ شاه | |
| اگر تور را دل نگشتی دُژم | ز گیتی بر ایرج نکردی ستم | |
| دو کشور که چون آتش تیز وآب | به دل یک ز دیگر گرفته شتاب، | |
| 1860 | تو خواهی کِشان خیره، جفت آوری | همی باد را در نهفت آوری! |
| اگر کردمی بر تو این بد نِهان | مرا زشتْ نامی بُدی در جهان.» | |
| دلِ شاه از آن کار شد دردمند | پر از غم شد از روزگار گزند | |
| بدو گفت:« بر من تو را مهر ِ خون | بجنبید و او بُد تو را رهنمون | |
| سه روز اندر این نامه رای آوریم | سخنهاش بهتر به جای آوریم. | |
| 1865 | چو این رای گردد خِرَد را درست، | بگویم که درمان چه بایدْت جست.» |
| چهارم چو گرسیوز آمد به در | کُلَه بر سر و تنگ بسته کمر | |
| سپهدار ِ توران ورا پیش خواند | ز کارِِ سیاوش، فراوان براند | |
| بدو گفت:« کای یادگار پشنگ | چه دارم جز از تو به گیتی به چنگ؟ | |
| همه رازها بر تو باید گشاد | به ژرفی ببین تا چه آیدْت یاد | |
| 1870 | از آن خوابِِ بَد چون دلم شد غمی، | به مغز اندر آورد لختی کَمی؛ |
| نبستم به جنگ ِ سیاوش میان | نیامد از او نیز ما را زیان. | |
| چو آن تخت ِ پر مایه پدرود کرد، | خرد تار کرد و مرا پود کرد. | |
| ز فرمان من یک زمان سر نتافت | چو از من چنان نیکوِیها بیافت. | |
| سپردم بدو کشور و گنج ِ خویش؛ | نکردیم یاد از غم و رنج ِ خویش. | |
| 1875 | به خون نیز، پیوستگی ساختیم؛ | دل از کین ِ ایران بپرداختیم. |
| بپیچیدم از گنج و فرزند روی | گرامیْ دو دیده سپردم بدوی. | |
| پس از نیکویها و هر گونه رنج | فِدی کردن کشور و تاج و گنج | |
| گر ایدون که من بد سگالم بر اوی | ز گیتی برآید یکی گفت و گوی | |
| بر او بر، بهانه ندارم به بد | گر از من بدو اندکی بد رسد، | |
| 1880 | زبان برگشایند بر من مِهان؛ | درفشی شوم در میانِ جهان. |
| نباشد پسندِ جهان آفرین | نه نیز از بزرگانِ روی زمین | |
| ز دَد تیز دندان تر از شیر نیست | که اندر دلش بیم شمشیر نیست. | |
| اگر بچّه ای ز آنِ خود دردمند | ببیند، کند دادم و دد را گزند. | |
| اگر ما بشوریم بر بیگناه، | پسندد چنین داور هور و ماه؟ | |
| 1885 | ندانم جز آن کِش بخوانم به در؛ | وز ایدر، فرستمْش سویِ پدر. |
| اگر گاه جوید گر انگشتری، | از این بوم و بر بگسلد داوری.» | |
| بدو گفت گرسیوز:« ای شهریار | مگیر این چنین کار پر مایه خوار. | |
| از ایدر گر او سوی ایران شود | بر و بوم ما پاک ویران شود | |
| هر آنگه که بیگانه شد خویش ِ تو | بدانست رازِ کم و بیش تو | |
| 1890 | چو جویی دگر ز او تو بیگانگی، | کنی رهنمونی به دیوانگی. |
| یکی دشمنی باشد اندوخته | نمک را مَپَرْگَن تو بر سوخته. | |
| براین داستان زد یکی رهنمون | که:" آبی که از خانه آید برون، | |
| ندانند درمان ِ آن را به بند". | اگر بد نخواهی تو، بنیوش پند. | |
| نبینی که پروردگارِ ِ پلنگ | نبیند ز پرورده جز درد و جنگ؟ | |
| 1895 | چو افراسیاب آن سخن باز جست، | همه گفتِ گرسیوز آمد درست. |
| پشیمان شد از رای و کردار خویش؛ | همی تیره دانست بازارِ خویش | |
