دستان را با آوای فلورا از اینجا یا از اینجا گوش کنید.
2089 | چنان بُد که ابلیس روزی پگاه ، | یکی انجمن کرد پنهان ز شاه. |
2090 | به دیوان، چنین گفت:«کامروز کار | به رنج و به سختی است با شهریار. |
یکی دیو باید همی چربدست، | که داند با او به هر گونه نشست. | |
شود؛ جانِ کاوس بیره کند؛ | به دیوان بر، این رنج کوته کند. | |
بگرداندش سر ، ز یزدان پاک؛ | فشاند بر آن فرٌ یزدانش خاک». | |
نشستند و بر دل گرفتند یاد؛ | کس از بیم کاوس ، پاسخ نداد. | |
2095 | یکی دیوِ دُژخیم برپای خاست؛ | چنین گفت:«کاین نغزکاری مراست!». |
غلامی نکو ساخت از خویشتن، | سخنگوی و شایستۀ انجمن | |
همی بود یک چند؛ تا شهریار | به هامون برون شد، ز بهرِ شکار. | |
بیامد به پیشش؛ زمین بوس داد؛ | یکی دستۀ گل به کاوس داد. | |
چنین گفت:«کز بختِ زیبایِ تو، | همی چرخِ گردان سَزد جایِ تو. | |
2100 | به کامِ تو شد رویِ گیتی همه؛ | شُبانی و، گردنکشان چون رمه. |
یکی کار مانده است کاندر جهان، | نشانِ تو هرگز نگردد نهان: | |
چه دارد همی آفتاب از تو راز، | که: چون گردد اندر نشیب و فراز؟ | |
چگونه است ماه و شب وه روز چیست؟ | بر این گردشِ چرخ، سالار کیست؟» | |
دلِ شاه، از آن دیو، بیراه شد؛ | روانش از اندیشه کوتاه شد. | |
2105 | گمانش چنان بُد که گردان سپهر | به گیتی مر او را نموده است چهر. |
ندانست کاین چرخ را مایه نیست؛ | ستاره فراوان و یزدان یکی است. | |
همه پیش فرمانش بیچاره اند، | که با شورش و جنگ و پتیاره اند. | |
جهان آفرین بی نیاز است از این؛ | ز بهر تو باید سپهر و زمین. | |
پر اندیشه شد جانِ آن پادشاه، | که تا چون شود بی پر، اندر هوا! | |
2110 | ز دانندگان پس بپرسید شاه: | «کزاین خاک چند است تا چرخِ ماه؟». |
ستاره شمر گفت و خسرو شنید؛ | یکی کژ و ناخوب چاره گزید. | |
بفرمود پس تا به هنگام خواب، | برفتند سوی نِشیمِ عقاب. | |
از آن بچٌه بسیار برداشتند؛ | به هر خانه ای دو دو بگذاشتند. | |
همی پرورانیدشان ، سال و ماه، | به مرغ و به گوشتِ بره ، چند گاه. | |
2115 | چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر، | بدان سان که مَرد آوریدند زیر، |
ز عود قُماری ، یکی تخت کرد؛ | سرِ تختها را به زر سخت کرد. | |
به پهلوش بر نیزه های دراز | ببست و بر آن گونه بر ، کرد ساز. | |
بیاویخت بر نیزه ها بر، بره؛ | ببست اندر اندیشه دل، یکسره؛ | |
وزآن پس عقاب دلاور چهار، | بیاورد و بر تخت بست استوار. | |
2120 | چو شد گرسنه تیز پرٌان عقاب، | سوی گوشت کردند هر یک شتاب. |
ز رویِ زمین، تخت برداشتند؛ | ز هامون به ابر اندر افراشتند. | |
پریدند بسیار و ماندند باز؛ | چنین باشد آن را که گیردش آز. | |
چو با مرغ پرٌنده نیرو نماند، | غمی گشت و پرها به خُوی درنشاند، | |
نگونسار گشتند زابر سیاه، | کشان از هوا نیزه و تختِ شاه. | |
2125 | سوی بیشۀ شیرْ چین آمدند؛ | به آمل به رویِ زمین آمدند. |
نکردش تباه، از شگفتی، جهان؛ | همی بودنی داشت اندر نهان. | |
سیاوش از او خواست آمد پدید؛ | ببایست لختی چَمید و چرید. | |
به جایِ بزرگی و تختِ نشست، | پشیمانی و درد بودش به دست. | |
بمانده به بیشه درون، زاروار، | نیایش کنان پیشِ پروردگار. | |
2130 | همی کرد پوزش ز کرده گناه؛ | مر او را همی جست، هر سو سپاه. |
.
