.
.
.
.
زاری کردن رستم بر سهراب
| بفرمود رستم تا که پیشکار | یکی جامه افکند بر جویبار. | |
| جوان را، بر آن جامۀ زرنگار، | بخوابید و آمد برِ شهریار. | |
| گَوِ پیلتن سر سوی راه کرد؛ | کَس آمد پسش؛ زود آگاه کرد، | |
| که:«سهراب شد زین جهانِ فراخ؛ | همی از تو تابوت خواهد، نه کاخ. | |
| 3270 | چو از پیشِ او روی کردی به راه، | جهان برِ جهان بینِ او شد سیاه. |
| به در جَست و برزد یکی سردْ باد؛ | بنالید و مژگان بر هم نهاد». | |
| پیاده شد از اسب رستم، چو باد؛ | به جاِ ی کله، خاک بر سر نهاد. | |
| همی گفت،زار«ای نَبَرده جوان! | سرافراز، وز تخمۀ پهلوان! | |
| نبیند چو تو نیز خورشید و ماه؛ | نه خُود و نه جوشن، نه تخت و کلاه. | |
| 3275 | که را آمد این پیش کآمد مرا؟ | بکشتم جوانی، به پیرانْ سرا. |
| نبیرۀ جهاندارْ سامِ سوار؛ | سویِ مادر، از تخمۀ نامدار. | |
| بریدن دو دستم سزاوار هست؛ | جز از خاکِ تیره مبادم نشست! | |
| چه گوید، چو آگه شود مادرش؟ | چگونه فرستم کسی را بَرَش؟ | |
| چه گویم: چرا کشتمش بیگناه؟ | چرا روز کردم ، بر او بر ، سیاه؟ | |
| 3280 | پدر، آن گرانمایۀ پهلوان، | چه گوید مرا بازِ پورِ جوان؟ |
| بر این تخمۀ سام نفرین کنند؛ | همه نام من نیز بیدین کنند. | |
| که دانست کاین کودکِ ارجمند، | بدان سال، گردد چو سرِو بلند؟ | |
| به جنگ آیدش رای و سازد سپاه؟ | به من بر، کُند روزِ روشن سیاه؟» | |
| بفرمود تا دیبهِ خسروان، | بگسترد بر رویِ پورِ جوان. | |
| 3285 | همی آرزو گاهِ شهر آمدش؛ | یکی تنگ تابوت بهر آمدش. |
| از آن دشت بردند تابوت ِ اوی؛ | سویِ خیمۀ خویش بنهاد روی. | |
| به پرده سرای، آتش اندر زدند؛ | همه لشکرش خاک بر سر زدند. | |
| همان خیمه از دیبهِ رنگْ رنگ، | همان تخت و پرمایه زینِ پلنگ، | |
| بر آتش نهادند و برخاست غَو؛ | همی گفت، زار:«ای جهاندارِ نو!» | |
| 3290 | همی ریخت خون و همی شانْد خاک؛ | همی جامۀ خسروی کرد چاک. |
| همه پهلوانانِ کاوسْ شاه | نشستند بر خاک با او به راه. | |
| زبانِ بزرگان پر از پند بود؛ | تهمتن، به درد، از درِ بند بود. | |
| «چنین است کردارِ چرخِ بلند؛ | به دستی کلاه و به دیگر کمند. | |
| چو شادان نشیند کسی با کلاه، | به خَمٌِ کمندش، رباید ز گاه. | |
| 3295 | چرا مهر باید همی بر جهان؟ | بباید خرامید با همرهان. |
| چو اندیشۀ گنچ گردد دراز، | همی گشت باید سویِ خاک باز. | |
| اگر هست از این چرخ را آگهی، | همانا که گشته است مغزش را تهی. | |
| چنان دان کز این گَردش آگاه نیست؛ | ز چرخ برین بگذری، راه نیست. | |
| بدین رفتن اکنون نباید گریست؛ | ندانم که کارش، سرانجام چیست!». | |
| 3300 | به رستم چنین گفت کاوسْ کی، | که:«از کوهِ البرز تا برگِ نَی، |
| همی بُرْد خواهد، به گَردِش، سپهر؛ | نباید فگندن بر این خاکْ مهر. | |
