X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

تاختن سهراب بر لشکر کاوس

سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 05:15 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

.

خیمۀ کاوس




داستان را با صدای مرتضی امینی پور از اینجا بشنوید.



2928چو بشنید گفتارهای درشت،از او روی برگاشت و بنمود پشت.

بپوشید و خَفتان و بر سر نهاد،یکی تَرگِ رومی به کردارِ باد.
2930ز تُندی، به جوش آمدش خون به رگ؛نشست از برِ بارۀ تیز تگ.

خروشید و بگرفت نیزه به دست؛به آوردگه رفت چون پیلِ مست؛

رمید آن دلاور سپاهِ دلیر،به کردارِ گوران ز چنگالِ شیر.

کَس از نامدارانِ ایران سپاهنیارست کردن، بدو در نگاه،

ز پای و رِکیب و ز دست و عنان،ز تیر و ازآن آبداده سِنان؛
2935وز آن پس، دلیران شدند انجمن،که:«این است گویی گوِ پیلتن!

نشاید نگه کردن آسان بدوی؛که یارَد شدن پیش او، جنگجوی؟»

از آنجا، خروشید سهراب گُرد؛همی شاه کاوس را برشمرد.

چنین گفت:«کای شاهِ با دار و بَرد!چگونه است کارَت به دشتِ نبرد؟

چرا کرده ای نام کاوس کی؟که در جنگ نه پای داری نه پِی.
2940تَنَت را، بر این نیزه بریان کنم؛ستاره بدین کار گریان کنم.

یکی سخت سوگند خوردم به بزم،همان شب کجا کشته شد زندرزم،

کز ایران ، نمانم یکی نیزه دار؛کنم زنده کاوس کی را به دار.

که را داری از لشکرت جنگجوی،که پیش ِ من آید کُند رویْ روی؟»

بگفت و همی بود جوشان بسی؛از ایران ندادند پاسخ کسی.
2945وز آنجا دمان، شد به پرده سرای؛به نیزه درآورد پرده ز جای.

خَم آورد پشت و ز دست آن سِتیخ،بزد تند و برکند هفتاد میخ.

سراپرده تیز اندر آمد ز پای؛ز هر سو برآمد دَمِ کرٌنای.

غمی گشت کاوس و آواز داد،که:«ای نامداران فرٌخ نژاد!

یکی نزدِ رستم برید آگهی،"کز این تُرک، شد مغزِ گُردان تهی".
2950ندارم سواری ورا همنبرد؛از ایران، نیارَد کس این کار کرد».

بشد توس و پیغام ِکاوس برد؛شنیده سخنها بدو برشمرد.

چنین گفت رستم که:«هر شهریارکه کردی مرا ناگهان خواستار،

گهی رزم بودی، گهی سازِ بزم؛ندیدم ، زِ کاوس، جز رنجِ رزم».

بفرمود تا رخش را زین کنند؛سواران بُروها پر از چین کنند.
2955ز خیمه، نگه کرد رستم به دشت؛ز ره ، گیو را دید کاندر گذشت؛

نهاد از برِ رخشِ رخشنده زین؛همی گفت گرگین که:«بشتاب هین!»

همی بست، با لرزه رُهٌام تنگ؛به برگستوان در زده توس چنگ.

همی این بدان،آن بدین گفت:«زود!»؛تهمتن چو از خیمه آوا شنود،

به دل گفت:«کاین رزمِ آهرمن است؛نه این رستخیز از پیِ یک تن است».
2960بزد دست و پوشید ببرِ بیان؛ببست آن کیانی کمر بر میان.

نشست از برِ رخش و برداشت راه؛زُواره نگهبانِ رخت و سپاه.

بدو گفت:«از ایدر، مرو پیشتر؛به من دار گوش از یلان بیشتر».

درفشش ببردند، با او به هم؛همی رفت پرخاشجوی و دُژم.

چو سهراب را دید با یال و شاخ،بَرَش چون بر سامِ جنگی فراخ،
2965بدو گفت:«از ایدر به یکسو شویم؛به آوردگاهی بی آهو شویم».

بمالید سهراب کف را به کف؛به آوردگه رفت از پیشِ صف.

به رستم، چنین گفت:«رو تا رویم؛وز این هر دو لشکر ، به یک سو شویم.

ز لشکر، نخواهیم ما یارْ کَس؛که من باشم و تو درآورد و بس!.

به آوردگه بر، تو را جای نیست؛تو را خود به یک مشتِ من پای نیست.
2970به بالا، بلندی و، با شاخ و یال؛ستم یافت یالت، ز بسیار سال».

نگه کرد رستم بدان سرفراز؛بدان سُفت و چنگ و رِکیبِ دراز.

بدو گفت:«نرم، ای جوانمرد! نرم؛زمین سرد و خشک و، سحن چرب و گرم.

به پیری، بسی دیدم آوردگاه؛بسی ، بر زمین، پَست کردم سپاه.

