داستان را از اینجا گوش کنید(فرشته)
رزم بارمان و قباد و کشته شدن قباد
143 | سپیده چو از کوه سر بر کشید، | طلایه به پیش دهستان رسید. |
میان دو لشکر دو فرسنگ بود؛ | همه ساز و آرایشِ جنگ بود. | |
145 | یکی تُرک بُد؛نام او بارمان؛ | همی خُفته را گفت :«بیدار مان!»؛ |
بیامد؛ سپه را همی بنگرید؛ | سرا پردۀ شاه نوذر بدید. | |
بشد نزدِ سالار توران سپاه ؛ | نشان داد از آن لشکر و بارگاه. | |
وز آن پس، به سالارِ بیدار گفت، | که:«ما را هنر چند باید نهفت؟ | |
به دستوریِ شاه،من شیروار | بجویم از آن انجمن کارزار. | |
150 | ببینند پیدا زمن دستبرد؛ | جز از من کسی را نخواهند گُرد». |
چنین گفت اغریرثِ هوشمند | که گر بارمان را رسد زاین گزند، | |
دل مرزبانان شکسته شود | بر این انجمن، کار بسته شود. | |
یکی مردِ بی نام باید گُزید؛ | که انگشت از آن پس نباید گَزید». | |
پُر از رنگ شد رویِ پورِ پشنگ؛ | زگفتارِ اغریرث آمدش ننگ. | |
155 | به رویِ دژم گفت با بارمان ؛ | که جوشن بپوش بِزِه کن کمان |
تو باشی بر آن انجمن سر فراز | به انگشت و دندان نیاید نیاز». | |
بشد بارمان تا به دشتِ نبرد | سوی قارنِ کاوه آواز کرد: | |
«کز این لشکر نوذرِ نامدار | که داری که با من کند کارزار؟». | |
نگه کرد قارن به مردانِ مَرد | از آن انجمن تا که جوید نبرد! | |
160 | کَس از نامدارانش پاسخ نداد؛ | مگر پیر گشته دلاور قَباد. |
دُژم گشت سالارِ بسیار هوش؛ | ز گفتِ برادر بر آمد به جوش. | |
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم | از آن لشکر گُشن بُد جایِ خشم | |
که چندان جوان مردم ِجنگجوی، | یکی پیر جوید همی رزم ِاوی | |
دل قارن آزرده گشت از قباد؛ | میان دلیران زبان برگشاد | |
165 | که:«سالِ تو اکنون به جایی رسید | که از جنگ دستت بباید کشید. |
یکی مردِ آسوده چون بارمان؛ | جوان و گشاده دل و شادمان. | |
سواری که دارد دل شیرِ نر؛ | همی بر فرازد به خورشید سر. | |
تویی مایه ور کدخدایِ سپاه | همی بر تو گردد همه رای شاه | |
به خون گر شود لعل ریشِ سپید | شوند این دلیران همه نا امید | |
170 | شکست اندر آید بدین رزمگاه؛ | پر از درد گردد دل نیکخواه.» |
نگه کن که با قارنِ رزم زن، | چه گوید قباد، اندر آن انجمن | |
چنین داد پاسخ مر او را قباد، | که:« این چرخ گردان مرا داد داد. | |
بدان ای برادر! که تن مرگ راست؛ | سرِ رزم زن سودنِ ترگ راست | |
ز گاه خجسته منوچهر باز، | از امروز بودم تن اندر گُداز. | |
175 | کسی زنده بر آسمان نگذرد؛ | شکار است و مرگش همی بشکَرَد. |
یکی را برآید به شمشیر هوش، | بدان گه که آید دو لشکر به جوش. | |
تنش کرگس و شیر درنده راست؛ | سرش نیزه و تیغ برٌنده راست. | |
یکی را به بستر بر آید زمان | همی رفت باید ز بُن بی گمان. | |
اگر من روم زاین جهان فراخ، | برادر به جای است با بُرز و شاخ. | |
180 | یکی دخمۀ خسروانی کند؛ | پس از رفتنم، مهربانی کند. |
سرم را به کافور و مشک و گلاب، | تنم را بدان جای جاوید خواب، | |
سپار ای برادر تو پدرود باش | همیشه خِرَد تار و تو پود باش!». | |
