.
.
داستان را با آوای مهران از اینجا بشنوید .
مقالات:
| 2170 | چه گفت آن سراینده مردِ دلیر | که ناگه بر آویخت با نرٌه شیر؟ |
| که:«گر نام مردی بجویی همی، | رخ تیغ هندی بشویی همی، | |
| ز بدها نبایدت پرهیز کرد، | که پیش آیدت روزِ ننگ و نبرد. | |
| زمانه چو آمد به تنگی فراز، | هم از تو نگردد به پرهیز باز. | |
| چو همره کنی جنگ را با خرد، | دلیرت ز جنگاوران نشمرد. | |
| 2175 | خرد را و دین را رهی دیگر است؛ | سخنهای نیکو به بند اندر است». |
| کنون از رهِ رستمِ جنگجوی، | یکی داستان است با رنگ و بوی. | |
| شنودم که روزی گوِ پیلتن | یکی سور کرد از درِ انجمن، | |
| به جایی کجا نام او بُد نوند، | بدوی اندرون کاخهای بلند | |
| کجا آذرِ تیزِ بُرزین کنون، | بدانجا فروزد همی رهنمون. | |
| 2180 | بزرگانِ ایران، بدان بزمگاه، | شدند انجمن نامور یک سپاه؛ |
| چو توس و چو گودرزِ گشوادگان؛ | چو بهرام و چو گیو و آزادگان؛ | |
| چو گرگین و چون زنگۀ شاوران؛ | چو گستهم و خٌرُاد جنگاوران؛ | |
| چو بُرزینِ گردنکشِ تیغ زن؛ | گُرازه که بود او سرِ انجمن. | |
| اَبا هر یک از مهتران،مردِ چند؛ | یکی لشکری نامدار، ارجمند. | |
| 2185 | نیاسود یک تن زمانی ز کار؛ | ز چوگان و تیر و نبید و شکار. |
| به مستی ،چنین گفت یک روز گیو، | به رستم که:«ای نامبردار نیو! | |
| گر ایدون که رای شکار آیدت، | که یوز ِشکاری به کار آیدت، | |
| به نخجیرگاهِ رَد افراسیاب، | بپوشیم تابان رخِ آفتاب، | |
| ز گَردِ سواران و از یوز و باز، | فرازیدن نیزه های دراز. | |
| 2190 | به گور تگاور، کمند افکنیم؛ بر آن دشتِ توران شکاری کنیم؛ | به شمشیر، بر شیر بند افکنیم. که اندر جهان یادگاری کنیم». |
| بدو گفت رستم که:«بر کامِ تو، | مبادا گذر، تا به فرجام تو! | |
| سحرگه، بدان دشتِ توران شویم؛ | ز نخچیر و از تاختن نغنویم». | |
| ببودند یکسر بدین همسَخُن؛ | کسی رایِ دیگر نیفگند بُن. | |
| 2195 | سحرگه چو از خواب برخاستند، | بر آن آرزو، رفتن آراستند. |
| برفتند با یوز و با باز و مهد، | همه نامجویان سوی راه شهد. | |
| به نخچیرگاهِ رد افراسیاب، | ز یک دست کوه و دگر رودِ آب . | |
| دگر سو، سرخس و بیابان ز پیش؛ | گله گشته، بر دشت، آهو و میش. | |
| همه دشت پر خرگه و خیمه بود؛ | از انبوه آهو، سر، آسیمه بود. | |
| 2200 | ز درٌنده شیران، زمین شد تهی؛ | به پرٌنده مرغان رسید آگهی. |
| یله هر سویی مرغ و نخچیر بود، | اگر کشته گر خستۀ تیر بود. | |
| ز خنده نیاسود لب، یک زمان؛ | ببودند روشن دل و شادمان. | |
