انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

زاری کردن رستم بر سهراب

.

.

.

.

شاهنامه خوان: مرتضی امینی پور

داستان را از اینجا بشنوید


زاری کردن رستم بر سهراب


بفرمود رستم تا که پیشکاریکی جامه افکند بر جویبار.

جوان را، بر آن جامۀ زرنگار،بخوابید و آمد برِ شهریار.

گَوِ پیلتن سر سوی راه کرد؛کَس آمد پسش؛ زود آگاه کرد،

که:«سهراب شد زین جهانِ فراخ؛همی از تو تابوت خواهد، نه کاخ.
3270چو از پیشِ او روی کردی به راه،جهان برِ جهان بینِ او شد سیاه.

به در جَست و برزد یکی سردْ باد؛بنالید و مژگان بر هم نهاد».

پیاده شد از اسب رستم، چو باد؛به جاِ ی کله، خاک بر سر نهاد.

همی گفت،زار«ای نَبَرده جوان!سرافراز، وز تخمۀ پهلوان!

نبیند چو تو نیز خورشید و ماه؛نه خُود و نه جوشن، نه تخت و کلاه.
3275که را آمد این پیش کآمد مرا؟بکشتم جوانی، به پیرانْ سرا.

نبیرۀ جهاندارْ سامِ سوار؛سویِ مادر، از تخمۀ نامدار.

بریدن دو دستم سزاوار هست؛جز از خاکِ تیره مبادم نشست!

چه گوید، چو آگه شود مادرش؟چگونه فرستم کسی را بَرَش؟

چه گویم: چرا کشتمش بیگناه؟چرا روز کردم ، بر او بر ، سیاه؟
3280پدر، آن گرانمایۀ پهلوان،چه گوید مرا بازِ پورِ جوان؟

بر این تخمۀ سام نفرین کنند؛همه نام من نیز بیدین کنند.

که دانست کاین کودکِ ارجمند،بدان سال، گردد چو سرِو بلند؟

به جنگ آیدش رای و سازد سپاه؟به من بر، کُند روزِ روشن سیاه؟»

بفرمود تا دیبهِ خسروان،بگسترد بر رویِ پورِ جوان.
3285همی آرزو گاهِ شهر آمدش؛یکی تنگ تابوت بهر آمدش.

از آن دشت بردند تابوت ِ اوی؛سویِ خیمۀ خویش بنهاد روی.

به پرده سرای، آتش اندر زدند؛همه لشکرش خاک بر سر زدند.

همان خیمه از دیبهِ رنگْ رنگ،همان تخت و پرمایه زینِ پلنگ،

بر آتش نهادند و برخاست غَو؛همی گفت، زار:«ای جهاندارِ نو!»
3290همی ریخت خون و همی شانْد خاک؛همی جامۀ خسروی کرد چاک.

همه پهلوانانِ کاوسْ شاهنشستند بر خاک با او به راه.

زبانِ بزرگان پر از پند بود؛تهمتن، به درد، از درِ بند بود.

«چنین است کردارِ چرخِ بلند؛به دستی کلاه و به دیگر کمند.

چو شادان نشیند کسی با کلاه،به خَمٌِ کمندش، رباید ز گاه.
3295چرا مهر باید همی بر جهان؟بباید خرامید با همرهان.

چو اندیشۀ گنچ گردد دراز،همی گشت باید سویِ خاک باز.

اگر هست از این چرخ را آگهی،همانا که گشته است مغزش را تهی.

چنان دان کز این گَردش آگاه نیست؛ز چرخ برین بگذری، راه نیست.

بدین رفتن اکنون نباید گریست؛ندانم که کارش، سرانجام چیست!».
3300به رستم چنین گفت کاوسْ کی،که:«از کوهِ البرز تا برگِ نَی،

همی بُرْد خواهد، به گَردِش، سپهر؛نباید فگندن بر این خاکْ مهر.

