داستان را از اینجا بشنوید(استاد)
پادشاهی کیقَباد
۷۰۳ | به شاهی نشست از بَرَش کیقباد؛ | همان تاجِ گوهر به سر، بر نهاد . |
همه نامداران شدند انجمن؛ | چو دستان و چون قارَن رزم زن؛ | |
۷۰۵ | چو خُرٌاد گشواد و بُرزینِ گَو | فشاندند گوهر بر آن تاجِ نو. |
قَباد از بزرگان سخن بر رسید، | ز افراسیاب و سپه را بدید . | |
دگر روز برداشت لشکر زجای؛ | خروشیدن آمد، ز پرده سرای . | |
بپوشید رستم سِلیحِ نبرد؛ | چو پیلِ ژیان شد که برخاست گَرد . | |
رده برکشیدند ایرانیان؛ | ببستند، خون ریختن را، میان . | |
۷۱۰ | به یک دست،مهراب،کاول خدای | دگر دست گُژدَهم جنگی بپای . |
به قلب اندرون قارن رزم زن ، | اَبا گُرد گَشوادِ لشکر شکن . | |
پس پشتشان، زال با کیقباد ؛ | به یک دست آتش؛به یک دست،باد . | |
به پیش اندرون، کاویانی درفش؛ | جهان ز او شده سرخ و زرد و بنفش. | |
چو کَشتی، ز لشکر سراسر زمین؛ | کجا موج خیزد ز دریای چین . | |
۷۱۵ | سپر در سپر بافته دشت و راغ ؛ | درفشیدن تیغها چون چراغ . |
جهان سر به سر گشته دریای قار؛ | بر افروخته شمع از او صد هزار. | |
ز نالیدنِ بوق و بانگِ سپاه، | تو گفتی که خورشید گم کرد راه. | |
همی حمله بر، قارنِ رزم ساز، | چنانچون بُوَد مردم ِبی نیاز . | |
گهی سویِ چپ تاخت، گه سوی راست ؛ | بر آن گونه، از هر سوی کینه خواست . | |
۷۲۰ | چو رستم بدید آنکه قارَن چه کرد، | چگونه بُوَد سازِ جنگ و نبرد، |
به پیشِ پدر شد؛ بپرسید از اوی، | که:«با من، جهان پهلوانا! بگوی، | |
که "افراسیاب آن بد اندیش مرد | کجا جای گیرد، به روزِ نبرد ؟ | |
چه پوشد؟ کجا برفرازد درفش؟ | که پیداست تابان درفش بنفش" . | |
من امروز بندِ کمرگاهِ اوی ، | بگیرم کشانش بیارم به روی». | |
۷۲۵ | بدو گفت زال:«ای پسر! گوش دار؛ | یک امروز، با خویشتن هوش دار؛ |
که آن ترک، در جنگ، نر اژدهاست؛ | دَم آهنج و در کینه، ابرِ بلاست. | |
درفشش سیاه است و خَفتان سیاه؛ | از آهنش، ساعد؛ وز آهن، کلاه . | |
همه رویِ آهن گرفته به زر؛ | درفش سیه بسته، بر خُود بر . | |
از او خویشتن را نگه دار سخت ؛ | که مردی دلیر است و پیروزبخت». | |
۷۳۰ | بدو گفت رستم که:«ای پهلوان! | تو از من مدار ایچ رنجه روان . |
جهان آفریننده یارِ من است؛ | دل و تیغ و بازو حصارِ من است». | |
برانگیخت پس رخشِ رویینه سُم | برآمد خروشیدن گاو دم. | |
چو افراسیابش به هامون بدید، | بماند اندر آن کودک نارسید. | |
ز ترکان بپرسید:« کاین اژدها | بدین گونه از بند کرده رها ، | |
۷۳۵ | کدام است ؟ کاین را ندانم به نام». | یکی گفت:« کاین پورِ دستان سام |
نبینی که با گرزِ سام آمده است ! | جوان است و جویای نام آمده است !» | |
به پیش سپاه آمد افراسیاب، | چو کشتی که موجش برآرَد ز آب. | |
چو رستم وُرا دید، بفشارد ران؛ | به گردن، برآورد گُرزِ گران. | |
چو تنگ اندر آورد با وی زمین، | فرو کرد گُرز گران را به زین. | |
۷۴۰ | به بند کمرش اندر آورد چنگ؛ | جدا کردش از پشتِ زینِ پلنگ |
همی خواست بردنش سوی قَباد؛ | دهد روز جنگِ نخستینش داد . | |