بگفت این و بگرفت نیزه به دست؛ | به آوردگه رفت چون پیل مست. | |
چنین گفت با رزم زن بارمان | که:«آورد پیشم سَرَت را زمان. | |
185 | ببایست ماندن که خود روزگار | همی کرد با جانِ تو کارزار». |
چنین گفت مر بارمان را قباد، | که:«یک چند گیتی مرا داد داد. | |
به جایی توان مُرد که آید زمان؛ | بیاید زمان یک زمان بی گمان». | |
بگفت و برانگیخت شبدیز را؛ | نداد آرمیدن دلِ تیز را | |
ز شبگیر تا سایه گسترد هور، | همی این بر آن، آن بر این کرد زور. | |
190 | به فرجام پیروز شد بارمان؛ | به میدان جنگ اندر آمد دمان. |
یکی خشت زد برسُرینِ قَباد، | که بندِ کمرگاه او برگشاد. | |
ز اسب اندر آمد نگونسار سر؛ | شد آن شیر دل پیرِ سالار سر. | |
بشد بارمان نزد افراسیاب، | شکفته دو رخسار با جاه و آب. | |
یکی خلعتش داد کاندر جهان، | کس از کِهتران نَسَتد و نَزَ مهان. | |
195 | چو کشته شد او قارن رزم جوی | سپه را بیاورد و بنهاد روی. |
دو لشکر به سان ِدو دریایِ چین، | که شد جُنب جُنبان از ایشان زمین. | |
بیامد دمان قارن رزم زن | وز آن روی گرسیوز پیلتن. | |
از آواز اسپان و گَرد سپاه، | نه خورشید تابید روشن نه ماه. | |
درخشیدن تیغِ الماس گون | شده لعل و آهار داده به خون، | |
200 | به گَرد اندرون همچو ابری پر آب | که شَنگَرف بارد بر او آفتاب. |
پر از نالۀ کوس شد مغزِ میغ | پر از آبِ شنگرف شد جانِ تیغ. | |
به هر سو که قارن برافگند اسپ | همی تافت آهن چو آذرگشسب. | |
تو گفتی که الماس مرجان فشاند | چه مرجان؟که در کین همی جان فشاند. | |
ز قارن چو افراسیاب آن بدید | بزد اسپ و لشکر سوی او کشید. | |
205 | یکی رزم، تا شب بر آمد ز کوه | بکردند و نامد دل، از کین ستوه. |
چو شب تیره شد قارنِ رزم خواه | بیاورد پیش دَهستان سپاه. | |
برِ نوذر آمد به پرده سرای | ز خون برادر شده دل زجای. | |
وُرا دید نوذر فرو ریخت آب | از آن مژٌۀ سیر نادیده خواب. | |
چنین گفت :«کَز مرگ سام سوار | ندیدم روان را چنین سوگوار. | |
210 | چو خورشید بادا روانِ قباد | تو را جاودان زاین جهان بهره باد! |
به پروردن از مرگمان چاره نیست | زمین را جز از گور گهواره نیست». | |
چنین گفت قارن که:« تا زاده ام | تنِ پر هنر مرگ را داده ام. | |
فریدون نهاد این کُلَه بر سرم | که بر کینِ ایرج زمین بِسپرم. | |
هنوز آن کمربند نگشاده ام | دل کینه ور جنگ را داده ام. | |
215 | برادر شد، آن مردِ سنگ و خِرد | سرانجام من هم بر این بگذرد. |
انوشه بَدی تو که امروز جنگ | به تنگ اندرآورد پور ِپشنگ. | |
چو از لشکرش گشت لختی تباه | از آسودگان خواست چندی سپاه. | |
مرا دید با گرزۀ گاو روی | بیامد به نزدیک من، جنگجوی. | |
به رویش بدان گونه اندر شدم | که با دیدگانش برابر شدم. | |
220 | یکی جادوی ساخت با من به جنگ | که با چشم روشن نماند آب و رنگ. |
شب آمد، جهان سر به سر تیره گشت | مرا بازو از کوفتن خیره گشت. | |
تو گفتی زمانه سر آید همی | هوا زیرِ خاک اندر آید همی. | |
بیاراست برگشتن از رزمگاه | که گَرد سپه بود و شب بُد سیاه». | |
برآسود پس لشکر از هر دو روی | برفتند روز دوم جنگجوی | |
