X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

خوان چهارم:کشتن رستم زنِ جادو را (1271-1300)

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 09:20 ق.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ


خوان چهارم:کشتن رستم زنِ جادو را
1271چو از آفرین گشت پرداخته، بیاورد،گُلْ رخش را ، ساخته.

نشست از برِ زین و ره برگرفت؛ رهِ منزلِ جادو اندر گرفت.

همی راند، پویان، به راهِ دراز؛ چو خورشید تابان بگشت از فراز،

درخت و گیا دید و آبِ روان؛ چنانچون بُوَد جای مردِ جوان.
1275چو چشمِ تذروان، یکی چشمه دید؛ یکی جامِ زرٌین؛ بدو در، نبید.

یکی  مرغِ بریان و نان از بَرَش؛ نمکدان و ریچار گرد اندرش.

خور جادوان بُد، چو رستم رسید، از آوازِ او ، زود شد ناپدبد.

فرود آمد از اسپ و زین برگرفت؛ به مرغ و به نان اندر آمد، شگفت.

نشست از برِ  چشمه فرخنده پی؛ یکی جامِ زر یافت پر کرده می.
1280اَبا می، یکی نغز تنبور بود؛ بیابان چنان خانۀ سور بود.

تهمتن مر آن را به بر در گرفت؛ بزد رود و گفتارها برگرفت،

که:«آواره و بَدنشان رستم است؛ که از روزِ شادیش، بهره کم است.

همه جایِ جنگ است میدان ِ اوی؛ بیابان و کوه است بستانِ اوی.

همه رَزم با شیر و با اَژدها؛ ز دیو و بیابان نیاید رها.
1285می و جام و بویاگل و میگسار، نکرده است بخشش ورا کردگار.

همیشه به جنگِ نهنگ اندر است؛ وگر با پلنگان به جنگ اندر است».

به گوشِ زنِ جادو آمد سرود؛ همان چامۀ رستم و زخمِ رود.

بیاراست خود را بسانِ بهار، و گر چند زیبا نبودش نگار.

برِ رستم آمد، پر از رنگ و بوی؛ بپرسید و بنشست در پیش ِ اوی.
1290تهمتن به یزدان نیایش گرفت؛ بر او آفرین و ستایش گرفت؛

که  در دشتِ مازندران یافت خوان؛ می و جام ، با میگسارِ جوان.

ندانست کو جادویِ ریمن است؛ نهفته به رنگ اندر  آهرمن است.

یکی جام باده به کف بر نهاد؛ ز یزدانِ نیکی دِهِش کرد یاد.

چو آواز داد از خداوندِ مهر، دگرگونه تر گشت جادو به چهر.
1295روانش گمانِ نیایش نداشت، زبانش توان ستایش نداشت.

سیه گشت،چون نامِ یزدان شنید؛ تهمتن چون سبک در او بنگرید،

بینداخت از باد خَمٌ کمند؛ سر جادو آورد ناگه به بند.

بپرسید و گفتش:«چه چیزی؟ بگوی؛ بدان گونه کِت هست، بنمای روی».

یکی گَنده پیری شد، اندر کمند، پر از رنگ و نیرنگ و بند و گزند.
1300به خنجر، میانش به دو نیم کرد؛ دلِ جادوان را پر از بیم کرد.



واژه نامه
1276-ریچار: میوۀ پخته و پرورده- مربا
1282- آواره:گمشده، پریشان، در به در
          بد نشان:درمانده و تیره روز
1287- چامه:چکامه، سروده ای که آن را به آواز  و دمساز با ساز خوانده اند- در شاهنامه همواره چامه به این معنی به کار رفته است . اما اندک اندک چامه و چکامه در معنی سخن در پیوسته و شعر به کار رفته است.
     زخم: کوبه ای که بر سیم ساز می نوازند
1288- نگار : رخسار

1292-آهرمن: اهریمن
1294- خداوند مهر: نشان از آیین مهری بودن رستم دارد
1299-گنده: بدبو ،گندیده
1294-جادو: جادوگر

نظرات (20)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
حجت از زابل (سیستان) شهر رستم
عاللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییبود
امتیاز: 0 1
ایلیا
عالییییییییییی بود مرسی از همه من دنبال نثر کامل هفت خوان رستمم
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ااگر مایلید نثر دکتر کزازی رو میتونم براتون بفرستم
sh
امتیاز: 2 2
فریدون

فرانک گرامی
همانطور که پروانه گرامی نوشته اند، «عماره» اشتباه تایپی بوده است نه عمدی.
از توجه و دقت تان صمیمانه تشکر می کنم.