2089-ابلیس:دیو- اهریمن- این واژه در سریانی «دیبْلُس» به معنی نومید
2095- دژخیم: بدخوی و بدنهاد
2012-نشیم:آشیانه
2018-پتیاره:آسیب گزند
2116-عود قماری: چوب سختی که وزن حجمی آن از آب بیشتر است.ج
2123-غمی: سوده و مانده-
خوی: عرق
2125-شیرچین: احتمالا بیشه ای در آمل
106-ک
280689-1ج
باسلام / چرا : به جای بزرگی و تخت نشست پشیما نی و درد بودش به دست .
بیت زیبا : ندانست کاین چرخ را مایه نیست / ستاره فراوان و یزدان یکی است .
سلام
پرسش خوبیه ! چون بنا به پیشنهاد ابلیس می خواست با پرواز به آسمان آنجا را زیر قدرت خود در آورد هدف کاوس شناختن کهکشان ها نبود.
درد در اینجا می تواند دو معنی داشته باشد درد جسمانی و درد روحی .پشیمانی هم که طبیعی است !
بیت قشنگی را انتخاب کردی فاطمه جان.
درود بر یاران
یکی از شگردهای شیطلنی که خیلی جواب می دهد همین ایجاد شبهه و سؤال در ذهن آدمی است. سؤالاتی تحریک کننده و اساسی که فرد را خیلی درگیر می کند. می شود خودمان را جای کاوس بگذاریم و در مسیر این وسوسه قرار بگیریم. پرسش هایی به ذهن القا می شود و نیرویی درونت را به هیجان می کشاند تا در پی پاسخ آن ها بروی... و می روی ولی... خیلی که زیادی می روی و گاهی کار از کار که می کذرد می بینی چه کردی!
می فهمی به چاهی افتادی و نگاه که می کنی و بیشتر دقت می کنی باز می بینی که پیش از لعن و نفرین کردن ابلیس باید خودت را سرزنش کنی آن هم خیلی زیاد زیرا تنها کاری که کرده ای این بوده که کمی خرد بیکار را به کار نینداختی... همین! از خرد که دور شوی نتیجه همین است. تمام کار ابلیس این است که کاری کند تا آدمی از خردش دور شود، آن گاه چه راحت و آسان به دام می افتد.
درود به همه دوستان
از سفر بازگشتم
متاسفانه به دلایل نامشخصی از حضور عاشقان کوروش در کنار آرامگاهش جلوگیری کردند و اجازه ورود جمعیت بسیار زیاد ایرانی ها و حتی دوستداران کوروش از کشورهای دیگر را به پاسارگاد ندادند...
هیچ سخنی در این خصوص نمی توان گفت جز آه و حسرت و اشک
همه کسانی که آنجا بودند به سمت نقش رستم و تخت جمشید رفتیم و آنجا گرد هم آمدیم
درد دارم در دلم.....
شاد باشید و سرفراز و امیدوار
لوح گلی:
من برای صلح کوشیدم. ... من برده داری را برانداختم. به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همۀ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. هیچکس آنان را نیازارد. هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. ... همۀ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم. خانه های ویران آنان را آباد کردم. همۀ مردم را به همبستگی فرا خواندم. ...بشود که دلها شاد گردد. ...بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. ...من برای همۀ مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم.
غلام در این جا به معنای پسر نیکو صورت است. در قران به صورت واژه ی غلمان در کنار حور امده است. حور و غلمان. تو خود حدیث مفصل بخوان زین مجمل.
یک - اندیشه پرواز و رسیدن به دست نیافتنی ها، همیشه ذهن بشری را مشغول داشته است. روزگاری قالیچه حضرت سلیمان وسیله پرواز تخیل بود و در این قصه پرندگان وسیله پروازند .. تا اینکه برادران رایت و سیر تحول تکنولوژی به این رویای بشری جامه عمل پوشاندند.
یادم می آید که کودکی بیش نبودم که هروز باد بادک هایی بهتر می ساختم تا با آنها پرواز کنم. شب ها ی تابستان که روی بام خانه می خوابیدم تا دیر گاهان آسمان پر ستاره را به نظاره می نشستم. دلم می خواست نردبان خانه مان آنقدر بلند می بود که انتهای ان را به ماه تکیه می دادم و از آن اوج دنیا را تماشا می کردم. در این افکار بود که به خواب می رفتم و در رویا هایم مانند پرندگان بر فراز کوه ها ، رود ها و دشت ها رها رها پرواز می کردم. زندگی چه رویا های زیبا یی داشت آن روز ها ...