| به یک هفته ز این گونه با مَی به دست؛ | گهی تاختن، گه خُرام و نشست. | |
| به هشتم ، تهمتن بیامد پگاه؛ | یکی رای شایسته زد با سپاه، | |
| 2205 | که:«از ما به افراسیاب این زمان، | همانا رسید آگهی، بی گمان. |
| بباید طلایه ،به ره بر ، یکی؛ | که چون آگهی یابد او اندکی، | |
| یکی تاختن سازد؛آید به جنگ؛ | کند دشت، بر گور و نخچیر، تنگ». | |
| زُواره، به زه بر نهاده کمان، | بیامد بدین کار بسته میان. | |
| سپه را که چون او نگهدار بود، | همۀ چارۀ دشمنان خوار بود. | |
| 2210 | به نخچیر و خوردن نهادند روی؛ | نکردند کس یاد ِپرخاشجوی. |
| پس آگاهی آمد به افراسیاب، | از ایشان شبِ تیره هنگامِ خواب. | |
| ز لشکر ،جهاندیدگان را بخواند؛ | ز رستم، بسی داستانها براند؛ | |
| وز آن هفت گُردِ سوار دلیر، | که بودند هر یک به کردارِ شیر؛ | |
| که:«ما را بباید کنون ساختن؛ | بناگاه، بردن یکی تاختن. | |
| 2215 | گر این هفت یل را به چنگ آوریم، | جهان پیش کاوس تنگ آوریم. |
| به کردارِ نخچیر باید شدن؛ | بناگاه لشکر بر ایشان زدن». | |
| گزین کرد شمشیرزن، سی هزار؛ | همه جنگجوی از درِ کارزار. | |
| به راهِ بیابان برون تاختند؛ | همه، جنگ را ، گردن افراختند. | |
| به هر سو، فرستاد بی مر سپاه؛ | بر آن سرکشان تا بگیرند راه. | |
| 2220 | زُواره چو گردِ سپه را بدید، | بیامد؛ سپه را، همه، بنگرید. |
| بدید آنکه شد رویِ گیتی سیاه، | درفشِ سپهدارِ توران سپاه. | |
| همان گه، چو بادِ دمان، گشت باز؛ | تو گفتی به زخم اندر آمد گُراز. | |
| چو آمد شتابان به نخچیرگاه، | تهمتن همی خورد مَی با سپاه. | |
| چنین گفت با رستمِ شیر مرد، | که:«برخیز و از خرٌمی بازگرد؛ | |
| 2225 | که چندان سپاه است کاندازه نیست؛ | ز لشکر بلندی و پستی یکی است |
| درفشِ جفا پیشه افراسیاب | همی تابد از گَرد چون آفتاب». | |
| چو بشنید رستم،بخندید سخت؛ | بدو گفت:« با ماست پیروز بخت. | |
| تو، از شاهِ ترکان، چه ترسی چنین؟ | ز گردِ سوارانِ توران زمین؟ | |
| سپاهش فزون نیست از صد هزار، | عنان پیچ و برگستوانوَر سوار. | |
| 2230 | بر این دشتِ کین بر، گر از ده یکی است، | همه لشکرش پیش ما اندکی است. |
| شده هفت گُردِ سوار انجمن، | چنین نامبردار و شمشیرزن. | |
| یکی باشد از ما و ز ایشان هزار؛ | سپه را چه باید گرفتن شمار؟ | |
| بر این دشت اگر ویژه تنها منم، | که بر پشتِ این رخش با جوشنم، | |
| چو او کینه کش گر بیاید مرا، | از ایران سپه کَس نباید مرا. | |
| 2235 | تو، ای میگسار! از مَیِ زابلی، | بپیمای تا سر یکی کابلی». |
| به کف بر نهاد آن درخشنده جام؛ | نخستین ز کاوسِ کی برد نام؛ | |
