X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

باز آمدن گرسیوز به نزد سیاوش

شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1393 09:46 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

.

.داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید

.

باز آمدن گرسیوز به نزد سیاوش

1936برآراست گرسیوزِ دامساز،دلی پر زکینه، سری پر ز راز.

چو نزدیکِ شهرِ سیاوش رسید،ز لشکر، زباناوری برگزید.

بدو گفت:«رَوْ؛ با سیاوش بگوی،که:" ای با گهر ْ مهتر نامجوی!

به جان و سرِ شاهِ توران سپاه،به جانِ و سر و تاجِ کاوس شاه،
1940که از بهرِ من برنخیزی ز گاه؛نه پیشِ من آیی، پذیره به راه؛

که تو ز آن فزونی به فرهنگ و بخت،به فرّ و نژاد و به تاج و به تخت،

که هر باد را بَست باید میان،تهی کردن، آن جایگاهِ کَیان."»

فرستاده نزدِ سیاوش رسید؛زمین را ببوسید کو را بدید.

چو پیغام گرسیوز، او را بگفت،سیاوش غمی گشت اندر نِهفت.
1945پر اندیشه بنشست، بیدار دیر؛به دل، گفت:«رازی است این را به زیر.»

چو گرسیوز آمد به درگاه ِ اوی،پیاده بیامد ز ایوان به کوی.

بپرسیدش از راه و از کارِ شاه،ز رسم سپاه و تخت و کلاه.

پیامِ سپهدارِ توران بداد؛سیاوش ز پیغام او گشت شاد.

چنین داد پاسخ که:«با یادِ اوی،نتابم ز تیغ و ز الماس روی.
1950من اینک کمر بر میان بسته ام؛عنان با عنانِ تو پیوسته ام.

سه روز اندر این گلشنِ نو بهار،بباشیم و از باده گیریم کار؛

که گیتی سپنج است، پر درد و رنج؛بَد آن را که با غم بُوَد، در سپنج!»

چو بشنید گفتِ خردمندْشاه،بپیچید گرسیوزِ کینه خواه.

به دل گفت:«ار ایدون که با من به راهسیاوش بیاید به نزدیکِ شاه،
1955بدین شیرْمردی و چندین خِِرَد گُمانِ مرا زیر ِ پی بسْپَرَد.

سخن گفتنِ من شود بی فروغ؛شود، پیشِ وی، چارۀ من دروغ.

یکی چاره باید کنون ساختن؛دلش را به راهِ بد انداختن.»

زمانی همی بود و خامُش بماند؛دو چشمش به رویِ سیاوش بماند.

فرو ریخت از دیدگان آبِ زرد؛به آبِ دو دیده همی چاره کرد.
1960سیاوش ورا دید پر آبْ چهر،به سانِ کسی کو بپیچد ز مهر

بدو گفت،نرم:«ای برادر! چه بود؟غمی هست کآن را نشاید شنود.؟

گر از شاهِ توران شده ستی دژم،به دیده در آوردی از درد نم،

من اینک همی با تو آیم به راه؛کنم جنگ با شاهِ توران سپاه؛

بدان تا ز بهرِ چه آزاردَت؛چرا کِهتر از خویشتن داردت!
1965وگر دشمنی آمده ستت پدیدکه تیمار و رنجَش بباید کشید،

من اینک، به هر کار یارِ توام؛چو جنگ آوری مایه دارِ توام؛

ور ایدون که نزدیکِ افراسیاب،تو را تیره گشته ست بر خیره آب،

به گفتارِ مردِ دروغ آزمای،کسی برتر از تو گرفته ست جای،

همه رازِ این کار با من بگوی؛که تا باشمت، زاین غمان چاره جوی.»
1970بدو گفت گرسیوز:«ای نامدار!مرا این سخن نیست با شهریار.

نه از دشمنی آمده ستم به رنج،نه از چاره دورم به مردیّ و گنج.

ز گوهر مرا در دل اندیشه خاست؛که یاد آمدم آن سخنهای راست:

نخستین ز تور اندر آمد بَدی،که برخاست ز او فرّهِ ایزدی.

شنیدی که با ایرجِ کم سخن،به آغاز، کینه برافگند بُن؛
1975وز آن جایگه، تا به افراسیاب،ز کین، گشته توران و ایران خراب.