| تو دل را بر این رفته خرسند کن؛ | همه گوش سوی خردمند کن. | |
| اگر آسمان بر زمین برزنی، | بپرٌی و از آب آتش کنی، | |
| نیاری همه رفته را بازِ جای؛ | روانش کهن شد به دیگر سرای. | |
| 3305 | من از دور دیدم بر و یالِ اوی؛ | چنان برز· و بالا و گوپالِ اوی. |
| زمانه برانگیختش با سپاه، | که ایدر به دستِ تو گردد تباه. | |
| چه سازی و درمانِ این کار چیست؟ | بر این گونه تا چند خواهی گریست؟» | |
| چنین گفت رستم که:«او خود گذشت؛ | نشسته است هومان بر این پهنْ دشت. | |
| ز توران، سرانند و چندی ز چین؛ | از ایشان، به دل بر، مدار ایچ کین. | |
| 3310 | زُواره گذارد سپه را به راه، | به نیرویِ یزدان و فرمانِ شاه». |
| بدو گفت شاه:«ای گَوِ نامجوی! | تو را، ز این نشان، اندُه آمد به روی. | |
| گر ایشان به من چند بد کرده اند، | و اگر دود از ایران برآورده اند، | |
| دلِ من ز دردِ تو شد پر زدرد؛ | از ایشان، نخواهم همی یاد کرد»؛ | |
.
.
.
کشته شدن سهراب به دست رستم
| 3171 | دگر باره، اسبان ببستند سخت؛ | به سر بر، همی گشت بدخواه ْ بخت. |
| به کُشتی گرفتن نهادند سر؛ | گرفتند هر دو دوالِ کمر. | |
| هر آن گه که خشم آورد بختِ شوم، | کند سنگِ خارا به کردارِ موم. | |
| سرافرازْ سهراب و آن زورِ دست، | تو گفتی سپهرِ بلندش ببست. | |
| 3175 | غمی گشت رستم؛بیازید چنگ؛ | گرفتش بر و یالِ جنگی پلنگ. |
| خَم آورد پشتِ دلیرِ جوان؛ | زمانه بیامد؛ نماندش توان. | |
| زدش ، بر زمین بر به کردارِ شیر؛ | بدانست کو هم نماند به زیر. | |
| سبک، تیغ تیز از میان برکشید؛ | برِ شیرِ بیداردل بردرید. | |
| بپیچید، از آن پس ؛ یکی آه کرد؛ | ز نیک و بد ، اندیشه کوتاه کرد. | |
| 3180 | بدو گفت:«کاین بر من از من رسید؛ | زمانه به دستِ تو دادم کلید. |
| تو ز این بیگناهی؛ که این گوژ پشت | مرا برکشید و بزودی بکشت. | |
| به بازی به کوی اند همسالِ من؛ | به ابر اندر آمد چنین یالِ من. | |
| نشان داد مادر مرا از پدر؛ | ز مهر اندر آمد روانم به سر. | |
| همی جستمش تا ببینمش روی؛ | چنین جان بدادم ، به دیدارِ اوی. | |
| 3185 | کنون گر تو در آب ماهی شوی ، | وگر چون شب اندر سیاهی شوی، |
| وگر چون ستاره شوی بر سپهر، | ببرٌی ز رویِ زمین پاک مهر؛ | |
| بخواهد هم از تو پدر کینِ من، | چو داند که خاک است بالین من. | |
| از این نامدارانِ گردنکشان، | کسی هم بَرَد سویِ رستم نشان، | |
| که:"سهراب کشته است و افگنده ، خوار؛ | تو را خواست کردن همی خواستار"» | |
| 3190 | چو بشنید رستم، سرش خیره گشت؛ | جهان پیشِ چشم اندرش، تیره گشت. |
| بشد هوش و توشش ز مغز و ز تن؛ | بیفتاد چون سروی اندر چمن. | |
| بپرسید، از آن پس که آمد به هوش، | بدو گفت، با ناله و با خروش، | |
| که:«اکنون، چه داری ز رستم نشان؟ | - که کم باد نامش ز گردنکشان! | |
