X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

هنر نمودن سیاوش پیش گرسیوز

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 12:03 ق.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

.


داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید


هنر نمودن سیاوش پیش گرسیوز



به بَر زد سیاوش بدان کار دست؛به زین اندر آمد زِ تخت نشست.

زره را به هم بر، ببستند پنج،که از یک زره تن رسیدی به رنج.
1785نهادند بر خطَّ آوردگاهنظاره بر او بر،  ز هر سو سپاه

سیاوش یکی نیزه شاهوارکجا از پدر داشتی یادگار

که در جنگ ِ مازندران داشتیبه زنجیر بر، نیزه بگذاشتی

به آوردگه رفت نیزه به دستعنان را بپیچید چون پیل ِ مست
 بزد نیزه و برگرفت آن زرهزره را نماند ایچ بند و گره
1790از آورد نیزه برآورد راست؛زره را بینداخت آن سو که خواست

سواران ِ گرسیوز جنگ سازبرفتند با نیزه های دراز

فراوان بگشتند گِرد زرهز میدان نَبَر شد زره یک گره

سیاوش سپر خواست گیلی ، چهاردو چوبین، دو از آهنِ آبدار

کمان خواست با تیرهای خدنگشش اندر میان زد سه چوبه به چنگ
1795یکی در کمان راند و بفشارد ران
بر آن چار چوبین و ز آهن سپر
نظاره به گِردَش، سپاهی گران
گذر کرد پیکانِ آن نامور

بزد هم برآن گونه، ده چوبه تیربر او آفرین خواند بُرنا و پیر

از آن ده یکی در گذاره نماندهمی هر کسی نام ِیزدان بخواند

بدو گفت گرسیوز ای شهریاربه ایران و توران تو را نیست یار
1800بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیشِ سپاه
 بگیریم هر دو دوالِ کمربه کردار جنگی دو پرخاشخَر

ز ترکان مرا نیست همتا ،کسیچو اسپم نبینی ز اسپان بسی

به میدان ما نیست همتایِ توهماورد تو ، گر به بالای تو

گر ایدون که بردارم از پشت زین ،تو را ،ناگهان بر زنم بر زمین
1805چنان دان که از تو دلاورترمبه اسپ به مردی ز تو برترم

وگر تو مرا برنهی بر زمیننگردم به جایی که جویند کین

سیاوش بدو گفت :«کاین خود مگویکه تو مِهتری، شیر و پرخاشجوی

همان اسبِ تو شاه ِ اسب من استکلاه ِ تو آذرگشسب من است

جز از تو،  ز ترکانِ کَسی برگزینکه با من بگردد نه بر رایِ کین
1810بدو گفت گرسیوز :«کای نامجویز بازی نشانی نیاید به روی».

سیاوش بدو گفت :«کاین رای نیست
نبرد دو تن جنگِ مردان بود
به میدان به نزدِ منَتَ جای نیست
پر از خشم  اگر چهره خندان بود

ز گیتی برادر تویی شاه راهمی زیر نعل آوری ماه را

کنم هر چه گویی به فرمانِ توبر این نشکنم رای و پیمان تو
1815ز یاران یکی شیر جنگی بخوانبر این تیزْ تگ بارگی، برنشان.
 گر ایدون که رایت نبردِ من استسرِ سرکشان زیر گردِ من است».
 بخندبد گرسیوز نامجوی؛همانا خوش آمدْش گفتار اوی

به ترکان چنین گفت :«کز سرکشانکه خواهد که گردد به گیتی نشان؟

یکی با سیاوش نبرد آوَرَد؛سر ِ سرکشان زیر گَرد آورد.
1820سراینده بودند لب با گرهبه پاسخ بیامد گرویِ زره

«منم- گفت: شایستۀ کارکرداگر نیست او را کسی همنبرد.»

سیاوش ز گفت ِ گروی زرهبرو کرد پرچین ، رخان پر گره 

بدو گفت گرسیوز ای شهریارز گُُردان لشکر ورا نیست یار

سیاوش بدو گفت کز تو گذشتنبردِ  بزرگان مرا خوار گشت
1825از ایشان دو یَل باید آراستهبه میدانْ نبرد ِمرا خواسته

دگر سرکشی بود نامش دَمورکه همتا نبودش به توران به زور

برفتند پیچان دمور و گُرویسیاوش بدان هر دو، بنهاد روی

به بندِ میانِ گرویِ زرهفرو برد چنگال و بر زد گره

ز زین برگرفتش به میدان فگندنیازش نیامد به بند کمند
1830وز آن  پس بپیچید سوی دمورگرفتش سر و گردن او به زور