| چنین داد پاسخ که:« من زاین سخن | نه سر نیک بینم بلا را ،نه بُن | |
| بباشیم تا رازِ گردان سپهر | چگونه گشاید بدین کار، چهر | |
| به هر کار، بهتر، درنگ از شتاب؛ | بمان تا بتابد، براین، آفتاب | |
| 1900 | ببینم که رایِ جهاندار چیست! | رخِ شمعِ چرخِ روان سویِ کیست! |
| وگر سوی درگاه خوانمْش باز | بجویم سخن تا چه دارد براز! | |
| نگهبان او من بَسَم، بی گمان؛ | همی بنگرم تا چه گردد زمان. | |
| چو از او کژّیی آشکارا شود | که ناچار دل بی مدارا شود | |
| از آن پس نکوهش نیاید ز کَس | مکافات بد جز بدی نیست پس.» | |
| 1905 | چنین گفت گرسیوزِ کینه جوی، | که:«ای شاهِ بینا دلِ راستگوی! |
| سیاوش بدان آلت و فرّ و بُرز | بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز، | |
| گر آید به درگاه تو با سپاه | شود بر تو بر تیره خورشید و ماه. | |
| سیاوش نه آن است کِش دید شاه | همی ز آسمان برگذارَد کلاه | |
| فریگیس را هم ندانی تو باز، | که گویی شده ست از جهان بی نیاز. | |
| 1910 | سپاهت بدو بازگردد همه؛ | بترسم که مانَد شُبان بی رمه! |
| سپاهی که شاهی ببیند چُنُوی | بدان بخش و آن رای و آن ماهِ روی | |
| نخواهد از آن پس به شاهی تو را | بره گاهِ او را و ماهی تو را؛ | |
| دو دیگر که از شهر آباد اوی | چنان بوم فرخنده بنیاد اوی | |
| تو خواهی که:" ایدر مرا بنده باش | به خواری، به مهر من آگنده باش!" | |
| 1915 | ندیده ست کَس جفت با پیلْ شیر، | نه آتش دمان از بر و آبْ زیر. |
| اگر بچّۀ شیر ِ ناخورده شیر | بپوشد کسی در میان حریر | |
| به گوهر شود باز، چون شد بزرگ؛ | نترسد از آهنگ ِ پیل سترگ.» | |
| پس افراسیاب اندر آن بسته شد | غمی گشت و اندیشه پیوسته شد | |
| اکر باد خیره بجستی ز جای | مگر یافتی چهره و دست و پای ! | |
| 1920 | همی از شتابش بِهْ آمد درنگ؛ | که پیروز باشد خداوندِ سنگ. |
| ستوده نباشد سرِ بادْسار | بر این داستان زد یکی هوشیار: | |
| «سبکسار مردم نه والا بود | وگر چه گََوَی سروْبالا بود.» | |
| برفتند پیچان و لب پر سخن، | پر از کین دل از روزگارِ کهن. | |
| بر شاه رفتی زمان تا زمان | بداندیش گرسیوز بدگمان. | |
| 1925 | ز هر گونه رنگ اندر آمیختی؛ | دلِ شاهِ توران برانگیختی؛ |
| چنین تا برآمد بر این روزگار | پر از درد و کین شد دلِ شهریار | |
| سپهبد چنان دید یک روز رای | که پردخت مانَد ز بیگانه جای | |
| به گرسیوز این داستان برگشاد | ز کار سیاوش بسی کرد یاد | |
| «تو را گفت از ایدر ، بباید شدن | بر ِ او فراوان بباید بُدَن | |
| 1930 | بپرسیّ و گویی که:" ز آن جشنگاه، | نخواهی کرد همی کَس را نگاه؟ |
| بهشتی همانا بجنبد ز جای | یکی با فریگیس خیز،ایدر آی. | |
| نیاز است ما را به دیدار تو | بدان پر هنر جانِ بیدار تو | |
| بدین کوه ِ ما نیز، نخچیر هست | به جام زبر جد، می و شیر هست | |
| گذاریم یک چند و باشیم شاد؛ | چو آیدْت از آن شهر ِ آباد یاد، | |
| 1935 | به رامش بباش و به شادی ، خَرام؛ | مَی و جام با من چرا شد حرام؟"» |
.
.
.
.
داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید
هنر نمودن سیاوش پیش گرسیوز
| به بَر زد سیاوش بدان کار دست؛ | به زین اندر آمد زِ تخت نشست. | |
| زره را به هم بر، ببستند پنج، | که از یک زره تن رسیدی به رنج. | |
| 1785 | نهادند بر خطَّ آوردگاه | نظاره بر او بر، ز هر سو سپاه |
| سیاوش یکی نیزه شاهوار | کجا از پدر داشتی یادگار | |
| که در جنگ ِ مازندران داشتی | به زنجیر بر، نیزه بگذاشتی | |
| به آوردگه رفت نیزه به دست | عنان را بپیچید چون پیل ِ مست | |
| بزد نیزه و برگرفت آن زره | زره را نماند ایچ بند و گره | |
| 1790 | از آورد نیزه برآورد راست؛ | زره را بینداخت آن سو که خواست |
| سواران ِ گرسیوز جنگ ساز | برفتند با نیزه های دراز | |
| فراوان بگشتند گِرد زره | ز میدان نَبَر شد زره یک گره | |
| سیاوش سپر خواست گیلی ، چهار | دو چوبین، دو از آهنِ آبدار | |
| کمان خواست با تیرهای خدنگ | شش اندر میان زد سه چوبه به چنگ | |
| 1795 | یکی در کمان راند و بفشارد ران بر آن چار چوبین و ز آهن سپر | نظاره به گِردَش، سپاهی گران گذر کرد پیکانِ آن نامور |
| بزد هم برآن گونه، ده چوبه تیر | بر او آفرین خواند بُرنا و پیر | |
| از آن ده یکی در گذاره نماند | همی هر کسی نام ِیزدان بخواند | |
| بدو گفت گرسیوز ای شهریار | به ایران و توران تو را نیست یار | |
| 1800 | بیا تا من و تو به آوردگاه | بتازیم هر دو به پیشِ سپاه |
| بگیریم هر دو دوالِ کمر | به کردار جنگی دو پرخاشخَر | |
| ز ترکان مرا نیست همتا ،کسی | چو اسپم نبینی ز اسپان بسی | |
| به میدان ما نیست همتایِ تو | هماورد تو ، گر به بالای تو | |
| گر ایدون که بردارم از پشت زین ، | تو را ،ناگهان بر زنم بر زمین | |
| 1805 | چنان دان که از تو دلاورترم | به اسپ به مردی ز تو برترم |
| وگر تو مرا برنهی بر زمین | نگردم به جایی که جویند کین | |
| سیاوش بدو گفت :«کاین خود مگوی | که تو مِهتری، شیر و پرخاشجوی | |
| همان اسبِ تو شاه ِ اسب من است | کلاه ِ تو آذرگشسب من است | |
| جز از تو، ز ترکانِ کَسی برگزین | که با من بگردد نه بر رایِ کین | |
| 1810 | بدو گفت گرسیوز :«کای نامجوی | ز بازی نشانی نیاید به روی». |
| سیاوش بدو گفت :«کاین رای نیست نبرد دو تن جنگِ مردان بود | به میدان به نزدِ منَتَ جای نیست پر از خشم اگر چهره خندان بود | |
| ز گیتی برادر تویی شاه را | همی زیر نعل آوری ماه را | |
| کنم هر چه گویی به فرمانِ تو | بر این نشکنم رای و پیمان تو | |
| 1815 | ز یاران یکی شیر جنگی بخوان | بر این تیزْ تگ بارگی، برنشان. |
| گر ایدون که رایت نبردِ من است | سرِ سرکشان زیر گردِ من است». | |
| بخندبد گرسیوز نامجوی؛ | همانا خوش آمدْش گفتار اوی | |
| به ترکان چنین گفت :«کز سرکشان | که خواهد که گردد به گیتی نشان؟ | |
| یکی با سیاوش نبرد آوَرَد؛ | سر ِ سرکشان زیر گَرد آورد. | |
| 1820 | سراینده بودند لب با گره | به پاسخ بیامد گرویِ زره |
| «منم- گفت: شایستۀ کارکرد | اگر نیست او را کسی همنبرد.» | |
| سیاوش ز گفت ِ گروی زره | برو کرد پرچین ، رخان پر گره | |