**************


درخت و گیا دید و آبِ روان؛
چنانچون بُوَد جای مردِ جوان.
چو چشمِ تذروان، یکی چشمه دید؛
یکی جامِ زرٌین؛ بدو در، نبید.
یکی مرغِ بریان و نان از بَرَش؛
نمکدان و ریچار گرد اندرش.
خور جادوان بُد، چو رستم رسید،
از آوازِ او ، زود شد ناپدبد.
فرود آمد از اسپ و زین برگرفت؛
به مرغ و به نان اندر آمد، شگفت.
نشست از برِ چشمه فرخنده پی؛
یکی جامِ زر یافت پر کرده می.

بعد از رنج های سفر در سه خوان گذشته رسید ن به کنار آب روان ، مرغ بریان و می، ...
راستی راستی که جای تهمینه در اینجا خالی ست

تهمینه ای که در باره او خواندیم

پس بنده اندر یکی ماهروی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
دو برگ گلش سوسن می سرشت
دو شمشاد عنبرفروش از بهشت
بناگوش تابنده خورشیدوار
فروهشته زو حلقۀ گوشوار
لبان از طبرزد، زبان از شکر
دهانش مکلّل به درّ و گهر
ستاره نهان کرده زیر عقیق
تو گفتی ورا زهره آمد رفیق
و رخ چون عقیق یمانی به رنگ
دهان چون دل عاشقان گشته تنگ
روانش خرد بود و تن جانِ پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
امتیاز: 2 0
پاسخ:

تهمینه:
این شاهنامه شما خیلی زیاد از قد و بالاو چشم و ارو و دهان... تهمینه گفته ولی این بیت:
روانش خرد بود و تن جانِ پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

این بیت کلیدی این داستان است!

این داستان تهمینه هم خیلی شنیدنی و قابل گفتگو است.
پروانه
«باشگاه کتاب» کتابخانه علامه امینی برگزار می‌کند:

کارگاه راهبردهای تفکر خلاق

دکتر شروین وکیلی

سرفصل‌ها:

· تفکر؛ تفکر هنجارین و تفکر خلاق

· مسیرهای نوآوری و کوره‌راه‌های خلاقیت

· گام‌های پنج‌گانه‌ی زایش یک فکر خلاقانه

· مهارکننده‌ها و موانع

· تکنیک‌ها و روش‌های کمکی



دوشنبه 12 تیرماه و دوشنبه 13 شهریور ـ ساعت 18

آفریقا (جردن)، بالاتر از میرداماد و نرسیده به ظفر، بوستان صبا

__._,_.___
امتیاز: 1 1
مهدی فر زه http://jametajali.blogfa.com/
سلام.

مطالبی که بانو شهرزاد نوشته اند اندیشه بر انگیز و خوب بود . خوانش خانم مهرسا را شنیدم خوانشی شگفت بود بی غلط و خیلی خوب.
امتیاز: 0 1
درود
تمامی کامنت ها را با دقت خواندم چه نکته های سنجیده ای یافتم و خشنود شدم از این همه فرهیختگی و دانایی.
ذکر یک نکته در نوشتن املای واژه ها ضروری است فریدون گرامی در نوشتار بسیار سنجیده و زیبایشان درباره ی نمادهای هفت خان گویا به عمد واژه ی اماره را به صورت عماره نوشتند که من تاکنون با این شکل املا در جایی برخورد نکردم و دیگر این که نفس اماره به معنای نفس امر کننده است پس با همان املای اماره درست است نه عماره. دوم این که وقتی داشتم متن هفت خان و واژه نامک را می خواندم دیدم که وازه ریچار به جای ریچال ذکر شده به نسخه مسکو و واژه نامک رجوع کردم در هر دو این ها واژه به صورت ریچال ظبط شده است.

با نوشتاری کوتاه درباره خان چهارم رستم و سرود دهم اودیسه به روزم.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
درود
مقاله ای که با عنوان«چهلوانان و جادو زنان» نوشته بودی را خواندم از آن چیز ی اینجا ننوشتم تا خودت زحمت بیان دیدگاهایت را بکشی و با بیان آن این خوان را از دید زن جادو ببینیم که با این پیام شما باید به وبلاگ شما بیاییم.