225 | رده برکشیدند ایرانیان | چنانچون بود سازِ جنگِ کیان. |
چو افراسیاب آن سپه را بدید | بزد کوسِ رویین و صف برکشید | |
چنان شد ز گَرد سواران جهان | که خورشید گفتی شد اندر نهان. | |
دِهادِه برآمد ز هر دو گروه | بیابان نبود ایچ پیدا زکوه | |
به هر سو که قارن شدی رزم خواه | فرو ریختی خون ز گَردِ سیاه | |
230 | کجا خاستی گَردِ افراسیاب | همه خون شدی دشت چون رودِ آب |
سرانجام نوذر ز قلب سپاه | بیامد به نزدیک او رزم خواه | |
چنان نیزه بر نیزه آویختند | سِنان یک به دیگر بر آمیختند | |
که بر هم نپیچد ازآن گونه مار | شهان را چنین کی بُود کارزار | |
چنین تا شبِ تیره آمد به تنگ | بر او چیره شد دستِ پور ِپشنگ | |
235 | از ایران سپه بیشتر خسته شد | وز آن روی، پیکار پیوسته شد |
به بیچارگی روی برگاشتند | به هامون بر، افگنده بگذاشتند | |
دل نوذر از غم پر از درد بود | که تاجش از اختر پر از گَرد بود | |
چو از دشت بنشست آوایِ کوس، | بفرمود تا پیش او رفت توس | |
بشد توس و گُستَهم با او به هم؛ | لبان پر زباد و روان پر زغم. | |
240 | بگفت آنکه در دل مرا درد چیست؛ | همی گفت چندی و چندی گریست. |
از اندرز فرخ پدر یاد کرد، | پر از خون جگر لب پر از بادِ سرد؛ | |
«کجا گفته بودش که: "از تُرک و چین، | سپاهی بیاید به ایران زمین؛ | |
وز ایشان تو را دل شود دردمند؛ | بسی بر سپاه تو آید گزند". | |
ز گفتار شاه آمد اکنون نشان؛ | فراز آمد آن روزِ گردنکشان. | |
245 | کس از نامۀ نامداران نخواند، | که چندین سپه کَس ز ترکان براند. |
شما را سوی پارس باید شدن؛ | شبستان بیاوردن و آمدن؛ | |
وز آنجا، کشیدن سوی زاو ِکوه؛ | بر آن کوهِ البرز'، بردن گروه. | |
از ایدر، به راهِ سپاهان روید؛ | وز این لشکرِ خویش، پنهان روید. | |
ز کارِ شما، دل شکسته شوند؛ | بدین خستگی نیز، خسته شوند. | |
250 | ز تخمِ فریدون مگر یک دو تن، | بَرَد جان از این بیشمار انجمن! |
ندانم که دیدار باشد جز این؛ | یک امشب بکوبیم دستِ پَسین. | |
شب و روز دارید کارآگهان؛ | بجویید، هشیار، کارِ جهان. | |
از این لشکر ار بَد دهند آگهی، | شود تیره این فرٌ شاهنشهی، | |
شما دل مدارید بس مُستمند؛ | که تا بُد چنین بود چرخِ بلند: | |
255 | یکی را، به جنگ، اندر آید زمان؛ | یکی با کلاهِ مهی، شادمان. |
تنِ کُشته با مُرده یکسان شود؛ | تپد یک زمان، بازش آسان شود». | |
گرفت آن دو فرزند را در کنار؛ | فرو ریخت آب از مژه شهریار. | |
بشد توس و گستهم نوذر به هم؛ | رخانشان پر آب و روانشان دژم. |
143-طلایه: پیشرو سپاه
145-خفنه را بیدار گفتن:همواره آماده پیکار بودن
149-دستوری: اجازه و فرمان
150- دستبرد:کار نمایان و چیرگی و پهلوانی در نبرد(دست+برد= دست یازیدن)
153- گزیدن انگشت:پشیمان شدن
152- بسته شدن کار:در تنگنا افتادن
201-آب شنگرف: خون
203-الماس: شمشیر
مرجان: خون
247- زاو:شکاف کوه-درٌه
251-بکوبیم دست پسین:در برخی نسخه ها مانند لندن و لنینگراد «بکوشیم» آمده است. در اینجا نوذر به دو پسرش می گوید امشب آخرین تلاش را باید انجام دهند.