| که دادت ز دستان و سام آگهی؟ | - که بادا تنِ رستم از جان تهی!» | |
| 3195 | بدو گفت:« ار ایدون که تو رستمی، | چرا گشتی از کشتنِ من غمی؟! |
| ز هر گونه ای بودمت رهنمای؛ | نجنبید یکباره، مهرت زجای. | |
| کنون بند بگشای از جوشنم؛ | برهنه نگاه کن تنِ روشنم. | |
| چو برخاست آوایِ کوس از درم، | بیامد، پر از خون دو رخْ، مادرم. | |
| همی جانش، از رفتنِ من، بخَست؛ | یکی مهره بر بازوی من ببست. | |
| 3200 | مرا گفت:"کاین از پدر یادگار، | بدار و ببین تا کیْ آید به کار". |
| کنون کارگر شد که بیکار گشت؛ | پسر پیشِ چشمِ پدر خوار گشت». | |
| چو بگشاد خفتان و آن مهره دید، | همه جامه بر خویشتن بردرید. | |
| همی گفت:«کای کشته بر دستِ من! | دلیر و ستوده به هر انجمن!» | |
| همی ریخت خون و همی کند موی؛ | سرش پر زِ خاک و پر از آب روی. | |
| 3205 | بدو گفت سهراب:«کاین بتٌری است؛ | به آبِ دو دیده نباید گریست. |
| از این خویشتن خَستن اکنون چه سود؟ | چنین بود این بودنی کار بود». | |
| چو خورشیدِ تابان ز گنبد بگشت، | تهمتن نیامد به لشکر ز دشت. | |
| ز لشکر بیامد هُشیوار بیست؛ | که تا، اندر آوردگه، کار چیست! | |
| دو اسپ، اندر آن دشت، بر پای بود؛ | پر از گَرد رستم دگر جای بود. | |
| 3210 | گوِ پیلتن را چو بر پشتِ زین | ندیدند گردان بر آن دشتِ کین، |
| چنان شد گمانشان که او کشته شد؛ | سرِ نامداران، همه، گشته شد. | |
| به کاوس کی تاختند آگهی، | که: «تختِ مهی شد ز رستم تهی». | |
| ز لشکر برآمد سراسر خروش؛ | برآمد زمانه یکایک به جوش. | |
| بفرمود کاوس تا بوق و کوس، | دمیدند و آمد سپهدارْ توس؛ | |
| 3215 | وز آن پس به لشکر چنین گفت شاه: | «کز ایدر هیونی سویِ رزمگاه، |
| بتازید تا کارِ سهراب چیست! | که بر شهرِ ایران بباید گریست. | |
| اگر کشته شد رستمِ جنگجوی، | از ایران که یارَد شدن پیشِ اوی؟ | |
| به انبوه زخمی بباید زدن؛ | بر این رزمگه بر، نباید بُدن». | |
| چو آشوب برخاست ز آن انجمن، | چنین گفت سهراب با پیلتن، | |
| 3220 | که:«اکنون که روزِ من اندر گذشت، | همه کارِ ترکان دگرگونه گشت. |
| همه مهربانی بدان کن که شاه | سویِ جنگِ ترکان نراند سپاه؛ | |
| که ایشان ز بهر مرا، جنگجوی، | سویِ مرزِ ایران نهادند روی. | |
| نباید که بینند رنجی به راه؛ | مکن جز به نیکی در ایشان نگاه». | |
| نشست از برِ رخش رستم ، چو گَرد، | پر از خون رخ و لب پر از بادِ سرد. | |
| 3225 | بیامد به پیشِ سپه، با خروش، | دل از کردۀ خویش پر درد و جوش. |
| چو دیدند ایرانیان رویِ اوی، | همه برنهادند برخاک روی. | |
| ستایش گرفتند بر کردگار؛ | که او زنده باز آمد از کارْزار. | |
| چو ز آن گونه دیدند پر خاکْ سر، | دریده بر او جامه، خسته جگر، | |
| به پرسش گرفتند:«کاین کار چیست؟ | تو را دل بر این گونه از بهرِ کیست؟» | |