امٌاره:
من هم در طی سالها رفت و آمد وبلاگی با فریدون گرامی نخستین بار است این واژه را از ایشان می بینم و امیدوارم این واژه را به یاد بسپارند. سابقه ی خراب ایشان در املا واژه ی "صخره" است که معمولا به شکل "سخره "می نویسند حالا این یکی هم اضافه شد

ریچار:
متن داستان از شاهنامه ی پژوهش استاد کزازی ، نامۀ باستان بی هیچ دستکاری رونوشت می شود.
واژه نامه ای که در پای داستان می نویسم بیشتر از نامه باستان و گاهی از «فرهنگ شاهنامه» دکتر رواقی و در درجه سوم از واژه نامک نوشین استفاده می کنم.

دکتر کزازی در شرح این واژه در بیت در صفحه 399 نوشته اند:
ریچار یا ریچال به معنی میوۀ پخته و پرورده و مربٌاست:

و در ادامه به نقل از برهان قاطع نوشته اند:
«ریچار» : با جیم فارسی، بر وزن دیدار مطلق مربا را گویند...

منابع دکتر کزازی شاهنامه مسکو و ژول مل و فلورانس بوده است و ایشان این شاهنامه ها را با دانسته های خودشان مقایسه و بهترین واژه را گزیده اند.
واژه نامه نوشین در زمان خود بهترین بود ولی اکنون با پژوهش ها ی جدید جای خود را واگذار کرده است.

بسیار سپاسگزارم
شهرزاد
پروانه جان مثل همیشه از این که به یادم هستید بسیار سپاسگزارم. شاهنامه خوانی همراه با دوستان مهربان این انجمن، یکی از بیشترین چیزهایی است که از روزمرگی ها دورم می کنه به قول حافظ:
دورم به صورت از در دولت سرای دوست
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
++++
مهرسا این خوان رو خیلی دوست داره. وقتی در حال تمرین بود، معنای تک تک واژه ها رو می پرسید و خیلی با علاقه می خواندش خوشحالم که دوستان هم خوششان آمده و از لطفی که به مهرسا دارند بسیار سپاسگزارم.
+++++
درباره هفت خوان رستم فکر می کنم گذر رستم از هفت خوان، شاید نمادی است از خطر پذیری انسان و شورش بی پروای او در جدال با دشواری های زندگی و به خاطر همین خطرپذیری است که رستم در ابتدای راه، مسیر پر از دیو و شیر و تیرگی را انتخاب می کند و از منطق و رای معتاد پشینیان دوری می کند.

کردارهای رستم در گذار از هر یک از این خوان ها در نوع خود پندآموز و جالب توجه است. مثلن نقش عجیب خواب در هفت خوان رستم، تا به اینجا که چهار خوان را به همراه رستم پیموده ایم، در سه خوان نخست رستم را در خواب می بینیم و عجیب این که هر بار به شکلی عجیب دست تقدیر با رستم یار می شود و او را در پیروزی بر چالش های پیش رو یاری می کند. نیازهای طبیعی انسان خاکی مثل خوردن، خوابیدن، غریزه در این چند خوان قابل توجه است. نکته دیگری که با خواندن این چند خوان به نظرم رسید این بود که انگار رستم با گذر از هر یک از خوان ها، به مهارت، تجربه و دانشی تازه آراسته می شودو صفات و ویژگی های مثبتی در او نهادینه می شود و خواننده را به این اندیشه وامی دارد که عبور رستم از هفت خوان تنها برای نجات کاووس نیست رستمی که از این خوان ها گذر می کند، با شیر و اژدها و دیو سپید نبرد می کند، تنبور برمی گیرد و در حین رامشگری، خودی خود را با زبانی شکوه آمیز و زیبا بیرون می ریزد و مونولوگی بسیار زیبا می آفریند و ... رستم دیگری است، گذر از این دشواری ها از رستم پهلوان پخته تر و آگاه تری می سازد. به هر حال این هفت ها همان طور که فریدون گرامی هم اشاره کرده اند در ادبیات ما به شکل های گوناگون از زبان شاعران و سخنوران ما ساخته و پرداخته شده و پژوهش درباره هر یک از آن ها و هم پوشانی هایی که می توانند با هم داشته باشند، می تواند دریچه های تازه ای را پیش چشم علاقه مندان بگشاید.