به یک جای هرگز نیامیختند؛ز بند و خرد، دور بگریختند.

سپهدارِ توران از آن بتّر است؛کنون، گاوِِ پیسه به چرم اندر است.

ندانی تو خویِ بدش، بی گمان؛بمان تا بیاید بدی را زمان.

نخستین ز اغریرٍث اندازه گیر،که بر دستِ او کشته شد خیرْخیرْ؛
1980برادر، هم از کالبد هم ز پشت؛چنان پر خرد بیگنه را بکشت!

وز آن پس بسی نامور بیگناهشده ستند، بر دست او بر تباه.

مرا زین سخن ، ویژه، اندوه تست- که بیدار دل بادی و تندرست!

تو تا آمده ستی بدین بوم و بر،کسی را نیامد ز تو بد به سر.

همه مردمی جستی و راستی،جهان را به دانش بیاراستی.
1985کنون، خیره، اهریمنِ دلِْ گُسِل ورا از تو کرده ست پر داغ دل.

دلی دارد از تو پر از درد و کین؛ندانم چه خواهد جهان آفرین!

تو دانی که من دوستدارِ توامبه هر نیک و بد وِیژهْ یار توام.

مبادا که فردا گمانی بَری،که من بودم آگه از این داوری!»

سیاوش بدو گفت:«مندیش از این؛که یار است با من جهان آفرین.
1990سپَهبد جز این کرد ما را امید،که بر من شب آرَد به روزِ سپید!

گر آزار بودیش در دل ز من سرم برنیفراختی ز انجمن.

ندادی به من کشور و تاج و گاه،بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه.

کنون با  تو آیم به درگاه ِ اوی؛درخشان کنم تیره گون ماهِ اوی.

هر آنجا که روشن شود راستی ، فروغَ دروغ آوَرَد کاستی.
1995نمایم دلم را به افراسیاب،درخشانتر از برْسپهر آفتاب.

تو دل را بجز شادمانه مدار؛روان را به بد در گمانه مدار.

کسی کو دَمِ اژدها بسپَرَد،ز رایِ جهان آفرین نگذرد.»

بدو گفت گرسیوز:«ای مهربان!تو او را بدان سان که دیدی، مدان؛

دو دیگر به جایی که گردان سپهرشود تند و چین اندر آرَد به چهر،
2000خردمند را کرد باید فسون،که از چنبرِ او سر آرد بِرون.

بدین دانشِ و این دلِ هوشمند،بدین بُرز بالا و رایِ بلند،

ندانی همی چاره از مهر، باز؛نباید که بختِ بد آید فراز!

همه مر تو را بند و تُنبُل فروخت؛به اَروند، چشمِ خرد را بدوخت:

نخست آنکه داماد کردت، به دام؛به خیره، شدی ز آن سخن شادکام؛
2005دو دیگر کِت از خویشتن دور کرد؛به رویِ بزرگان یکی سور کرد؛

بدان تا تو گستاخ گشتی بدوی؛فرو ماند ، اندر جهان، گفت و گوی.

تو را هم ز اغریرثِ هوشمند،فزون نیست خویشیّ و پیوند و بند.

میانش، به خنجر به دو نیم کرد؛سپه را به کردارِ بد بیم کرد.

نِهانش بَتر ز آشکارا کنون؛چنین دان و ایمن مشو ز او ، به خون
2010مرا هر چه اندر دل اندیشه بود،خَرَد بود و از هر دری پیشه بود،

همان آزمایش بُد از روزگاراز این کینه ور تیره دل شهریار،

همه یک به یک پیشِ تو راندم؛چو خورشیدِ تابنده ، برخواندم.

به ایران پدر را بینداختی؛به توران زمین، جایگه ساختی.

چنین دل بدادی به گفتار اوی؛بگشتی همی گردِ تیمار اوی.
2015درختی بُد این خود نشانده به دست،که بُد بار او زهر و برگش کبَست.»

همی گفت و مژگان پر از آب کرد،پر افسون دل و لب پر از بادِ سرد.

سیاوش نگه کرد خیره بدوی،ز دیده نهاده، به رخ بر ، دو جوی.

چو یاد آمدش روزگارِ گزند،کز او بگسلد مهرْ چرخِ بلند،

نماند بر او بر بسی روزگار،به روز جوانی سر آیدش کار،
2020دلش گشت پر درد و رخساره زرد؛پر از غم روان، لب پر از بادِ سرد.

