X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

پیوند کردن سیاوش با افراسیاب

دوشنبه 16 دی‌ماه سال 1392 03:14 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ


داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید


پیوند کردن سیاوش با افراسیاب

.


چو خورشید را چرخِ گردان به بر،برآورد بر سانِ زرّین سپر،

سپهدارْ پیران میان را ببست،یکی بارۀ تیزرَو برنشست.

به کاخِ سیاوش بنهاد روی،بسی آفرین خواند بر فرِّ اوی.
1520چنین گفت:«کامروز برساز کار،به مهمانیِ دخترِ شهریار

چو فرمان دهی، من سزاوارِ اویمیان را ببندم به تیمارِ اوی.»

سیاووش را دل پر آزرم بود؛ز پیران، رخانش پر از شرم بود.

بدو گفت:«شَو؛ هر چه خواهی، بساز؛تو دانی که بر تو مرا نیست راز.»

چو بشنید پیران، سویِ خانه رفت؛دل و جان ببست اندر آن  کار، تفت.
1525درِ خانۀ جامۀ نابرید،به گلشهر بسپرد پیران کلید؛

که او بود کدبانویِ پهلوان؛ستوده زنی بود روشنْ روان.

به گنج اندرون، آنچه بُد نامدارگزیده ز زربفتِ چینی هزار؛

زبر جد طبقها و پیروزه جام،پر از نافۀ مشک و پر عودِ خام

دو افسر پر از گوهرِ شاهوار،دو یاره، یکی طوق و دو گوشوار.
1530ز گستردنیها، شتروار شَست،ز زربفت پوشیدنیها سه دست؛

همه پیکرش سرخ کرده به زر؛بر او، بافته چند گونه گهر.

ز سیمین و زرّین شتروار سی،طبقها و از جامۀ پارسی؛

یکی تختِ زرّین و کرسی چهار؛سه نعلین زرّین زبرجد نگار؛

پرستنده سیصد، به زرّین کلاه؛ز خویشانِ نزدیک، صد نیکخواه.
1535پرستار با جامِ زرّین دویست،که اکنون چنان نیز یک جام نیست.

همان صد طبق مشک و صد زعفران؛همی رفت گلشهر با خواهران.

به زرّین عماری و دیبا جُلَیل،برفتند با خواسته خیلْ خیل.

بیاورد بانو، ز بهرِ نثار،ز دینار با خویشتن سی هزار.

به نزدِ فریگیس، بردند چیز؛زبانشان پر از آفرین بود نیز.
1540زمین را ببوسید گلشهر و گفت،که:«خورشید را گشت ناهید جفت!

هم امشب بباید شدن نزدِ شاه؛بیاراستن گاهِ او را به ماه.»

بیامد فریگیس چون ماه نو،به نزدیکِ آن تاجور شاهِ نو.

به یک هفته مرغان و ماهی نخفت؛نیامد سرِ یک تن اندر نهفت

زمین باغ گشت از کران تا کران،ز شادیّ و آوازِ رامشگران.
1545بدین کار بگذشت یک هفته نیز؛سپهبد بیاراست بسیار چیز؛

ز اسپان تازیّ و از گوسپند، همان جوشن و خُود و تیغ و کمند؛

ز دینار و از بدره های درم،ز پوشیدنیها و از بیش و کم؛

وز این مرز تا پیشِ دریای چین،همه نام بردند شهر و زمین؛

به فرسنگ صد بود بالایِ اوی؛نشایست پیمود پهنایِ اوی.
1550نبشتند منشور بر پرنیان،همه پادشاهی به رسم کیان.

به خانِ سیاوش فرستاد شاه،یکی تختِ زرّین و زرّین کلاه؛

وز آن پس، بیاراست میدانِ سور؛هر آن کس که رفتی ز نزدیک و دور،

می و خوان و خوالیگران یافتی؛بخوردیّ و هر چند برتافتی،

ببردیّ و رفتی سویِ خانِ خویش؛بُدی شاد، یک هفته، مهمانِ خویش.
1555درِ بسته زندانها برگشاد؛از او شاد شد و بخت او نیز شاد.