| بدو گفت گرسیوز ای شهریار | ز گُُردان لشکر ورا نیست یار | |
| سیاوش بدو گفت کز تو گذشت | نبردِ بزرگان مرا خوار گشت | |
| 1825 | از ایشان دو یَل باید آراسته | به میدانْ نبرد ِمرا خواسته |
| دگر سرکشی بود نامش دَمور | که همتا نبودش به توران به زور | |
| برفتند پیچان دمور و گُروی | سیاوش بدان هر دو، بنهاد روی | |
| به بندِ میانِ گرویِ زره | فرو برد چنگال و بر زد گره | |
| ز زین برگرفتش به میدان فگند | نیازش نیامد به بند کمند | |
| 1830 | وز آن پس بپیچید سوی دمور | گرفتش سر و گردن او به زور |
| چنان خوارش از پشت زین بر گرفت | که گردان بماندند زو در شگفت | |
| چنان پیش گرسیوز آورد کَش | تو گفتی یکی مور دارد به کَش | |
| فرود آمد از اسب و بگشاد دست | پر از خنده بر تخت زرّین نشست | |
| برآشفت گرسیوز از کار ِ اوی | پر از غم شدش دل پر از رنگ، روی | |
| 1835 | وز آن تخت زرّین به ایوان شدند | به کردار گُردان ایران شدند |
| نشستند یک هفته با نای و رود | می آورد و رامشگران و سرود | |
| به هشتم به رفتن گرفتند باز | بزرگان و گرسیوزِ کینه ساز | |
| یکی نامه بنوشت نزدیکِ شاه | پر از لابه و پرسش ِ نیکخواه | |
| وز آن پس مر او را بسی هدیه داد | برفتند از آن شهر چون باد ، شاد | |
| 1840 | به رهشان سخن رفت یک با دگر | از آن پر هنر شاه و زان بوم و بر |
| چنین گفت گرسیوز ِکینه جوی یکی مردْ را شاهِ توران بخواند | که :«ما را از ایران بد آمد به روی که از ننگ ما را به خُوَی در نشاند | |
| دو شیر ژیان چون دمور و گُروی | که بودند گُُردان پرخاشجوی | |
| چنان زار و بیکار گشتند خوار | ز چنگال ِ ناپاک دلْ، یک سوار | |
| سرانجام از این ، بگذراند سخن | نه سر بینم این کار او را نه بُن.» | |
| چنین تا به درگاه افراسیاب | نرفت در آن جوی، جز تیره آب. | |
.
.
.
گردآورنده میترا حاجی
.

داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید.
.
.
رفتن گرسیوز به سیاوشگرد
| سیاوش چو بشنید، بسپَرد راه؛ | پذیره شدش، تازَنان، با سپاه. | |
| گرفتند مر یکدیگر را کنار؛ | سیاوش بپرسیدش از شهریار. | |
| به ایوان کشیدند، از آن جایگاه؛ | سیاوش بیاراست جایِ سپاه. | |
| 1745 | دگر روز گرسیوز آمد پگاه | که خلعت بیاورد و پیغامِ شاه. |
| سیاوش بدان خلعتِ شهریار، | نگه کرد و شد چون گل اندر بهار. | |
| نشست از بر ِ بارۀ گامزن؛ | بزرگان لشکر شدند انجمن. | |
| همه شهر، برزن به برزن، بدوی | نمود و سویِ کاخ بنهاد روی. | |
| {هم آنگاه نزدِ سیاوش چو باد، | سواری بیامد ؛ ورا مژده داد، | |
| 1750 | که:« از دختر ِ پهلوانِ سپاه، | یکی کودک آمد به مانندِ شاه؛ |
| ورا نام کردند فرّخ فرود؛ | شبِ تیره اندر، چو پیران شنود، | |
| همانگه مرا با سواری دگر | - بگفتا که:رو؛ شاه را مژده بر"؛ | |
| همان مادر ِ کودکِ ارجمند، | جریره، سرِ بانوانِ بلند، | |
| بفرمود خفته به فرمانبران، | زدن دستِ آن خُردْ بر زعفران. | |
| 1755 | نهادند بر پشتِ آن نامه بَر، | که نزدِ سیاوش ِ خودکامه بر؛ |
| بگویش که: هر چند منِ سالخورد، | بُدَم، پاک یزدان مرا شاد کرد."» | |