ز سنگِ سپهدار و چنگِ سوار | نیامد دوالِ کمر پایدار؛ | |
گسست و به خاک اندر آمد سرش؛ | سواران گرفتند گِرد اندرش . | |
سپهبد چو از چنگ رستم بجَست، | بخایید رستم همی پشتِ دست . | |
۷۴۵ | چرا- گفت: نگرفتمش زیر کَش؟ | همی بر کمر ساختم بند و بَش ؟». |
چو آوایِ زنگ آمد از پشتِ پیل ، | خروشیدن کوس بر چند میل، | |
یکی مژده بردند نزدیکِ شاه، | که:« رستم بدرٌید قلبِ سپاه. | |
چو رستم برِ شاهِ ترکان رسید، | درفش ِ سپهدار شد ناپدید. | |
گرفتش کمر بند و بفگند، خوار، | خروشی زِ ترکان برآمد، به زار». | |
۷۵۰ | ز جای اندر آمد، چو آتش ، قباد؛ | بجوشید لشکر، چو دریا ز باد. |
بر آمد خروشیدنِ دار و کوب؛ | درخشیدن خنجر و زخمِ چوب. | |
بدان تَرگِ زرٌین و زرٌین سپر، | غمی شد سر از چاک چاکِ تبر. | |
تو گفتی که ابری برآمد زِ کُنج؛ | ز شَنگرف، نیرنگ زد بر تُرنج. | |
هزار و صد و بیست گُردِ دلیر، | به یک زخم ،شد کشته زِ شَرزه شیر. | |
۷۵۵ | برفتند ترکان زِ پیش مُغان؛ | کشیدند لشکر سوی دامغان؛ |
وزآنجا به جیحون نهادند روی؛ | خَلیده دل و با غم و گفتگوی. | |
شکسته سِلیح و گسسته کمر؛ | نه بوق و نه کوس و نه پای و نه پَر. | |
برفت از لبِ رود پیشِ پشنگ، | زبان پر زِ گفتار و کوتاه چنگ. | |
بدو گفت:«کای نامبردار شاه! | تو را بود از این کینه، جستن گناه: | |
۷۶۰ | یکی آنکه پیمان شکستن ز شاه، | بزرگان پیشین ندیدن راه. |
نه از تخم ایرج، جهان پاک شد؛ | نه زهرِ گزاینده، تریاک شد. | |
یکی کم شود،دیگر آید به جای؛ | جهان را نمانند بی کدخدای. | |
قباد آمد و تاج بر سر نهاد؛ | به کینه، یکی نو دَر، اندر گشاد. | |
سواری پدید آمد از تخمِ سام، | که دستانش رستم، نهاده است نام. | |
۷۶۵ | بیامد، به سان نهنگِ دُژَم؛ | تو گفتی زمین را بسوزد به دَم. |
همی تاخت اندر فراز و نشیب؛ | همی زد، به گُرز و به تیغ و رِکیب. | |
ز گرزش، هوا شد پر از چاک چاک؛ | نیرزید جانم به یک مشت خاک. | |
همه لشکرِ ما، به هم بر درید؛ | کَس، اندر جهان، این شگفتی ندید. | |
درفش مرا دید، بر یک کران؛ | به زین اندر افگند گرز گران. | |
۷۷۰ | چنان برگرفتم ز زینِ پلنگ، | که گفتی ندارم به یک پشٌه سنگ. |
کمربند بگسست و بندِ قبای؛ | ز چنگش، فتادم نگون زیرِ پای. | |
بدان زور هرگز نباشد هِزَبر؛ | دو پایش به خاک اندرون؛ سر به ابر. | |
سواران جنگی همه، همگروه، | کشیدندم از چنگِ آن لَختِ کوه. | |
تو دانی که شاهی،دل و چنگِ من؛ | به جنگ اندرون ، زور و آهنگِ من. | |
۷۷۵ | به دست وی اندر، یکی پشٌه ام؛ | وز آن آفرینش ، پر اندیشه ام. |
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ؛ | نه هوش و نه دانش، نه رای و درنگ. | |
عنان را سپرده بدان پیلِ مست؛ | همش غار و هم کوه هم راه، پست. | |
همانا که گوپال سیصد هزار، | زدندش بر آن تارَکِ ترگدار. | |
تو گفتی که از آهنَش کرده اند؛ | ز سنگ و ز رویش بر آورده اند. | |
۷۸۰ | چه روباه پیشش چه ببرِ بیان؛ | چه درٌنده شیر و چه پیل ِ ژیان. |
همی تاخت یکسان چو روزِ شکار؛ | به بازی همی آمدش کارزار. | |
