انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

آگاهی یافتن کاوس شاه از آمدن افراسیاب به ایران

سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 02:26 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ


سیاوش و رستم در راه بلخ


شاهنامه خوان: محسن مهدی بهشت

داستان را از اینجا بشنوید 

.

آگاهی یافتن کاوس شاه از آمدن افراسیاب به ایران


553به مِهر اندرون بود شاهِ جهان،که بشنید گفتار ِ کارآگهان،

که:«افراسیاب آمد و صد هزار،گُزیده زِ ترکان شمرده سوار.»
555دلِ شاه کاوس از آن تنگ شدکه از بزم رایش سویِ جنگ شد.

یکی انجمن کرد از ایرانیان:کسی را که بُد نیکخواهِ کَیان.

بدیشان چنین گفت:«کافراسیاب،ز باد و ز آتش، ز خاک و ز آب،

همانا که یزدان نکردش سرشت؛مگر خودْ سپهرش دگرگونه کِشت!

که چندین، به سوگند پیمان کند؛به خوبی، روان را گروگان کند؛
560چو گِرد آورَد مردمِ جنگجوی،بتابد زپیمان و سوگند روی؛

جز از من نباید شدن، کینه خواه؛کنم روزِ روشن بر او بر سیاه؛

مگر کم کنم نامِ او از جهان!وگرنه چنین هر زمان ناگهان،

سپه سازد و ساز ِ ایران کند؛بسی زین بر و بوم ویران کند.»

بدو گفت موبد که:«چندین سپاه!چه خود رفت باید به آوردگاه؟
565چرا خواسته داد باید به باد؟درِ گنج چندین چه باید گشاد؟

دو بار این سرِ نامورْگاهِ خویش،سپردی ز تیزی به بدخواهِ خویش.

کنون، پهلوانی نگه کن گزین،سزاوارِ جنگ و سزاوارِ کین.»

چنین داد پاسخ بدیشان که:«مننبینم همی کَس بدین انجمن،

که دارد پی و تابِ افراسیاب؛مرا رفت باید چو کشتی بر آب.
570شما بازگردید تا من کنون،دِلیری به جای آورم، رهنمون.»

سیاوش، از آن دل پر اندیشه کرد؛روان را، ز اندیشه، چون بیشه کرد.

به دل گفت:«من سازم این رزمگاه؛به چربی، بگویم؛ بخواهم ز شاه.

مگر کِم رهایی دهد دادگر،ز سوداوه و گفت و گوی پدر!

دو دیگر کز این کار نام آورم؛چنین لشکری را به دام آورم.»
575بشد با کمر پیشِ کاوس شاه؛بدو گفت:«من دارم این پایگاه،

که با شاهِ توران بجویم نبرد؛سرِ سروران اندر آرم به گَرد.»

چنین بود رایِ جهان آفرین،که او جان سپارَد، به تورانْ زمین.

به رای و به اندیشۀ نابکار،کجا بازگردد بدِ روزگار؟

بدان کار همداستان شد پدر،که بندد سیاوش بر این کین کمر.
580از او شادمان گشت و بنواختش؛به نُوٌی، یکی پایگه ساختش.

بدو گفت:«گنجِ گهر پیشِ توست؛تو گویی سپه سر به سر خویشِ توست،

ز گفتار و کردار و از آفرینکه خوانند از تو، به ایران زمین.»

گوِ پیلتن را برِ خویش خواند؛بسی داستانهای نیکو برانْد.

بدو گفت:«همزورِ تو پیل نیست؛همانندۀ رای تو نیل نیست.
585به گیتی، خردمند و خامُش تُوِی؛که پروردگارِ سیاوش تُوِی.

چو آهن ببندد به کانِ گهر،گشاده شود، چون تو بستی کمر.

سیاوش بیامد، کمر بر میان؛سخن گفت با من، چو شیرِ ژیان.

بخواهد همی جنگِ افراسیاب؛تو با او برو؛ روی از او برمتاب.

