X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

باز گشتن رستم و سهراب به لشکرگاه(3034-3098)

جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392 11:43 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ



شاهنامه خوان: مرتضی امینی پور

.

باز گشتن رستم و سهراب به لشکرگاه


برفتند و روی هوا تیره گشت؛ز سهراب، گردون همی خیره گشت.
3035تو گفتی  ز جنگش سرشت آسمان؛نیاساید از تاختن، یک زمان؛

وگر باره،زیر اندرش، ز آهن است؛شگفتی روان است و رویینْ تن است

شبِ تیره آمد سوی لشکرش،میان سوده از بند و ز آهن برش.

به هومان، چنین گفت:«کامروز، هوربرآمد؛ جهان کرد پر جنگ و شور.

شما را چه کرد آن سوارِ دلیر،که یالِ یلان داشت و آهنگِ شیر؟
3040بدو گفت هومان که:«فرمانِ شاهچنان بُد کز ایدر نجنبد سپاه.

همه کارِ ما سخت ناساز بود؛به آوَرْد گشتن به آغاز بود.

بیامد یکی مردِ پرخاشجوی؛بدین لشکری گٌشن بنهاد روی.

تو گفتی ز مستی کنون خاسته است؛وگر رزم با یک تن آراسته است».

چنین گفت سهراب:«کو زین سپاه،نکرد از دلیران کسی را تباه؛
3045از ایرانیان من بسی را کشته ام؛زمین را به خون، چون گِل،آغشته ام.

کنون روزِ فرداست روزِ بزرگ؛پدید آید از میش یکباره، گرگ.

به شب جامِ می باید آراستن؛بباید به می،غم ز دل کاستن».

وز آن روی، رستم به لشکر رسید؛سخن راند با گیو و گفت و شنید،

که:«امروز سهرابِ جنگ آزمای چگونه، به جنگ، اندر آورد پای؟»
3050چنین گفت با پهلوان گُردْ گیو:«کز آن گونه هرگز ندیدیم نیو.

بیامد، دمان، تا به قلبِ سپاه؛ز لشکر برِ توس شد، کینه خواه؛

که او بود بَر زین و نیزه به دست؛چو گرگین فرود آمد، او برنشست.

همان گه که با نیزه او را بدید،به کردارِ شیرِ ژیان، بردمید.

عمودی خمیده بزد بَرَ برش؛ز نیرو بیفتاد تَرگ از سرش.
3055نتابید با او ؛ بتابید روی؛شدند از دلیران بسی، جنگجوی.

ز گُردان، کسی مایۀ وی نداشت؛جز از پیلتن پایۀ وی نداشت.

هم آیین پیشین نگه داشتیم؛سپه را بر او هیچ نگماشتیم.

سواری نشد، پیشِ او، یک تنه؛همی تاخت از قلب تا میمنه».

غمی گشت رستم ز گفتارِ اوی؛برِ شاه کاوس بنهاد روی.
3060چو کاوسْ کی پهلوان را بدید،برِ خویش نزدیک جایش گزید.

ز سهراب، رستم زبان برگشاد؛ز بالا و زورش، همی کرد یاد،

که:«کَس، در جهان، کودکِ نارسیدبدین شیرْمردی و گُردی ندید.

به بالا، ستاره بساید همی؛تنش را زمین برگراید همی.

دو بازو و رانش ز رانِ هیون،همانا که دارد ستبری فزون.
3065به گرز و به تیغ و به تیر و کمند،ز هر گونه ای آزمودیم بند.

به فرجام ، گفتم که:"من، پیش از این،بسی گُرد را برگرفتم زِ زین".

گرفتم دوالِ کمربندی اوی؛بیفشاردم سخت پیوندِ اوی.

همی خواستم کِش ز زین بر کَنَم؛چو دیگر کَسانش به خاک افکنم.

گر از بادْ جنبان شود کوهِ خار،بجنبید بر زین بر آن نامدار.
3070چو فردا بیاید به دشتِ نبرد،به کُشتی همی بایدم چاره کرد.

بکوشم؛ ندانم که پیروز کیست؛ببینیم تا رای یزدان به چیست!

کز اوی است پیروزی و دستگاه؛هم او آفرینندۀ هور و ماه».