| 3230 | بگفت آن شگفتی که خود کرده بود؛ | گرامی تنی را بیازَرده بود. |
| همه بر گرفتند با او خروش؛ | نماند،آن زمان با سپهدار توش. | |
| چنین گفت،با سرفرازان که:«من | نه دل دارم امروز، نه هوش و تن. | |
| شما جنگِ ترکان مجویید کَس؛ | همین بَد که من کردم امروز، بس». | |
| زُواره بیامد برِ پیلتن، | دریده همه جامه بر خویشتن؛ | |
| 3235 | فرستاد نزدیک هومان پیام، | که:«شمشیرِ کین مانْد اندر نیام. |
| نگهدارِ آن لشکر، اکنون، توی؛ | نگه کن بدیشان؛نگر، نغنوی". | |
| تو با او برو تا لبِ رودِ آب؛ | مکن برکسی بر، به رفتن شتاب». | |
| چو برگشت از آن جایگه پهلوان، | بیامد برِ پورِ خسته روان. | |
| بزرگان برفتند با او به هم؛ | چو توس و چو گودرز و چون گستهم. | |
| 3240 | همه لشکر، از بهرِ آن ارجمند، | زبان برگشادند یکسر ز بند، |
| که:«درمانِ این کار یزدان کند؛ | مگر کاین سخن بر تو آسان کند!». | |
| یکی دشنه بگرفت رستم به دست، | که از تن ببرٌد سرِ خویش، پست. | |
| بزرگان بدو اندر آویختند؛ | ز مژگان همی خون فرو ریختند. | |
| بدو گفت گودرز:«کاکنون چه سود | که از رویِ گیتی برآری تو دود؟ | |
| 3245 | تو بر خویشتن گر کنی صد گزند، | چه آسانی آید بدان ارجمند؟ |
| اگر هیچ ماندش به گیتی زمان، | بمانَد؛تو، بی رنج، با او بمان. | |
| وگر زین جهان این جوان رفتنی است، | به گیتی، نگه کن که جاوید کیست! | |
| شکاریم یکسر همه پیشِ مرگ: | سری زیرِ تاج و سری زیرِ ترگ». | |
| به گودرز گفت،آن زمان پهلوان: | «کز ایدر برو، زود، روشنْ روان. | |
| 3250 | پیامی ز من سویِ کاوس بر؛ | بگویش که ما را چه آمد به سر؛ |
| "به دشنه ، جگرگاهِ پورِ دلیر | دریدم که دستم مماناد دیر! | |
| گرت هیچ یاد است کردارِ من، | یکی رنجه کن دل به تیمارِ من. | |
| از آن نوشدارو که در گنجِ تُست، | کجا خستگان را کند تن درست، | |
| به نزدیکِ من، با یکی جامْ می، | سَزد گر فرستی هم اکنون ز پی؛ | |
| 3255 | مکر کو، به بختِ تو بهتر شود؛ | چو من، پیشِ تختِ تو، کهتر شود!». |
| بیامد سپهبد به کردارِ باد؛ | به کاوس، یکسر پیامش بداد. | |
| بدو گفت کاوس:«کز پیلتن، | که را بیشتر آب از این انجمن؟ | |
| اگر یک زمان ز او به من بد رسد، | نسازیم پاداش او جز به بد، | |
| کجا گنجد او در جهانِ فراخ، | بدان فرٌ و آن یال و آن بٌرز و شاخ؟ | |
| 3260 | کجا باشد او پیشِ تختم بپای؟ | کجا رانَد او، زیرِ پرٌِ همای؟ |
| شود پشتِ رستم بنیرو ترا؛ | هلاک آوَرَد بی گمانی، مرا. | |
| شنیدی که او گفت:"کاوس کیست؟ | گر او شهریار است، پس توس کیست؟"» | |
| چو بشنید گودرز ، برگشت زود؛ | برِ رستم آمد به کردارِ دود. | |
| بدو گفت:«خویِ بدِ شهریار | درختی است جنگی، همیشه ببار. | |
| 3265 | تو را رفت باید به نزدیک اوی؛ | تو روشن کنی جان تاریکِ اوی». |
.
.
.
.

.