| که:«شاهِ زمانه مرا یاد باد! | همیشه بر و تخمش آباد باد!» | |
| به کف بر گرفت و زمین داد بوس؛ | چنین گفت:«کاین باده بر یادِ توس!» | |
| سرانِ سپه پاک برخاستند؛ | برِ پهلوان خواهش آراستند، | |
| 2240 | «که ما را بدین جام می را ی نیست؛ | به می ،با تو،ابلیس را پای نیست. |
| می و گرزِ یک زخم و میدانِ جنگ | جز از تو کسی را نیامد به چنگ». | |
| میِ زابلی سرخ در جام ِ زرد، | تهمتن به رویِ زُواره بخِوَرد. | |
| زُواره چو بلبل به کف برنهاد، | همان از شهِ نامور کرد یاد. | |
| بخورد و ببوسید رویِ زمین؛ | تهمتن، بر او بر، گرفت آفرین؛ | |
| 2245 | که:« جامِ برادر برادر خورد؛ | هژیر آنکه جام مرا بشکرد!» |
|
2131 |
خبر یافت ز او رستم و گیو و توس؛ |
برفتند با لشکرِ گُشن و کوس. |
|
|
به رستم چنین گفت گودرزِ پیر، |
که:«تا کرد مادر مرا سیرشیر ، |
|
|
همی بینم اندر جهان تاج و تخت، |
کِهان و بزرگانِ بیداربخت، |
|
|
چو کاوس نشنیدم اندر جهان؛ |
ندیدم کَسی از کِهان و مِهان». |
|
2135 |
رسیدند پس پهلوانان بدوی، |
نکوهش کنان، تیز و پرخاشجوی. |
|
|
بدو گفت گودرز:«بیمارستان، |
تو را جای زیباتر از شارستان. |
|
|
به دشمن دهی، هر زمان، جایِ خویش؛ |
نگویی ،به کس، بیهده رای خویش. |
|
|
سه بارت، چنین، رنج و سختی فتاد؛ |
سرت، ز آزمایش،نگشت اوستاد. |
|
|
کشیدی سپه را به مازندران؛ |
نگر تا چه سختی رسید، اندر آن! |
|
2140 |
دگر باره ، مهمانِ دشمن شدی؛ |
صنم بودی او را؛ برهمن شدی. |
|
|
به گیتی، جز از پاک یزدان نماند، |
که منشورِ شمیشرِ تو برنخواند. |
|
|
به جنگِ زمین ، سر به سر تاختی؛ |
کنون به آسمان نیز پرداختی. |
|
|
ز یک دست چون برتر آیی همی، |
بر ایزد به جنگ اندر ایی همی. |
|
|
نگه کن که تا چند گونه بلا، |
به پیش آمد و یافتی ز او رها! |
|
2145 |
پس از تو بدین داستانی کنند؛ |
وز آن داستان، بوستانی کنند. |
|
|
همان کن که بیدار شاهان کنند؛ |
ستوده تن و نیکخواهان کنند. |
|
|
جز از بندگی، پیش یزدان ،مجوی؛ |
مزن دست در نیک و بد، جز بدوی. |
|
|
چه گفت آن سخنگویِ با ترس و هوش، |
که:"خسرو شدی، بندگی را بکوش". |
|
|
به یزدان هر آن کس که بُد ناسپاس، |
به دلش اندر آید ز هر سو هراس». |
|
2150 |
چنین داد پاسخ که :«از راستی، |
نیاید، به کار اندرون ، کاستی. |
|
|
همه داد گفتی و بیداد نیست؛ |
ز دامِ تو، جانِ من آزاد نیست». |
|
|
پسیچید و اندر عماری نشست؛ |
پشیمانی و درد ماندش به دست. |
|
|
چهل روز، بر پیش یزدان به پای، |
بپیمود خاک و بپرداخت جای. |
|
|
همی ریخت از دیدگان آبِ زرد؛ |