چو بیدار باشی تو، خواب آیدم؛چو اَرمنده باشی، شتاب آیدم.
590جهان ایمن از تیزْشمشیر توست؛سرِ ماه، بر چرخ در، زیرِ توست.»

تهمتن بدو گفت:« من بنده ام؛سخن هر چه گویی نیوشنده ام.

سیاوش پناهِ روانِ من است؛سرِ تاجِ او آسمان من است.»

چو بشنید از او آفرین کرد و گفت،که:«با جانِ پاکت خرد باد جفت!»

برآمد خروشیدن نای و کوس؛بیامد سپهبد سرافرازْ توس.
595به درگاه بر، انجمن شد سپاه؛درِ گنجِ دینار بگشاد شاه.

ز شمشیر و گرز و کلاه و کمر،همان خُود و دِرع و سِنان و سپر،

به گنجی که بُد جامه نابُرید،فرستاد نزدِ سیاوش کلید،

که:«بر خان و بر خواسته کدخدای،توی؛ ساز کن تا چه آیدْت رای.»

گزین کرد از آن نامداران سوار،دلیرانِ جنگی ده و دو هزار.
600هم از پهلوِ پارس و کوچ و بلوچ،ز گیلانِ جنگیٌ و دشتِ سَروج،

سِپرْور پیاده ده و دو هزارگزین کرد شاه از درِ کارزار؛

از ایران هر آن کس که گَوزاده بود؛دلیر و خردمند و آزاده بود؛

به بالا و سالِ سیاوُش بُدند؛خردمند و بیدار و خامُش بُدند.

ز گُردان جنگیٌ و ناماوران،چو بهرام و چون زنگۀ شاوُران؛
605همان پنج موبد از ایرانیانبرافراختند اختر کاویان.

بفرمود تا جمله بیرون شدند؛زِ پَهلو، سوی دشت و هامون شدند.

تو گفتی که اندر زمین جای نیست،که بر خاکِ او نعل را پای نیست.

سر اندر سپهرْ اخترِ کاویان،چو ماهِ درخشنده، اندر میان.

ز پَهلو، بِرون رفت کاوس شاه؛یکی تیز برگشت گردِ سپاه.
610یکی آفرین کرد پُرمایه کَی،که:«ای نامدارانِ فرخنده پَی!

مبادا جز از بخت همراهتان!شده تیره دیدار بدخواهتان!

به نیکْ اختر و تندرستی شدن؛به پیروزی و شاد باز آمدن؛»

وز آن جایگه، کوس بر پیلِ بست؛به گُردان بفرمود و خود برنشست.

دو دیده پر از آب، کاوسْ شاههمی بود یک روز با او به راه.
615سرانجام، مر یکدیگر را کنارگرفتند؛ هر دو، چو ابرِ بهار،

ز دیده همی خون فرو ریختند؛به زاری، خروشی برانگیختند.

گوایی همی داد دل، در شدنکه دیدار، از آن پس، نخواهد بُدن.

-چنین است کَردارِ گردنده دهر:گهی نوش یابی از او گاه زهر-

سویِ گاه بنهاد کاوس روی؛سیاووش ابا لشکر جنگجوی،
620از ایران سویِ زاولستان کشید؛اَبا پیلتن، سویِ دستان کشید.

همی بود یک ماه، با رود و میبه نزدیکِ دستانِ فرخنده پی؛

گهی با تهمتن بُدی، میْ به دست؛گهی با زُواره گُزیدی نشست.

گهی شاد بر تختِ دستان شدی؛گهی در شکارِ نَیسْتان بُدی.

چو یک ماه بگذشت، لشکر براند؛گوِ پیلتن رفت و دستان بمانْد.
625ز زاول، هم از کابل و هندوان،سپاهی برفتند با پهلوان.

ز هر سو که بُد نامورْ لشکری،بخواند و بیامد و به شهرِ هَری؛

وز ایشان فراوان پیاده ببُرد؛به ره، زنگۀ شاوُران را سپرد.