تو دل را بر این رفته خرسند کن؛همه گوش سوی خردمند کن.

اگر آسمان بر زمین برزنی،بپرٌی و از آب آتش کنی،

نیاری همه رفته را بازِ جای؛روانش کهن شد به دیگر سرای.
3305من از دور دیدم بر و یالِ اوی؛چنان برز· و بالا و گوپالِ اوی.

زمانه برانگیختش با سپاه،که ایدر به دستِ تو گردد تباه.

چه سازی و درمانِ این کار چیست؟بر این گونه تا چند خواهی گریست؟»

چنین گفت رستم که:«او خود گذشت؛نشسته است هومان بر این پهنْ دشت.

ز توران، سرانند و چندی ز چین؛از ایشان، به دل بر، مدار ایچ کین. 
3310زُواره گذارد سپه را به راه،به نیرویِ یزدان و فرمانِ شاه».

بدو گفت شاه:«ای گَوِ نامجوی!تو را، ز این نشان، اندُه آمد به روی.

گر ایشان به من چند بد کرده اند،و اگر دود از ایران برآورده اند،

دلِ من ز دردِ تو شد پر زدرد؛از ایشان، نخواهم همی یاد کرد»؛









.


کشته شدن سهراب به دست رستم

.


.

شاهنامه خوان: مرتضی امینی پور 

از اینجا بشنوید


 کشته شدن سهراب به دست رستم

3171دگر باره، اسبان ببستند سخت؛به سر بر، همی گشت بدخواه ْ بخت.

به کُشتی گرفتن نهادند سر؛گرفتند هر دو دوالِ کمر.

هر آن گه که خشم آورد بختِ شوم،کند سنگِ خارا به کردارِ موم.

سرافرازْ سهراب و آن زورِ دست،تو گفتی سپهرِ بلندش ببست.
3175غمی گشت رستم؛بیازید چنگ؛گرفتش بر و یالِ جنگی پلنگ.

خَم آورد پشتِ دلیرِ جوان؛زمانه بیامد؛ نماندش توان.

زدش ، بر زمین بر به کردارِ شیر؛بدانست کو هم نماند به زیر.

سبک، تیغ تیز از میان برکشید؛برِ شیرِ بیداردل بردرید.

بپیچید، از آن پس ؛ یکی آه کرد؛ز نیک و بد ، اندیشه کوتاه کرد.
3180بدو گفت:«کاین بر من از من رسید؛زمانه به دستِ تو دادم کلید.

تو ز این بیگناهی؛ که این گوژ پشتمرا برکشید و بزودی بکشت.

به بازی به کوی اند همسالِ من؛به ابر اندر آمد چنین یالِ من.

نشان داد مادر مرا از پدر؛ز مهر اندر آمد روانم به سر.

همی جستمش تا ببینمش روی؛چنین جان بدادم ، به دیدارِ اوی.
3185کنون گر تو در آب ماهی شوی ،وگر چون شب اندر سیاهی شوی،

وگر چون ستاره شوی بر سپهر،ببرٌی ز رویِ زمین پاک مهر؛

بخواهد هم از تو پدر کینِ من،چو داند که خاک است بالین من.

از این نامدارانِ گردنکشان،کسی هم بَرَد سویِ رستم نشان،

که:"سهراب کشته است و افگنده ، خوار؛تو را خواست کردن همی خواستار"»
3190چو بشنید رستم، سرش خیره گشت؛جهان پیشِ چشم اندرش، تیره گشت.

بشد هوش و توشش ز مغز و ز تن؛بیفتاد چون سروی اندر چمن.

بپرسید، از آن پس که آمد به هوش،بدو گفت، با ناله و با خروش،

که:«اکنون، چه داری ز رستم نشان؟- که کم باد نامش ز گردنکشان!