بدو گفت:«هر چون همی بنگرم،به پادْافرهِ بد نه اندر خورم.

به گفتار و کردار از پیش و پس،ز من هیچ ناخوب نشنید کس.

چو گستاخ شد دست با گنجِ اوی،بپیچد همانا دل از رنجِ اوی.

اگر چه بد آید همی بر سرم،ز رای و ز فرمان او نگذرم.
2025بیایم کنون با تو من بی سپاه؛ببینم که از چیست آزارِ شاه.»

بدو گفت گرسیوز:« ای نامجوی!تو را آمدن پیش او نیست روی.

به پای، اندر آتش نباید شدن؛نه پیشِ بلا داستانها زدن.

همی خیره، بر بد شتاب آوری؛سرِ بختِ خندان به خواب آوری.

تو را من همانا ، بَسَم پایمرد؛بر آتش یکی بر زنم بادِ سرد.
2030یکی پاسخ نامه باید نبشت؛پدیدار کردن ، همه خوب و زشت.

ز کین گر ببینم سر ِ او تهی،درخشان شود روزگارِ بهی.

سواری فرستم به نزدیکِ تو؛درخشان کنم رایِ تاریکِ تو.

امید استم از کردگارِ جهان،شناسندۀ آشکار و نهان،

کز این بازگردد سوی راستی؛شود دور از او کژّی و کاستی؛
2035وگر بینم اندر سرش هیچ تاب،هیونی فرستم، هم اندر شتاب.

تو، زآن سان که باید، به زودی بساز؛مکن کار بر خویشتن بر، دراز.

نه دور است از ایدر، به هر کشوری؛به هر نامداری و هر مهتری:

صدو بیست فرسنگ از ایدر به چین،همان سیصد و چل به ایران زمین.

از این سو، همه دوستدار تواند؛وگر بندۀ شهریارِ تواند؛
2040وز آن سو، پدرآرزومند توست؛جهان بنده و شهر پیوندِ توست.

به هر سو یکی نامه ای کن دراز؛پسیچیده باش و درنگی مساز.»

سیاوش به گفتار او بنگرید؛چنان، جانِ بیدار او بِغنوید.

بدو گفت:«از این در که رانی سخن،ز گفتار و رایت نگردم، ز بُن.

تو خواهشگری کن؛ مرا ز او بخواه؛همه راستی جوی و فرمان و راه».

















































.

.

.

.


برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (12)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سیما
سیاوشی که به این راحتی فریب می خورد، کمتر خردمند به نظر می آید. حال آن که سیاوش نه تنها خرد عمومی مردمان را داراست بلکه از نوعی حس پیش آگاهی برخوردار است، که گفته اند می تواند به پری بودنِ مادرش بازگردد. که البته بحث مفصلی است. به نظرم چنین سیاوشی است که جلوه ای از اهورامزدا است. این که چرا آشکارا گفته نشده است، به نظرم در شاهنامه سابقه دارد و البته دلیل. در مورد سهراب هم همین است، آشکارا نمی گوید که ماجرا بر او روشن است یا نه. حتی نمی دانیم رستم می داند یا نه. این ابهام به داستان کشش می دهد ضمن این که از انسانی بودن صرف بیرون می آوردش. به نظر من شاهنامه در داستان هایش نمود هایی از عالم مینوی دارد، به نوعی هنوز اهریمن و اهورامزدا هستند که با هم می جنگند نه انسان هایی از جنس ما. انسان هایی هستند با عوالم خدایی. بر خلاف داستان های یونانی که خدایانی با عوالم انسانی هستند.
اصلا اگر ماجرای سیاوش بر اساس فریب و چیزهایی از این دست باشد که دیگر نمی شد شهیدش خواند. آنگونه که سووشون داریم و... قصه ها. این نظر من است البته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بحث جالبی است!
اما به نظر من سیاوش به گرسیوز اطمینان داشت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم که در گفتگو شرکت کردید
سیما
پروانه جان
دکتر کزازی می گوید: سیاوش هنگامی که گرسیوز را گریان می بیند و مانند کسی که بر وی مهر می ورزد و دل می سوزد، بدو می گوید که او را چه پیش آمده است....