چُنو گر بُدی سام را دستبرد، | ز ترکان نماندی سرافراز گُرد. | |
جز از آشتی جستنت راه نیست؛ | که با او سپاه تو را پای نیست. | |
زمینی کُجا آفریدونِ گُرد | بدان گه به تورِ دلاور سپرد، | |
۷۸۵ | چو داده ببخشیده راست، | تو را کین پیشین نباید خواست. |
تو دانی که دیدن، نه چون آگهی است؛ | میانِ شنیدن، همیشه تهی است. | |
تو را جنگِ ایران چو بازی نمود، | زِ بازی سپه را درازی نمود. | |
نگر تا چه مایه سِتامِ بزر، | همان تَرگ زرٌین و زرٌین سپر، | |
همان تازی اسپان به زرٌین لُگام، | همان تیغِ هندی به زرین نیام، | |
۷۹۰ | از این بیشتر نامدارانِ گُرد، | چو باد اندر آمد به خواری ببُرد. |
بَتَر از این همه نام و ننگِ شکست؛ | شکستی که هرگز نشایدش بست. | |
دگر آن کجا بخت، برگشته شد، | که اغریرثِ پُر خرد کشته شد. | |
جوانی بُد و تنگیِ روزگار؛ | من امروز را دِی گرفتم شمار. | |
به پیش آمدندم همه سرکشان؛ | پسِ پشت هریک، درفشی کَشان. | |
۷۹۵ | بسی یاد دادندم از روزگار، | دمان از پسِ من،نوان، زار و خوار. |
کنون از گذشته مکن هیچ یاد، | سویِ آشتی یاز، با کیقَباد. | |
گرت دیگر آید یکی آرزوی، | به گِرد اندر آید، سپه چارسوی. | |
به یک دست رستم که تابنده هور | گهِ رزم با او نتابد به زور. | |
به رویِ دگر، قارنِ رزم زن، | که چشمش ندیده است هرگز شکن. | |
۸۰۰ | سه دیگر چو گَشواد زرٌین کلاه ، | که بر چشم او خوار باشد سپاه. |
۸۰۱ | چهارم چو مهرابِ کابل خدای؛ | که سالار شاه است و زابل خدای». |
۷۰۴- چو: از گونۀ
705- گوهر فشاندن : کنایۀ فعلی ایما از بزرگ داشتن و به سروری پذیرفتن
709- میان بستن -: آماده کار شدن
710- گژدهم:فرمانده بخشی از سپاه ایران در نبرد کیقباد با تورانیان (پدر گُردآفرید) یا گُستهم که پورداوود این نام را در معنی گسترنده پهلوانی دانسته است.
پدر فیروز از پهلوانان کیخسرو
714- دریای چین: در شاهنامه نماد گونه ای از دریای پهناور و بزرگ است
715- بافته: استعاره ای از تنگ و به یکدیگر نزدیک بودن
716-شمع: استعاره ای از جنگ ابزارها که در انبوهی سپاهیان می درخشند.
726- دم آهنج:به دم در کشنده- یکی از خصوصیات اژدها که همه چیز را فرو می خورد و به دم درکشد.(آهنج به معنی نیروی جاذبه)
732-گاودُم: گونه ای کرنای کهین
733- بماند اندر: در شگفت ماندن
736-نبینی که با گرز سام آمده است: گرز سام را تورانیان می شناختند
741- روز جنگی نخستینش:روز نخستین جنگ
740-:پلنگ: پلنگی- چیزی که خال های درشت به رنگ دیگری در آن باشد
۷۴۵-کَش:بغل
بََش- بندی فلزی که برای پیوند دادن ظروق شکسته استفاده می کردند
753- تُرُنج:بادرنگ یا بالنگ به معنی پر چین و شکن
754-زخم:کوبه
755-دامغان: مرکز کومش یا قومس بوده است- در ایران کهن شهری بزرگ که آن را با شهر صد دروازه پایتخت اشکانیان یکی شمرده اند
756- خلیده دل:دل آزرده
759-آمو دریا یا جیحون
760-راه: مصلحت و روش درست
۷۶۱-تریاک: پادزهر
763-گشادن در:روی آوردن و به کار آغازیدن
765-تشبیه از گونه آشکار:رستم به نهنگی مانند شده است که زمین را با دَم خویش فرو می سوزد.