دل من همی با تو مهر آورد/ همی آبِ شرمم به چهر آورد
سهراب
نگارگر: آیدین سلسبیلی
http://www.facebook.com/Shahnameh3d
افگندن سهراب رستم را
| چو خورشیدِ تابان بگسترد فر، | سیه زاغ پرٌان بینداخت پر، | |
| 3100 | تهمتن بپوشید ببرِ بیان، | نشست از برِ اژدهای ژیان. |
| بیامد بدان دشتِ آوردگاه ؛ | نهاده ، به سر بر، ز آهن کلاه. | |
| همه تلخی از بهرِ بیشی بُود | مبادا که با آز خویشی بُود! | |
| وز آن روی، سهراب با انجمن | هَمی می گُسارید، با رودْزن. | |
| به هومان چنین گفت:«کاین شیرْمرد | که با من همی گردد اندر نبرد | |
| 3105 | زِ بالایِ من نیست بالاش کم؛ | به رزم اندرون، دل ندارد دُژم. |
| بَر و کتف و یالش همانند من؛ | تو گویی نگارنده برزد رَسَن. | |
| ز پای و رِکیبش همی مهرِ من | بجنبد به شرم آورد چهرِ من، | |
| نشانهای مادر بیابم همی؛ | به دل نیز لختی بتابم همی. | |
| گمانی برم من، که او رستم است؛ | که چون او نَبرده، به گیتی کم است. | |
| 3110 | نباید که من با پدر جنگجوی، | شوم؛ خیره، روی اندر آرم به روی!». |
| بدو گفت هومان که:«در کارزار، | رسیده است رستم به من اَند بار. | |
| بدین رخش مانَد همی رخشِ اوی؛ | ولیکن ندارد پَی و پخشِ اوی». | |
| بپوشید سهراب خَفتانِ رزم؛ | سرش پُر ز رزم و دلش پر ز بزم | |
| بیامد خروشان بدان دشتِ جنگ، | به دست اندرون ، چرخ و تیرِ خدنگ. | |
| 3115 | ز رستم بپرسید خندان دو لب؛ | تو گفتی که با او به هم بود، شب، |
| که:«شب چون بُدی؟ روز چون خاستی؟ | ز پیکار، بر دل ، چه آراستی؟ | |
| زِ تن دور کن بَبر و شمشیرِ کین، | بزن جنگ و بیداد را بر زمین. | |
| بیا تا نشینیم هر دو به هم؛ | به می تازه داریم رویِ دُژم. | |
| به پیشِ جهاندار، پیمان کنیم؛ | دل از جنگ جستن پشیمان کنیم. | |
| 3120 | بمان تا کسی دیگر آید به رزم؛ | تو با من بساز و بیارای بزم. |
| دلِ من همی با تو مهر آورد؛ | همی آبِ شرمم به چهر آورد. | |
| همانا که داری ز نیرم نژاد؛ | بکن، پیشِ من، گوهرِ خویش یاد. | |
| مگر پورِ دستانِ سامِ یلی؛ | گُزین نامور رستم زاولی!». | |
| بدو گفت رستم که:«ای نامجوی! | نبودیم هرگز بدین گفت و گوی. | |
| 3125 | ز کُشتی گرفتن سخن بود، دوش؛ | نگیرم فریبِ تو؛ زین در مکوش. |
| نه من کودکم، گر تو هستی جوان؛ | به کُشتی کمر بسته ام بر میان. | |
| بکوشیم و فرجام کار آن بُود، | که فرمان و رایِ جهانبان بُوَد. | |
| بسی گشته ام در فراز و نشیب؛ | نی ام مرد دستان و بند و فریب». | |
| بدو گفت سهراب:«کز مردِ پیر، | نباشد سخن زین نشان دلپذیر. | |
| 3130 | مرا آرزو بُد که در بسترت، | برآید بهنگام هوش از بَرَت؛ |
| کسی کز تو مانَد سُتودان کند؛ | بپرٌد روان ، تن به زندان کند. | |
| اگر هوشِ تو زیرِ دستِ من است، | به فرمان یزدان بیازیم دست». | |
| از اسپانِ جنگی فرود آمدند؛ | هشیوار با گَبر و خُود آمدند. | |
