داستان تاخت کردن شماساس و خروزان را از اینجا بشنوید(فلورا)
داستان رسیدن زال به مدد مهراب را از اینجا بشنوید( فلورا )
تاخت کردن شماساس و خروزان به زاولستان
350 | کسانی که از شهرِ اَرمان شدند، | به کینه ، سوی زاولستان شدند. |
شماساس کز پیشِ جیحون برفت، | سویِ سیستان روی بنهاد تفت. | |
خروزان اَبا تیغ زن صد هزار، | زترکان، بزرگانِ خنجر گزار، | |
برفتند شادان برِ هیرمند، | ابا گُرز و با تیغ و تختِ بلند. | |
ز بهرِ پدر زال، با سوگ و درد، | به گورابه اندر، همی دخمه کرد. | |
355 | به شهر اندرون، گُرد مهراب بود؛ | که روشن روان بود و بیخواب بود. |
فرستاده ای آمد از پیشِ اوی؛ | به سویِ شماساس بنهاد روی. | |
به پیشِ سراپرده آمد فرود؛ | زِ مهراب، دادش فراوان درود، | |
که:« بیدار دل شاهِ توران سپاه | بماناد تا جاودان با کلاه! | |
ز ضحاکِ تازی است ما را نژاد؛ | بدین پادشاهی، نی ام سخت شاد. | |
360 | به پیوستگی، جان خریدم همی؛ | جز آن چاره دیگر ندیدم همی. |
کنون، این سرایِ نشستِ من است؛ | همه زاولستان به دست من است. | |
ازیدر چو دستان بشد سوگوار، | ز بهرِ سُتودانِ سامِ سوار، | |
دلم شادمان شد به تیمار اوی؛ | بر آنم که هرگز نبینمش روی. | |
زمان خواهم از نامور پهلوان، | بِدان تا فرستم هَیونی دوان؛ | |
۳۶۵ | یکی مردِ بینا دلِ پرشتاب، | فرستم به نزدیکِ افراسیاب؛ |
مگر زاین نهانِ من آگه شود، | سخنهایِ گوینده چون بشنود. | |
نثاری فرستم چنان چون سَزاست؛ | جز آن نیز هرچ از درِ پادشاست. | |
گر ایدون که گوید:" به نزدِ من آی"، | جز از پیش تختش نباشم به پای. | |
همه پادشاهی سپارم بدوی؛ | دلم آرمیده ندارم بدوی. | |
۳۷۰ | تن پهلوانان ندارم به رنج؛ | فرستمش هرگونه آگنده گنج». |
از این سر ،دلِ پهلوانان ببست؛ | وز آن، سر سویِ چاره یازید دست. | |
نوندی برافگند نزدیکِ زال، | که:« پرٌنده شو؛ باز کن پرٌ و بال؛ | |
که دو پهلوان آمد ایدر، به جنگ؛ | زترکان، سپاهی چو دشتی پلنگ. | |
چو لشکر گَشَن بود بر هیرمند، | به دینارشان پای کردم به بند. | |
۳۷۵ | اگر ز آمدن دم زنی یک زمان، | برآید همه کامۀ بدگمان». |
فرستاده نزدیکِ دستان رسید؛ | به کردار آتش، دلش بر دمید. | |
رسیدن زال به مدد مهراب
377 | سوی گُرد مهراب، بنهاد روی؛ | همی تاخت، با لشکری جنگجوی. |
چو مهراب را پای برجای دید، | به سرش اندرون دانش و رای دید، | |
به دل گفت:«اکنون، زلشکر چه باک؟ | چه پیشم خُروزان، چه یک مشت خاک». | |
380 | به مهراب گفت:«ای هشیوار مرد! | پسندیده باید همه کار کرد! |
کنون من شوم، در شب تیره گون؛ | یکی دست یازم به ایشان به خون. | |
شوند آگه از من که باز آمدم؛ | دل آگنده و کینه ساز آمدم». | |
کمانی به بازو در افگند، سخت؛ | یکی تیر، بر سانِ نَردِ درخت. | |
نگه کرد تا جای گُردان کجاست؛ | خدنگی به چرخ اندرون راند، راست. | |
385 | بینداخت سه جای سه چوبه تیر؛ | بر آمد خروشیدنِ دار و گیر. |
چو شب روز گشت، انجمن شد سپاه؛ | بدان تیر کردند هر کس نگاه. | |
بگفتند:«کاین تیرِ زال است و بس؛ | نرانَد چنین درکمان تیر کَس». | |
چو خورشید تابان زگنبد بگشت، | خروشِ تبیره بر آمد ز دشت. | |