767-گزافه ای نغز و نو آیین:ز گرزش،هوا شد پر از چاک چاک:رستم با کوبۀ گرز خویش،هوا را که هیچ گزند آسیبی نمی توان رساند،چاک چاک گردانیده است
770-سنگ:وزن
773-لخت:پاره- لخت کوه:کنایه از رستم
774-آهنگ:تاختن و حمله بردن
774-تو دانی که شاهی،دل و چنگ من:تو که شاهی دل و چنگ مرا می دانی(می شناسی)
776:«لخت دوم از بیت هفتصد و هفتاد و ششم همچنان ستایشی است از رستم در زبان افراسیاب ، نه نکوهش او.افراسیاب سخن گویان با پشنگ، در ستایش تهمتن می گوید که:«جنگاوری پیلتن و شیر چنگ دیدم که آنچنان گرم و مست پیکار بود که هوش و دانش و رای ودرنگ را فرو نهاده بود و از هیچ کس و هیچ چیز، کمترین اندیشه و پروایی نداشت»
۷۸۰-ببر بیان:جانداری نمادین است که گونه ای از ببر یا شیر شمرده شده است.
با سپاس بسیار از شما در ایجاد این انجمن و تلاشتان درین رهگذر
در بیت 753 ترنج درین بیت به معنای همان میوه ترنج است و درینجا گوی شکل بودن آن مراد است که ازین نظر وجه تشابهی با سر یا کلاه خود دارد . کلاه خون آلود را به ترنجی که بر آن باران شنگرف رنگ می بارد تشبیه کرده است
سپاسگزارم
سلام من مهرتاش هستم مدیر و طراح سایت آنلاین فرم
دیدم خیلیا نیاز دارند واسه بلاگ هاشون فرم های آنلاین بسازند برای ارتباط با مخاطب، فروش ، سفارش ، نظر سنجی و ... هر چی بخاند
اومدم یه سایت زدم کارتونو راه بندازم. که خیلی راحت با سلیقه خودتون فرم آنلاین بسازید تند و تند.
نه برنامه نویسی میخاد نه قالبسازی نه سایت نه هاست. همه چی تو خودش هست. (پلن رایگان هم داره :) )
این نرم افزار که امسال راه اندازی شده "سامانه فرم ساز تحت وب" نام داره و میتونید در آدرس
http://www.onlineforms.ir
ببینید و به رایگان عضو شوید و فرم هاتون رو بسازید
اینم یکسری نمونه فرم که با اون ساختم
نمونه فرم نظر سنجی همایش : http://onlineforms.ir/Forms/samples/16
فرم نظر سنجی محصولات کارخانه : http://onlineforms.ir/Forms/samples/18
فرم تقاضای مرخصی : http://onlineforms.ir/Forms/samples/17
نمونه فرم استخدام : http://onlineforms.ir/Forms/samples/15
فرم رضایت مشتری : http://onlineforms.ir/Forms/samples/19
فیلم آموزشی ساخت فرم:
http://www.aparat.com/v/WxvD2
امیدوارم برای همه مفید باشه
تازه منم یه بخشی از این راز رو بلدم.

مرسی .. بد عادتم نکنید ها

:)
امیدوارم همیشه شاد باشید در کنار خانواده سلام برسانید به همه
ومی دونید چیه پروانه جان
تاریخ تکرار مکرارات هست کو گوشی برای فهمیدن این نوشته های عظیم
گر اندکی عمیق تر نگاه کنیم متوجه خیلی چیزها خواهیم شد
فقط
افسوس
دیدار با دوستان کجاش عادت بدی هست؟
سپاسگزارم
بله داستان همیجاست تکرار مکررات! تجربیات انسانی بشر بی نهایت تکرار شده و می شود ولی امروزه به غلط فکر می کنند این داستان ها کهنه است و باید دور ریخت و با علم و تکنولوژی تجربیات انسانی را می توان ندیده گرفت!
این خانم مهرسا آن چه خوبان همه دارند، تنهای تنها داردشان.
من افتخار اینو دارم که این روزها با مهرسا در یک مسئله مشترک باشم فعلا راز است که به زودی فاش خواهد شد! یک راز قشنگ
ممنون از توضیحتون ، بانو.