همی از جهان آفرین یاد کرد. |
|
2155 |
ز شرم ،از در کاخ بیرون نرفت؛ |
همی پوست بر تنش، گفتی ، بکَفت. |
|
|
همی ریخت از دیده پالوده خون؛ |
همی خواست آمرزش، از رهنمون. |
|
|
ز شرمِ دلیران، مَنِش کرد پست؛ |
خرام و در ِبار دادن ببست. |
|
|
پشیمان شد و درد بگزید و رنج؛ |
نهاده ببخشید بسیار گنج. |
|
|
همی رخ بمالید بر گرم خاک، |
نیایش کنان پیش ِیزدانِ پاک. |
|
2160 |
چو بگذشت یک چند و کرد اینچنین، |
ببخشود بر وی جهان آفرین. |
|
|
یکی دادِ نو ساخت اندر جهان، |
که تابنده شد بر کِهان و مهان. |
|
|
جهان، گفتی، از داد دیبا شده است؛ |
همان شاه بر گاه زیبا شده است. |
|
|
پراگنده آمد ز هر سو سپاه |
به نزدیکِ ایوان کاوس شاه . |
|
|
ز هر کشوری ، نامور مهتری |
به سر بر نهاده بلند افسری، |
|
2165 |
به در گاه کاوس شاه آمدند؛ |
وز آن سر کشیدن، به راه آمدند. |
|
|
زمانه چنان شد که بود از نخست؛ |
به آبِ وفا، رویِ خسرو بشست. |
|
|
همه مهتران کهترِ او شدند؛ |
پرستنده و چاکر او شدند. |
|
|
کجا پادشاه دادگر بود و بس، |
نیازش نیاید به فریاد ی کس. |
|
|
بدین داستان، گفتم آن کِم شنود؛ |
کنون رزم رستم بباید سرود. |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
واژه ها
2131-گشن:انبوه - بسیار
2132-سیرشیر:کودکی
2136-شارستان:در اینجا معنی کاخ و کوشک
2155-:بکفت:از هم دریدن شکافته شدن
2157-خرام: مهمانی
ک:107
ج:280682-2

دستان را با آوای فلورا از اینجا یا از اینجا گوش کنید.
| 2089 | چنان بُد که ابلیس روزی پگاه ، | یکی انجمن کرد پنهان ز شاه. |
| 2090 | به دیوان، چنین گفت:«کامروز کار | به رنج و به سختی است با شهریار. |
| یکی دیو باید همی چربدست، | که داند با او به هر گونه نشست. | |
| شود؛ جانِ کاوس بیره کند؛ | به دیوان بر، این رنج کوته کند. | |
| بگرداندش سر ، ز یزدان پاک؛ | فشاند بر آن فرٌ یزدانش خاک». | |
| نشستند و بر دل گرفتند یاد؛ | کس از بیم کاوس ، پاسخ نداد. | |
| 2095 | یکی دیوِ دُژخیم برپای خاست؛ | چنین گفت:«کاین نغزکاری مراست!». |
| غلامی نکو ساخت از خویشتن، | سخنگوی و شایستۀ انجمن | |
| همی بود یک چند؛ تا شهریار | به هامون برون شد، ز بهرِ شکار. | |
| بیامد به پیشش؛ زمین بوس داد؛ | یکی دستۀ گل به کاوس داد. | |
| چنین گفت:«کز بختِ زیبایِ تو، | همی چرخِ گردان سَزد جایِ تو. | |
| 2100 | به کامِ تو شد رویِ گیتی همه؛ | شُبانی و، گردنکشان چون رمه. |
| یکی کار مانده است کاندر جهان، | نشانِ تو هرگز نگردد نهان: | |
| چه دارد همی آفتاب از تو راز، | که: چون گردد اندر نشیب و فراز؟ | |
