X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

دیدن سیاوش افراسیاب را

سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 02:26 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

.



داستان را با صدای محسن مهدی بهشت از اینجا بشنوید


دیدن سیاوش افراسیاب را


1270پیاده به کوی آمد افراسیاباز ایوان میانْ بسته و پر شتاب.

سیاوش چو او را پیاده بدید،فرود آمد از اسپ و پیشش دوید.

گرفتند مر یکدیگر را به بر؛همی بوسه دادند بر چشم و سر.

از آن پس چنین گفت افراسیاب،که:«بد در جهان اندر آمد به خواب.

از این پس ، نه آشوب خیزد نه جنگ؛به آبشخور آیند میش و پلنگ.
1275برآشفت گیتی، ز تور دلیر؛کنون، رویِ کشور شد از جنگْ سیر

دو کشور، همه ساله، پر شور بود؛جهان را دل از آشتی دور بود.

به تو ، رام گردد زمانه کنون؛برآساید از جنگ و از جوشِ ِ خون.

کنون، شهرِ توران تو را بنده اند؛همه دل به مهر ِ تو آگنده اند.

مرا چیز با جان، همه، پیش ِ توست؛سپهبَد به جان و به تن خویشِ تُست.
1280پدروار پیشِ تو مهر آورم؛همیشه پر از خنده چهر آورم.

همه، شاد دل بادی و تندرست!همه گنجِ بی رنج در پیشِ تُست.»

سیاوش بر او آفرین کرد سخت،که:« از گوهر ِ تو مگرداد بخت!

سپاس از خدای ِ جهان آفرین،کز اوی است آرام و پرخاش و کین.»

سپهدار، دست سیاوش به دست،بیامد؛ به تختِ مهی برنشست.
1285به روی ِ سیاوش نگه کرد و گفت،که:« این را، به گیتی، ندانیم جفت؛

نه ز این گونه مردم بُوَد در جهان،چنین روی و بالا و فرّ ِ مِهان؛»

وز آن پس به پیران چنین گفت رَد،که:« کاوس پیر است و اندک خِرَد،

که بشْکیبد از روی ی چنین پسر؛چنین برز بالا و چندین هنر!

مرا دیده در خوبْ دیدار اوی،بمانْد و دلم خیره در کارِ اوی؛
1290که فرزند باشد کسی را چنین،دو دیده بگردانَد اندر زمین!»

از ایوانها، پس یکی برگزید؛همه کاخ زربفتها گسترید.

یکی تختِ زرّین نهادند پیش،همه پایه ها چون سرِ ِ گاومیش.

به دیبایِ چینی بیاراستند؛فراوان پرستندگان خواستند.

بفرمود پس تا رَوَد سویِ کاخ؛ بباشد بکام و نشیند، فراخ.
1295سیاوش چو در پیشِ ایوان رسید،سر ِ طاقِ ایوان به کیوان رسید.

بیامد؛ بر آن تختِ زرّین نشست؛هُشیوار، جان اندر اندیشه بست.

چو خوان ِ سپهبَد بیاراستند،کَس آمد؛ سیاووش را خواستند.

ز هر گونه ای رفت،بر خوان، سَخُن؛همه شادکامی فگندند بُن.

چو از خوانِ سالار برخاستند،نشستنگهِ می بیاراستند.
1300برفتند با رود رامشگران؛به باده نشستند یکسر سران.

بدو داد جان و دل افراسیاب؛همی، بی سیاوش، نیامدْش خواب.

همی خوْرد مَی، تا جهان تیره شد؛سر میگساران ز مَی ، خیره شد.

سیاوش به ایوان خرامید، شاد؛به مستی ز ایران نیامدش یاد.

چنین گفت با شیده افراسیاب،که:« چون سر برآرد سیاوش ز خواب.
1305تو، با پهلوانان و خویشانِ من،کسی کو بُوَد مهترِ انجمن،

به شبگیر، با هدیه و با غلام،گرانمایه اسپان به زرّین سِتام؛

ز لشکر همه هر کسی با نثار،ز دینار و از گوهرِ شاهوار،

بر این گونه، پیشِ سیاوش شوید؛هشیوار و بیدار و خامُش شوید.»

فراوان سپهبد فرستاد چیز؛وز این گونه، یک هفته بگذشت نیز.













.

..