که دادت ز دستان و سام آگهی؟- که بادا تنِ رستم از جان تهی!»
3195بدو گفت:« ار ایدون که تو رستمی،چرا گشتی از کشتنِ من غمی؟!

ز هر گونه ای بودمت رهنمای؛نجنبید یکباره، مهرت زجای.

کنون بند بگشای از جوشنم؛برهنه نگاه کن تنِ روشنم.

چو برخاست آوایِ کوس از درم،بیامد، پر از خون دو رخْ، مادرم.

همی جانش، از رفتنِ من، بخَست؛یکی مهره بر بازوی من ببست.
3200مرا گفت:"کاین از پدر یادگار،بدار و ببین تا کیْ آید به کار".

کنون کارگر شد که بیکار گشت؛پسر پیشِ چشمِ پدر خوار گشت».

چو  بگشاد خفتان و آن مهره دید،همه جامه بر خویشتن بردرید. 

همی گفت:«کای کشته بر دستِ من!دلیر و ستوده به هر انجمن!»

همی ریخت خون و همی کند موی؛سرش پر زِ خاک و پر از آب روی.
3205بدو گفت سهراب:«کاین بتٌری است؛به آبِ دو دیده نباید گریست.

از این خویشتن خَستن اکنون چه سود؟چنین بود این بودنی کار بود».

چو خورشیدِ تابان ز گنبد بگشت،تهمتن نیامد به لشکر ز دشت.

ز لشکر بیامد هُشیوار بیست؛که تا، اندر آوردگه، کار چیست!

دو اسپ، اندر آن دشت، بر پای بود؛پر از گَرد رستم دگر جای بود.
3210گوِ پیلتن را چو بر پشتِ زینندیدند گردان بر آن دشتِ کین،

چنان شد گمانشان که او کشته شد؛سرِ نامداران، همه، گشته شد.

به کاوس کی تاختند آگهی،که: «تختِ مهی شد ز رستم تهی».

ز لشکر برآمد سراسر خروش؛برآمد زمانه یکایک به جوش.

بفرمود کاوس تا بوق و کوس،دمیدند و آمد سپهدارْ توس؛
3215وز آن پس به لشکر چنین گفت شاه:«کز ایدر هیونی سویِ رزمگاه،

بتازید تا کارِ سهراب چیست!که بر شهرِ ایران بباید گریست.

اگر کشته شد رستمِ جنگجوی،از ایران که یارَد شدن پیشِ اوی؟

به انبوه زخمی بباید زدن؛بر این رزمگه بر، نباید بُدن».

چو آشوب برخاست ز آن انجمن،چنین گفت سهراب با پیلتن،
3220که:«اکنون که  روزِ من اندر گذشت،همه کارِ ترکان دگرگونه گشت.

همه مهربانی بدان کن که شاهسویِ جنگِ ترکان نراند سپاه؛

که ایشان ز بهر مرا، جنگجوی،سویِ مرزِ ایران نهادند روی.

نباید که بینند رنجی به راه؛مکن جز به نیکی در ایشان نگاه».

نشست از برِ رخش رستم ، چو گَرد،پر از خون رخ و لب پر از بادِ سرد.
3225بیامد به پیشِ سپه، با خروش،دل از کردۀ خویش پر درد و جوش.

چو دیدند ایرانیان رویِ اوی،همه برنهادند برخاک روی.

ستایش گرفتند بر کردگار؛که او زنده باز  آمد از کارْزار.

چو ز آن گونه دیدند پر خاکْ سر،دریده بر او جامه، خسته جگر،

به پرسش گرفتند:«کاین کار چیست؟تو را دل بر این گونه از بهرِ کیست؟»
3230بگفت آن شگفتی که خود کرده بود؛گرامی تنی را بیازَرده بود.

همه بر گرفتند با او خروش؛نماند،آن زمان با سپهدار توش. 

چنین گفت،با سرفرازان که:«مننه دل دارم امروز، نه هوش و تن.