بدو گفت کاوس:«یزدان پاکتنِ بدسگال اندر آرَد به خاک.

من امشب، به پیشِ جهانْ آفرین،بمالم رخ حویشتن بر زمین.
3075کند تازه، این بار، کامِ تو را؛بر آرد به خورشید نامِ تو را».

بدو گفت رستم که :«با فرٌِ شاه،برآید همه کامۀ نیکخواه».

به لشکرگهِ خویش بنهاد روی،پر اندیشه مغز و سرش کینه جوی.

زُواره بیامد، خَلیده روان،که:«امروز چون رفت بر پهلوان؟»

از او خوردنی خواست رستم نخست؛پس آنگه از اندیشگان دل بشست.
3080چنین راند پیش برادر سَخُن،که:«بیدار دل باش و سستی مکن.

به شبگیر چون من به آوردگاهرَوَم پیش آن تُرکِ ناوردْ خواه،

همی باش بر پیش ِ پرده سرای،چو خورشیدِ تابان برآید زِ جای.

گر ایدون که پیروز باشم به جنگ،بدان دشتِ کین برنسازم درنگ،

بیاور سپاه و درفشِ مرا؛همان ساز و زرٌینه کفش مرا؛
3085وگر خود دگرگونه گردد سَخُن،تو زاری مساز و نژندی مکن.

مباشید یک تن بدین رزمگاه؛میارید، از آن پس، سوی رزم راه.

سراسر سوی زاولِستان شوید؛از ایدر، به نزدیک دستان شوید.

تو خرسند گردان دلِ مادرم؛چنین رانْد گردنده چرخ از برم.

بگویش که:"دل را در این غم مبند؛مشو جاودانه ز مرگم نژند؛
3090که کَس در جهان جاودانه نماند؛ز گردون مرا خود بهانه نماند.

بسی دیو و شیر و نهنگ و پلنگتبه شد به چنگم، به هنگامِ جنگ.

بسی بارۀ دژ که کردیم پست؛نیاورْد کس دستِ من زیرِ دست.

درِ مرگ، آن کَس بکوبد که پایبه اسپ اندر آرَد؛ بجنبد ز جای.

اگر سال گشتی فزون از هزار،همین بود راه و همین بود کار".
3095چو خرسند گردد، به دستان بگوی،که:"از شاهِ گیتی، مَبَرتاب روی.

اگر جنگ سازد تو سُستی مکن؛چنان رَو که رانند از این در، سَخُن.

همه مرگ راایم، پیر و جوان؛به گیتی نَماند کسی جاودان"».

ز شب نیمه گفتارِ سهراب بود؛دگر نیمه آرامش و خواب بود.






.

.

.

.ک:126

نظرات (19)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
مرتضی امینی پور http://kamyab7.blogfa.com
درود و سپاس به بانو فرزانه گرامی بخاطر سخنان ارزنده و مفیدشان...خیلی خوب بود و به قول بانو نیره عزیز آدم ذوق زده می شود و دوست دارد بیشتر درخصوص نقاشی های باستان بداند...

نکته دیگر که دوست دارم در خصوصش حرف بزنم چیزی ست که به مقدمه چینی نیاز ندارد و فکر کنم همه دوستان بدانند از چه میگویم !
فردوسی بزرگ می گوید یک مرد جنگی به از صد هزار !!!
به عقیده من هم این وبلاگ دوستانی را در عضویت مدام دارد که انسانهای بزرگ و با خردی هستند.اینکه وبلاگی به امار بالای بازدیدکنندگانش بنازد پشیزی نمی ارزد. بازدیدکنندگان اگر انگشت شمار باشند اما انسانهایی چون اعضای این وبلاگ باشند بسیار باارزش تر از هزار بازدیدکننده است...به جرات می توانم بگویم که ازین وبلاگ و سخنان و اندیشه های دوستانم در اینجا بیش از هرکجای دیگر درخصوص شاهنامه آموخته ام و به خود می بالم که عضوی از خانواده کوچک اما بزرگ دل و بزرگ اندیش اینجا هستم و باعث افتخاره برای من چرا که در میان ما کسی نیست که صداها را خفه کند تا نابهنجاری خودش را در اوج به گوش دیگران برساند . همین که در این وبلاگ به نظر و عقیده تک تک دوستان احترام گذاشته میشه از بزرگی و نیک اندیشی اعضا خبر می دهد و در آخر بگویم که این وبلاگ بسیار جایگاه والایی دارد که برای هر انسانی افتخار بزرگی ست که تنها یکبار به این وبلاگ سر بزند پس گمان می کنم این وبلاگ نیازی نداره که از کسی دعوت کنه برای بازدید و عضو شدن ! انسانهایی که به اینجا می آیند دو دسته اند:انسانهایی که می آیند و می بینند و می روند که مطمعنا اهل نیستند و انسانهایی که می مانند و نمی توانند ازینجا دل بکنند و مطمعنا اینان هستند که این وبلاگ به وجودشان نیاز دارد پس باز می گویم: یک مرد جنگی به از صد هزار...