به هشتم، سیاوش بیامد پگاه،اَبا گُردْ پیران به نزدیکِ شاه.

گرفتند هر دو بر او آفرین،که:«ای مهربان شهریارِ زمین!

همیشه تو را جاودان باد روز،به شادیّ و بدخواه را پشت کوز!»؛

وز آن جایگه بازگشتند، شاد؛بسی از جهاندار کردند یاد.
1560چنین نیز یک چند گردان سپهرهمی گشت بیدار، بر داد و مهر.

فرستاده آمد ز نزدیکِ شاه،به نزدِ سیاوش یکی نیکخواه،

که:«پرسد همی شاه را شهریار؛همی گوید:" ای مهترِ نامدار!

بُوَد  کِت ز من دل بگیرد همی؛وز ایدر نشستن، گریزد همی!

از ایدر، تو را داده ام تا به چین؛یکی گِرد بر گَرد؛ بنگر زمین.
1565به شهری که آرام و رای آیدت،همه آرزوها به جای آیدت،

به شادی بباش به نیکی بمان؛ز خوبی مپرداز دل ، یک زمان."»

سیاوش ز گفتارِ او گشت شاد؛بزد نای و کوس و بنه برنهاد.

سِلیح و سپاه و نگین و کلاه،ببردند با گنج با او به راه.

فراوان عماری بیاراستند؛پس پرده، خوبان بپیراستند.
1570فریگیس را در عماری نشاند؛بُنه برنهاد و سپه را براند.

از او بازنگسست پیرانِ گُرد؛به شادی همه راه با او سپرد.

به شادی، برفتند سویِ ختن؛همه نامداران شدند انجمن؛

که سالارْ پیران از آن شهر بود؛که از بَد، گمانیش بی بهر بود.

همی بود یک ماه مهمانِ اوی؛بدان سو، چنین بود پیمانِ اوی.
1575ز خوردن نیاسود یک ماه شاه:گهی رود و می، گاه نخچیرگاه.

سر ِ ماه برخاست آوایِ کوس،بدان گه که خیزد خروش خروس؛

بیامد سوی ِ پادشاهیّ خویش،سپاه از پسِ پشت و پیران ز پیش.

بر آن مرز و بوم اندر، آگه شدند؛بزرگان به راهِ شهنشه شدند.

به شادیْ دل، از جای برخاستند؛جهان را به آیین بیاراستند.
1580از آن پادشاهی، خروشی بخاست؛تو گفتی زمین گشت با چرخْ راست

ز بس نالۀ چنگ با رود و نای،تو گفتی بجنبد همی دل ز جای.

به جایی رسیدند که آباد بود؛یکی خوبِ فرخنده بنیاد بود.

به یک روی، دریا؛ به یک روی، راه؛به یک روی بر، کوه و نخچیرگاه.

درختانِ بسیار و آبِ روان؛همی شد دلِ سالخورده جوان.
1585سیاوش به پیران سخن برگشاد،که:«اینَت بر و بومِ فرّخ نِهاد!

بسازم من ایدر یکی خوب جای،که باشد به شادی مرا رهنمای.

بر آرم یکی شارستانِ فراخ؛فراوان، بدو اندر، ایوان و کاخ.

نشستنگهی برفرازم به ماه،چنانچون بود در خورِ تاج و گاه.»

بدو گفت پیران که:«ای خوب رای! بر آن رو که اندیشه آید به جای.
1590چو فرمان دهد، بر آن سان که خواست،بر آرم یکی جایْ با ماهْ راست.

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج؛زمان و زمین از تو دارم سپنج.

بسازم، به کامِ تو، این شهر من؛نخواهم جز از کامِ تو بهرِ من.»

سیاوش بدو گفت:« کای بختیار!درختِ بزرگی تو آری به بار.

مرا گنج و خوبی همه ز آنِ تست؛به هر جای رنجِ تو بینم نخست.
1595یکی شهر سازم بدین جای من،که خیره بماند در او انجمن.»