ممنون از دقت و توجهت به داستان ها ساحل بانو
سلام
هی افسوس می خورم این روزها کارهایم باعث شده بود کمتر به این صفحه سر بزنم
.. افرین به مهرسای عزیز و شهرزاد گرامی
همه ی بیت ها زیباست
ولی از این قسمت نمی دونم چرا بیشتر چند بار با خودم تکرار کردم
به پیش آمدندم همه سرکشان؛ پسِ پشت هریک، درفشی کَشان.
بسی یاد دادندم از روزگار،
دمان از پسِ من،نوان، زار و خوار.
کنون از گذشته مکن هیچ یاد، سویِ آشتی یاز، با کیقَباد.
گرت دیگر آید یکی آرزوی، به گِرد اندر آید، سپه چارسوی.
قسمت واژنامه خیلی عالی بود خیلی چیزها رو معناش رو نمی دانستم
..
راستی
ممنونم از شما وفیروزخان
سلام

تو هم از آنهایی هستی که بار دیگران را هم به دوش می کشی و چه خوب!
امیدوارم همیشه پر توان باشی و تندرست.
می بینی افراسیاب خیلی با هوشه و خیی قشنگ و درست حرف می زنه! خیلی خوب فهمیده که تا حالا اشتباه کرده و کشتن اغریرث از اشتباهاتش بوده و می گه:
..
....../ که اغریرث ِ پر خرد کشته شد
جوانی بُد و تنگی روزگار/ من امروز را دی گرفتم شمار
و میگه من دارم شُمار اون روز رو پس پس میدم!
و بلافاصله پشتش این بیت هایی که نوشتی رو میگه!
و در پایان :کنون از گذشته مکن هیچ یاد،
این درست حرفی بود که پشنگ به افراسیاب زده بود که از گذشته یاد نکن و به ایران حمله نکن! حالا افراسیاب به پدرش میگه
به نظرم چند جا پشنگ کم حافظه میاد!
حالا آینده نشان میدهد افراسیاب درست بشو نیست! و همه ی این حرفها از روی ناچاری هست.
در یک مصاحبه یک افغانی می گفت: افغانی زیر بار زور نمیره مگه اون زور خیلی پر زور باشه
حالا اینجا افراسیاب باهوش فهمیده زور خیلی پُر زوره
فیروز همیشه برات سلام داره و چشم به راه دیدار دویاره ات هستیم.
از بالای صفحه شروع می کنم :
دست خط مهرسای نازنین را دیدم. آفرین به دخترک ِ نازنین ِ ما.
و بعد این که:
این بخش را هم خواندم. در بیت 776 آمده :
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ؛
نه هوش و نه دانش، نه رای و درنگ.
در مصرع دوم، به نظرم خیلی به رستم توهین شده! یعنی رستم فقط زور بازو داشته و از هوش و خرد بهره ای نبرده بوده؟
یا من اشتباه متوجه شدم؟!
می بینی ساحل جان افراسیاب خیلی زیرکه و حساب کار دستش اومده که با کی طرفه یا فهمیده دیگه جاش تو ایران نیست و پاشو از گلیم خودش نباید درازتر کنه !
این بیت ها از زبان افراسیاب در باره ی رستم گفته می شود . یعنی زمان نبرد هیچ چیزی سرش نمیشه!
از نامه ی باستان برایت می نویسم:
«لخت دوم از بیت هفتصد و هفتاد و ششم همچنان ستایشی است از رستم در زبان افراسیاب ، نه نکوهش او.افراسیاب سخن گویان با پشنگ، در ستایش تهمتن می گوید که:«جنگاوری پیلتن و شیر چنگ دیدم که آنچنان گرم و مست پیکار بود که هوش و دانش و رای ودرنگ را فرو نهاده بود و از هیچ کس و هیچ چیز، کمترین اندیشه و پروایی نداشت»
این شرح به متن اضافه شد.
سلام و سپاسگزارم.
سلام
شما بزرگوارید
http://s2.picofile.com/file/7359194515/kay.mp3.html
سلام.
با عرض ادب و احترام فعلن این را فرستادم .