255- زمان :مرگ
سلام .
(خفته را بیدار گفتن)
145-خفته را بیدار گفتن:همواره آماده پیکار بودن
150- دستبرد:کار نمایان و چیرگی و پهلوانی در نبرد (دست+ برد= دست یازیدن)
201-آب شنگرف: خون
مرجان: خون
247- زاو:شکاف کوه-درٌه
چه قدر این بیت ها غم انگیز و تلخ بودند . دلم گرفت . از این جا به بعد شاهنامه همه ش جنگه یا اتفاق های خوب هم پیش میاد؟
تلخ بودن اتفاق ها یک طرف ، این که فردوسی این تلخی رو این قدر درست و صحیح و به جا منتقل کرده یک طرف . مثل هنرپیشه ای که نقش منفی داره و اون قدر قشنگ بازی می کنه که ما از اون کاراکتر بدمون میاد .
ممنون از فرشته بانو بابت خوندن این بخش ها . خیلی زیاد و سخت بود. ممنون که زحمت خوندنشون رو کشیدند .
و ...
لطفن مصراع های زیر اشتباه تایپی دارند ( البته من بدون اشتباهشون رو نوشتم )
در ضمن من با 3 تا پست در ماه موافقم . هفته ای یک بار که پست میگذاریم ، من دیگه نمی رسم که نامه ی باستان را نگاه کنم . خیلی همت کنم از پست ها جا نموم .
163:
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم
187 :
به جایی توان مُرد که آید زمان ؛
شاهنامه «نشیب و فرازهای» بسیار دارد ولی فعلا جنگ داریم
این ده روز یک بار را باید به رای بگذاریم.
برای اشتباهات تایپی هم سپاسگزارم که نوشتی. خیلی بد میشه که با این اشتباهات اینجا بمونه.
سلام
خوشحالم که با این همه اشتباه باز برمن می بخشید
ممنونم از همه
...
راستش من هم از این بیت خیلی خوشم آمد
همیشه خرد تار تو پود باش
خیلی معنای زیبایی داشت
... وتشکر از پروانه جان
که باعث شدن اندکی متفاوت تر نگاه کنم به همه چیز
سلام
فرشته جان
از اینکه با مهربانی و همدلی همیشه همراهی می کنی بسیار سپاسگزارت هستم و ما اینجا همه از هم یاد می گیریم و از چشمان یکدیگر به اطرافمان نگاه می کنیم و حتما شاهنامه بوده است که به همه ما آموخته به گونه ای دیگر نگاه کنیم.
از زحمتی که کشیدی و می دانم چقدر با این همه کاری که داری، چقدر برایت دشوار بود باز هم وقتت را جور کرده و به این انجمن گرمی بخشیدی بسیار سپاسگزارم.
امیدوارم به زودب باز هم صدای نازنینت را اینجا بشنویم.