سپاس از بانو پروانه عزیز و چون ایشان مدیریت وبلاگ را در اختیار دارند اگر خودشان صلاح دیدند نظر من را تایید کنند.با سپاس از تک تک دوستان همیشگی ام در اینجا
شاد باشید و سبز
امتیاز: 0 0
درود بر پروانه، یاران و دوست نو فرزانه
ذوق زدم که یادداشت فرزانه ی گرامی را خواندم. سپاس از ایشان که وقت گذاشتند و درود بر پروانه عزیز که مجالی فراهم کرد.
همیشه باشید زلال و پایدار
امتیاز: 0 0
فرزانه
با درود به تمامی دوستان و سپاس و احترام به پروانه عریزم به خاطر لطف بی پایانی که به من دارند
متاسفانه در هیچ جای این نگاره زیبا رقم نگارگر را ندیدیم تا دوره هنری که نگاره تصویر شده است را متوجه شوم !
من فکر نمی کنم این نگاره مربوط به مکتب هرات یا دوره استیلای مغول بر ایران باشد چون ساده انگاری آخر دوران صفوی (مکتب اصفهان)در این نگاره دیده می شود که شامل طبیعت بدون ظرافت و با سادگی بیشتر و پیکره های بزرگتر می باشد، چرا که نگاره های مکتب هرات و دوران بهزاد از ظرافت خاصی برخوردارند و پیکره ها کوچکتر کشیده می شدند.
فضا سازی نیز در نگاره ها بیشتر بود و این ظرافتها در مکتب تبریز به اوج خود می رسد!
اما همانطور گفتم مکتب اصفهان بیشتر به خود پیکره ها توجه دارد
در رابطه با این نگاره هم برخلاف نطر دوستان چهره ها مغولی نیستند بنا به گفته پروانه عزیز در بیشتر نگاره های بعد از مکتب هرات (لطفاً به نگاره های دوره ها رجوع فرمایید) چشمها بادامی شکل تصویر می شده است شاید واقعاً مد آن زمان بوده است حتی در تک فیگورهای مکتب اصفهان کار های رضا عباسی نیز می توانید صورتهایی با چشمهای بادامی شکل، لبهای بسیار کوچک و صورتهای گونه دار و فربه را مشاهده فرمایید .
در هر حال نگارگران هر دوره از استادان قبلی خود در دوره ها و مکاتب قبل الگو برداری می کردند و هنر نگارگری ایران تحت تاثیر هنر شرق نیز قرار می گرفته است.
در این نگاره رستم و سهراب بنا به مرکزیت داستان،دقیقا در مرکز تصویر قرار دارند و نگاه نگران سپاهیان نیر به سمت ایشان چشم بیننده را به موضوع داستان هدایت می کند( این هنر نگارگر است که تمام اجزا گویای داستان است و نگاه را به سمت موضوع اصلی هدایت می کند)
هنوز بعد از سالها جریان باد بیرقها و تک درخت تصویر را به رقص آورده و صدای صورهای جنگی شنیده می شود!!

مفتخرم به ایرانی بودن ، هنر ایران و ادبیات ایران زمین

با سپاس از اینکه مجال سخنم دادین!