به شهر اندرون کوس، با کرٌنای؛ | خروشیدنِ زنگ و هندی درای، | |
390 | برآمد، سپه را به هامون کشید؛ | سراپرده و پیل بیرون کشید. |
سپاه اندر آورد پیشِ سپاه؛ | شد، ازگَرد، هامون چو کوهِ سیاه. | |
خروزان دمان، با عمود و سپر، | یکی تاختن کرد بر زالِ زر. | |
عمودی بزد بر برِ روشنش؛ | گسسته شد آن نامور جوشنش. | |
چو شد تافته شاهِ زاولسِتان، | برفتند گُردان کاولسِتان. | |
395 | یکی گَبر پوشید زالِ دلِیر؛ | به جنگ اندر آمد، به کردارِ شیر. |
به دست اندرون، داشت گرزِ پدر؛ | سرش گشته پر خشم و پرخون جگر. | |
بزد بر سرش گُرزۀ گاورنگ؛ | زمین شد، زخون، همچو پشت پلنگ. | |
بیفگند و بسپَرد و زاو درگذشت؛ | زپیشِ سپاه، اندر آمد به دشت. | |
شماساس را خواست کآید برون | نیامد برون؛ کِش بخوشید خون. | |
400 | به گَرد اندرون، یافت کَلباد را، | به گردن برآورده پولاد را. |
چو شمشیر زن گرزِ دستان بدید، | همی کرد از او خویشتن ناپدید. | |
کمان را بِزِه کرد زالِ سوار؛ | خدنگی بدوی اندرون راند، خوار. | |
بزد بر کمربندِ کلباد بر؛ | بدان بندِ زنجیرِ پولاد بر. | |
میانش اَبا کوهۀ زین بدوخت؛ | سپه را، به کلباد بر، دل بسوخت. | |
405 | چو این دو سر، افکنده شد در نبرد، | شماساس شد بیدل و روی زرد. |
شماساس و آن لشکرِ رزمساز، | پراگنده، از رزم گشتند باز؛ | |
پس اندر، دلیرانِ زاولسِتان | برفتند با شاهِ کاولسِتان. | |
چنان شد زبس کشته آوردگاه، | که گفتی جهان تنگ شد بر سپاه | |
سوی شاهِ ترکان نهادند سر، | گشاده سِلیح و گسسته کمر. | |
410 | شماساس چون در بیابان رسید، | ز ره، قارَن کاوه آمد پدید، |
که از لشکرِ ویسه برگشته بود؛ | به خواری، گرامیش را کشته بود. | |
بدانست قارَن که ایشان که اند؛ | ز زاولسِتان تاخته بر چه اند. | |
بزد نای رویین و بگرفت راه؛ | به پیشِ سپاه اندر، آمد سپاه. | |
بدان لشکر خسته و بسته خُوَرد؛ | به خورشید تابان برآوَرد گَرد. | |
415 | بسی را ببست و بسی را بِخَست؛ | بسی را، به گرزِ گران، کرد پست. |
گریزان شماساس، با چند مرد، | برفتند از آن تیره گردِ نبرد. |
۳۵۰- ارمان: سرزمینی بوده است در توران
351-شماساس:شماساس در شاهنامه پهلوان تورانی و یکی از سران سپاه افراسیاب بود. به فرمان افراسیاب او و پهلوان تورانی دیگری به نام خزروان در عهد نوذر به سیستان تاختند اما مهراب کابلی به فریب با آنان از در آشتی درآمد و نهانی زال را که به سوک سام و دخمه ساختن برای او از شهر بیرون رفتهبود، به یاری خواند. زال به مقابله شتافت؛ خزروان را کشت و شماساس به نزد افراسیاب گریخت. سرانجام در جنگ کی قباد با افراسیاب شماساس به دست قارن کشته شد(از ویکی پدیا)
352:خروزان
ماهیار نوابی
در شاهنامه سه تن به نام«خزروان»خوانده شدهاند1:یکی پهلوانی است تورانی، دیگری پهلوانی است ایرانی و سومی یکی از رایزنان بهرام چوبین است.«اولاد»هم نام یکی از پهلوانان توران است.در یکی از دستنویسهای کهن شاهنامه نیز،که مرجع ویراستاران شاهنامهء چاپ مسکو بوده است،به نامی،همانند نام نخستین برمیخوریم،که یکی از آنها میتوانند تحریف دیگری باشد،و آن«خروزان»است،که نام دیوی است.