شما جنگِ ترکان مجویید کَس؛همین بَد که من کردم امروز، بس».

زُواره بیامد برِ پیلتن،دریده همه جامه بر خویشتن؛
3235فرستاد نزدیک هومان پیام،که:«شمشیرِ کین مانْد اندر نیام.

نگهدارِ آن لشکر، اکنون، توی؛نگه کن بدیشان؛نگر، نغنوی".

تو با او برو تا لبِ رودِ آب؛مکن برکسی بر، به رفتن شتاب».

چو برگشت از آن جایگه پهلوان،بیامد برِ پورِ خسته روان.

بزرگان برفتند با او به هم؛چو توس و چو گودرز و چون گستهم.
3240همه لشکر، از بهرِ آن ارجمند،زبان برگشادند یکسر ز بند،

که:«درمانِ این کار یزدان کند؛مگر کاین سخن بر تو آسان کند!».

یکی دشنه بگرفت رستم به دست،که از تن ببرٌد سرِ خویش، پست.

بزرگان بدو اندر آویختند؛ز مژگان همی خون فرو ریختند.

بدو گفت گودرز:«کاکنون چه سودکه از رویِ گیتی برآری تو دود؟
3245تو بر خویشتن گر کنی صد گزند،چه آسانی آید بدان ارجمند؟

اگر هیچ ماندش به گیتی زمان،بمانَد؛تو، بی رنج، با او بمان.

وگر زین جهان این جوان رفتنی است،به گیتی، نگه کن که جاوید کیست!

شکاریم یکسر همه پیشِ مرگ:سری زیرِ تاج و سری زیرِ ترگ».

به گودرز گفت،آن زمان پهلوان:«کز ایدر برو، زود، روشنْ روان.
3250پیامی ز من سویِ کاوس بر؛بگویش که ما را چه آمد به سر؛

"به دشنه ، جگرگاهِ پورِ دلیردریدم که دستم مماناد دیر!

گرت هیچ یاد است کردارِ من،یکی رنجه کن دل به تیمارِ من.

از آن نوشدارو که در گنجِ تُست،کجا خستگان را کند تن درست،

به نزدیکِ من، با یکی جامْ می،سَزد گر فرستی هم اکنون ز پی؛
3255مکر کو، به بختِ تو بهتر شود؛چو من، پیشِ تختِ تو، کهتر شود!».

بیامد سپهبد به کردارِ باد؛به کاوس، یکسر پیامش بداد.

بدو گفت کاوس:«کز پیلتن،که را بیشتر آب از این انجمن؟

اگر یک زمان ز او به من بد رسد،نسازیم پاداش او جز به بد،

کجا گنجد او در جهانِ فراخ،بدان فرٌ و آن یال و آن بٌرز و شاخ؟
3260کجا باشد او پیشِ تختم بپای؟کجا رانَد او، زیرِ پرٌِ همای؟

شود پشتِ رستم بنیرو ترا؛هلاک آوَرَد بی گمانی، مرا.

شنیدی که او گفت:"کاوس کیست؟گر او شهریار است، پس توس کیست؟"»

چو بشنید گودرز ، برگشت زود؛برِ رستم آمد به کردارِ دود.

بدو گفت:«خویِ بدِ شهریاردرختی است جنگی، همیشه ببار.
3265تو را رفت باید به نزدیک اوی؛تو روشن کنی جان تاریکِ اوی».















.

.

.

.


افگندن سهراب رستم را

.



دل من همی با تو مهر آورد/ همی آبِ شرمم به چهر آورد 

سهراب

نگارگر: آیدین سلسبیلی


http://www.facebook.com/Shahnameh3d




شاهنامه خوان: مرتضی امینی پور



افگندن سهراب رستم را


چو خورشیدِ تابان بگسترد فر،سیه زاغ پرٌان بینداخت پر،
3100تهمتن بپوشید ببرِ بیان،نشست از برِ اژدهای ژیان.