| چگونه است ماه و شب وه روز چیست؟ | بر این گردشِ چرخ، سالار کیست؟» | |
| دلِ شاه، از آن دیو، بیراه شد؛ | روانش از اندیشه کوتاه شد. | |
| 2105 | گمانش چنان بُد که گردان سپهر | به گیتی مر او را نموده است چهر. |
| ندانست کاین چرخ را مایه نیست؛ | ستاره فراوان و یزدان یکی است. | |
| همه پیش فرمانش بیچاره اند، | که با شورش و جنگ و پتیاره اند. | |
| جهان آفرین بی نیاز است از این؛ | ز بهر تو باید سپهر و زمین. | |
| پر اندیشه شد جانِ آن پادشاه، | که تا چون شود بی پر، اندر هوا! | |
| 2110 | ز دانندگان پس بپرسید شاه: | «کزاین خاک چند است تا چرخِ ماه؟». |
| ستاره شمر گفت و خسرو شنید؛ | یکی کژ و ناخوب چاره گزید. | |
| بفرمود پس تا به هنگام خواب، | برفتند سوی نِشیمِ عقاب. | |
| از آن بچٌه بسیار برداشتند؛ | به هر خانه ای دو دو بگذاشتند. | |
| همی پرورانیدشان ، سال و ماه، | به مرغ و به گوشتِ بره ، چند گاه. | |
| 2115 | چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر، | بدان سان که مَرد آوریدند زیر، |
| ز عود قُماری ، یکی تخت کرد؛ | سرِ تختها را به زر سخت کرد. | |
| به پهلوش بر نیزه های دراز | ببست و بر آن گونه بر ، کرد ساز. | |
| بیاویخت بر نیزه ها بر، بره؛ | ببست اندر اندیشه دل، یکسره؛ | |
| وزآن پس عقاب دلاور چهار، | بیاورد و بر تخت بست استوار. | |
| 2120 | چو شد گرسنه تیز پرٌان عقاب، | سوی گوشت کردند هر یک شتاب. |
| ز رویِ زمین، تخت برداشتند؛ | ز هامون به ابر اندر افراشتند. | |
| پریدند بسیار و ماندند باز؛ | چنین باشد آن را که گیردش آز. | |
| چو با مرغ پرٌنده نیرو نماند، | غمی گشت و پرها به خُوی درنشاند، | |
| نگونسار گشتند زابر سیاه، | کشان از هوا نیزه و تختِ شاه. | |
| 2125 | سوی بیشۀ شیرْ چین آمدند؛ | به آمل به رویِ زمین آمدند. |
| نکردش تباه، از شگفتی، جهان؛ | همی بودنی داشت اندر نهان. | |
| سیاوش از او خواست آمد پدید؛ | ببایست لختی چَمید و چرید. | |
| به جایِ بزرگی و تختِ نشست، | پشیمانی و درد بودش به دست. | |
| بمانده به بیشه درون، زاروار، | نیایش کنان پیشِ پروردگار. | |
| 2130 | همی کرد پوزش ز کرده گناه؛ | مر او را همی جست، هر سو سپاه. |
.
2089-ابلیس:دیو- اهریمن- این واژه در سریانی «دیبْلُس» به معنی نومید
2095- دژخیم: بدخوی و بدنهاد
2012-نشیم:آشیانه
2018-پتیاره:آسیب گزند
2116-عود قماری: چوب سختی که وزن حجمی آن از آب بیشتر است.ج
2123-غمی: سوده و مانده-
خوی: عرق
2125-شیرچین: احتمالا بیشه ای در آمل
106-ک
280689-1ج
ادامه مطلب ...