در این داستان احترامی که افراسیاب به سیاوش می گذارد قابل توجه است . اینطور به نظر می آید افراسیاب  برای دیدن سیاوش پیاده می دود  و متقابلا سیاوش هم با دیدن افراسیاب از اسب پایین آمده و به طرف افراسیاب می دود . افراسیاب پدر وار و مهربانانه  با سیاوش حرف می زند و در برابر سیاوش  افراسیاب را آفرین می گوید و ستایش می کند به خصوص در بیتهای 1285 و 1286 تخم حسد را در دل تورانیان  می کارد. ولی با اینکه افراسیاب علاوه بر آن  جایگاه  نشستن سیاوش را با بالاترین احترام می آراید  . ولی سیاوش کمی با تردید به این قضایا نگاه می کند(نیم بیت دوم 1296).

کم کم سیاوش هم باورش شده و با می خوردن زیاد ، ایران از یادش می رود.  آن شب افراسیاب از شوق دیدار سیاوش خوابش نمی برد و بی تاب بود به پسرش شیده دستور می دهد که صبح فردای آن شب با هدایای زیادی نزد سیاوش روند.  

برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (8)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
فریناز
درود
لطفا به سایت زیر بروید و به نفع
Persian Gulf رای بدهید

http://www.persianvsarab.com کمک کنید و به بقیه اطلاع بدین
امتیاز: 0 0
فلورا
درود به دوستان نازنینم
این چند روز داستان سیاوش رو چند باره خوندم، همینطور کامنتهای این چند پست اخیر رو...
از ایتدای داستان زادن "سیاوش" حکیم توس گوشزد میکنه که "ستاره شمر" بختش رو خفته دیده!

اصلا برام سوال ایجاد شده که وقتی سیاوش و سودابه هر دو مظنون به بدکاری بودن چرا فقط سیاوش رو به درون آتش افکندند؟ این رسم فقط برای آقایون اجرا میشده؟

در پایان داستان هم حکیم توس میگه:
به جامی که زهر آگند روزگار
از او نوش خیره مکن خواستار

جام سیاوش انگاری از ابتدا پر زهر بوده!

در داستان بعدی هم، حکیم توس میگه:
چنین بود رای جهان آفرین
که او جان سپارد به ایران زمین
به رای و به اندیشه نابکار
کجا باز گردد بد روزگار

کاووس و بی خردی هاش هم البته تمامی نداره، بنظر شما رستم کمی مقصر نیست ؟ چرا سیاوش رو تنها گذاشت؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فلورا جان
بسیار خوشحالم که پس از مدتها پیامت را اینجا می بینم.
پروانه
Unknown Artist
Afrasiyab and Siyavush Embrace (painting, recto; text, verso), illustrated folio from a manuscript of the Shahnama by
Firdawsi, 1520–40
Series/Book Title: Shahnama by Firdawsi
Manuscript Folio
Persian, 16th century
Safavid period, AH 907-1145 / AD 1501-1732
Creation Place: Tabriz, Iran
Black ink, opaque watercolor, gold, and silver on off-white paper, with underdrawing in black ink
47.1 x 31.8 cm (18 9/16 x 12 1/2 in.)
Harvard Art MuseumsUnknown Artist
Afrasiyab and Siyavush Embrace (painting, recto; text, verso), illustrated folio from a manuscript of the Shahnama by
Firdawsi, 1520–40
Series/Book Title: Shahnama by Firdawsi
Manuscript Folio
Persian, 16th century
Safavid period, AH 907-1145 / AD 1501-1732
Creation Place: Tabriz, Iran
Black ink, opaque watercolor, gold, and silver on off-white paper, with underdrawing in black ink
47.1 x 31.8 cm (18 9/16 x 12 1/2 in.)
Harvard Art Museums
امتیاز: 0 0
درود پروانه گرامی
من نظر قطعی ندادم. فقط نظرم را گفتم . شاید اشتباه باشه. اصراری ندارم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما
فریناز گرامی با پوزش کمی در این موارد سختگیر هستم .
امروز کتاب دفتر دانایی و داد دکتر کزازی را گرفتم و نثرش خیلی ساده تر از آن بود که فکرش را می کردم یعنی راستش انتظار بیشتری داشتم.
من این برخوردهای گرم را خیلی دوست دارم. فرستادن هدایا و نشستن و می و مطرب و ........
ولی بیت آخر را که نگاه می کنم حتا اگر پایان داستان را نمی دانستم، دلشوره می گرفتم. همین حالا هم که همه قصه را می دانم، دلشوره گرفتم با بند دوم این بیت:

فراوان سپهبد فرستاد چیز
وز این گونه، یک هفته بگذشت نیز.