چه کار بزرگی کردید ! همراه رستم رفتید و کیقباد را آوردید و اکنو ن زمان کارهای بزرگتر رسیده است
درود فراوان بر شما
خیلی خوب خواندید بسیار مناسب . با اجازه به داستان مربوطه پیوند خورد
دمتان گرم و دلتان شاد
به مهرسای نازنین:
فیروز: باید به این دیکته صد آفرین داد
ترانه گفت: به مهرسا بگو دیگه ترانه و سالار به تو حسودیشون میشه
یادم رفت از خودم بنویسم:
یادم باشددست خط مرا نبینی
در خطت زیبایت حوف به مانند یک نوای خوش موسیقی موزون هستند و روح زیبایی که درون متن را به همراه دارد.
ما خانوادگی تو راخیلی دوست داریم
سلام.
با کمال میل فراخوان افتخار آمیز شما را پذیرایم . شاهنامه گوهری بی همتاست و فردوسی بزرگمردی ست که سخنش همدم ایرانیان در رنج ها و آزمون های دشوار میهنی بوده است.
به گفته ی یکی از استادان ادبیات ؛ فردوسی مودب ترین شاعر ست . در سراسر شاهنامه سخنی ناهنجار و غیر اخلاقی و غیر عرفی یافت نمی شود.
برایم افتخار بزرگیست که گامی هرچند کوچک و کوتاه در این راه بردارم .
درود بر شما
داشتن همراهی ارجمند همانند شما مایه ی سرفرازی است.
برای خواندن همین داستان وقت دارید با برویم سراغ داستان بعدی.
بسیار سپاسگزارم
شعر را بخواندیم و دیکته مهسا را بدیدیم
درین انجمن ، وزین گلستان گلی بچیدیم
شاد . پاینده باشید
در برابر شما سر فرود می آورم.
چه خوب که آقای فرزه را دعوت کردید که بخوانند. و چه خوب که ما از این پس هر از گاهی شاهد خوانش های ایشان باشیم. در دورانی که صدای دوستان دیگر را نمی شنویم.
دوستان همیشه هستند و با پیام هایشان به من نیرو می دهند . کم کم صداهایشان را هم خواهیم داشت.
آقای فرزه گرامی هم بزرگواری کردند و افتخار همراهی در خواندن داستان ها را دادند و بسیار خوشحالم.
منتظر بودم که به کیقباد برسیم و چیزی بگویم در مورد این "کی" کی قباد، کی خسرو، کی کاووس،
حالا چرا کی یومرث نه و کیومرث. شنیده اید بگویند کی یومرث؟
البته من خودم به یک کیومرثی می گفتم کی یومرث ولی خب من که ........
پادشاهی کیقباد را سی و کردم که در ماشین گوش کنم . واژه نامه ی خیلی خوبی هم نوشته اید استفاده کردم کلماتی را نمی دانستم یادگرفتم مثلن تا حالا فکر می کردم ببربیان نوعی پوشش جنگی بوده است که رستم می پوشیده ولی توضیح شما معنای دیگر را به من آموخت.
فلش من هم همیشه پر است از داستان های شاهنامه و کتاب های صوتی . چون دست کم روزی یک ساعت در راه رفت و آمد هستم .
شما هم افتخار دهید و 'گاهی داستانهای شاهنامه را برای ما بخوانید.
واژه ها را از لابلا ی داستان از متن نامه باستان خلاصه می کنم و گاهی هم از فرهنگ شاهنامه دکتر رواقی و یا معین و نوشین هم استفاده می کنم گاهی هم با جستجو در گوگل .
در داستان بوزرجمهر به 7 ویژگی نادان اشاره شده ، بیت ویژگی هفتم را تا 24 اردیبهشت به شماره 09163524584 بفرستید.. به مناسبت روز بزرگداشت حضرت فردوسی، با بخت آزمایی به 3 نفر از کسانیکه پاسخ درست را بفرستند شاهنامه نفیس اهدا می شود.
http://rahekherad.blogfa.com
.
دوستان گرامی
دیدیم با اینکه تخت بدون شاه است وی پهلوانان در اندیشه نشستن بر تخت نیستند و کیقباد را برای شاهی برگزیدند .
با آغاز پادشاهی کیقباد ،نخستین نبرد رستم و دلاوریش را با هم به تماشا می نشینیم. می بینیم که چگونه در نخستین حمله چنان خود را به افراسیاب نشان می دهد که انها را سریعا وادار به فرار می کنند.
در ضمن هوش افراسیاب هم خواندنی است.
بیت ها نغز و فیلمنامه ی فردوسی کامل است.