درود به دوستان
سام یل هم در خفا به سرای { جاوید خواب} شتافت... حیف بود که از مرگ چنین بزرگی در شاهنامه نشان در خوری نیست
به فرشته بانو خسته نباشید میگم... بیتهای این بخش هم زیاد بود و هم بدلیل سایه ی اندوهی که تو شون موج میزنه بسیار دشوار خوان هستن!
بیتهای متناسب با احوالات این روزهای من بسیار زیاد بودن:
بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزم زن سودن ترگ راست
کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکار است و مرگش همی بشکرد
یکی را برآید به شمشیر هوش
بدان گه که آید دولشکر به جوش
یکی را به بستر برآید زمان
همی رفت باید زبن بی گمان
به پروردن از مرگمان چاره نیست
زمین را جز از گور گهواره نیست
مصرع برگزیده ی من:
{ همیشه خرد تار و تو پود باش}
یادمه دوران دبستان بودم چنین جمله هایی چندان خوشایندم نبودن؛ همینطور مصرع توانا بود هرکه دانا بود... بنظرم مفاهیمی بسیار بدیهی بودن که احتیاجی به بزرگ شمردن نداشتنُ... اما حالا میبینم که علیرغم بدیهی بودن این جملات و توصیه هاُ خرد پیشه بودن و خردمندانه رفتار کردن در این زمانه گوهر نایاب بشریت شده!
پیرو کامنت شما در مورد نظرات دوستان، به نظر من دوستان از شما عقب مانده اند.
شاهنامه متن سنگینی است. وبلاگهایی مثل بعداز بیست و سه که حدودن هفته ای یکبار به روز میشود، شاید بتواند در زمان های کمتری هم به روز بشود. وبلاگهایی هم هستند که صاحب آن پست هایی می گذارد مانند:
امروز حالم خوش نیست.
یا
سرم درد می کنه.
یا
آخه به اینم میگن دوست؟
خب این ها حتا یک روز هم برایشان زیاد است. ولی در مورد شاهنامه خوانی این نیست. بارها کامنت هایی از دوستان دیده ام که به هزار و یک دلیل موجه -به نظر من- خواننده از وبلاگ عقب مانده است. داستان هم مانند یک سریال است که خیلی ها ممکن است فکر کنند حال که چنین شده دیگر نمی توانند با شما همراهی کنند. در صورتی که خیلی هم این نیست. درست است که یک کتاب است ولی شامل داستان هایی است که گاه بی ارتباط زیادی با بقیه آغاز شده و پایان می یابند. و دوستانی که عقب هستند می توانند از یک داستان تازه به خواندن ادامه دهند. ولی کلن به نظر من یک هفته برای متن سنگینی مانند شاهنامه بسیار کم است. این زمان حداقل اگر بشود ده روز، مثلن اول و دهم و بیستم هر ماه یا هر دو هفته یک بار خیلی خوبست و همه می رسند با شما جلو بیایند.
در ضمن شما اگر یک زحمت کوچک شاید نه و بزرگ، بکشید خیلی خوب باشد و آن اینکه خلاصه ای در حد یکی دو خط و یا حداکثر در حد یک پاراگراف، در ابتدای هر متن بگذارید که نامش این باشد به طور مثال:
در پست های پیشین تا اینجا خواندیم که :
...............
اینجا حتا اگر دوستانی یکی دو پست پیشین را نخوانده باشند می توانند عقب افتادگی خودشان را جبران کنند.
خسته شدم.
تا ببینیم نظر دوستان چه باشد!
امیدوارم هم شما هیچوقت خسته نباشید.
به نظر می آید داستان چندان خوشایند دوستان نیامده است؟
تا کنون کسی به بیت ها نپرداخته است!
این عکس چقدر زیباست چه حس خوبی داره ورنگها... توی این رنگهای قهو های گم می شوید... مثل اینکه فضای سنگین این جنگیدن رو حس می کنید....
من که هنوز توی گوشم صدای این اسبان هست !!!
.............
در مورد صبط صدا باید گفت: برای ما خانم ها خیلی مشکل هست.. چون حتی اگر برای دقایقی در اتاق را ببیندید بقیه هراسان می شون .. چه خبر شده!!!؟
...........