بیامد بدان دشتِ آوردگاه ؛نهاده ، به سر بر، ز آهن کلاه.

همه تلخی از بهرِ بیشی بُودمبادا که با آز خویشی بُود!

وز آن روی، سهراب با انجمنهَمی می گُسارید، با رودْزن.

به هومان چنین گفت:«کاین شیرْمردکه با من همی گردد اندر نبرد
3105زِ بالایِ من نیست بالاش کم؛به رزم اندرون، دل ندارد دُژم.

بَر و کتف و یالش همانند من؛تو گویی نگارنده برزد رَسَن.

ز پای و رِکیبش همی مهرِ منبجنبد به شرم آورد چهرِ من،

نشانهای مادر بیابم همی؛به دل نیز لختی بتابم همی.

گمانی برم من، که او رستم است؛که چون او نَبرده، به گیتی کم است.
3110نباید که من با پدر جنگجوی،شوم؛ خیره، روی اندر آرم به روی!».

بدو گفت هومان که:«در کارزار،رسیده است رستم به من اَند بار.

بدین رخش مانَد همی رخشِ اوی؛ولیکن ندارد پَی و پخشِ اوی».

بپوشید سهراب خَفتانِ رزم؛سرش پُر ز رزم و دلش پر ز بزم

بیامد خروشان بدان دشتِ جنگ،به دست اندرون ، چرخ و تیرِ خدنگ.
3115ز رستم بپرسید خندان دو لب؛تو گفتی که با او به هم بود، شب،

که:«شب چون بُدی؟ روز چون خاستی؟ز پیکار، بر دل ، چه آراستی؟

زِ تن دور کن بَبر و شمشیرِ کین،بزن جنگ و بیداد را بر زمین.

بیا تا نشینیم هر دو به هم؛به می تازه داریم رویِ دُژم.

به پیشِ جهاندار، پیمان کنیم؛دل از جنگ جستن پشیمان کنیم.
3120بمان تا کسی دیگر آید به رزم؛تو با من بساز و بیارای بزم.

دلِ من  همی با تو مهر آورد؛همی آبِ شرمم به چهر آورد.

همانا که داری ز نیرم نژاد؛بکن، پیشِ من، گوهرِ خویش یاد.

مگر پورِ دستانِ سامِ یلی؛گُزین نامور رستم زاولی!».

بدو گفت رستم که:«ای نامجوی!نبودیم هرگز بدین گفت و گوی.
3125ز کُشتی گرفتن سخن بود، دوش؛نگیرم فریبِ تو؛ زین در مکوش.

نه من کودکم، گر تو هستی جوان؛به کُشتی کمر بسته ام بر میان.

بکوشیم و فرجام کار آن بُود،که فرمان و رایِ جهانبان بُوَد.

بسی گشته ام در فراز و نشیب؛نی ام مرد دستان و بند و فریب».

بدو گفت سهراب:«کز مردِ پیر،نباشد سخن زین نشان دلپذیر.
3130مرا آرزو بُد که در بسترت،برآید بهنگام هوش از بَرَت؛

کسی کز تو مانَد سُتودان کند؛بپرٌد روان ، تن به زندان کند.

اگر هوشِ تو زیرِ دستِ من است،به فرمان یزدان بیازیم دست».

از اسپانِ جنگی فرود آمدند؛هشیوار با گَبر و خُود آمدند.

ببستند بر سنگ اسپِ نبرد؛برفتند هر دو، سرانْ پر ز گرد.
3135چو شیران به کُشتی برآویختند؛ز تنها، خُوَی و خون همی ریختند.

بزد دستْ سهراب، چون پیلِ مست؛برآوردش از جای و بنهاد، پست،

به کردارِ شیری که بر گورِ نر،زند دست و گور اندر آید به سر.

نشست از برِ سینۀ پیلتن،پر از خاک چنگال و روی و دهن.

