X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

بازگشت گرسیوز و بدگویی از سیاوش نزد افراسیاب

چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1392 08:06 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

.


داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید

.


بازگشت گرسیوز و بدگویی از  سیاوش نزد افراسیاب



چو نزدیک سالارِِ تورانْ سپاه رسیدند و پرسید هر گونه شاه،

فراوان سخن رفت و نامه بدادبخواند و بخندید و زاو گشت شاد

نگه کرد گرسیوز کینه دار بدان تازه رخسارۀ شهریار
1850همی بود یک دل پر از کین و دردبدان گه که خورشید لاژورد

همه شب بپیچید تا روز پاکچو شب جامۀ تیره را کرد چاک

سرِ مردِ کین اندر آمد ز خواببیامد به نزدیک افراسیاب

ز بیگانه پردخت کردند جاینشستند و جستند هر گونه رای

بدو گفت گرسیوز:« ای شهریار!سیاوش دگر دارد آیین و کار.
1855فرستاده آمد ز کاوس شاه،نِهانی، به نزدیک او چند راه.

ز روم و ز چین، نیزش آمد پیامهمی یادِ کاوس گیرد، به جام

بر او انجمن شد فراوان سپاهبپیچد به ناگاه ، از او جانِ شاه

اگر تور را دل نگشتی دُژم ز گیتی بر ایرج  نکردی ستم

دو کشور که چون آتش تیز وآب به دل یک ز دیگر گرفته شتاب،
1860تو خواهی کِشان خیره، جفت آوریهمی باد را در نهفت آوری!

اگر کردمی بر تو این بد نِهانمرا زشتْ نامی بُدی در جهان.»

دلِ شاه از آن کار شد دردمندپر از غم شد از روزگار گزند

بدو گفت:« بر من  تو را مهر ِ خون بجنبید و او بُد تو را رهنمون

سه روز اندر این نامه رای آوریمسخنهاش بهتر به جای آوریم.
1865چو این رای گردد خِرَد را درست،بگویم که درمان چه بایدْت جست.»

چهارم چو گرسیوز آمد به درکُلَه بر سر و تنگ بسته کمر

سپهدار ِ توران ورا پیش خواندز کارِِ سیاوش، فراوان براند

بدو گفت:« کای یادگار پشنگچه دارم جز از تو به گیتی به چنگ؟

همه رازها بر تو باید گشادبه ژرفی ببین تا چه آیدْت یاد
1870از آن خوابِِ بَد چون دلم شد غمی،به مغز اندر آورد لختی کَمی؛

نبستم به جنگ ِ سیاوش میاننیامد از او نیز ما را زیان.

چو آن تخت ِ پر مایه پدرود کرد،خرد تار کرد و مرا پود کرد.

ز فرمان من یک زمان سر نتافتچو از من چنان نیکوِیها بیافت.

سپردم بدو کشور و گنج ِ خویش؛نکردیم یاد از غم و رنج ِ خویش.
1875به خون نیز، پیوستگی ساختیم؛دل از کین ِ ایران بپرداختیم.

بپیچیدم از گنج و فرزند رویگرامیْ دو دیده سپردم بدوی.

پس از نیکویها و هر گونه رنجفِدی کردن کشور و تاج و گنج

گر ایدون که من بد سگالم بر اوی ز گیتی برآید یکی گفت و گوی

بر او بر، بهانه ندارم به بدگر از من بدو اندکی بد رسد،
1880زبان برگشایند بر من مِهان؛درفشی شوم در میانِ جهان.

نباشد پسندِ جهان آفرین نه نیز از بزرگانِ روی زمین

ز دَد تیز دندان تر از شیر نیستکه اندر دلش بیم شمشیر نیست.

اگر بچّه ای ز آنِ خود دردمند ببیند، کند دادم  و دد را گزند.

اگر ما بشوریم بر بیگناه،پسندد چنین  داور هور و ماه؟
1885ندانم جز آن کِش بخوانم به در؛وز ایدر، فرستمْش سویِ پدر.