از آن بومِ خرٌم چو گشتند باز،سیاوش همی بود با دل براز.

عنانِ تگاور همی داشت نرم؛همی ریخت از دیدگان آبِ گرم.

بدو گفت پیران که:«ای شهریار!چه بودت که گشتی چنین سوگوار؟»

چنین داد پاسخ که:«چرخِ بلنددلم کرد پر درد و جانم نِژند؛
1600که هر چند گِرد آورم خواسته،همان گنج و هم کاخِ آراسته،

به فرجام، یکسر به دشمن رسد؛بَدی بَد بُود، مرگ بتّر ز بد.

چو خرّم شود جایِ آراسته،پدید آید از هر سُویِ خواسته،

نباید مرا شاد بودن بسی؛نشیند، بر این جای، دیگر کسی.

نه من شادمانم نه فرزندِ من،نه پُر مایه گُردی ز پیوندِ من.
1605نباشد مرا زندگانی دراز؛ز کاخ و ز ایوان شوم بی نیاز.

شود تختِ من گاه ِ افراسیاب؛کند، بیگنه، مرگ بر من شتاب.

چنین است رایِ سپهرِ بلند:گهی شاد دارد، گهی مستمند.»

بدو گفت پیران که:«ای سرفراز!مکن، خیره، اندیشۀ دل دراز؛

که افراسیاب از بدی دل بشست؛زشادی ، به کین خواستن، گشت سست.
1610مرا نیز تا جان بُوَد در تنم،بکوشم که پیمان تو نشکنم.

نمانم که بادی به تو بگذرد؛وگر موی بر تو هوا بشمَرَد.»

سیاوش بدو گفت:«کای نیکنام!نبینم جز از نیکنامیْت کام.

همه رازِ من آشکارای ِ تست؛- که بیدار دل بادی و تندرست!

من آگاهی از فرّ یزدان دهم؛هم از رازِ چرخِ بلند آگهم.
1615بگویم تو را بودنیها درست؛از ایوان و کاخ اندر آیم، نخست،

بدان تا نگویی، چو بینی در جهان،که:" این بر سیاوش چرا شد نهان؟»

تو ای گردِ پیرانِ بسیار هوش!بدین گفته ها پهن بگشای گوش.

فراوان بدین نگذرد روزگارکه بیْ کامِ بیدار دل شهریار،

شوم زار کشته ، اَبَر بیگناه؛کسی دیگر آراید این تاج و گاه.
1620تو پیمان همی داری و راهِ راست؛ولیکن فلک را جز این است خواست:

ز گفتار بد گوی از بختِ بد،چنین بیگنه بر تنم بد رسد.

برآشوبد ایران و توران به هم؛ز کینه شود زندگانی دُژَم.

پر از رنج گردد، سراسر، زمین؛زمانه شود پر ز شمشیر ِ کین.

بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش،از ایران به توران ببینی درفش.
1625بسی غارت و بردنِ خواسته؛پراگندنِ گنجِ آراسته.

بسا کشورا کآن ، به پایِ ستور،بکوبند و گردد به جوی آبِ شور!

سپهدارِ توران ز کردارِ خویشپشیمان شود، هم زِ گفتارِ خویش

پشیمانی آنگه نداردش سود،که برخیزد از بوم آباد دود.

از ایران و توران، برآید خروش؛جهانی، ز خونِ من آید به جوش.
1630جهاندار بر چرخ چونین نبشت؛به فرمان او، بر دهد هر چه کِشت.

بیا تا به شادی ، دهیم و خوریم؛چو گاهِ گذشتن بُوَد، بگذریم.»

چو بشنید پیران و اندیشه کرد،ز گفتارِ او شد دلش پر زِ درد.

چنین گفت:«کز من بد آمد به من،گر او راست گوید همی این سخن.