امتیاز: 0 1
محسن
ما در تاریخمان یک رستم دیگر هم داریم. که هر گاه نام رستم را می شنوم امکان ندارد که در ذهنم تصویری از او نگذرد. اجازه بدهید فقط با آوردن نامشُ یادی هم از او کرده باشم.
نمونه ای رستم گونه ولی نه از جنس اسطوره ای. هرچند به نظرم او هم اسطوره ای بود.
او هم کسی نیست جز، رستم فرخزاد
اجازه بدهید کمی تاقسمتی این حرفی که در ویکیپدیا بود را با دنیای واقعی در هم آمیزیم. کلمه ی درگذشت را خودم سانسوز کردم چون باوری به درگذشت ندارم:

رستم فرخزاد هرمز ( ۶۳۶ میلادی)؛ سپه‌سالار کل سپاه ایران در زمان پادشاهی ساسانیان بود. او بزرگترین قهرمان ملی ایران در قرن هفتم میلادی است که در پایان حکومت ساسانیان حکومت خراسان را نیز در دست داشت. رستم فرخزاد سال‌های بعد قهرمان فردوسی در شاهنامه بود.

باورش خیلی سخت نیست.

امتیاز: 0 1
فریدون
.
.

یک - این چنین شیوا خواندن، واقعن هنر است. شادمانه ترین درود ها برمهرسای گرامی.

دو - از کامنت دوستان در بار تعابیر تشکر می کنم

سه - شاید زیاد اغراق نباشد اگر بگوییم شخصیت آدمی ابعاد متعدی دارد. گونه ای از این ابعاد اینست دیگران آدمی را چگونه می بینند و قضاوت می کنند. گونه ای دیگر آنست که آدمی خودش را چگونه می بیند.

دراین خوان، رستم تنبور را بر میدارد و خود را این چنین تصویر می کند :



که:«آواره و بَدنشان رستم است؛
که از روزِ شادیش، بهره کم است.

همه جایِ جنگ است میدان ِ اوی؛
بیابان و کوه است بستانِ اوی.

همه رَزم با شیر و با اَژدها؛
ز دیو و بیابان نیاید رها.

می و جام و بویاگل و میگسار،
نکرده است بخشش ورا کردگار.

همیشه به جنگِ نهنگ اندر است؛
وگر با پلنگان به جنگ اندر است».

در چند بیت فوق، به دنیای درون رستم راه می یابیم. قدم به فضایی می گذاریم که پر از احساس است. درون این قهرمان ملی افسانه ای، مانند فیلمی در برابر چشم خیال مان به نمایش گذاشته می شود.

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

راستی در اندرون رستم، این قهرمان ملی و جان برکف، مسئول و همیشه حاضر در صحنه ی نبرد، چه می گذرد و چه فغان و غوغایی بر پاست؟

امتیاز: 0 1
آفرین
آفرین
آفرین
به مهرسای عزیز
خسته نباشید شهرزاد عزیز
هزاران افرین
امتیاز: 1 1
فلورا
از خوانش مهرسای نازنین بسیار لذت بردم...

از فریدون گرامی سپاسگزارم که اندیشه های نکو وسخت سنجیده شون رو با ما به انبازی گذاشتن!
نمیدونم چرا په سبک استاد کزازی تشکرکردم

انچه که برای من - باتوجه به بیت های خوان های اول تا چهارم و حتی پیش از شروع هفت خوان- جالب توجه هست اینه که چرا فردوسی این مقدار رستم رو خاکستری نشون داده؟ چرا شاهان پیشدادی و فریدون وایرج و ضحاک و سلم و تور سیاه یا سفیدن؟
یا حتی سام باوجود رفتار بدش در رها کردن زال ... نهایتا انسان بزرگ وکاملی نشون داده شده بایک خطا در زندگی و عمر... اما رستم از ابتدا تا پایان زندگی همیشه انسانی خاکستری و قابل درک وفهم وبرای ماست... که علیرغم پهلوانی انتظار داریم که مرتکب خطا یا خطاهایی بشه...
یعنی حکیم طوس تنها انسان حقیقی شاهنامه رو ، فقط رستم میدونه؟
امتیاز: 0 1
محسن
دست مریزاد فریدون.
به نظرم می رسد که سمبل هایت جواب می دهد.
امتیاز: 0 1
خوانی که خانم مهرسا بخواند، شنیدن دارد.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
و جالبه که انتخاب خوان با خودش بود!
مهدی فر زه http://jametajali.blogfa.com/
سلام.