یکی خنجری آبگون برکشید؛همی خواست از تن سرش را برید.
3140نگه کرد رستم؛ به آواز گفت،که:«این راز باید گشاد از نهفت».

به سهراب گفت ای یلِ شیرگیر!کمند افگن و گُرد و شمشیرگیر!

دگرگونه تر باشد آیین ما؛جز این باشد آرایشِ دینِ ما.

کسی کو  به کُشتی نبرد آورد،سرِ مهتری زیرِ گَرد آورد، 

نخستین که پشتش نهد بر زمین،نبرٌد سرش، گرچه باشد بکین.
3145اگر بارِ دیگرْش زیر آورد،به افکندنش، نامِ شیر آورد؛

روا باشد ار سر کُنَد ز او جدا؛چنین بود، تا بود، آیین ما».

بدین چاره از چنگِ آن اژدها،همی خواست کآید ز کشتن رها.

دلیر و جوان سر به گفتارِ پیر،بداد و ببود این سخن دلپذیر.

رها کرد از او دست و آمد به دشت؛به دشتی که بر پیشش آهو گذشت،
3150همی کرد نخچیر و یادش نبود،از آن کس که با او نبرد آزمود.

همی دیر شد باز؛ هومان چو گَرد،بیامد بپرسید از او، وز نبرد.

به هومان بگفت آن کجا  رفته بود؛سخن هر چه رستم بدو گفته بود.

بدو گفت هومانِ گُرد:«ای جوان!به سیری رسیدی همانا، ز جان.

دریغ این بر و برزْ بالایِ تو!رِکیبِ دراز و یلیْ پایِ تو
3155هزبری که آورده بودی به دام،رها کردی از دام و شد کار خام.

نگه کن کز این بیهده کارْکرد،چه آرَد به پیشت، به دیگر نبرد!»

بگفت و دل از جانِ او برگرفت؛براند و همی ماندْ اندر شگفت.

به لشکرگه خویش بنهاد روی،بخشم و پر از غمْ دل از کارِ اوی.

نکو گفت، از این روی آموزگارکه:«دشمن مدار، ار چه خُرد است، خوار».
3160چو رستم زِ چنگِ وی آزاد گشت،بسانِ یکی تیغِ پولاد گشت.

خرامان بشد سوی آبِ روان،چنانچون شده باز یابد روان.

بخورد آب و روی و سر و تن بشست؛به پیشِ جهان آفرین شد، نخست.

همی خواست پیروزی و دستگاه؛نبود آگه از بخشِ خورشید و ماه،

که:چون رفت خواهد سپهر، از برش؛بخواهد ربودن کلاه از سرش؛
3165وز آن آب چون شد به جایِ نبرد،پر اندیشه بودش دل و رویْ زرد.

همی تاخت سهراب، چون پیلِ مست،کمندی به بازو کمانی به دست.

گرازان و بر گور نعره زنان؛سمندش جهان و جهان را کَنان.

غمی گشت و ،ز او ماند اندر شگفت؛ز پیکارش، اندازه ها بر گرفت.

چو سهراب باز آمد، او را بدید؛ز بادِ جوانی دلش بردمید.
3170چنین گفت:«کای رَسته از چنگِ شیر!جدا ماندی از زخمِ شیرِ دلیر».









.

.



3099-فر: فروغ و روشنایی 

         سیه زاغ  :استعاره ای آشکار از شب

3100-ببر بیان:

اژدهای ژیان: استعاره ای آشکار از رخش

3102: همۀ تلخکامیها از فزون جویی است و هر گز مباد که کسی با فزون جویی و آزمندی پیوندی داشته باشد

3103-رودزن: نوازنده رود(نوعی ساز زهی)

3106-رسن: ریسمان- طناب

رسن زدن: اندازه زدن

3110-اند: چند

3112- پی و پخش: تاب و توان

3112-3106:سهراب آنچه در فکرش می گذرد با هومان در میان می گذارد . از دید سهراب قد و بالی او با رستم یکی است و در ضمن در دلش مهری نسبت به رستم احساس می کند . از آنجایی که هومان مامور افراسیاب بود تا سهراب رستم را نشناسد ، این فکر را از سر سهراب بیرون می کند

3114-چرخ:کمانِ سخت

..