ورا من کشیدم به توران زمین؛پراگندم اندر جهان تخمِ کین.
1635شمردم همه باد گفتارِ شاه؛چنین هم همی گفت با من، به گاه؛

وز آن پس چنین گفت با دل به مهر؟که:« از جنبش و رازِ گردان سپهر،

چه داند؟ بدو رازها کی گشاد؟همانا که ایرانش آمد به یاد.

ز کاوس و از تختِ شاهنشهی،به یاد آمدش روزگارِ مِهی.»

دلِ خویش از این گفته خرسند کرد؛نه آهنگِ رایِ خردمند کرد.
1640همه راه از این گونه بُد گفت و گوی؛دل از بودنیها پر از جست و جوی.

چو از پشتِ اسپان فرود آمدند،ز گفتارِ بیکار دم برزدند.

یکی خوانِ زرُین بیاراستند؛می و رود و رامشگران خواستند.

ببودند یک هفته ، زاین گونه شاد؛ز شاهانِ گیتی گرفتند یاد.

به هشتم یکی نامه آکمد زِ ِ شاه،به نزدیکِ سالارِ توران سپاه:
1645«کز آنجا برو تا به دریای چین؛سپاهی ز جنگاوران برگزین.

همی رو چنین تا سرِ مرزِ هند؛وز آنجا گذر کن تا به دریایِ سند.

همه باژ ِ کشور سراسر، بخواه؛بگستر به مرز ِ خزر در، سپاه.»

برآمد خروش از در ِ پهلوان؛ز کوس و تبیره ، زمین شد نوان.

ز هر سو سپاه انجمن شد بر اوی،یکی لشگری گُشْن و پرخاشجوی.
1650به نزد سیاوش بسی خواسته،ز دینار و اسپانِ آراسته،

به هنگامِ پدرود کردن بماند؛به فرمان برفت و سپه را براند.









.


برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (3)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
ادامه :

پیران به او گفت : از این افکار دست بردار اما سیاوش به پیران گفت : مدتی نمی گذرد که شاه بیگناه مرا می کشد و کسی دیگر به جای من می نشیند و از گفتار یک شخص بدگو این بلا سرم می آید سپس بین ایران و توران جنگ درمیگیرد و افراسیاب پشیمان می شود اما پشیمانی سودی ندارد .
پیران ناراحت شد و با خود گفت : تقصیر من بود که او را به توران آوردم . شاه هم چنین سخنانی می گفت . اگر بلایی سر سیاوش بیاید تقصیر من است .
یک هفته بعد نامه ای از شاه برای پیران رسید که به دریای چین برو و از آنجا تا سر مرز هند و دریای سند برو و خراج کشور را بگیر و در مرز خزر سپاهت را بگستر . پیران از سیاوش خداحافظی کرد و رفت .
امتیاز: 0 0
درود پروانه گرامی.
این قسمت داستان در شاهنامه دبیرسیاقی جور دیگری نوشته شده است :