اگر دو جمله ی اول و دوم با یک "و" به هم وصل نشده بود، حق با تو بود اما حالا به نظرم دکتر کزازی می گوید که گرسیوز مانند کسی است که به سیاوش مهر می ورزد و دل می سوزد. اگرچه که خیلی غیر فصیح است، در هر دو صورت.
نه فکر کنی لجاجتی در کار است، از کل کل کردن با تو در ملأ عام خوشمان می آید! عزت زیاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:

اصولا من از کل کل کردن در باره شاهنامه خوشم میاد به خصوص که طرفم سیما باشه
چاکر شما
پروانه
سیما
کاملا قانع کننده است. ظاهرا هر دو یک حرف را می زنند. ممنون از زحمتی که کشیدی.

در مورد این که سیاوش از آغاز می دانست که چه بر سرش خواهد آمد هنوز همان نظر را دارم. به نظرم نمی رسد که سیاوش فریب خورده است. سیاوش مطابق با طبیعت و سرشت پاکش رفتار می کند. اعتماد به دیگران برای او بدون نیاز به تلاش کردن دست می دهد. اما حق با توست این بیت ربطی به آن ماجرا ندارد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به نظرم برداشت دو شاهنامه پژوه یکی نیست. از دید دکتر خالقی در مصرع دوم به حالت گرسیوز اشاره می کند ولی از دید دکتر کزازی مصرع دوم اشاره به دلسوزی سیاوش دارد که از روی مهربانی به گرسیوز می گوید که به چه دلیل ناراحت است و بیت های پس از آن حالت و باور سیاوش را نشان می دهند.
در ضمن به نظر من سیاوش در دام گرسیوز افتاد. فردوسی هم در ابتدای این داستان گرسیوز را دامساز می خواند.
سیما
از خواندن نظر دکتر خالقی و دکتر کزازی خیلی خوشحال می شوم. دنبال فرصتی می گشتم که خودم برم سراغشان. ممنون می شوم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دکتر خالقی:
بیت 1958 دفتر دوم صفحه 334
سیاوش و را دید پر آب چهر/ بسان کسی کو بپیچد ز مهر

جلد نهم صفحه 674:میگوید: رخسار او مانند کسی که از غم عشق رنج میبرد پر از اشک بود.
دکتر کزازی: سیاوش هنگامی که گرسیوز را گریان می بیند و مانند کسی که بر وی مهر می ورزد و دل می سوزد، بدو می گوید که او را چه پیش آمده است....
پروانه
دوره‌ی آموزشی دکتر ماحوزی در سال جدید به نقد و بررسی غزلیات حافظ (در هشت نشست) خواهد پرداخت.
آغاز دوره روز شنبه 30 فروردین‌ماه سال جاری ساعت 6 تا هشت
نشانی : شهرک غرب (قدس)، روبروی مرکز خرید میلاد نور، خیابان حسن سیف، کوچه دوم، شماره‌ی 7، کانون معماران معاصر ایران تلفن : 88093255 و 88075268
امتیاز: 0 0
سیما
پروانه جان
در مورد بیت: سیاوش وُ را دید پر آب چهر/ به سان کسی کو بپیچد ز مهر
نمی دانم بزرگان چه نوشته اند اما به نظر من می رسد که فردوسی پیش پیش به ما می گوید که چهره ی گرسیوز، خالی از مهر و راستی و پیمان شده است. یک جور روانشناسی انگار. و گویی که سیاوش هم که بسیار خردمند است این را حس می کند. به نظرم فردوسی می خواهد بگوید که اصلا از همان آغاز سیاوش بی مهری و دروغ را در گرسیوز دیده بوده است. به عبارتی سیاوش فریب نمی خورد انگار به سرنوشت سر خم می کند. پیش از این هم می دانیم که سیاوش بی خبر از سرنوشت بد خود نبوده است. این البته نظر من است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سیما جان این داستان از آن داستان های سخت شاهنامه است سه چهار ساعتی غرق خواندنش شدم یعنی اسیر بیت ها شده بودم . این نوع گفتگوی سخت با استادی فردوسی خیلی خوب آدم را به عمق فاجعه می برد. یعنی به نظرم همین جا کار سیاوش تمام است.سیاوش گول گرسیوز را می خورد.

به نظرم یک بار دیگر داستان را بخوان مطمئنم نظرت عوض خواهد شد.