| سیاوش بدو گفت:« گاهِ مِهی، | از این تخمه، هرگز مبادا تهی!» | |
| فرستاده را داد چندان دِرَم، | که آرنده گشت از کشیدن دُژم. | |
| چو بشنید گرسیوز این مژده، گفت | که:« پیران شد امروز با شاه جفت.» | |
| 1760 | به کاخِ فریگیس رفتند شاد؛ | ورا نیز از آن داستان مژده داد.} |
| فریگیس را دید بر تختِ عاج | نهاده به سر بر ز پیروزه تاج. | |
| پرستار چندی به زرّین کلاه ، | فریگیس با تاج در پیشگاه. | |
| فرود آمد از تخت و کردش نثار؛ | بپرسیدش از شهر و از شهریار. | |
| دل و مغز ِ گرسیوز آمد به جوش ؛ | دگرگونه تر شد به آیین و هوش. | |
| 1765 | به دل گفت:« سالی دگر بگذرد، | سیاووش کَس را به کَس نشمُرَد. |
| همش پادشاهی ست و هم تاج و گاه ؛ | همش گنج و هم بوم و بر، هم سپاه.» | |
| نهانِ دلِ خویش پیدا نکرد؛ | همی بود پیچان و رخساره زرد. | |
| بدو گفت :«برخوردی از رنج ِ خویش؛ | همه ساله، شادان زی از گنجِ خویش.» | |
| نهادند در کاخ، زرّین دو تخت؛ | نشستند شادان دل و نیکبخت. | |
| 1770 | نوازندۀ رود، با میگسار، | بیامد بر ِ تختِ گوهر نگار. |
| ز نالیدن چنگ و رود و سرود، | به شادی، همی داد دل را درود. | |
| چو خورشیدِ تابنده بگشاد راز، | به هر جای بنمود تاج از فراز، | |
| سیاوش ز ایوان به میدان گذشت؛ | به بازی ، همی گردِ میدان بگشت. | |
| چو گرسیوز آمد بینداخت گوی؛ | سیاوش سوی گوی بنهاد روی. | |
| 1775 | چو او گوی در خمّ چوگان گرفت، | هماوردِ او خاکِ میدان گرفت. |
| ز چوگانِ او گوی شد ناپدید؛ | تو گفتی سپهرش همی برکشید. | |
| بفرمود تا تختِ زرّین نهند، | به میدان و بُرجاس ِ ژوپین نهند. | |
| سواران به میدان به کردار ِ گرد، | به ژوپین گرفتند ننگ و نبرد. | |
| دو مهتر نشستند بر تختِ زر، | بدان تا که را برفروزد هنر! | |
| 1780 | بدو گفت گرسیوز ای شهریار! | خردمند و از خسروان یادگار! |
| هنر بر گهر نیز کرده گذر! | سَزد گر به ترکان نمایی هنر؛ | |
| به نوکِ سنان، گر به تیر و کمان، | زمین آورد تیرگی، یک زمان.» | |
.
.
.

داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید
پی افگندن سیاوش، سیاوشْ گرد را
| هیونی زِ نزدیکِ افراسیاب، | چو آتش بیامد هنگامِ خواب. | |
| یکی نامه سویِ سیاوش به مهر | نبشته به کردار ِ روشن سپهر، | |
| که:« تا تو برفتی، نیَم شادمان؛ | از اندیشه ، بی غم نیَم یک زمان؛ | |
| 1655 | ولیکن من اندر خورِ رایِ تو، | به توران بجُستم ، جایِ تو، |
| گر آنجا که بودی خوش و خرّم است، | چنانچون بباید دلت بی غم است، | |
| بدان پادشاهی کنون بازگرد؛ | سر ِ بدسگال اندر آور به گَرد.» | |
| سیاوش سپه برگرفت و برفت، | بدان سو که فرمود سالار، تفت. | |
| صد استر ز گنج ِ درم بار کرد؛ | چهل را همه بارْ دینار کرد. | |
| 1660 | هزار اشترِ مادۀ سرخْ موی، | بُنه بر نهادند با رنگ و بوی. |
| از ایران و توران گُزیده سوار | برفتند شمشیرزن ده هزار. | |
| به پیشِ سپاه اندرون، خواسته: | عماریّ و خوبانِ آراسته؛ | |
| ز یاقوت و پیروزۀ شاهوار، | چه از طوق و تاج و چه از گوشوار؛ | |