ک: 127

باز گشتن رستم و سهراب به لشکرگاه(3034-3098)



شاهنامه خوان: مرتضی امینی پور

.

باز گشتن رستم و سهراب به لشکرگاه


برفتند و روی هوا تیره گشت؛ز سهراب، گردون همی خیره گشت.
3035تو گفتی  ز جنگش سرشت آسمان؛نیاساید از تاختن، یک زمان؛

وگر باره،زیر اندرش، ز آهن است؛شگفتی روان است و رویینْ تن است

شبِ تیره آمد سوی لشکرش،میان سوده از بند و ز آهن برش.

به هومان، چنین گفت:«کامروز، هوربرآمد؛ جهان کرد پر جنگ و شور.

شما را چه کرد آن سوارِ دلیر،که یالِ یلان داشت و آهنگِ شیر؟
3040بدو گفت هومان که:«فرمانِ شاهچنان بُد کز ایدر نجنبد سپاه.

همه کارِ ما سخت ناساز بود؛به آوَرْد گشتن به آغاز بود.

بیامد یکی مردِ پرخاشجوی؛بدین لشکری گٌشن بنهاد روی.

تو گفتی ز مستی کنون خاسته است؛وگر رزم با یک تن آراسته است».

چنین گفت سهراب:«کو زین سپاه،نکرد از دلیران کسی را تباه؛
3045از ایرانیان من بسی را کشته ام؛زمین را به خون، چون گِل،آغشته ام.

کنون روزِ فرداست روزِ بزرگ؛پدید آید از میش یکباره، گرگ.

به شب جامِ می باید آراستن؛بباید به می،غم ز دل کاستن».

وز آن روی، رستم به لشکر رسید؛سخن راند با گیو و گفت و شنید،

که:«امروز سهرابِ جنگ آزمای چگونه، به جنگ، اندر آورد پای؟»
3050چنین گفت با پهلوان گُردْ گیو:«کز آن گونه هرگز ندیدیم نیو.

بیامد، دمان، تا به قلبِ سپاه؛ز لشکر برِ توس شد، کینه خواه؛

که او بود بَر زین و نیزه به دست؛چو گرگین فرود آمد، او برنشست.

همان گه که با نیزه او را بدید،به کردارِ شیرِ ژیان، بردمید.

عمودی خمیده بزد بَرَ برش؛ز نیرو بیفتاد تَرگ از سرش.
3055نتابید با او ؛ بتابید روی؛شدند از دلیران بسی، جنگجوی.

ز گُردان، کسی مایۀ وی نداشت؛جز از پیلتن پایۀ وی نداشت.

هم آیین پیشین نگه داشتیم؛سپه را بر او هیچ نگماشتیم.

سواری نشد، پیشِ او، یک تنه؛همی تاخت از قلب تا میمنه».

غمی گشت رستم ز گفتارِ اوی؛برِ شاه کاوس بنهاد روی.
3060چو کاوسْ کی پهلوان را بدید،برِ خویش نزدیک جایش گزید.

ز سهراب، رستم زبان برگشاد؛ز بالا و زورش، همی کرد یاد،

که:«کَس، در جهان، کودکِ نارسیدبدین شیرْمردی و گُردی ندید.

به بالا، ستاره بساید همی؛تنش را زمین برگراید همی.

دو بازو و رانش ز رانِ هیون،همانا که دارد ستبری فزون.
3065به گرز و به تیغ و به تیر و کمند،ز هر گونه ای آزمودیم بند.