راستی که به تصویر کشیدن موضوعات و شخصیت ها و داستان های شاهنامه از دشوارترین کارهاست. این نقاشی از هنرمند معاصر با سبک های امروزی است که در همان حال و هوای نامعلوم و پر از راز و رمز به تصویر کشیده شده.
داستانی است در عین تلخی ، بسیار قوی . پهلوان پیر ،پسر کاوه ی آهنگر و برادر قارن در اینجا خیلی راحت می گوید :"که تن مرگ راست"
و پس از آن می گوید اگرمن روم برادرم قارن "با برز و شاخ" هست!
می بینی پهلوانان ایرانی رفتنشان برای شهید شدن به مفهوم امروزی نیست.
با اینکه این داستان به شدت ناگوار است ولی در آن قدرتی نهفته است!
یکی از اوقاتی از شبانه روز که می توانید بهترین نتیجه را از صدا بگیرید صبح زود است. قبل از امدن اتومبیل ها به خیابان و بیدار شدن سایر اعضای خوانواده. این خلوت شب ها هم هست. ولی خسته اید.

یکی از بهترین روش های اصولی ساخت فایل صوتی در وبلاگ آدیو بوک است. با لینک زیر. در این لینک فایل روش کار و نیز یکی دو برنامه برای ظبط صدا و ادیت آن هست.
http://audiolib.ir/post-184.aspx
من فکر کنم بهتر است همان فایل آموزشی را با ذکر منبع اینجا بگذاریم.
این هم وبلاگ منبع که لینک آن را در کتابامون هم داریم.
http://audiobook.blogfa.com/
یک نکته دیگری هم که شما به من یاد دادید ستفاده از یک میکروفن معمولی با سیمی بلند و تذکر به دیگران که سرو صدای ظرفها را درنیاورند(چیزهایی که من تا به حال رعایت نکرده بودم)
فکر کنم .. .دوباره خوانی باید بشه... هر چند شما همیشه شما لطف دارید به من... فضای داستان برام خیلی سنگین بود اصلا دوست نداشتم بخوانم چون با هر خوانش جلوی چشمانم تمام اتقاقات صف می بست...کار من عکس گرفتن ودقت به جرنیات هست و چیزهایی که می بینم کوچکترین رو اون چیزهایی که دیده نمیشه گاه... برای همین تمام فضای پنهان داستان رو حس می کردم... در هر صورت به نظر خودم .. همان صدای استاد را بگذارید بهتره
و پیشاپیش ازتون برای این اشتباهات عذر خواهی می کنم
خوب پس زحمت دوباره می کشی
من که خیلی خوشحال می شوم دوباره بخوانی
این منم که باید ازت پوزش بخواهم
فرشته جان همراهی و علاقه ات برایم یک دنیا ارزش دارد
اشتباهتت کمی بیشتر از بار پیش است تا جایی که معنی درست را در برخی جاها نمی رساند.
شاید اشتباهاتت عمدی نبوده ولی در بیت 153 حتما عمدی بوده است. چون «گَزید» در کتاب فتحه دارد و تو «گُزید» خوانده ای. شاید فکر کرده ای این شکل برای رعایت وزن درست است. در حالی که در آن یکی از قانون های شاهنامه نهقته است که با نقل از کتابی در اینجا خواهم نوشت.چه خوب که موجب شدی این نکته دستوری را باز کنیم.
دمت گرم
.... از این همه اشتباه ببخشید..
فرشته جان صدایت اندوهی گران دارد . در خواندن نیم بیت "چنین داد پاسخ مر او راقباد" چنان نفس سرد و بلندی می کشی که هم پایان ناخوشایند را خبر می دهد و هم سنگینی خاصی را به همراه دارد.
.
با درود فراوان
این بار داستانی از «نشیب» پهلوانان ایران را داریم ! داستانی است بسیار غم انگیز و تاثیر گذار! داستان کشته شدن قباد،پهلوانی سپید موی .