ینی انگار باید منتظر یک فاجعه باشی. نه این که بلافاصله بعد از این ابیات که یک روزی و روزگاری.......
شاید اگر بعد از گونه "،" را نداشت و بی فاصله این بند خوانده می شد، دلشوره نمی گرفتم. ولی این "،" نمی گذارد این خوشی راحت از گلویم پایین برود.

این دلشوره ی من طبیعیه یا نه؟

امتیاز: 0 0
پاسخ:
دلشوره! جالبه این احساس را در تمام داستان سیاوش از ابتدا داشتم.
خیلی مایلم بدانم کسی که داستان سیاوش را نمی داند از خواندن این مراحل داستان چه احساسی دارد ایا فردوسی این احساس را منتقل می کند یا ما چون می دانیم چه خواهد شد، دلشورگی به سراغمان می آید.
یه چیز خوب و بکری گفتید
سپاسگزارم
درباره سوالی که طرح کردی باید بگویم به گمانم این دو با هم فرق دارند.
داماد فریدون ایرانی است و پدر افراسیاب تورانی است.
شاید تشابه اسمی باشه.البته نظر شخصی منه شاید درست نباشه.
سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریناز گرامی
آیا به نظر شما درست ما دیدگاههای شخصی خودمان را بدون آوردن سندی در باره شاهنامه به زبان آوریم. وقتی دکتر علپبدالهیان مطرح کردند ابتدا رفتارهای پشنگ را بررسی کردند که هیچگاه پشنگ به ایران حمله نکرد و این افراسیاب است که منتظر فرصتی برای حمله به ایران است.و گفتند ممکن است این پشنگ همان پشنگ پدر افراسیاب باشد.
افراسیاب پیاده به استقبالش رفت . وقتی سیاوش او را دید از اسب پیاده شد و یکدیگر را در بر گرفتند . افراسیاب گفت : من چون پدری تو را دوست دارم و هرچه اینجاست از آن توست پس رو به پیران کرد و گفت : کاووس پیر و بی خرد است که روی از چنین جوانی برگردانده است . جشنی به پا کردند .
شبانگاه افراسیاب به شید گفت : وقتی سیاوش از خواب برخاست تو با پهلوانان و بزرگان با هدایا و تحف و غلامان و اسبان به نزدش روید و او را شاد کنید .
امتیاز: 0 0
درود
خلاصه داستان را خدت به خوبی نگاشتی.
به نظر من افراسیاب اگر هم اندیشان خوبی داشت دستش به خون سیاوش آلوده نمی شد. به غیر از پیران که مظهر مهربانی است دیگران همه پر از حرص و بخل و حسد هستند و این صفات را به افراسیاب منتقل میکنند.
گاهی فکر می کنم پدر و برادران افراسیاب (به جز اغریرث)باعث شدند که او به شخصیت منفی شاهنامه بدل شود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود
من سعی نکردم خلاصه بنویسم تنها خواستم دیدگاهم را بیان کنم لطفا شما اگر زحمتی نیست خلاصه را بنویسید سپاسگزار خواهم شد.

اما افراسیاب از همان اول منفی بود و مغرور یادت هست از کجا پیداش شد! به محض اینکه خبر رفتن منوچهر به گوش تورانیان رسید رفت پیش پشنگ و اون آدم منفعل رو راضی کرد به ایران حمله کند.

بعد هم اغریرث رو کشت.

حالا هم اینجا مشاورش پیران است که آدم خوبی شده و اینقدر مهربان و پدروار رفتار می کند ولی باز هم پدری که بیش از اندازه به سیاوش می پرازد هم از نظر رفتار هم از نظر عملکرد . اصلا هم توجهی ندارد که فک و فامیل همه دارند قضیه رو می بینند.
راستی این پشنگ، پدر افراسیاب همون داماد فریدون نیست! اینو دکتر عبدالهیان در کلاس شاهنامه مطرح کرد.