سویِ طالقان  آمد و مرو رود؛سپهرش همی داد مانا درود؛

وز ان پس، بیامد به نزدیک بلخ؛نیازَرد کس را، به گفتارِ تلخ؛
630وز آن سوی گرسیوز و بارْمانکشیدند لشکر چو بادِ دمان.

سِپهرَم بُد و بارمان پیشرو؛خبر شد بدیشان ز سالارِ نو،

که:«آمد سپاهی و شاهی جواناز ایران؛ گوِ پیلتن پهلوان.»

هیونی به نزدیکِ افراسیاب،برافگند، بر سانِ کشتی بر آب،

که:«آمد از ایران سپاهی گران؛سپهبد سیاووش و با او سران.
635سپهْ کَش چو رستم، گوِ پیلتن،به یک دست خنجر، به دیگر کفن.

تو لشکر بیارای و چندان مپای،که از باد کَشتی بجنبد ز جای.»

برانگیخت، بر سانِ آتش، هیون؛کز این سان سخن داشت از رهنمون.

سیاوش، از این سو، به پاسخ نماند؛سویِ بلخ، چون باد ، لشکر براند.

چو تنگ اندر آمد از ایران سپاه،نشایست کردن به پاسخ نگاه.
640نگه کرد گرسیوزِ جنگجوی؛جز از جنگ جستن ندید ایچ روی.

چو ایران سپاه اندر آمد به تنگ،به دروازۀ بلخ برساخت جنگ.

دو جنگ ِ گران کرده شد، در سه روز؛بیامد سیاووش گیتی فروز.

پیاده فرستاد بر هر دری؛به بلخ، اندر آمد گرانْ لشکری.

گریزان سپَهرَم ، بدان رویِ آب،بشد با سپه نزدِ افراسیاب.






.


برچسب‌ها: داستان سیاوش
نظرات (18)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
LORENZO
that s very beautiful poem
امتیاز: 0 0
سیاوش
درود
به رای اندیشه نابکار / کجا باز گردد بد روزگار