عکس از اینجا
داستان را از اینجا با آوای ترانه بشنوید
آراستن کاوس جهان را
| 2066 | بیامد سویِ پارس کاوسْ کی ؛ | جهانی، به شادی، نو افگند پی. |
| بیاراست تخت و بگسترد داد؛ | به شادیٌ و رامش در اندر گشاد. | |
| فرستاد هر سو یکی پهلوان، | سرافراز و بیدار و روشن روان. | |
| به مرو و نشابور و بلخ و هَری، | فرستاد بر هر سویی لشکری. | |
| 2070 | جهانی پر از داد شد یکسره؛ | همی روی برتافت گرگ از بره. |
| ز بس گنج و شادی و بس فرٌهی، | پری مَردم و دیو گشتش رهی. | |
| مِهان پیشِ کاوس کهتر شدند؛ | همه تاجدارانش لشکر شدند. | |
| جهان پهلوانی به رستم سپرد؛ | همه روزگارِ بهی زو شمرد. | |
| یکی جای کرد اندر البرز کوه، | که دیو، اندر آن رنجها، شد ستوه. | |
| 2075 | بفرمود تا سنگِ خارا کَنَند؛ | دو خانه پر از دانه اندر کنند. |
| بیاراست آخور به سنگ اندرون، | ز بهر ستورانش سیصد فزون. | |
| ببست، آن زمان، تازیان رادر اوی؛ | هم استر، عماری کش راهجوی. | |
| دو خانه دگر ز آبگینه بساخت؛ | زبر جد به هر جایش اندر نشاخت. | |
| در او ساخت جایِ خُرام و خورش، | که باشد از آن خوردنی پرورش. | |
| 2080 | دو خانه ز بهرِ سلیح نبرد، | بفرمود کز سیمِ پالوده کرد. |
| یکی جایگه ساخت بر سنگِ راست، | که روزش نیفزود هرگز نه کاست؛ | |
| یکی کاخِ زرٌین ز بهر نشست، | بر آورد، بالاش داده دو شست. | |
| نبودی در او تیر پیدا ز دی؛ | هوا عنبرین بود بارانش مَی. | |
| بر ایوانش یاقوت برده به کار؛ | ز پیروزه کرده، بر او بر ، نگار. | |
| 2085 | همه ساله روزش بهاران بُدی | گلش چون رخ غمگساران بدی. |
| ز دردِ دل و رنج و غم دور بود؛ | بدی با تنِ دیوِ رنجور بود. | |
| به خواب اندر آمد سرِ روزگار، | ز خوبیٌ و از داد آن شهریار. | |
| به رنجش گرفتار، دیوان بُدند؛ | ز پاداَفره او، غریوان بدند. | |
واژه نامه و توضیح ات:
2069:هری: ریختی از هرات
2070: روی برتافتن گرگ از بره:کنایه ای است ایما از دادگستری بسیار
2075: خانه: در معنی اتاق
2079: خرام:در معنی مهمانی و سور به کار رفته است
2081:نیفزودن و ناکاستن روز:کنایه ای ایما از بهاری بودن
2083:بارانش می: باران آنجا می بود
ج:280689-1

عکس از اینجا
داستان را با آوای استاد بشنوید
پیغام فرستادن کاوس به نزدیک قیصر روم و افراسیاب
| 2029 | فرستاده شد نزدِ قیصر ز شاه، | سواری که اندر نور دید راه. |
| 2030 | بفرمود:«کز نامداران روم، | کسی کو بیاید به مردی ز بوم، |
| جهاندیده باید عنانْ پیچ و بس؛ | مبادا که آید جز این نیز کَس!» | |
| پس آگاهی آمد ز هاماوران، | به دشت سوارانِ نیزه وران، | |
| که: رستم به مصر و بربر چه کرد، | بدان شهریاران، به روز نبرد! | |
| دلیران بجستند گُرد و سوار؛ | فرستاده آمد برِ شهریار؛ | |
| 2035 | که:«ما شاه را بنده و چاکریم؛ | زمین جز به فرمان او نسپَریم. |