پیران نزد افراسیاب رفت و گفت: سیاوش پیامی دارد و آن اینکه : ای شاه تو که چون پدری مهربان با من بودی آیا ممکن است دخترت فرنگیس را به من بدهی ؟ افراسیاب چشمانش پر از اشک شد و گفت: سالها پیش ستاره شناسی به پدرم گفت : که شما نبیره ای خواهید داشت از نژاد تور و کیقباد که تمام شهرهای توران را تباه می کند .
چرا من درختی بکارم که بارش زهر است ؟ من او را همچنان گرامی می دارم و هر وقت خواست می تواند به ایران برود . پیران گفت : به سخن ستاره شناس کار نداشته باش . کسی که از نژاد سیاوش بوجود آید شهریار ایران و توران میشود و این دو کشور متحد می شوند . شاه گفت : هر چه تو بگویی می پذیرم چون تاکنون از تو بد ندیده ام . پیران تعظیم کرد و برگشت . نزد سیاوش رفت و ماجرا را گفت و هر دو شادی کردند .
روز عروسی فرا رسید پیران تحف و هدایای فراوانی آماده کرد و نزد فرنگیس فرستاد و سپس او را نزد سیاوش آوردند . سیاوش نیز از دیدن صورت نیکوی فرنگیس خوشحال شد و هر روز مهرشان افزوده می شد . بعد از یک هفته افراسیاب هدایایی از اسبان تازی و گوسفند و جوشن و خود و گرز و کمند و دینار و کیسه های درم و پوشیدنیهای بسیار را نزد سیاوش فرستاد و حکومت تا دریای چین را به او سپرد .
یکسال گذشت روزی افراسیاب فرستاده ای نزد سیاوش فرستاد که من پادشاهی تا چین را به تو سپردم پس بهتر است شهری را انتخاب کرده و آنجا را پایتخت قرار دهی و در آن آرام گیری . سیاوش و همراهانش راه افتادند و در آن سوی دریای چین جایی یافتند . سیاوش آنجا را به نیکی ساخت و گنگ دژ را آنجا بنا نهاد / سپس ستاره شناسان را فراخواند و از فر و بخت آینده اش پرسید : آنها گفتند که چندان بنیاد فرخنده ای نیست. سیاوش غمگین شد و گفت : این همه زحمت کشیدم ولی نه من درآن به شادی زندگی می کنم و نه فرزندم چون عمر من کوتاه است .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر فریناز گرامی
می بینی داستان با چه بیت قشنگی آغاز گردیده است!
داستان گنگ دژ را که دبیر سیاقی در اینجا آورده در پانویس شاهنامه خالقی مطلق هم نوشته شده که ایشان در یادداشتها آوردن این قسمت را در اینجا رد کرده اند.
از زحمتی که می کشی بسیار سپاسگزارم
پروانه
.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نکاتی در این داستان
یک - آیا سیاوش می تواند آینده را پیش بینی کند؟
تا اینجا از زمان رفتن سیاوش به توران، دست کم یک بار سیاوش اشک می ریزد و در این داستان هم به «آب گرم ریختن» ساوش از چشمانش بر می خوریم. هنگامی که سیاوش پیران از گشتن در سرزمینی که افراسیاب به او سپرده بود باز می گردند. سرزمینی که از یک روزی به دریا و از روی دیگر به کوه بود و نخچیر و درختان بسیار و آب روان داشت، سیاوش هنگام باز گشت به پیران از شهر آرمانی که که در آنجا بنا خواهد کرد می گوید و پس از آن به فکر فرو رفته و اسب را آرام می راند و با خود اشک می ریزد ، پیران علت را می پرسد و سیاوش در پاسخ آینده خود را پیشگویی می کند و می گوید که زندگانی درازی نخواهد داشت و افراسیاب او را بیگناه خواهد کشت و همه زحماتش به دیگری خواهد رسید و ادامه داستان.
در اینجا سنخه های شاهنامه با هم تفاوت دارند برخی بیت هایی را پیش از این می آورند که اختر شناسان این پیش گویی را می کنند و برخی سیاوش را پیش گو می دانند.
دکتر کزازی در نامه باستان بیتی از پیشگویان نیاورده است و می گوید آن بیت یا بیتها برافزوده و سیاوش رازهای اینده را در دل می بیند.
در شاهنامه خالقی آنطور که از متن بر می آید تنها یک بیت در باره اختر شناسان گفته است.
در شاهنامه چاپ مسکو چند بیت آورده شده است.
از دید من باید بیت ها الحاقی باشند چوتن تا جایی که به یاد دارم در شاهنامه از اختر شناسان نظر خواستن ، همیشه جایگاه خودش را در متن دارد و معمولا بیت های مرتب و خوبی دراین باره است ولی در اینجا بیت هایی که در چاپ مسکو و خالقی (یک بیت)آورده شده کاملا ناسازگار با متن داستان هستند.
تا دیدگاه شما دوستان در این باره چه باشد.

دو: معنی شارستان: به جز معنی ساده شهرستان ، این واژه معنای دیگری هم در ادبیات دارد که همان شهر آرمانی است .
تا دیدگاه دوستان در این باره چه باشد