به باورم دیدگاه فردوسی در اینجا به سرنوشت ( دکتر خالقی) و اشاراتی که دکتر کزازی کرده اند ، نبوده است...فردوسی سرانجام زندگی سیاوش را برای خواننده پیش گو میکند ( پیش از پایان داستان) و می گوید رای و اندیشه نابجای سیاوش روزگار وحشتناکی برای او بوجود آورد ...
البته دیدگاه کزازی را بشتر می پسندم.
امتیاز: 0 0
فلورا
جوابش رو دیدم... اما دلم نخواست توضیح بدم... چون واقعا دوست دارم مثل دکتر کزازی فکر کنم... دوست دارم برام قابل پذیرش باشه که میشه تقدیر رو تغییر داد... منظورمو میفهمی پروانه بانو؟
این دوست داشتن، با دوست داشتنی که آقای عزیزی فهمیدن تفاوت داره....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب میدونی که که میفهمم. میدونی یک حسی که میاد باید بهش بها داد.
روی این بیت شاید 7 تا 8 ساعت در اینترنت و منابعی که داشتم مطالعه کردم چندین پایان نامه دیدم که موضوعشان «جبر و اختیار» و یا «قضا و قدر» در شاهنامه بود کتابهای هم در این باره چاپ شده است که حتما در مطالعاتم بیشتر به آن خواهم پرداخت به هر روی حس من می گوید دیدگاه دکتر کزازی درست.
جالبه بدونی در نشست شهر کتاب دکتر طاهری یک سری زیادی به داستان فرزند ایران اشکال گرفت که اصلا داستان نیست و دکتر کزازی هم در پاسخ گفت این کتاب را برای دل خودش نوشته و فروش کتاب برایش مطرح نیست و اینکه بگویند داستان نیست هم برایش مهم نیست و دست به ویرایش کتاب هم نخواهد زد.
لازم است بگویم جسارتا در برخی جاها با دیدگاه ایشان هم رای نیستم ولی در این بیت آفرین به ایشان می گویم.
فلورا
ببخشید من دیررسیدم
البته زیر استاتوس براتون نوشتم که من دیدگاه استاد کزازی رو دوست میدارم... ازینکه در شما این توانایی رو میبینم که بتونید تقدیر رو مسخر آدمیان بدونید بسیار لذت میبرم... با تمام وجود خوشحالم
اما من از زندگی آدمیان و از این بیت تنها میتونم این تعبیر رو داشته باشم که علیرغم تلاش سیاوش، اما او مقهور سرنوشت خویش است
پ.ن.: بز عوارض عدم شرکت در بحثها یکیش اینه که کلمات عربی در متنم موج میزنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان داشتم پیش خودم فکر می کردم آیا پاسخ اقای عزیزی به پیامت را دیده ای ؟
شهرزاد
درود بر دوستان گرامی
من هم فکر می کنم منظور بیت بیشتر با دیدگاه دکتر کزازی هم خوانی داشته باشد. چرا که نقش آفرینی و خویشکاری های انسان حماسی کاملاً متفاوت از انسان اسطوره ای و حتی تاریخی است. حماسه ستیز ناسازها است و انسان در برابر این ناسازی های با اداره و میل خویش می ایستد و خواست خود را با رفتار و عملکردش و کنش هایش نشان می دهد و برای مبارزه با سرنوشتی که جهان بستر و پرورش دهنده آن است و برای ساختن تقدیرش رودر روی هستی و تقدیر خویش می ایستد. در بیت مورد نظر نیز دقت در معنای نابکار روشنگر معنای بیت است.
فردوسی همچون همیشه و مطابق روش معمول خود در حین روایت داستان نقش راوی بودنش را چند لحظه ای وامی نهد و به زیبایی وارد ماجرا شده و با چند جمله معترضه در قالب این دوبیت دیدگاهش را بیان می کند که با اندیشه ای ناکارآمد نمی توان سرنوشت و تقدیر ناخوب را از خود دور کرد وگرنه فردوسی که خود ستاینده اندیشه نیک و خرد است، هرگز برخلاف جهان بینی خود عمل نخواهد کرد و مفهوم نابکاری را به هر اندیشه ای (اعم از خوب و بد) تعمیم نخواهد داد.
امتیاز: 0 0
پروانه
زمان این داستان در حال به سر آمدن است دوستان وقت نداشتند تابیشتر در باره این داستان به گفتگو بنشینیم با اجازه یک نکته دیگر هم می گویم که به عنوان یادداشت این داستان اینجا بماند.

رفتار ایرانیان هنگام لشکر کشی :
سیاوش همراه رستم به زابلستان نزد زال می روند و یکماه با رستم و زال و زواره با رود و می و شکار و گفتگو گذراندند(حتما میخواستند تجدید قوا کنند یا خوش بگذارنند که بعدا بهشون بد گذشت اول جبرانشو کرده باشند!) و سپس لشکری بزرگ فراهم می کنند از زاول و کابل و هندوان با رستم و سیاوش به هری می روند پیاده ها را به زنگه شاوران ( از پهلوانانی بود که همراه کاوس زندانی دیو سپید و شاه هاماران شده بود)می سپرند.
نکته ای که می خواهم بدان اشاره کنم رفتار سپاهیان است:

وزآن پس، بیامد به نزدیک بلخ
نیازرد کس را به گفتار تلخ

معنی نیم بیت دوم به نظر می آید هم سپاهیان آزاری ندیده اند و هم مردمی که سر راهشان بوده اند.
امتیاز: 0 0
پروانه
بارمان
در زمان پادشاهی نوذر ، وقتی به تورانیان خبر رسید که منوچهر از دنیا رفته ، یاد کین خواهی تور افتادند و به ایران حمله کردند و اگر یادمان باشد بارمان پهلوان تورانی ، قباد پیر ،پسر کاوه و برادر قارن را در یک نبرد تن به تن می کشد و در داستان رستم و سهراب ، فرستاده ویژه افراسیاب است تا سهراب پدر را نشناسد و حالا اینجا می بینیم ، همراه سپهرم پیشرو سپاه افراسیاب است.