تصورات شخصی من بود و کوچکتر از آنم که نظر کارشناسانه ای داشته باشم
در پناه حق
فرزانه
امتیاز: 0 0
اصلن شاید به طریقی مستی انسان را نترس تر و شجاع تر هم بکند. قدیم تر ها، ینی هزار سال پیش در زمان رژیم گذشته این کار قدغن نبود گاه مستانی را می دیدی که در میانه ی میدان عربده می کشیدند و دور خودشان می چرخیدند هیچ کس جلودارشان نبود. نه مردم و نه گزمگان. این هم البته می تواند مزید بر علت باشد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زبانزد یا همان ضرب المثل "مستی و راستی" تایید حرف شماست
مصطفا سعادتی
خفه کردن صدای من یعنی خفه کردن کسی که به شاهنامه عشق و علاقه دارد..و این با روحیات شما سازگار نیست. از من دعوت کنید که در انجمن شرکت نمایم وگرنه فردوسی واسطه می شود.... منتظرم.
امتیاز: 0 0
مصطفا سعادتی http://rahekherad.blogfa.com
آمدم تنور انجمن را گرم کنم...کاری که می توانم.در این راه عشق و علاقه دارم.
امتیاز: 0 0
حتی بابت حضور مستمر آقای امینی پور در انجمن شما، او را در نشست شاهنامه خوانان تشویق نمودم..آنجا به دوستان گفتم که ما نسبت به آن انجمن مسئولیت داریم بروید بازدید کنید. ( حدود 3 ماه پیش)
امتیاز: 0 0
مصطفا سعادتی http://rahekherad.blogfa.com
شما هر اندیشه ای در مورد من می کنید ، برایم ارزش دارد.چه خوب چه بد...مرا اگر از درب بیرون کنید از پنجره می آیم و حرفم را می رنم...شما تنها هم خواننده باشید کافی است.
امتیاز: 0 0
مصطفا سعادتی http://rahekherad.blogfa.com
شما هر کاری بکنید ، نیک است.به هر روی ما می آیین و نظرات دوستان را می خوانیم. شما نمی توانید جلوی این کار رابگیرید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کار خوبی می کنید که پیام های دوستان را می خوانید. آفرین بر شما

همیشه شاد باشید و تندرست
مرتضی امینی پور http://kamyab7.blogfa.com
محسن عزیز گفته امیدوارم نگویید این می آن می نیست...
این جملش منو یاد کودکی هام انداخت...پدربزرگم یک تابلوی شام اخر داشت که بسیار قدیمی بود که بعد به پدرم به ارث رسید و الان هم به من رسیده...این تابلو عتیقس و جدا از ارزش مادی ارزش معنوی زیادی برام داره چون از پدر بزرگم به من رسیده...بچه که بودم و نگاهش می کردم از مادرم میپرسیدم چی دارن میخوذن؟میگفت نان و شراب !!! میگفتم مگه نه شراب خوب نیست پس چرا حضرت عیسی که پیامبره میخوره؟ اون هم میگفت این شراب فرق میکنه اینو خدا از آسمون براشون فرستاده...جالبه که اینجور بچه را گول می زنند و محسن عزیز اشاره خوبی داشت...
امتیاز: 0 0
مرتضی امینی پور http://kamyab7.blogfa.com
درود به محسن گرامی و بزرگوار
اتفاقا باید بگم که این می تازه قوی تر و خالص تر از می های امروزی باید باشد...بی شک این می خوری برای رفع خستگی تن بوده و هم اینکه غم و درد نبرد از یاد برود...اما باید این نکته را درنظر داشت که اسطوره ها و بزرگانی چون رستم که توانایی هایی دارد که انسانهای امروزی نداریم...پهلوانان آن روزگار کسانی نبودند که براحتی با می گساری تاب و توانشان را از دست دهند و به خواب عمیقی روند...در داستان نبرد کیخسرو و افراسیاب در یک بخش از داستان سپاه ایران شب را به میگساری سر می کند و بخواب می روند و یکباره لشکر پیران شبیخون می زند درست است که ایرانیان شکست می خورند اما پهلوانان با اینکه مست بودند و خواب اما به سرعت بیدار می شوند و به جنگ می پردازند...