353- هیرمند: نام رودی پر آوازه در ایران که دارای سد بوده است.
354-گورابه:جایی در سیستان که گورگاه دودمان زال بود
355- بیخواب:هوشیار و بیدار
360- پیوستگی: خویشاوندی
مهراب رنگ آمیز و فریفتار شماساس را پیام می دهد که از سر ناچاری پیوند و خویاوندی با زال را پذیرفته است و دخترش رودابه را به زنی بدو داده است.
362- ستودان:دخمه و گورگاه
363- تیمار: درد و اندوه
367- از در:شایان و سزاوار
آگنده گنج: گنج انبوه- گنج انباشته شده
371- بستن دل پهلوانان:یار و دوستار گردانیدن آنان
372- نوند: اسب تند رو
373- دشتی پلنگ: پلنگی که علیرغم خوی و خیم خود ستیغ کوهساران را رها کرده و به دشت آمده است.
374- پای به بند کردن: کنایه ای ایما ا بازداشتن از تاختن
375-دم زدن:آسودن
375- کامه:خواست ، آرزو
۳۷۹- در این بیت خروزان به تشبیه نهان در خواری و ناچیزی به یک مشت خاک مانند آمده است.
383- نرد: تنه ی درخت
385- 388- زال با کمان سخت خود سه چوبه ی تیر در ماندگاه تورانیان در می اندازد و آن را در می آشوبد. یکی از ویژگی های پهلوانان بزرگ آن بوده که جنگ ایزارهایی گران و دشوار داند که تنها خود آنان می توانتند به کار گیرند.
388- گنبد: آسمان
گشتن خورشید: دمیدن روز
390و 391- نهاد جمله ها زال است
397- زمین ، از خون پیسه و دو رنگ شده است و از این روی به پشت پلنگ می ماند
399- بخوشید: خشکیدن
خوشیدن خون: بسیاری هول و هراس
400-405-زال در میانه جنگ به کلباد بر می خورد این پهلوان خود را از زال پنهان می کند و زال تیری در کمان می کند و به آسانی بر کمربند پولادین کلباد می زند و کمرگاه او را چنان با کوهۀ زین می دوزد که سپاه دلشان بر این تیره روز می سوزد. وقتی شماساس به خون غلتیدن دو سردار نامدارش را می بیند هراسان شده و می گریزد.
۴۰۷- شاه کاولستان: مهراب
409- گشاده سلیح و گسسته کمر:شکست آوردگی و گریز از آوردگاه
410-416: سپاه در هم شکسته ی شماساس در را باز گشت با قارن که از جنگ با ویسه برگشته بود همان ویسه ای که پسرش به دست قارن کشته شده بود. قارن بسیاری از انان را می کشد و زخمی می کند و شماساس و چند مرد از آن نبرد تیره می گریزند.
متن داستان از نامه ی باستان دکتر کزازی
شرح بیت ها و واژه ها:
خلاصه نویسی با یاری نامه ی باستان،شبکه جهانی اینترنت، فرهنگ واژه های دکتر رواقی و واژه نامک نوشین
سلام .
مطالب خوبی آموختم . سپاس گزارم .
408- شاه کاولستان: زال
برایم پرسش پیش آمده که آیا زال شاه کاولستان است یا زاولستان؟
سلام
شماره بیت 407 است که اصلاح شد.
در نامه ی باستان نوشته شده که زال به دلیل ازدواج با رودایه می تواند شاه کابلستان هم باشد ولی یادم آمد من هم هنگام خواندن و نوشتن این تعبیر به خودم گفته بودم به سراغ شاهنامه خالقی مطلق بروم.
در شاهنامه خالقی مطلق:
در متن بیت عینا همان است ودر پانویس که مقایسه با نسخه های خطی دیگر است کابلستان نوشته شده است.