آیا بارمان دیگری هم در تاریخ وجود دارد که برخی نام فرزندانشان را بار مان می گذارند البته نام، تنها نام است و خیلی مهم نیست مهم رفتار و کردار آدمهاست ولی شاید بهتر باشد کمی فکر کنیم و مطالعه، سپس نامی شایسته برای فرزندان ایرانی برگزینیم.
امتیاز: 0 0
فرانک
درود پروانه ی گرامی
بله دانستن دیدگاه شاعر ما را به جهان بینی ای که او در اثرش نشان داده یاری می رساند. این راه هم یکی از راه های بررسی ابیات است ازمیان رویکردهای زیادی که هر کدام از زاویه ای به اثر ادبی نگاه می کنند. بررسی جهان بینی شاعر یا دیدگاه او اشاره ای به رویکرد فلسفی ـ اخلاقی در اثر ادبی با توجه به زندگی و نگرش شاعر دارد. از این منظر هم وارد شویم به نکته ها بس نغز خواهیم رسید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جهان بینی فردوسی از دید من کوشش در راه دگرگونی است مگر نه این است که می گوید:

فریدون فرخ فرشته نبود/ ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد دهش یافت آن یکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی

فردوسی در عین اینکه در ابتدای داستان ها و یا از زبان ستاره شمارها سرنوشت را پیش بینی می کند(یا همان دید زروانی موجود در شاهنامه) ولی هیچگاه شخصیت های داستان دست از کوشش برنمی دارند.
و یا نمونه ای دیگر مگر نه این که زال که ابتدا زاده اهریمن پنداشته شده بود و سپس با کوشش خودش و پایداری بسیار به آنچه می خواست یعنی ازدواج با رودابه رسید.