خوب با دیدگاه تو می شود 4 دید متفاوت.
هر زمان مناسب بود بگو تا دیدگاههای استادان خالقی و کزازی را هم بنویسم
فاطمه
سلام : پروانه خانم سال جدید مبارک . منظور از آب زرد از چشم چیست .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام بر خانم فاطمه
چقدر خوب که پس از چند ماه توانستی پیام بنویسی.

"آب زرد از دیدگان باریدن" : سخت گریستن، از سر درد گریستن، از بسیاری گریه خون گریستن
از فرهنگ رواقی

در اینجا سیاوش می بیند که گرسیوز خیلی ناراحت است و اشکی از درد می ریزد.
در واقع گرسیوز به دروغ گریه می کرد تا سیاوش حرفهایش را باور کند.
درود
سیاوش گرسیوز را گریان دید.مانند کسی که غمگین است.

اما چون شاهنامه ام را به کسی قرض دادم نمیدونم این بیت را دارد یا نه.
امتیاز: 0 0
گرسیوز به راه افتاد و پیام شاه را به سیاوش داد و او نیز پذیرفت اما گرسیوز با خود اندیشید اگر سیاوش با من نزد شاه بیاید هرچه رشته ام پنبه می شود . پس مدتی خاموش به سیاوش نگریست و شروع به گریه کرد . سیاوش علت را پرسید و گرسیوز گفت : یادم آمد که ابتدا تور بود که ایرج را کشت و بعد از جنگ منوچهر و افراسیاب ایران و توران پر آتش شد . تو خوی بد افراسیاب را نمی شناسی . اول از همه برادرش اغریرث را کشت و بعد بسیاری از نامداران به دستش کشته شدند و از وقتی تو آمدی بد به کسی نرسیده است اما حالا اهریمن دل افراسیاب را از تو پرکینه کرده است و من تو را آگاه کردم.
سیاوش گفت : خدا با من است اگر او قصد آزار من را داشت بر و بوم و فرزند و گنج و سپاهیانش را به من نمی داد . من حالا با تو به درگاه او می آیم .
گرسیوز گفت : آنطور که قبلا او را دیدی نیست . افراسیاب آن افراسیاب قدیم نیست و تو از اغریرث به او نزدیکتر نیستی . ناگهان سیاوش به یاد سخن ستاره شناسان افتاد که گفته بودند او در جوانی کشته می شود و گفت : هرچه فکر می کنم می بینم کاری نکردم که مستحق عقوبت باشم . حالا بی سپاه نزد او می روم تا ببینم چه شده است . گرسیوز گفت : نباید نزد او بروی من از سوی تو می روم و نامه تو را به او می دهم و اگر کینه از سرش بیرون رفت برایت پیام می فرستم و اگر نشد می توانی به چین یا ایران بروی که آنجا همه دوستدار تو هستند .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریناز گرامی
سپاسگزارم. می بینم که باز هم بیت ها با شاهنامه ات (دبیر سیاقی) تفاوتهایی دارند.
چه خوب که برای ما امکان این مقایسه را فراهم می کنی.

آیا بیت زیر در شاهنامه ات وجود دارد:
1960 سیاوش ورادید پر آب چهر/ به سان کسی کو بپیچد ز مهر


از دید تو معنی این بیت چیست؟ دکتر خالقی و دکتر کزازی دو معنی متفاوت نوشته اند.
دوستان دیگر هم اگر به اینجا می آیند خوشحال می شوم دیدگاهشان را بخوانم.
پروانه
.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
گرسیوز پیش از این چند بار در برابر چشمان افراسیاب و پهلوانان و سپاه ، در برابر سیاوش تحقیر شده و دچار ضربه روحی شده است از خود راضی است و صراحتا از خود تعریف می کند و با رفتن به سیاوشگرد دیگر چشم دیدن این همه توانایی ها و خوبیهای سیاوش را ندارد. گرسیوز سنگدل گویا به هیچ کس عشق و علاقه ای ندارد و به آخر و عاقبت کارهای خود نمی اندیشد....
پروانه
.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
با درود به دوستان گرامی
سال نو بر همگی فرخنده
امیدوارم سالی پر از گفتگوهای شاهنامه ای داشته باشیم
از همراهی همه شما دوستان ارجمند سپاسگزارم