به فرجام ، گفتم که:"من، پیش از این،بسی گُرد را برگرفتم زِ زین".

گرفتم دوالِ کمربندی اوی؛بیفشاردم سخت پیوندِ اوی.

همی خواستم کِش ز زین بر کَنَم؛چو دیگر کَسانش به خاک افکنم.

گر از بادْ جنبان شود کوهِ خار،بجنبید بر زین بر آن نامدار.
3070چو فردا بیاید به دشتِ نبرد،به کُشتی همی بایدم چاره کرد.

بکوشم؛ ندانم که پیروز کیست؛ببینیم تا رای یزدان به چیست!

کز اوی است پیروزی و دستگاه؛هم او آفرینندۀ هور و ماه».

بدو گفت کاوس:«یزدان پاکتنِ بدسگال اندر آرَد به خاک.

من امشب، به پیشِ جهانْ آفرین،بمالم رخ حویشتن بر زمین.
3075کند تازه، این بار، کامِ تو را؛بر آرد به خورشید نامِ تو را».

بدو گفت رستم که :«با فرٌِ شاه،برآید همه کامۀ نیکخواه».

به لشکرگهِ خویش بنهاد روی،پر اندیشه مغز و سرش کینه جوی.

زُواره بیامد، خَلیده روان،که:«امروز چون رفت بر پهلوان؟»

از او خوردنی خواست رستم نخست؛پس آنگه از اندیشگان دل بشست.
3080چنین راند پیش برادر سَخُن،که:«بیدار دل باش و سستی مکن.

به شبگیر چون من به آوردگاهرَوَم پیش آن تُرکِ ناوردْ خواه،

همی باش بر پیش ِ پرده سرای،چو خورشیدِ تابان برآید زِ جای.

گر ایدون که پیروز باشم به جنگ،بدان دشتِ کین برنسازم درنگ،

بیاور سپاه و درفشِ مرا؛همان ساز و زرٌینه کفش مرا؛
3085وگر خود دگرگونه گردد سَخُن،تو زاری مساز و نژندی مکن.

مباشید یک تن بدین رزمگاه؛میارید، از آن پس، سوی رزم راه.

سراسر سوی زاولِستان شوید؛از ایدر، به نزدیک دستان شوید.

تو خرسند گردان دلِ مادرم؛چنین رانْد گردنده چرخ از برم.

بگویش که:"دل را در این غم مبند؛مشو جاودانه ز مرگم نژند؛
3090که کَس در جهان جاودانه نماند؛ز گردون مرا خود بهانه نماند.

بسی دیو و شیر و نهنگ و پلنگتبه شد به چنگم، به هنگامِ جنگ.

بسی بارۀ دژ که کردیم پست؛نیاورْد کس دستِ من زیرِ دست.

درِ مرگ، آن کَس بکوبد که پایبه اسپ اندر آرَد؛ بجنبد ز جای.

اگر سال گشتی فزون از هزار،همین بود راه و همین بود کار".
3095چو خرسند گردد، به دستان بگوی،که:"از شاهِ گیتی، مَبَرتاب روی.

اگر جنگ سازد تو سُستی مکن؛چنان رَو که رانند از این در، سَخُن.

همه مرگ راایم، پیر و جوان؛به گیتی نَماند کسی جاودان"».

ز شب نیمه گفتارِ سهراب بود؛دگر نیمه آرامش و خواب بود.






.

.

.

.ک:126

نوروز و شاهنامه خوانی

 با درود به دوستان گرامی 

نوروز آمد و ما با خوشی و ناخوشی هایمان همراهش شدیم. امیدوارم سالی پر از نیکی داشته باشید. از همراهی شما در سال و سالهای پیشین بسیار سپاسگزارم.


کم کم باید شاهنامه ها را باز کنیم و با یاری شما داستان ها را دنبال کنیم.

پیروز باشید.