در این بیت هم فردوسی می گوید با اینکه سرنوشت سیاوش چنین رقم خورده بوده بود ولی سیاوس برای دفع حمله افراسیاب بیکار نمی نشیند و دست به عمل می زند.
یعنی نباید دست روی دست گذاشت تا زمانه هر کاری خواست انجام دهد.
فرانک
درود
پروانه ی گرامی
نیکو پرسشی پرسیدی چالش برانگیز.
پاسخ به این پرسش در برخورد با کل ماجرایی که در حال اتفاق افتادن است، ساده تر می شود تا آن که بخواهیم بیت را جدا از سایر ابیات و کلیت داستان مورد مداقه قرار دهیم. در این بخش سیاووش تصمیم به رویارویی با افراسیاب می گیرد به دو دلیل:
1. گریز از افسون ها و حیله های سودابه که پی آمد ان هم رفتارهای نابخردانه ی کاووس است.
2. نام آوری به عنوان پهلوانی شایسته.
پس از این تصمیم شاعر وارد فضای داستان می شود و اعلام می کند:
چنین بود رایِ جهان آفرین،/که او جان سپارَد، به تورانْ زمین.
به رای و به اندیشۀ نابکار،/ کجا بازگردد بدِ روزگار؟
و درادامه هم هنگام جدایی کاووس از سیاووش اعلام می شود:
گوایی همی داد دل، در شدن/که دیدار، از آن پس، نخواهد بُدن.
چنین است کَردارِ گردنده دهر: گهی نوش یابی از او گاه زهر-
در ابیات یاد شده عنصر تقدیر بسایر برجسته است (یادآوری می شود: عنصر تقدیر از عوامل اصلی تراژدی است.) حالا با این اوصاف به بیت مورد نظر نگاهی می اندازیم:
بد روزگاز با ارجاع به آینده: مرگ جان خراش سیاووش است و با ارجاع به گذشته وقایعی است که سیاوش از زمان حضور در ایران، رویارویی با پدر و سودابه از سر گذرانده است. پس دو مقوله ی گذشته و آینده مطرح می شود.
سیاوش می خواهد از وقایع گذشته بگریزد که عامل تصمیم او برای جنگ است و شاعر هم پیشگویی می کند مرگ سیاوش در این تصمیم رقم خورده در این جا مسئله ی تقدیر بسیار پر رنگ می شود. تقدیر واقع شده (گذشته) و تقدیر واقع شونده (آینده) گذشته تغییر ناپذیر است و آینده هم محتوم است پس نمی توان از آن گریخت بنابراین به نظر می رسد رای دکتر جلال خالقی مطلق به مفهوم بیت اشاره کرده است. سرنوشت یا تقدیر با تدبیر و ترفند تغییر نمی کند و بدی ها (ناخوشی های روزگار) برنمی گردد (تبدیل نمی شود.) به ویزه آن که در ادامه شاعر اشاره می کند: چنین است کَردارِ گردنده دهر: گهی نوش یابی از او گاه زهر- و این نشان دهنده ی حضور پر رنگ تقدیر به عنوان تعیین کننده ی امر محتوم سرنوشت است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر فرانک گرامی
آیا بهتر نیست ابتدا به بررسی دید فردوسی نسبت به «جبر و اختیار» و «قضا و قدر» بپردازیم.
فاطمه
خانم فریناز خیلی ممنون که داستان را توضیح دادی هر زمان برای شما امکان داشت این کار را انجام بدهید ارزشش را دارد .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جالب بود! این ارتباط مغزها !
خواستم بهت زنگ بزنم مهمان آمد و دیر شد
به نظر من دیدگاه استاد کزازی بیشتر قابل قبول است .
تا نظر شما چی باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم به راه دیدیگاه دوستان می مانیم
سپاسگزارم
کاووس شاه شنید که افراسیاب با صدهزار ترک به سوی ایران آمده است پس در فکر این بود که چه کسی می تواند هماورد او شود . سیاوش با خود گفت: بهتر است من به جنگ او روم تا از چنگ سودابه و بدگمانی پدر خلاص شوم پس نزد شاه رفت و تقاضای خود را گفت و شاه هم شادمانه موافقت کرد و رستم را نزد خود خواند و گفت که با سیاوش همراه شود بنابراین سپاهیان را آماده کردند و مجهز و کامل با دوازده هزار سپاهی پهلوی و پارس و بلوچ و کرد و گیلانی و خلاصه هر ایرانی پهلوانی را که آماده بود مهیا کردند . کاووس