اگر گاه جوید گر انگشتری،از این بوم و بر بگسلد داوری.»

بدو گفت گرسیوز:« ای شهریارمگیر این چنین کار پر مایه خوار.

از ایدر گر او سوی ایران شودبر و بوم ما پاک ویران شود

هر آنگه که بیگانه شد خویش ِ توبدانست رازِ کم و بیش تو
1890چو جویی دگر ز او تو بیگانگی،کنی رهنمونی به دیوانگی.

یکی دشمنی باشد اندوختهنمک را مَپَرْگَن تو بر سوخته.

براین داستان زد یکی رهنمونکه:" آبی که از خانه آید برون،

ندانند درمان ِ آن را به بند".اگر بد نخواهی تو، بنیوش پند.

نبینی که پروردگارِ ِ پلنگنبیند ز پرورده جز درد و جنگ؟
1895چو افراسیاب آن سخن باز جست،همه گفتِ گرسیوز آمد درست.

پشیمان شد از رای و کردار خویش؛همی تیره دانست بازارِ خویش

چنین داد پاسخ که:« من زاین سخن نه سر نیک بینم بلا را ،نه بُن

بباشیم تا رازِ گردان سپهرچگونه گشاید بدین کار، چهر

به هر کار،  بهتر، درنگ از شتاب؛بمان تا بتابد، براین، آفتاب
1900ببینم که رایِ جهاندار چیست!رخِ شمعِ چرخِ روان سویِ کیست!

وگر سوی درگاه خوانمْش باز بجویم سخن تا چه دارد براز!

نگهبان او من بَسَم، بی گمان؛همی بنگرم تا چه گردد زمان.

چو از او کژّیی آشکارا شودکه ناچار دل بی مدارا شود

از آن پس نکوهش نیاید ز کَسمکافات بد جز بدی نیست پس.» 
1905چنین گفت گرسیوزِ کینه جوی،که:«ای شاهِ بینا دلِ راستگوی!

سیاوش بدان آلت و فرّ و بُرزبدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز،

گر آید به درگاه تو با سپاهشود بر تو بر  تیره خورشید و ماه.

سیاوش نه آن است کِش دید شاههمی ز آسمان برگذارَد کلاه

فریگیس را هم ندانی تو باز،که گویی شده ست از جهان بی نیاز.
1910سپاهت بدو بازگردد  همه؛بترسم که مانَد شُبان بی رمه!

سپاهی که شاهی ببیند چُنُویبدان بخش و آن رای و آن ماهِ روی

نخواهد از آن پس به شاهی تو رابره گاهِ او را و ماهی تو را؛

دو دیگر که از شهر آباد اویچنان بوم فرخنده بنیاد اوی

تو خواهی که:" ایدر مرا بنده باشبه خواری، به مهر من آگنده باش!"
1915ندیده ست کَس جفت با پیلْ شیر،نه آتش دمان از بر و آبْ زیر.

اگر بچّۀ شیر ِ ناخورده شیربپوشد کسی در میان حریر

به گوهر شود باز، چون شد بزرگ؛نترسد از آهنگ ِ پیل سترگ.»

پس افراسیاب اندر آن بسته شدغمی گشت و اندیشه پیوسته شد

اکر باد خیره بجستی ز جایمگر یافتی چهره و دست و پای !
1920همی از شتابش بِهْ آمد درنگ؛که پیروز باشد خداوندِ سنگ.

ستوده نباشد سرِ بادْساربر این داستان زد یکی هوشیار:

«سبکسار مردم نه والا بودوگر چه گََوَی سروْبالا بود.»

برفتند پیچان و لب پر سخن،پر از کین دل از روزگارِ کهن.