به هر روی این زال بود که به نبرد با تورانیان رفته بود پس این برداشت درست است.
با سپاس فراوان از همراهیتان
داستان سیاوش را اگر در همایش به همین شکل اینجا، ینی هفته ای یک داستان بیاورید من با شما هماهنگ خواهم بود. آن بخش طولانی را هم خوانده ام. ینی بخش مربوط به سوداوه ی خبیث را. ولی جم و جور کردن و آماده سازی آن زمان می خواهد. به احتمال زیاد و برای راحت تر دانلود شدن صدا در سه بخش خواهد آمد.
البته من سعی خودم را خواهم کرد که بی فاصله منتشرش کنم. ولی باز هم عرض کنم که در سه بخش.
می دانید که حدود بیست و شش صفحه است.
چند روز پیش همتی کردم و یک جا خواندمش.
امیدوارم بتوانیم به کمک شما و دیگر دوستان این وظیفه را به انجام برسانیم.
یکی از مشکلاتی که من در زندگی داشته ام و دارم، این است که به همه چیز عین یک وظیفه نگاه می کنم. انگار همیشه در دوران وظیفه، ینی سربازی هستم.
امیدوارم این وظیفه ی خواندن داستان سیاوش را هم بتوانید به خوبی و خوشی انجام دهید
امیدوارم بتوانیم به زودی داستان سیاوش را در همایش شروع کنیم
ممنون از خانم فلورا. دیشب ده باری گوش دادم.

من راستش اگر صدای دوستان نباشد به صدای میرجلال گوش نمی دهم. صدای میرجلال را فقط وقتی گوش می دهم که برای خواندن خودم بشود حل المسائل.
امیدورام که دوستان لطف کنند و زودتر از منتشر شدن یک پست بخشی را که می خواهند بخوانند تا داغ داغ با منتشر شدن متن، صدا را هم داشته باشیم.
خیر از جوانی شان ببینند.
شما هم همیشه زحمت می کشید و فایلها را به فرمت MP3 با حجم کم تبدیل می کنید .بسیار سپاسگزارم.
خسته نباشید فلورا جان
ممنون بابت خواندن این بخش
...
ویک خسته نباشید به فلورای گرامی
...ممنون از توضیح پروانه جان
همان که شما گفتید
مصرع دوم
فلورا جان
دو داستان با صدای گرمت به دستم رسید و به اینجا برای دوستان به ارمغان آورده شد.
سالیان دراز بمانی و شاهنامه بخوانی
ممنون بابت توضیحات مفیدتون ، بانو
خواهش می کنم کاری نکردم
این مطالبی که در انتهای هر بخش می نویسید ، خیلی خوب هستند و کمک می کنند به درک بهتر . بیت های این بخش رااز روی نامهی باستان نگاه کردم اما وقتی که فرصتی برای این کار نیست ، این بخش انتهایی پست ، خیلی خیلی مفید می شود و از آن بهتر هم این که خلاصهی بخش قبل را در اولین کامنت پست جدید می گذارید .
واقعن دست شما درد نکند ، پروانه بانوی نازنینم .
کیف می کنم از این که می بینم این قدر با علاقه و پشتکار ، پیگیر مسائل این خانهی دوستداشتنی هستید .
....
از ابتدای شاهنامه ، مخصوصن در این چند بخش اخیر ، کینه توزی را در بین قهرمانان و پهلوانان شاهنامه می بینیم . چرا با وجود این که این ها از بزرگان جامعه ی خودشان بودند ، اصلن رحم و گذشت در کارشان نبوده؟
...
و ...
اجازه!
اگر دعوامون نمیکنید می خواستم بگم که در بیت شمارهی 387 :
بگفتند:«کاین تیرِ زال است و بس؛
نرانَد درکمان تیر کس
یک کلمه جا افتاده است . درستش میشود این :
نرانَد چنین درکمان تیر کس
به جان خودم با نامهی باستان چک کردم ، پرینت اسکرین هم گرفتم از متن وبلاگ!
چه خوب که مورد استفاده است. این پیشنهاد خلاصه ای در ابتدای پبام هت محسن گرامی دادند و هیچ تایید ی بر پیشنهاد ایشان نداشتیم من هم کمی دستی و می خواستم می لرزید بنویسم یا ننویسم. خوشحالم که دست کم تو هستی و می خوانی.