تا جایی سیاوش را همراهی کرد و با نا راحتی و اشک و آه با او خداحافظی نمود . گویا دلشان گواهی می داد که دیگر دیداری نخواهند داشت . سیاوش و رستم از ایران به زابلستان نزد زال رفتند و یکماه آنجا به شادی سپری کردند و بعد راه افتادند و از زابل و کابل و هند هم سپاهی با آنها همراه شدند . به افراسیاب خبر رسید که سپاه ایران به فرماندهی سیاوش و سپهداری رستم آمد وقتی سپاه ایران به دروازه بلخ رسید جنگ سختی درگرفت و بعد از سه روز وارد بلخ شدند و شرح فتح خود را به شاه نوشتند و سیاوش اضافه کرد که افراسیاب در سغد است اگر شاه فرمان دهد به آنجا می روم و با او می جنگم . شاه پاسخ داد که در جنگ با او شتاب مکن . او خود وارد جنگ می شود . از آنسو گرسیوز نزد افراسیاب آمد و خبر داد که بلخ گرفته شده است . افراسیاب برآشفت و سپاهی گران آماده کرد .
نیمه شب که همه در خواب بودند ناگهان خروشی از سرای افراسیاب برخاست و همه از خواب پریدند . گرسیوز نزد افراسیاب رفت و او را در بر گرفت و پرسید چه شده است ؟ ولی او همچنان در بغل برادرش می لرزید تا اینکه بالاخره گفت : در خواب بیابانی پر از مار دیدم و زمین پراز گرد و خاک و آسمان هم پراز عقاب بود . ناگهان بادی برخاست و درفش مرا سرنگون کرد و سراپرده و خیمه مرا واژگون کرد . لشکریان همه سربریده بر زمین افتاده بودند و سپاه دشمن بر تخت من تاختند و مرا اسیر کردند و دست بستند و هیچ آشنایی در کنارم نبود . مرا نزد کاووس بردند در حالیکه جوانی چهارده ساله و زیبارو هم در کنارش بود .
گرسیوز گفت : باید اخترشناسان را خبر کنیم . افراسیاب به ستاره شناسان گفت : کسی نباید در این مورد چیزی بداند و بعد خوابش را تعریف کرد.
یکی از ستاره شناسان ابتدا برای جانش امان خواست و سپس گفت : سپاهی آماده از ایران به فرماندهی سیاوش می آید اگر شاه با او بجنگد تمام ترکان نابود می شوند و اگر سیاوش به دست شاه کشته شود در زمین آشوب می شود و همه به کینخواهی سیاوش به جنگ ما می آیند . افراسیاب غمگین شد و عزم صلح کرد و به گرسیوز گفت : با هدایای فراوان نزد سیاوش برو و تقاضای صلح کن و بگو از چین تا لب جیحون از ما و بقیه از آن شما باد .
گرسیوز به سوی ایرانیان رفت و به نزد رستم و سیاوش رسید و هدایای افراسیاب را که شامل درم ودینار و اسب و غلام و سپاه بود به او داد و تقاضای صلح کرد . رستم گفت : باید تامل کنیم و بعد جواب می دهیم . رستم و سیاوش به فکر فرو رفتند و رستم از این کار آنان بدگمان بود . تصمیم گرفتند فرستاده ای نزد کاووس بفرستند .
شبانگاه گرسیوز نزد سیاوش آمد . سیاوش گفت : به افراسیاب بگو رایمان بر این شد که کینه از دل بیرون کنیم ولی باید پیمانی ببندیم و صد تن از بزرگان لشکرتان که رستم آنها را می شناسد را به عنوان گروگان به ما بدهید و دوم اینکه شهرهایی را که از ما گرفته اید پس بدهید و به توران بازگردید . من هم نامه ای نزد کاووس می فرستم و صلح را از او می خواهم . پس گرسیوز هم پیکی را نزد افراسیاب فرستاد و افراسیاب به ناچار خواسته های ایرانیان را پذیرفت و صد تن از خویشانش را که رستم نام برده بود فرستاد و از شهرهای بخارا و سغد و سمرقند و چاچ و سپیجاب بیرون آمد و به توران رفت .
سیاوش خواست کسی را نزد کاووس فرستد و نتیجه کار را به او بگوید اما رستم گفت : کاووس تند است . بهتر است من نزد او روم و با او صحبت کنم .
رستم به راه افتاد و نزد کاووس رسید و ماجرا را گفت . کاووس گفت : گیرم سیاوش جوان و خام است تو که دنیادیده ای چرا گول افراسیاب را خوردی؟
و . . .
یه کمی اضافه تر هم آوردم.