چنان خوارش از پشت زین بر گرفتکه گردان بماندند زو در شگفت

چنان پیش گرسیوز آورد کَشتو گفتی یکی مور دارد به کَش

فرود آمد از اسب و بگشاد دستپر از خنده بر تخت زرّین نشست

برآشفت گرسیوز از کار ِ اویپر از غم شدش دل پر از رنگ، روی
1835وز آن تخت زرّین به ایوان شدندبه کردار گُردان ایران شدند

نشستند یک هفته با نای و رودمی آورد و رامشگران و سرود

به هشتم به رفتن گرفتند بازبزرگان و گرسیوزِ کینه ساز

یکی نامه بنوشت نزدیکِ شاهپر از لابه و پرسش ِ نیکخواه

وز آن پس مر او را بسی هدیه دادبرفتند از آن شهر چون باد ، شاد
1840به رهشان سخن رفت یک با دگراز آن پر هنر شاه و زان بوم و بر

چنین گفت گرسیوز ِکینه جوی
یکی مردْ را شاهِ توران بخواند
که :«ما را از ایران بد آمد به روی
که از ننگ ما را به خُوَی در نشاند

دو شیر ژیان چون دمور و گُرویکه بودند گُُردان پرخاشجوی

چنان زار و بیکار گشتند خوارز چنگال ِ ناپاک دلْ، یک سوار

سرانجام از این ، بگذراند سخننه سر بینم این کار او را نه بُن.»

چنین تا به درگاه افراسیاب نرفت در آن جوی، جز تیره آب.






.


.

.

گردآورنده میترا حاجی 


.


برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (4)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سیما
وٌ زان پس مرو را یکی هدیه داد


تا آن جا که من می دانم، وَ در زبان فارسی وٌ بوده است و خواندن آن به صورت وَ درست نباید باشد.
پایدار باشید.
امتیاز: 1 0
پنج زره بستند و بعد سیاوش نیزه را بر آن زره فرود آورد . بطوریکه تمام گره های آن از هم باز شد . از آنسو سواران گرسیوز هم با نیزه آمدند و نیزه هایی برآن فرود آوردند اما حتی یک گره از زره ها باز نشد .
گرسیوز به سیاوش گفت : بیا تا با هم کشتی بگیریم . سیاوش نپذیرفت و گفت : به جز تو هرکسی را که انتخاب کنی می پذیرم . گرسیوز گفت : زیانی ندارد این یک بازی است اما سیاوش گفت : تو برادر شاه هستی و من گوش به فرمانت هستم از یارانت کسی را برگزین تا با او کشتی بگیرم. گرسیوز از یاران پرسید چه کسی حاضر است ؟ گروی زره گفت : من می توانم با او نبرد کنم . بر سیاوش گران آمد و گفت : یک نفر دیگر هم باید باشد زیرا این یکی همتای من نیست . پس شخص دیگر به نام دموی داوطلب شد و نبرد آغاز شد . سیاوش کمربند گروی زره را گرفت و به میدان افکند و به گرز و کمند هم احتیاجی نیافت و بعد بر و گردن دموی را گرفت و مانند مرغی او را نزد گرسیوز برد . گرسیوز غمگین شد و رنگش پرید .
گرسیوز یک هفته آنجا بود و سپس بازگشت در حالیکه از شکست دو تن از بزرگانش ناراحت بود و به سیاوش هم حسادت می برد . وقتی نزد افراسیاب آمد نامه سیاوش را به او داد و چیزی نگفت اما دلش پر از کینه بود و فردای آن روز افراسیاب را تنها گیر آورد و شروع به بدگویی از سیاوش کرد
امتیاز: 0 0
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست گرامی ام میترا حاجی رییس موزه جنگ افزار موزه دفینه به خواهش من ، اقدام به تهیه برگ هایی از رزم افزارها برای شناخت بچه ها کرده است که یک نمونه از آن را در عکس این داستان می بینیم.
ایشان دانشی بسیار در این حوزه دارند و بسیار از همکاریشان سپاسگزارم.
یکی از بیتهایی که ایشان در این معرفی استفاده کرده اند را در این داستان می خوانیم.

«سیاوش سپر خواست گیلی ، چهار دو چوبین، دو از آهنِ آبدار»

این داستان باید بسیار مورد علاقه کسانی است که که در این باره پژوهش می کنند. سیاوش یک تنه به پیشنهاد گرسیوز با شیوه گرفتن دوال کمر دو پهلوان تورانی را شکست می دهد. به محض اینکه دو پهلوان و سیاوش بههم می رسند سیاوش دست انداخته و دوال کمر گروی زره را گرفته و به زمین می کوبد و پس از آن سر و گردن دمور را گرفته و از زین بلند می کند و زیر بازو گرفته و نزد گرسیوز می برد چنان که موری زیر بغل دارد. این موضوع نطفه های رشک را در دل گرسیوز , و تورانیان بارور می کند .