| ببستند بر سنگ اسپِ نبرد؛ | برفتند هر دو، سرانْ پر ز گرد. | |
| 3135 | چو شیران به کُشتی برآویختند؛ | ز تنها، خُوَی و خون همی ریختند. |
| بزد دستْ سهراب، چون پیلِ مست؛ | برآوردش از جای و بنهاد، پست، | |
| به کردارِ شیری که بر گورِ نر، | زند دست و گور اندر آید به سر. | |
| نشست از برِ سینۀ پیلتن، | پر از خاک چنگال و روی و دهن. | |
| یکی خنجری آبگون برکشید؛ | همی خواست از تن سرش را برید. | |
| 3140 | نگه کرد رستم؛ به آواز گفت، | که:«این راز باید گشاد از نهفت». |
| به سهراب گفت ای یلِ شیرگیر! | کمند افگن و گُرد و شمشیرگیر! | |
| دگرگونه تر باشد آیین ما؛ | جز این باشد آرایشِ دینِ ما. | |
| کسی کو به کُشتی نبرد آورد، | سرِ مهتری زیرِ گَرد آورد، | |
| نخستین که پشتش نهد بر زمین، | نبرٌد سرش، گرچه باشد بکین. | |
| 3145 | اگر بارِ دیگرْش زیر آورد، | به افکندنش، نامِ شیر آورد؛ |
| روا باشد ار سر کُنَد ز او جدا؛ | چنین بود، تا بود، آیین ما». | |
| بدین چاره از چنگِ آن اژدها، | همی خواست کآید ز کشتن رها. | |
| دلیر و جوان سر به گفتارِ پیر، | بداد و ببود این سخن دلپذیر. | |
| رها کرد از او دست و آمد به دشت؛ | به دشتی که بر پیشش آهو گذشت، | |
| 3150 | همی کرد نخچیر و یادش نبود، | از آن کس که با او نبرد آزمود. |
| همی دیر شد باز؛ هومان چو گَرد، | بیامد بپرسید از او، وز نبرد. | |
| به هومان بگفت آن کجا رفته بود؛ | سخن هر چه رستم بدو گفته بود. | |
| بدو گفت هومانِ گُرد:«ای جوان! | به سیری رسیدی همانا، ز جان. | |
| دریغ این بر و برزْ بالایِ تو! | رِکیبِ دراز و یلیْ پایِ تو | |
| 3155 | هزبری که آورده بودی به دام، | رها کردی از دام و شد کار خام. |
| نگه کن کز این بیهده کارْکرد، | چه آرَد به پیشت، به دیگر نبرد!» | |
| بگفت و دل از جانِ او برگرفت؛ | براند و همی ماندْ اندر شگفت. | |
| به لشکرگه خویش بنهاد روی، | بخشم و پر از غمْ دل از کارِ اوی. | |
| نکو گفت، از این روی آموزگار | که:«دشمن مدار، ار چه خُرد است، خوار». | |
| 3160 | چو رستم زِ چنگِ وی آزاد گشت، | بسانِ یکی تیغِ پولاد گشت. |
| خرامان بشد سوی آبِ روان، | چنانچون شده باز یابد روان. | |
| بخورد آب و روی و سر و تن بشست؛ | به پیشِ جهان آفرین شد، نخست. | |
| همی خواست پیروزی و دستگاه؛ | نبود آگه از بخشِ خورشید و ماه، | |
| که:چون رفت خواهد سپهر، از برش؛ | بخواهد ربودن کلاه از سرش؛ | |
| 3165 | وز آن آب چون شد به جایِ نبرد، | پر اندیشه بودش دل و رویْ زرد. |
| همی تاخت سهراب، چون پیلِ مست، | کمندی به بازو کمانی به دست. | |
| گرازان و بر گور نعره زنان؛ | سمندش جهان و جهان را کَنان. | |
| غمی گشت و ،ز او ماند اندر شگفت؛ | ز پیکارش، اندازه ها بر گرفت. | |
| چو سهراب باز آمد، او را بدید؛ | ز بادِ جوانی دلش بردمید. | |
| 3170 | چنین گفت:«کای رَسته از چنگِ شیر! | جدا ماندی از زخمِ شیرِ دلیر». |
.
.