از توضیحات بانو فرانک سپاس گذارم و همچنین مطالب جالبی که بانو پروانه در خصوص چرنیشفسکی فرمودند.
شاداب باشید و سبز
امتیاز: 0 0
فرانک
به شب جامِ می باید آراستن؛
بباید به می،غم ز دل کاستن
مسلمن این می همان می است و نه چیز دیگر عینی گرایی قرن چهارم باعث می شود که فردوسی دنبال تعابیری که بعدها در ادبیات فارسی رایج شد نباشد. اما آیین می نوشی ایرانی خود حکایتی دیگر است. آیین می خوری پهلوانان باز خودش داستانی دیگر دارد که جای پژوهش ها در این زمینه ها بسیار خالی است.

امتیاز: 0 0
به شب جامِ می باید آراستن؛
بباید به می،غم ز دل کاستن

چیزی که برای من خیلی جالبه این می خوردنه. چون شب شده باید می بخوریم. خب فردا که جنگ نمی توانی بکنی.
این همه جا هست. حالا بعضی جاها یک هفته مثلن فرصت برای کاری هست. میگن خب بریم می بخوریم تا یک هفته وقت داریم و بعدن فکرش را می کنیم. ولی آخه شب رزم؟
امیدوارم به من نگید این می آن می نیست.
امتیاز: 0 0
پروانه
نقالی داستان رستم و سهراب موجب اخراج چرنیشفسکی از دبیرستان شده بود:

وارانوف از شاگردان دبیرستان ساراتوف که بعد ها منشی شخصی چرنیشفسکی و هم نویسنده ی نام آوری شد می گوید « نیکلای چرنیشفسکی ، شنوندگان خُردسال خود را به هیجان می آورد و احساسات شاعرانه آن ها را بیدار می‌کرد ... یادمان است که چون او داستان رستم و سهراب را با هنری والا و حیرت انگیز می خواند همه اشک از دیده می‌ریختیم . . . او گویی به هیبت قهرمانان فردوسی درمی آمد و مطابق مضمون و ماهیت هر یک از چهره ها ی اثر ، صدای خود ، آهنگ شعر خوانی و گردش روحی و جسمانی خود ( قدم زدنش را ) تغییر می داد . گویی که در روند رویداد و عالم تصویر فردوسی حلول کرده باشد » و این کار آنچنان عظیم بود که توجه جاسوسان تزار را به خود جلب کرد تا جایی که در سال 1853 منجر به اخراجش از دبیرستان شد .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
http://www.daneshju.ir/forum/f899/t166312.html
پروانه

چرنیشفسکی مهم ترین فیلسوف ماتریالیسم روس (1889-1812) درباره ی شاهنامه چنین گفته ای دارد:

«در شاهنامه تصویرهایی است که از دید زیبایی حتا ایلیاد و اودیسه نیز به پای آن نمیرسند... برای مردم روس بسنده است به رستم و سهراب اشاره شود. انسان در می یابد که این داستان شگفت انگیز و یگانه برای اروپای امروز بونده تر و پذیراتر از رزم نامه های یونانی است. برای ما روسها نیز این داستان با روانمان بیشتر سازگار میباشد.