دو - داستان جالبی است . ابلیس خودش را می تواند به هر شکلی که بخواهد در آورد و در فریب دادن هر گز کم نمی آورد، نمی دانم چرا دست به دامن دیو ها می شود . لابد این کار نیز برای ابلیس تفریح و سر گرمی ست.
سه - دیو ها که جادو می دانند چرا خودشان را بصورت غلام در می آورند؟ و دست به فریب می زنند. آن ها با جادو هر کاری که بخواهند می توانند بکنند. گویی شیطان ها ، و دیو ها فریب دادن را بیش از شگرد های دیگر دوست می دارند و از آن لذت می برند. اینک در قرن ما ا ابلیس ها و دیو صفت ها شکل عوض نمی کنند و در نقش شخصیت دیگری دست به نابکاری ها بزنند.
که این روز ها، هیتلر ها، طالبان ها، صدام ها و دیو سیرت ها با چهره واقعی شان دست به جنایاتی می زنند که خارج از تصور انسانیت است .
چهار - این دوران پادشاهی کاوس دوران پر ماجرایی بوده است . جیمز باند و یا سوپر منی می خواسته است که مدام مواظب رفتارش باشد و هوایش را داشته باشد.
پنج - غلام و کنیز در آن قرون اعصار چه رنج ها که نکشیدند و چه ستم ها که نبردند.
دیو مگر دیواری کوتاه تر از دوار غلام ها پیدا نکرده بود ؟ چرا خودش را به شکل شخصیت دیگری در نیاورده بود.؟ مگر غلام ها و کنیز ها از دست ارباب ها و شاهان کم رنج برده بودند که ابلیس ها و دیوها در نقش آنها وارد عملیات خرابکاری می شدند.
یکی دیوِ دُژخیم برپای خاست؛
چنین گفت:«کاین نغزکاری مراست!».
غلامی نکو ساخت از خویشتن،
سخنگوی و شایستۀ انجمن
و من از این که خبر دادید که میرجلال از کوروش می نویسد بسیار خوشحال شدم.
کزازی داستان زندگی کوروش را مینویسد
میرجلالالدین کزازی از نوشتن زندگینامهی داستانی کوروش، پادشاه هخامنشی، خبر داد.
این پژوهشگر در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجوبان ایران (ایسنا) در کرمانشاه، گفت: پس از آنکه زیستنامهی فردوسی را در داستانی نوشتم و به چاپ رسید، بر آن افتادم که زندگینامهی کوروش بزرگ را نیز به همان سبک و شیوه بنویسم.
او افزود: این داستان بلند زیستنامهای است که سرگذشت ابرمرد تاریخ ایران و جهان، شهریار بزرگ و نامدار هخامنشی کوروش در آن نوشته خواهد شد.
کزازی با اشاره به اینکه این کتاب را به پاس دل خود مینویسد، اظهار کرد: کوروش بزرگ بزرگترین، پهناورترین و نیرومندترین جهانشاهی تاریخ را پایه ریخت و سامان داد.
او همچنین گفت: ارج و والایی کوروش در گرو شایستگیها و ویژگیهای والای اوست که انسانی است برازنده.
کزازی در پایان ابراز امیدواری کرد، نوشتن این کتاب تا بهار سال آینده به انجام برسد.
درود به دوستان

در این بخش رسیدیم به اشاره ی درخشانی که فرانک گرامی چندی قبل به خویشکاری کاووس داشتن در بیتهای
کردش تباه، از شگفتی، جهان
همی بودنی داشت اندر نهان.
سیاوش از او خواست آمد پدید؛
ببایست لختی چمید و چرید
ابیات این بخش و کردار کاووس منو به یاد کارهای شاهان قاحار بعد از بازگشت از سفر خارجه میندازه!! اونها هم چنین کارهای مضحکی به تناسب زمانه شون مرتکب میشدن
دلم خواست کسی مثل مرحوم علی حاتمی این داستان رو با ذهن زیبای خودش پرداخته برای نمایش کنه... البته اعجاز کلام حکیم توس هم موثره که دوربین رو جای بسیار خوبی گذاشته !
راستی، دربیت
بیامد به پیشش؛ زمین بوس داد؛
یکی دستۀ گل به کاوس داد.