| چو از گرگساران بیامد سپاه، | که جویند گاهِ سرافرازْ شاه، | |
| دلِ ما شد از کارِ ایشان بِدَرد، | که دلشْان چنین بد چرا یاد کرد! | |
| همی تاجِ او خواست افراسیاب، | ز راهِ خرد سرْش گشته به تاب. | |
| برفتیم، با نیزه های دراز؛ | بر او، تلخ کردیم آرام و ناز. | |
| 2040 | از ایشان، به هر جا، بسی کشته شد؛ | زمانه به هر نیک و بد، گشته شد. |
| کنون آمد از کارِ شاه آگهی، | که:"تازه شد آن فرُ شاهنشهی". | |
| همه نامدارانِ شمشیرزن، | بر این کینه گه بر، شدند انجمن. | |
| چو شه برگراید ز بربر عِنان، | به گردن بر آریم یکسر سِنان. | |
| زمین کوه تا کوه، پر خون کنیم؛ | ز خونِ یلان، رودِ جیحون کنیم». | |
| 2045 | فرستاده را با رَه افکَند و رفت؛ | به بربرسِتان روی بنهاد تفت. |
| چو نامه برِ شاهِ ایران رسید، | بر آن گونه گفتارِ بایسته دید، | |
| از ایشان پسند آمدش کارْکرد؛ | به افراسیاب ، آن زمان، نامه کرد، | |
| که:«ایران بپرداز و بیشی مجوی؛ | سرِ ما شد از تو، پر از گفت و گوی؛ | |
| که خیره همی دست یازی به بد؛ | تو را شهرِ ایران نه اندر خورد. | |
| 2050 | فزونی مجوی، ار شدی بی نیاز؛ | که درد آرِدت پیش و رنجِ دراز. |
| تورا، کهتری کار بستن نکوست؛ | نگه داشتن، بر تنِ خویش، پوست. | |
| ندانی که: ایران نشستِ من است؟ | جهان، سر به سر، زیر دستِ من است؟ | |
| پلنگِ ژیان گرچه باشد دلیر، | نیارَد شدن پیشِ چنگالِ شیر». | |
| چو این نامه برخواند افراسیاب، | سرش پر زکین گشت و دل پر شتاب. | |
| 2055 | چنین داد پاسخ که:«ایران مراست؛ | سر تخت ِو جای دلیران مراست. |
| به گُردان جنگی و شمیشر زن، | تهی کردم از تازیان انجمن. | |
| به پیغام نسپارم این تاج و تخت، | مگر تیره گردد به ما رویِ بخت». | |
| چو بشنید کاوس گفتار اوی، | بیاراست لشکر به پیکارِ اوی. | |
| به جنگش بر آراست افراسیاب؛ | به گردون همی خاک برزد ز آب. | |
| 2060 | جهان پر شد، از نالۀ بوق و کوس ؛ | زمین آهنین شد؛ سپهر آبنوس. |
| ز زخمِ تبرزین و از بس جَرَنگ، | همی موجِ خون خاست از دشتِ جنگ. | |
| چو رستم ز قلب اندر آمد به پیش، | همان اژدها نیزه در دست ِخویش، | |
| سر بختِ گُردانِ افراسیاب ، | بر آن رزمگاه، اندر آمد به خواب. | |
| دو بهره ز توران سپه کشته شد؛ | سر هر کَس، از رزم برگشته شد. | |
| 2065 | به دل ، خسته و کشته لشکر دو بهر؛ | همی نوش جُست از جهان؛ یافت زهر. |
واژه ها:
2035: چاکر-خدمتکار -چَکَر در زبان پهلوی
پلنگ ژیان: استعاره ای آشکار از افراسیاب
دست یاختن: کنایه فعلی ایما از به کار آغازیدن
جرنک: نام آوایی از گونۀ«چکاچک»
خیره: گستاخ و ناپروا
ناز: آسایش
نگه داشتن پوست: کنایه از زنده ماندن و آسیب نادیدن
ابیات
در ادامه داستان را از شاهنامه خالقی مطلق بخوانید
ادامه مطلب ...