بدجوری غیرتیم کردی پروانه جونم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریناز گرامی بسیار سپاسگزارم
شاید بهتر باشد به اندازه داستان نثر را بنویسید
می روم فاطمه گرامی را خبر کنم بخواند
در بیت 578 آمده است:
به رای و به اندیشۀ نابکار،/ کجا بازگردد بدِ روزگار؟
دیدگاه دکتر کزازی:
آدمی خود رخدادهای زندگیش را رقم می زند اگر اندیشه و رایی نیک و پسندیده داشته باشد، می تواند زمانه را به دلخواه خویش دیگرگونه سازد و بد روزگار را از خود دور بگرداند
نامه باستان ج 3 ص 90

دیدگاه دکتر خالقی مطلق:
آن بدی که در سرنوشت ماست ، نه با دتبیر از ما برمی گردد نه از نگرانی و اندوه بیهوده کشیدن. در شاهنامه مانند این مضمون فراوان آمده است
جلد 9 -یادداشت های شاهنامه بخش یکم ص 602

دوستان گرامی شما کدام برداشت را درست می پندارید؟
امتیاز: 0 0
پروانه جون من همیشه سرمیزنم اما مطلبت کامله و هر چی بنویسم گزافه گویی میشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریناز گرامی این داستان که هیچ چیزی ننوشتم نه معنی واژه ها و نه سخنی در ابتدا ! حتما منظورتان این است که شعر فردوسی کامل هست!
به هر روی بسیار سپاسگزارم که هستید .
چه خوب شد که من فهمیدم که شما سلامت هستید. راستش نگران شما بودم تا شاهنامه و فردوسی و ......... که این ها تا تاریخ هست، هستند. راستش درست است که من کامنتی نمی گذارم ولی خب روزی حداقل یک بار به اینجا سر می زنم و کامنت ها را می خوانم. تا از احوالات شما و دوستان باخبر بشوم. راستش کاملن در فضای داستان هستم و خیلی نمی خواهم که حسم و فهمم از آن چیزی که گرفته ام تغییر کند. به قول شاعر از ظن خودم یار فردوسی پاکزاد هستم و باهم کلی رفیق شده ایم. ولی فکر می کردم که کامنت هست ولی تایید نمی شود و این بود که نگران حال شما بودم.
بگذریم.

انتهای جمله ای که در کامنت شما بود، چرا "!" بود و "؟" نبود؟
البته یک چیز دیگر هم هست و آن این که این داستان دراز است. خود من هم تا جایی که یادم هست در دو مرحله آن را خواندم و بعدش این دو بخش را به هم چسباندم. تغییر صدا را شاید با دقت اگر گوش بدهید حس بکنید. البته خودم بهتر می شناسم.
از احوالات اینترنت خانم نیره با خبرم که به گل نشسته است. ولی از دوستان دیگر بی خبرم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی خوشجالم که یار شاهنامه و فردوسی و ما هستید.
پایان جمله را علامت تعجب انتخاب کردم چون لحنم هنگام نوشتن این گونه بود امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم
دوستان ادبدان باید بفرماین چه علامتی درست تر است

امروز میانه نشست نقد کتاب دکتر کزازی در شهر کتاب یک پیامک از نیره داشتم و من هم در پاسخ جایش را خالی کردم والبته جای همه ی دوستان
سالن پر بود از علاقه مندان به شاهنامه و بیشتر دکتر کزازی بیشتر به گفته دکتر کزازی دو مویان(موهای جو گندمی) بیشتراز همه بودند حتی مو سپیدان .در پایان هم تا چشم بههم زدیم 50 نسخه کتاب تمام شد و همه از دکتر کزازی امضا گرفتند.
فرانک
درود
شاهنامه که می خوانیم فرصت نمی شود بیشتر وقت بگذاریم [حالا من از طرف همه جواب هم می دهم.] این روزها دارم مقاله ای از برتلس در مورد نسخه های مختلف شاهنامه می خوانم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود
چه خوب صدایی شنیده شد!
فاطمه
خانم اسماعیل زاده برای شما مقدور است موضوع داستان را به صورت نثر هر بار بطور خلاصه یاداشت بگذارید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فاطمه گرامی
نوشتن نثر شاهنامه بارها انجام شده است حتی می توانی از این آدرس به داستان گوش کنی:

http://mehreganpars.blogfa.com/page/mehregan-pars-audiobook.aspx
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با درود به دوستان گرامی
گویا دیگر شاهنامه نمی خوانید! حال همه شما خوب است!