تَبه شد بسی دیو، در چنگِ من؛ندیدم بر آن سو که بودم شکن.
2975نگه کن مرا تا ببینی، به جنگ؛اگر زنده مانی مترس از پلنگ.

مرا دید در جنگ دریا و کوه،که با نامدارانِ توران گروه،

چه کردم! ستاره گُوایِ من است؛به مردی، جهان زیرِ پایِ من است».

چو آمد زِ رستم چنین گفت و گوی،بجنبید سهراب را دل بر اوی.

بدو گفت:«کز تو بپرسم سَخُن؛همی راستی باید افگند بُن:
2980من ایدون گمانم که تو رستمی،گر از تخمۀ نامور نیرمی».

چنین داد پاسخ که:«رستم نی ام؛هم از تخمۀ سام نیرم نی ام؛

که او پهلوان است و من کِهترم؛نه با تخت و کام و، نه باافسرم».

از اومید، سهراب شد نا امید؛بر او تیره شد رویِ روزِ سپید.






.

.

..


نظرات (4)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
مرتضی امینی پور
درود به همه دوستان بزرگوارم

سهراب دوباره اشتباه می کند.او از مناسبت ها و شان و منزلت افراد آگاهی ندارد و نمی داند که کسی چنین به سراغ پادشاه نمی رود و اینگونه خارش نمی کند.
کاووس هراس بدی در دلش می افتد و خودمانیم دیدن قیافه کاووس اون لحظه خالی از لطف نیست.
رستم میلی به نبرد ندارد و حتی به دیگران می گوید که اسب را زین کنند و او را آماده کنند.
این جای داستان به صورت اسلومیشن باید در نظر گرفته شود.رستم از پرده سرا به بیرون می نگرد و چه آشوبی میان پهلوانان است تا رستم اماده شود.فوق العادس...یک سکانس تمام عیار.
وی ک بیت بسیار مهم

به دل گفت:«کاین رزمِ آهرمن است؛

نه این رستخیز از پیِ یک تن است

رجزخوانی های زیبایی با یکدیگر دارند.سهراب تند است و آتشی اما رستم با فروتنی و تجربه...چقدر زیبا و دوست داشتنی...
رستم که از خودش می گه سهراب دلش به جوش می یاد اما نه تنها رستم پنهان می کنه بلکه این خود سهراب هم هست که پنهان می کنه و چیزی ازینکه رستم پدرش است یا او فرزند رستم است سخن نمی گوید تا ما را به فاجعه نزدیک کند.
امتیاز: 0 0
درود و هزاران درود
از این جا به بعد خواندن سخت می شود همیشه انگار نخستین بار است که می خوانیمش. غیرقابل تحمل و زجرآور.
وقتی سهراب رجز می خواند:
چنین گفت:کای شاهِ با دار و بَرد!/
چگونه است کارَت به دشتِ نبرد؟
چرا کرده ای نام کاوس کی؟ که در جنگ نه پای داری نه پِی.
تَنَت را، بر این نیزه بریان کنم؛ ستاره بدین کار گریان کنم.
یکی سخت سوگند خوردم به بزم،/
همان شب کجا کشته شد زندرزم،
کز ایران ، نمانم یکی نیزه دار؛ کنم زنده کاوس کی را به دار.
که را داری از لشکرت جنگجوی،/
که پیش ِ من آید کُند رویْ روی؟»
در آینه ی این ابیات جوانی شجاع و خام دیده می شود که هنوز روزگار بر او درشتی نکرده و ناآزموده است. او امور را با رویاهایش تفسیر می کند و پیش می رود. اما روزگار
درشتی ای به او خواهد کرد که دیگر هرگز نمی تواند تجربه ی دیگری داشته باشد.
یکی داستان است پر آب چشم!
امتیاز: 0 0
درود ها بر یاران
غمنامه به اوج خود نزدیک می شود و قلب من فشرده تر می شود. از این فرصت استفاده می کنم که بگویم بنده چندی است نسبت به دیدگاه قبلی ام مبنی بر این که رستم سهراب را شناخته است دچار تردید شدم و ترجیح می دهم فعلان تا زمان بررسی و مطالعه ی بیشتر نسبت به این موضوع موضع متقنی نداشته باشم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نیره گرامی
داستان های شاهنامه ذهن ما را سخت درگیر می کنند و در گوشۀ ذهن می نشینند . گاهی می توانیم در باره آنها نتیجه گیری کنیم ولی گاهی نمی توانیم چیزی بگوییم و نظاره می کنیم و با سکون می گذرانیم. این غمنامه چنان سنگین است که حتی فکر کردن در باره آن به قول خودت" قلب را فشرده تر" می کند!
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با درود به دوستان و همراهان گرامی
غم نامۀ رستم و سهراب باز هم به نشانه های بیشتری می رسد که هر دو به آن توجه نمی کنند..