| چه عنبر چه مشک و چه عود و عبیر، | چه دیبا و چه تختهایِ حریر؛ | |
| 1665 | ز مصریّ و از چینی و پارسی، | همی رفت با او شتروار سی. |
| نهادند سر سویِ خرّم بهار، | سپهدار و آن لشکر نامدار. | |
| چو آمد بدان شارستان دست یاخت؛ | دو فرسنگ بالا و پهنا بساخت. | |
| ز ایوان و میدان و کاخ ِ بلند، | ز پالیز و از گلشن ِ ارجمند، | |
| بیاراست شهری به سانِ بهشت؛ | به هامون، گل و سنبل و لاله کشت. | |
| 1670 | بر ایوان نگارید، چندی نگار، | ز شاهان و از بزم و از کارْزار. |
| نگار ِ سر و تاج کاوسْ شاه | نبشتند با یاره و گرز و گاه. | |
| بر ِ تختِ او رستم پیلتن؛ | همان زال و گودرز و آن انجمن. | |
| ز دیگر سو افراسیاب و سپاه، | چو پیران و گرسیوز ِ کینه خواه. | |
| به ایران و توران، شد آن شارستان | میان بزرگان یکی داستان. | |
| 1675 | به هر گوشه ای ، گنبدی ساخته؛ | سرش را به ابر اندر افراخته. |
| نشسته سراینده رامشگران؛ | سر اندر ستاره سرایِ سران. | |
| سیاووشْ گردش نهادند نام؛ | جهانی از آن شارسْتان ، شادکام. | |
| چو پیران بیامد ز هند و زِ چین، | سخن رفت از آن شهر با آفرین. | |
| خُنیده به توران سیاووشْ کرد، | کز اختر پی افگنده شد، روز ِ اَرد. | |
| 1680 | از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ، | ز کوه و ز دشت و ز رود و ز راغ، |
| شتاب آمدش تا ببیند که شاه | چه کرد اندر آن نامور جایگاه. | |
| هر آن کس که او از درِ کار بود، | بدان بزم با او سزاوار بود، | |
| هزار از خردمند مردانِ گُرد، | چو هنگامۀ رفتن آمد، ببُرد. | |
| چو آمد به نزدیکِ آن جایگاه، | سیاوش پذیره شدش با سپاه. | |
| 1685 | چو پیران به نزدِ سیاوش رسید، | پیاده شد، از دور کو را بدید. |
| سیاوش فرود آمد از نیْل رنگ؛ | مر او را به آغوش گرفت، تنگ. | |
| نشستند هر دو در آن شارسْتان، | که بُد پیش از آن سر به سر خارسْتان. | |
| سراسر همه کاخ و میدان و باغ | همی تافت هر سو ، چو روشن چراخ. | |
| سپهدارْ پیران زِ هر سو براند؛ | بسی آفرین بر سیاوش بخوانْد. | |
| 1690 | بدو گفت:«اگر فرّ و بُرزِ کیان | نبودیْت با دانش اندر میان، |
| کی آغاز کردی بدین گونه جای؟ | کجا آمدی جای، از این سان به پای؟ | |
| بماناد تا رستخیز این نشان، | میان دلیران و گردنکشان! | |
| پسر بر پسر همچنین شاد باد، | جهاندارِ پیروز و فرّخ نهاد!». | |
| چو یک بهر از آن شهرِ خرّم بدید، | به ایوان و باغِ سیاوش رسید، | |
| 1695 | به کاخِ فریگیس بنهاد روی، | چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی. |
| پذیره شدش دخترِ شهریار؛ | بپرسید و دینار کردش نثار. | |
| چون بر تخت بنشست و آن جای دید، | پرستنده بسیار بر پای دید، | |
| بر آن نیز، چندی ستایش گرفت؛ | جهان آفرین را نیایش گرفت؛ | |
| وز آن پس، به خوردن گرفتند کار، | می و خوان و رامشگر و میگسار. | |
| 1700 | ببودند یک هفته با می به دست | گهی خرّم و شادْدل و گاه مست. |
| به هشتم ، رهاورد پیش آورید ، | همه هدیه شارسْتان چون سزید؛ | |
| ز یاقوت و از گوهر ِ شاهوار، | زدینار و از تاجِ گوهر نگار، | |