3099-فر: فروغ و روشنایی
سیه زاغ :استعاره ای آشکار از شب
3100-ببر بیان:
اژدهای ژیان: استعاره ای آشکار از رخش
3102: همۀ تلخکامیها از فزون جویی است و هر گز مباد که کسی با فزون جویی و آزمندی پیوندی داشته باشد
3103-رودزن: نوازنده رود(نوعی ساز زهی)
3106-رسن: ریسمان- طناب
رسن زدن: اندازه زدن
3110-اند: چند
3112- پی و پخش: تاب و توان
3112-3106:سهراب آنچه در فکرش می گذرد با هومان در میان می گذارد . از دید سهراب قد و بالی او با رستم یکی است و در ضمن در دلش مهری نسبت به رستم احساس می کند . از آنجایی که هومان مامور افراسیاب بود تا سهراب رستم را نشناسد ، این فکر را از سر سهراب بیرون می کند
3114-چرخ:کمانِ سخت

..
ک: 127

.
باز گشتن رستم و سهراب به لشکرگاه
| برفتند و روی هوا تیره گشت؛ | ز سهراب، گردون همی خیره گشت. | |
| 3035 | تو گفتی ز جنگش سرشت آسمان؛ | نیاساید از تاختن، یک زمان؛ |
| وگر باره،زیر اندرش، ز آهن است؛ | شگفتی روان است و رویینْ تن است . | |
| شبِ تیره آمد سوی لشکرش، | میان سوده از بند و ز آهن برش. | |
| به هومان، چنین گفت:«کامروز، هور | برآمد؛ جهان کرد پر جنگ و شور. | |
| شما را چه کرد آن سوارِ دلیر، | که یالِ یلان داشت و آهنگِ شیر؟ | |
| 3040 | بدو گفت هومان که:«فرمانِ شاه | چنان بُد کز ایدر نجنبد سپاه. |
| همه کارِ ما سخت ناساز بود؛ | به آوَرْد گشتن به آغاز بود. | |
| بیامد یکی مردِ پرخاشجوی؛ | بدین لشکری گٌشن بنهاد روی. | |
| تو گفتی ز مستی کنون خاسته است؛ | وگر رزم با یک تن آراسته است». | |
| چنین گفت سهراب:«کو زین سپاه، | نکرد از دلیران کسی را تباه؛ | |
| 3045 | از ایرانیان من بسی را کشته ام؛ | زمین را به خون، چون گِل،آغشته ام. |
| کنون روزِ فرداست روزِ بزرگ؛ | پدید آید از میش یکباره، گرگ. | |
| به شب جامِ می باید آراستن؛ | بباید به می،غم ز دل کاستن». | |
| وز آن روی، رستم به لشکر رسید؛ | سخن راند با گیو و گفت و شنید، | |
| که:«امروز سهرابِ جنگ آزمای | چگونه، به جنگ، اندر آورد پای؟» | |
| 3050 | چنین گفت با پهلوان گُردْ گیو: | «کز آن گونه هرگز ندیدیم نیو. |
| بیامد، دمان، تا به قلبِ سپاه؛ | ز لشکر برِ توس شد، کینه خواه؛ | |
| که او بود بَر زین و نیزه به دست؛ | چو گرگین فرود آمد، او برنشست. | |
| همان گه که با نیزه او را بدید، | به کردارِ شیرِ ژیان، بردمید. | |
| عمودی خمیده بزد بَرَ برش؛ | ز نیرو بیفتاد تَرگ از سرش. | |
| 3055 | نتابید با او ؛ بتابید روی؛ | شدند از دلیران بسی، جنگجوی. |
| ز گُردان، کسی مایۀ وی نداشت؛ | جز از پیلتن پایۀ وی نداشت. | |
| هم آیین پیشین نگه داشتیم؛ | سپه را بر او هیچ نگماشتیم. | |
| سواری نشد، پیشِ او، یک تنه؛ | همی تاخت از قلب تا میمنه». | |
| غمی گشت رستم ز گفتارِ اوی؛ | برِ شاه کاوس بنهاد روی. | |
| 3060 | چو کاوسْ کی پهلوان را بدید، | برِ خویش نزدیک جایش گزید. |
| ز سهراب، رستم زبان برگشاد؛ | ز بالا و زورش، همی کرد یاد، | |
| که:«کَس، در جهان، کودکِ نارسید | بدین شیرْمردی و گُردی ندید. | |
| به بالا، ستاره بساید همی؛ | تنش را زمین برگراید همی. | |