بر شاه رفتی زمان تا زمانبداندیش گرسیوز بدگمان.
1925ز هر گونه رنگ  اندر آمیختی؛دلِ شاهِ توران برانگیختی؛

چنین تا برآمد بر این روزگار پر از درد و کین شد دلِ شهریار

سپهبد چنان دید یک روز رایکه پردخت مانَد ز بیگانه جای

به گرسیوز این داستان برگشادز کار سیاوش بسی کرد یاد

«تو را گفت از ایدر ، بباید شدنبر ِ او فراوان بباید بُدَن
1930بپرسیّ و گویی که:" ز آن جشنگاه، نخواهی کرد همی کَس را نگاه؟

بهشتی همانا بجنبد ز جای یکی با فریگیس خیز،ایدر آی.

نیاز است ما را به دیدار توبدان پر هنر جانِ بیدار تو

بدین کوه ِ ما نیز، نخچیر هستبه جام زبر جد، می و شیر هست

گذاریم یک چند و باشیم شاد؛چو آیدْت از آن شهر ِ آباد یاد،
1935به رامش بباش و به شادی ، خَرام؛مَی و جام با من چرا شد حرام؟"»





.

.

.

برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (3)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی .
سال نو مبارک.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریناز جان
پیام هایت مانند نسیم باد نوروزی ، چراغ دل ما را می افروزد.
همیشه شاد باشی و تندرست
نوروزت خجسته
وقتی گرسیوز نزد افراسیاب آمد نامه سیاوش را به او داد و چیزی نگفت اما دلش پر از کینه بود و فردای آن روز افراسیاب را تنها گیر آورد و شروع به بدگویی از سیاوش کرد و گفت : فرستاده ای از طرف کاووس نهانی پیش او بود . افراسیاب ناراحت شد . سه روز فکر کرد و روز چهارم به گرسیوز گفت که من نباید او را بکشم چون به من بد می رسد و تا کنون هم با او به خوبی رفتار کرده ام و از او جز نیکویی ندیدم حال اگر بر او بشورم بهانه ای ندارم و همه بزرگان به من خرده می گیرند پس بهتر است او را نزد خود بخوانم و به سوی پدرش بفرستم . گرسیوز گفت : اگر او به ایران رود برو بوم ما ویران می شود و تو مطمئن باش که از او جز بدی به تو نمی رسد . افراسیاب گفت : او را نزد خود می خوانم تا چندی نزد من باشد شاید به کارش پی ببرم اگر دیدم درست است دیگر درنگ نمی کنم و او را به جرم خیانت می کشم . گرسیوز گفت: ای شاه سیاوش آن سیاوش قبلی نیست و با سپاهیانش می آید . فرنگیس هم عوض شده است . تو مطمئن باش که سپاهیان سیاوش تا او را دارند به انقیاد تو در نمی آیند . مدتی گذشت و شاه به گرسیوز گفت : نزد سیاوش برو و بگو تا با فرنگیس چندی نزد ما بیاید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به عبارتی افراسیاب عقل خودشو میده به دست افراسیاب!
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
«حسد می‌تواند ناشی از این احساس باشد که سعادت یا سودی که دیگری از آن برخوردار است، نصیب ما نشده؛ یا چیزی که مورد میل ما بوده، دیگری از آن تمتّع گرفته، یا چیزی که دیگری را نصیب شده موجب زیان یا آسیب ما گردیده است. خلاصه اگر ما چیزی را بخواهیم و دیگری آن را برباید، حالت اندوهی در ما بر انگیخته می‌شود که رشک نام دارد و این حالت ایجاد خشم می‌کند و آرزوی انتقام را می‌پروراند.» ( اسلامی ندوشن ، زندگی ومرگ پهلوانان )

در این فکر بودم چرا واژه «رشک» در شاهنامه زیاد به کار نرفته است و به نظرم آمد باید زیر مجموعه مفهومی دیگر باشد آیا به نظر شما می توان آن را شاخه ای از «آز» دانست؟

افراسیاب:
افراسیاب این نماد «خشم» و تزلزل در رفتار نیز در این داستان به خوبی خود را به نمایش می گذارد.