| ز دیبا و اسپان و به زین ِ پلنگ، | به زرّین ستام و جُنایِ خدنگ | |
| فریگیس را افسر و گوشوار، | همان یاره و طوقِ گوهر نگار، | |
| 1705 | بداد و بیامد به سویِ ختن؛ | همی رای زد شاد، با انجمن. |
| چو آمد به شادی به ایوانِ خویش، | به دیدار شد در شبستانِ خویش، | |
| به گلشهر گفت:«آنکه خرّم بهشت | ندیده، نداند که رضوان چه کِشت. | |
| چو خورشید بر گاهِ فرّخ سروش، | نشیند بآیین و با فرّ و هوش. | |
| به رامش، بپیمای لَختی زمین؛ | برو؛ شارسْتانِ سیاوش ببین. | |
| 1710 | خداوند از آن شهر نیکوتر است؛ | تو گفتی فروزندۀ خاور است؛» |
| وز آن جایگه نزدِ افراسیاب | هم رفت، بر سانِ کشتی بر آب. | |
| بیامد؛ بگفت آن کجا کرده بود، | همان نیز کز کشور آورده بود؛ | |
| وز آنجا به کارِ سیاوش رسید؛ | سراسر همه یاد کرد آنچه دید. | |
| ز کار سیاوش، بپرسید شاه؛ | وز آن شهر و آن کشور و جایگاه. | |
| 1715 | بدو گفت پیران که:«خرّم بهشت | کسی کو ببیند به اَردیبهشت، |
| همانا نداند از آن شهر باز، | نه خورشید از آن مِهترِ سرفراز. | |
| یکی شهر دیدم اندر زمین، | نبیند دگر کَس به ایران و چین. | |
| ز بَس باغ و میدان و آبِ روان، | برآمیخت گفتی خرد با روان! | |
| چو کاخِ فریگیس دیدم ز دور، | چو گنجِ گُهر بود به میدانِ سور. | |
| 1720 | گِله کرد باید ز گیتی یله، | تو را چون نباشد ز چیزی گِله. |
| گر ایدون که آید ز مینو سروش، | نباشد بدان فرّ و اَوْرند و هوش. | |
| بدان زیب و آیین که دامادِ توست، | ز خئبی، به کامِ دل ِشادِ توست؛ | |
| دو دیگر که دو کشور از جنگ و جوش | برآسود چون بیهُش آمد به هوش. | |
| بماناد بر ما چنین جاودان، | دلِ هوشمندان و رایِ ردان!» | |
| 1725 | ز گفتارِ او ، شاد شد شهریار | که شاخِ بَرومندش آمد به بار. |
| به گرسیوز این داستانها بگفت؛ | نِهفته همه برگشاد از نهفت. | |
| بدو گفت :«رَو تا سیاوش گرد؛ | ببین تا چه جای است و گِردش بگرد. | |
| سیاوش به توران زمین دل نهاد؛ | از ایران، نگیرد همی نیز یاد. | |
| چو او کرد پدرود تخت و کلاه، | چو گودرز و بهرام و کاوش شاه، | |
| 1730 | بدان خرّمی بر یکی خارسْتان | همی بوم و بر سازد و شارسْتان. |
| فریگیس را کاخهایِ بلند، | برآورد و می داردش ارجمند. | |
| چو بینیش، خوبی فراوان بگوی؛ | به چشمِ بزرگی نگه کن بدوی. | |
| چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه، | نشینند پیشت از ایرانْ گروه، | |
| بدان گه که باری مَی آید به دست، | چو خوردی به شادی بباید نشست. | |
| 1735 | یکی هدیه آرای بسیارْ مَر، | ز دینار و اسپ و ز تاج و کمر، |
| همان گوهر و تخت و دیبایِ چین، | همان یاره و گرز و تیغ و نگین؛ | |
| ز گستردنیها و از بوی و رنگ، | ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ! | |
| فریگیس را هدیه بر همچنین؛ | برَو، با زبانی پر از آفرین. | |
| اگر آبْ دندان بُوَد میزبان، | بدان شهرِ خرّم دو هفته بمان.» | |
| 1740 | نگه کرد گرسیوز ِ نامدار، | سوارانِ ترکانِ گزیده هزار. |
| خُنیده سپاه اندر آور گِرد؛ | بشد شادمان تا سیاووشْگرد. | |
و