طنز نمکینی هست، دیو دسته گلی به کاوس میده چون قراره دوباره دسته گل به آب بده!
بیت حکیمانه ی دیگر درتوصیف و نکوهش آزمندی:
پریدند بسیار و ماندند باز؛
چنین باشد آن را که گیردش آز.
درود به تمامی بزرگمردان ایرانی و بانوان ماه و مهر
فردا من و تعدادی از دوستان شاهنامه خوان به سمت پاسارگاد حرکت می کنیم و با افتخار ۷ آبان را در کنار بزرگمرد تاریخ کوروش بزرگ جشن خواهیم گرفت...
امیدوارم دوستان عزیزی هم ازین وبلاگ در آنجا باشند...
و دوستانی هم که برایشان مقدور نبوده بیایند من با اشتیاق فراوان جایشان را سبز نگاه می دارم ...
شاد باشید و تا بعد از سفرم بدرود
سفرتان به شادی و تندرستی.
درود پروانه ی گرامی
در بحث های پیشین راجع به خویشکاری کاووس شاه و زاده شدن سیاوش از او و سپس زاده شدن کی خسرو از سیاوش صحبت ها داشتیم. در این ماجرا دوباره به این خویشکاری به طور مستقیم اشاره می شود:
نکردش تباه، از شگفتی، جهان؛ همی بودنی داشت اندر نهان.
سیاوش از او خواست آمد پدید؛ ببایست لختی چمید و چرید.
دیگر یا این دو بیت نهایت اهمیت وجود داشتن و زیستن کاووس معلوم می شود.
دیشب پیش از خواب به این داستان می اندیشیدم و به یک نکته رسیدم که چه جالب در شاهنامه بدی طول عمر بیشتری دارد. انسانهای بد بیشتر زندگی می کنند اما برخی از انسانهای خوب بسیار زود از دنیا می روند...
همانند ضحاک که هزار سال ژادشاهی می کند و افراسیاب که هم دوره با چند پادشاه ایرانی ست...اما انسانهایی چون ایرج و سیاوش با تمام پاکی ها و سرشتشان خیلی زود به جاودانگی می پیوندند.
کسی مثل سهراب و اسفندیار بلند پروازی دارند و در عین حال انسانهای بسیار نیکی هستند اما زود کام مرگ را می پذیرند اما کاووس با خیره سری و بلند پروازی های بسیارش همچنان زنده می ماند.چرا که رسالت مهمی بر دوش دارد و آن چیزی نیست جز فرزندی که از او خواهد بود: سیاووش...
درود بر همه دوستان
در این داستان بی شک می توان گفت نخستین میل و تلاش انسان برای پرواز در جهان شکل می گیرد.
باز هم کج اندیشی های کاووس...
جالبی داستان به نحوه پرواز است توسط چهار عقاب که چه زیبا برای آنها گوشت بر نیزه های بلند آویزان کرده اند که آنها به شوق گوشت ها پرواز کنند و تخت به بالا رود.اگر به این نکته بیندیشیم بسیار زیبا و جالب است و به قول خودمون خیلی حرفه ها...
نکته جالب دیگر که حکیم بیان می کند نجات کاووس از مرگ است چرا که روزی فرزند بزرگی به نام سیاوش باید از او زاده شود.به همین دلیل مرگ از او دور است.
در آخر کاووس باز هم در بلند پروازی هایش به زمین می خورد.
شاه بیت این داستان به رای من:
ندانست کاین چرخ را مایه نیست؛
ستاره فراوان و یزدان یکی است
بیتی پر از نکته های زیبا و قابل تامل...
شاداب باشید و کامیاب
.
با درود و سپاس از دوستان ارجمند که با پیام هایشان به این انجمن گرمی و روشنایی می بخشند.
به داستان به آسمان رفتن کاوس رسیدیم . چند وقت پیش فرناز گرامی در فتوبلاگش عکس هایی از پرواز با کایت گذاشته بود و برخی در آنجا نوشته بودند پرواز را حتی با تکنولوژی دوست ندارند و با بالهای خودشان آرزو دارند.
به هر حال آرزوی پرواز همیشه همراه انسان ها بوده و هست همانطور که امروز در کشورها پیشرفته پژوهش در علم هوا و فضا از برجسته ترین ها پژوهش های علمی است.
در ادامه می توانید داستان ر از نسخه خالقی بخوانید و مقایسه کنید.
داستان را به زودی با صدای فلورای گرامی خواهیم شنید