| دو بازو و رانش ز رانِ هیون، | همانا که دارد ستبری فزون. | |
| 3065 | به گرز و به تیغ و به تیر و کمند، | ز هر گونه ای آزمودیم بند. |
| به فرجام ، گفتم که:"من، پیش از این، | بسی گُرد را برگرفتم زِ زین". | |
| گرفتم دوالِ کمربندی اوی؛ | بیفشاردم سخت پیوندِ اوی. | |
| همی خواستم کِش ز زین بر کَنَم؛ | چو دیگر کَسانش به خاک افکنم. | |
| گر از بادْ جنبان شود کوهِ خار، | بجنبید بر زین بر آن نامدار. | |
| 3070 | چو فردا بیاید به دشتِ نبرد، | به کُشتی همی بایدم چاره کرد. |
| بکوشم؛ ندانم که پیروز کیست؛ | ببینیم تا رای یزدان به چیست! | |
| کز اوی است پیروزی و دستگاه؛ | هم او آفرینندۀ هور و ماه». | |
| بدو گفت کاوس:«یزدان پاک | تنِ بدسگال اندر آرَد به خاک. | |
| من امشب، به پیشِ جهانْ آفرین، | بمالم رخ حویشتن بر زمین. | |
| 3075 | کند تازه، این بار، کامِ تو را؛ | بر آرد به خورشید نامِ تو را». |
| بدو گفت رستم که :«با فرٌِ شاه، | برآید همه کامۀ نیکخواه». | |
| به لشکرگهِ خویش بنهاد روی، | پر اندیشه مغز و سرش کینه جوی. | |
| زُواره بیامد، خَلیده روان، | که:«امروز چون رفت بر پهلوان؟» | |
| از او خوردنی خواست رستم نخست؛ | پس آنگه از اندیشگان دل بشست. | |
| 3080 | چنین راند پیش برادر سَخُن، | که:«بیدار دل باش و سستی مکن. |
| به شبگیر چون من به آوردگاه | رَوَم پیش آن تُرکِ ناوردْ خواه، | |
| همی باش بر پیش ِ پرده سرای، | چو خورشیدِ تابان برآید زِ جای. | |
| گر ایدون که پیروز باشم به جنگ، | بدان دشتِ کین برنسازم درنگ، | |
| بیاور سپاه و درفشِ مرا؛ | همان ساز و زرٌینه کفش مرا؛ | |
| 3085 | وگر خود دگرگونه گردد سَخُن، | تو زاری مساز و نژندی مکن. |
| مباشید یک تن بدین رزمگاه؛ | میارید، از آن پس، سوی رزم راه. | |
| سراسر سوی زاولِستان شوید؛ | از ایدر، به نزدیک دستان شوید. | |
| تو خرسند گردان دلِ مادرم؛ | چنین رانْد گردنده چرخ از برم. | |
| بگویش که:"دل را در این غم مبند؛ | مشو جاودانه ز مرگم نژند؛ | |
| 3090 | که کَس در جهان جاودانه نماند؛ | ز گردون مرا خود بهانه نماند. |
| بسی دیو و شیر و نهنگ و پلنگ | تبه شد به چنگم، به هنگامِ جنگ. | |
| بسی بارۀ دژ که کردیم پست؛ | نیاورْد کس دستِ من زیرِ دست. | |
| درِ مرگ، آن کَس بکوبد که پای | به اسپ اندر آرَد؛ بجنبد ز جای. | |
| اگر سال گشتی فزون از هزار، | همین بود راه و همین بود کار". | |
| 3095 | چو خرسند گردد، به دستان بگوی، | که:"از شاهِ گیتی، مَبَرتاب روی. |
| اگر جنگ سازد تو سُستی مکن؛ | چنان رَو که رانند از این در، سَخُن. | |
| همه مرگ راایم، پیر و جوان؛ | به گیتی نَماند کسی جاودان"». | |
| ز شب نیمه گفتارِ سهراب بود؛ | دگر نیمه آرامش و خواب بود. | |
.
.
.
.ک:126
با درود به دوستان گرامی
نوروز آمد و ما با خوشی و ناخوشی هایمان همراهش شدیم. امیدوارم سالی پر از نیکی داشته باشید. از همراهی شما در سال و سالهای پیشین بسیار سپاسگزارم.
کم کم باید شاهنامه ها را باز کنیم و با یاری شما داستان ها را دنبال کنیم.
پیروز باشید.