این داستان در سنجش با نبردهای ترویا و سرگذشت اُدیسه دارای نمایه های انسانی تر و مردمی تر است. نقش سهراب زیباتر و زمینی تر از آشیل میباشد.
امتیاز: 0 0
فرانک
درود
پس از این نبرد، رستم و سهراب یکدیگر را مورد داوری قرار می دهند. که از این داوری دو نوع نگرش حاصل می شود.
الف) سهراب پس پایان حمله به سپاه ایران درباره رفتار رستم نسبت به تورانیان با شگفتی می گوید:
چنین گفت سهراب:«کو زین سپاه،
نکرد از دلیران کسی را تباه؛
و خودش را با رستم (که برایش ناشناس است) مقایسه می کند و در این قیاس تقابلی می گوید:
از ایرانیان من بسی را کشته ام؛
زمین را به خون، چون ِگل،آغشته ام.
از این رهگذر، سهراب جوان به طور ناخوداگاه نبرد فردا را پیش گویی می کند:
کنون روزِ فرداست روزِ بزرگ؛ پدید آید از میش یکباره، گرگ.
و حتا بزم جویی او مانند غم ناشناخته رستم در ابتدای ماجرا که او را به سمنگان کشانده بود پیشگویی جنگی سخت و پاییانی سوزناک است.
به شب جامِ می باید آراستن؛ بباید به می،غم ز دل کاستن».
اما رستم در داوری اش محتاطانه عمل می کنداو سهراب را پهلوانی سر پر باد می بیند که مهار نمی شود زیرا گرد در ادامه ی گزارشش به رستم می گوید:
ز گُردان، کسی مایۀ وی نداشت؛
جز از پیلتن پایۀ وی نداشت.
رستم در پیروزی بر سهراب، تردید دارد و خود را در این گیرو دار به تقدیر واگذار می کند:
بکوشم؛ ندانم که پیروز کیست؛ ببینیم تا رای یزدان به چیست!
از آن جا که خدای زمان و تقدیر نقش اساسی را در حماسه دارد این واگذاری به تقدیر نیز می تواند پیش گویی پایانی باشد که باز هم سوزناک است.
امتیاز: 0 0
behnaz
باسلام.من عضو گروهی هستم که ماهی یکی دوبار دورهم جمع میشیم میخواستم تو گروه شاهنامه خوانی راه بندازم ،اما نمیدونم از کجا آغار کنم و چطور که بچه ها جذبش بشن و ازش لذت ببرن.ممنون میشم راهنماییم بکنید.اگه امکانش هست برام میل بزنید.ممنون
امتیاز: 0 0
درود بریاران
چقدر متأسفم که همواره مجبورم با شتاب بخوانم وفرصت مطالعه یکایک بخش ها را در کتابجال های مختلف ندارم!
با این حال وصیت رستم، قابل تأمل بود برایم و جالب.
امتیاز: 0 0
مرتضی امینی پور http://kamyab7.blogfa.com
درود به تمامی دوستان
خرسندم که دوباره گشوده شد ...
در این داستان اصلی ترین بخش به تفاوت پختگی رستم و سهراب اختصاص دارد.
رستم به سپاه توران یورش می برد اما کسی را نمی کشد و به ذهنش می رسد که مبادا سهراب به ایرانیان و شاه آسیبی برساند و با زمی گردد.اما سهراب بسیاری از ایرانیان را هلاک می کند...سهرابی که تا به امروز از خون چندین نفر گذشته بود.
در بخش انتهایی داستان رستم در خلوت با برادرش احتمال کشته شدن خودش را می داند و از زواره می خواهد با سهراب نجنگند و به زابل برگردند.این نیز می تواند دلیلی برای شناسایی سهراب باشد که رستم نمی خواهد بعد از خودش او به دست کس دیگری کشته شود و البته دلیل دیگرش هم می تواند این باشد که نمی خواهد آسیبی به برادرو سپاهش برسد چرا که پهلوانی که رستم را از پای درمی آورد دیگران تاب رویارویی با او ندارند...و مثل همیشه وفاداری به شاه را به زال وصیت می کند این رستم بزرگوار !!!
و شاه بیت عالی این داستان:
همه مرگ راایم، پیر و جوان؛ به گیتی نَماند کسی جاودان

عکس بسیار زیبایی هم گذاشته اید هرچند که چهره ها مغولی شکل اند...سپاس
شاداب باشید و تندرست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما
اما در باره عکس: به تازگی با راهنمایی دوستی گرامی سی دی "نگارگری ایرانی" و با مهربانی دوستی دیگر سی دی "نگار گری ایرانی" به دستم رسید . این نگاره از لابلای آنها برداشته شده است.
این روزها شاهد هستیم که بیشتر ایرانی ها لباسهایی که از غرب سوغات آمده می پوشند و تابعی از پوشش آنها هستند مثلا جوانان شلوارهای لی که رنگش سفید شده و با دقت و زحمت برخی قسمت ها نخ نما شده ، می پوشند مدل مو ، ریش سبیل همه وهمه تقلید بی چون و چرا از غرب است.
حتی بسیار دختران و پسران بینی هایشان را با عمل جراحی سختی کوچک می کنند و یا موهایشان را طلایی می کنند لنز می گذارند تا چشمانشان مانند غربیها رنگی شود و... شما جوانید و خیلی بهتر از من می دانید. ان زمان هم مد چشم و صورت مغولی بوده است.
در هر روی از دوست گرامی ام فرزانه خواهش می کنم در باره این نگاره و سبک آن توضیح دهند هر چند در وبلاگ همایش پیش از این زحمتش را کشیده اند ولی انجا خوانندگان دیگری هستند.
سپاسگزارم