در پست های قدیمی تر کسانی که از گوگل به اینجا می آیند پیام هایی داشتم که کمی توضیح نوشته شود.
در ضمن جلد دوم نامه ی باستان شرح بیت ها و واژه ها خیلی مفصل تر از جلد یکم هست و پیش خودم فکر کردم شاید برخی دوستان وقت نکنند همه را بخوانند بهتر است یک خلاصه ای از آنها اینجا آورده شود.
دوست گرامیمان هم که گوشه ی کار گرفته است و تایپ می کند وقت بیشتری برای نوشتن اینها دارم.
امیدوارم این یادداشت های حاشیه بتواند به راحت تر خواندن داستان کمک کند.
کین خواهی:یکی از پایه های شاهنامه است. داستان فریدون کین خواهی ایرج که یادمان هست. البته تا اینجا در هیچ جنگی ایرانیان گام پیش ننهاده اند این تورانیان هستند که به ایران حمله می کنند. افراسیاب تازه جوان است و جویای نام. تا پشنگ شنید منوچهر از دنیا رفته است مقدمات حمله را فراهم کرد و کار به اینجا کشیده که نوذر اسیر و سپاه توران به زاولستان رسیده است. خوب چاره ای جز دفاع نیست.
گر به مرزهای شمال شرقی ایران سفر کنی رد پای حملات همسایگان شمالی هنوز در آثار باستانی دیده می شود.
یک دید کلی هم نسیت به این جنگ ها هست که ساکنین ایران با فرهنگ و دارای قدرت و سرزمین های حاصل خیز بودند و مرتب بو سیله کوچ نشیتان و بیابان گردها مورد حمله قرار می گرفتند.
در وبلاگ نشیب و فراز باید در باره ی این کین و کین خواهی بیشتر بحث کنیم.
یادداشتت در باره ی مقبره افراسیاب در آن وبلاگ منتشر شد.
اشتباه تایپی هفته پیش: منظور من از پاسخ ایت بود من و آقای محسن باید چشممان را به چشم پزشک نشان دهیم
ببخشید پروانه جان فقط باز تکرار شده بود
به دل گفت:«اکنون زلشکر چه باک
چه پیشم خروزان، چه یک مشت خاک».
380
به مهراب گفت:«ای هشیوار مرد!
چه پشم خروزان، چه یک مشت خاک»
............
وخسته نباشید چه شما و چه آن دوست گرامی
وچه نبرد سختی
:(
اصلاح شد.
البته این اشتباه از من بود خوب یادم هست. موقع کپی کردن یادم هست درستش کردم ولی حتما باز یک اشتباهی پیش آمده بود.
سپاسگزارم
تن پهلوانان ندارم به رنج؛
فرستمش هرگونه آگنده گنج»
...
اگر میشه بیت دوم رو کمی توضیح بدید...مرسی
منظورت حتما مصرع دوم هست چون یک بیت بیشتر ننوشتی
از بیت 356 تا پایان همین بیت 370 فرستاده پیام مهراب را به شماساس می رساند و دنباله آن وعده های گول زنکی در پایان می گوید : هر چه گنج انباشته ام را برای افراسیاب می فرستم.
"آگنده گنج" به توضیحات اضافه شد.
سلام
امروز چه زود گذاشتید آن هم دو داستان
خوب گوش بدم
بر می گردم ...
داستان هفته پیش خیلی کوتاه بود.
داستانها ی این هفته خیلی بیت های دشواری ندارند مثل یک داستان میشه خواتد.
.
دوستان گرامی

نوذر به دست افراسیاب گرفتار شده است و تورانیان به نزدیکی هیرمند ، این رود با شکوه ایران باستان ( امروزه خشک) پایگاه مهراب و زال که در حال عزادرای برای سام است، رسیده اند... جنگ سختی در پیش داریم
داستان ها را به زودی با صدای فلورای گرامی خواهیم داشت.
پ. ن : دوستانی که مرتب دنبال اشتباهات تایپی می گشتند این بار یکی از دوستان که نامش را فاش نمی کنم مگر خودش بیاید و بگوید داستان ها را تایپ کرده است.
ببینیم کسی می تواند اشکال تایپی پیدا کند!
حاشیه پایین که شرح واژه ها و بیت هاست کار من است و حتما اشکال دارد.