،گُلْ رخش را ، ساخته. = ؟

از قرار معلوم ِ در خوان چارم قضیه ی جن و بسم الله برای رستم پیش آمده است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
گل رخش آمیغی* است از گونۀ «شیرمرد» و «سرو بالا» و «سیم بر». این آمیغ از تشبیهی رسا برآمده است که در آن رخش، در سرخی به گل مانند آمده است.
*آمیغ:ترکیب

در ادامه دکتر کزازی می نویسند که این ترکیب شگرف و نو آیین موجب شده تا بر نویسان شاهنامه آن را به «گلرنگ» در چاپ مسکو و «مر رخش» در نسخه ژول مل تغییر دهند.

من ابتدا که خواندمم به نظرم آمد یعنی رخش را آماده کرد و منظور از گل رخش تنها رخش است چون روی بدنش شکل هایی مانند گل داشت ولی این قسمت از دوضیح را در نامه ی باستان را خواندم موضوع را فهمیدم
که فردوسی اینجا خودش وارد شده و صفت های خوب رستتم و رخش را یک جا جمع کرده و با هم در یک ترکیب ناب آورده است.

جن و بسم الله: یکی از جرقه هایی بود که هنگام خواندن این داستان در ذهنم زد. باید به یک نکته توجه کنبم این حکایت پیش از اسلام است. و بسیاری دانسته ها و تجربیان بشر در دستورات دینی حل شده اند.
مهدی فر زه
سلام.
همینکه شما به ایجاز عصاره و چکیده ای از واژه نامه های گوناگون را فراهم می کنید و به شیوایی بیان می کنید کمک بزرگی در خوانش و درک درست شاهنامه ست دست کم برای من اینگونه است. راستی به وبلاگی که در مورد حسنک وزیر آدرسش را نوشته بودید رفتم مطلب خیلی واضح و خوب و به زبان ساده ولی استادانه نوشته شده بود. کمبودی در مطالب شما به نظر نمی رسد با این حال چشم.اگر مطلبی به نظرم بیاید می نویسم.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سلام
بسیار از خواندن این نظر شما در باره واژه نامه خوشحالم .
حسنک وزیر: شاید یک ساعتی مشغول خواندن سایتهای گوناگون برای فهمیدن شعر شما گشتم و آن را بهترین دیدم. کلیاتی می دانستم و بیهقی هم که استاد کوتاه گویی بود و متن هایش دشوار است آن پیوند به زبان امروز و بدون رعایت کوتاه گویی نوشته بود ولی برای شناخت «بوسهل» دژخیم باید بیشتر خواند.
چشمانتان همیشه پر نور
منتطر دیدگاههای شما هستم
می خواستم تشکر کنم از شما که در واژه نامه برخی از واژه ها را که نمی دانیم شرح می دهید و به دانسته هایمان می افزایید ...هنوز کارم تمام نشده بود که اشتباهی اینتر زدم و ژیام فرستاده شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میکنم . کار کوچکی است که از من بر می آید.
البته در نامه باستان شرح بسیاری بر اینها نوشته شده و معانی گوناگون و ریشه واژه ها و از دید باور شناسی بررسی شده اند و من آنها را بسیار کوتاه نویسی می کنم و گاهی از فرهنگ شاهنامه دکتر رواقی و یا واژه نامک نوشین ، فرهنگ معین و گاهی از مقالات و کتاب های دیگر هم کمک می گیرم.
لطفا هر جای کمبودی داشت بفرمایید تا بی درنگ اضافه شود.
حتی در معنی بیت ها.
گاهی مقاله ای در بار ه مفهوم یم بیت نوشته می شود و معانی گوناگونی از آن برداشت می شود.
من در شگفتم این شاهنامه چه اثری است که این برداشت ها همچنان ادامه دارد و هر روز نوی دارد.
از همراهی شما سپسگزارم
واژه نامه
1276-ریچار: میوۀ پخته و پرورده- مربا
1282- آواره:گمشده، پریشان، در به در
بد نشان:درمانده و تیره روز
1287- چامه:چکامه، سروده ای که آن را به آواز و دمساز با ساز خوانده اند- در شاهنامه همواره چامه به این معنی به کار رفته است . اما اندک اندک چامه و چکامه در معنی سخن در پیوسته و شعر به کار رفته است.
زخم: کوبه ای که بر سیم ساز می نوازند
1288- نگار : رخسار

1292-آهرمن: اهریمن
1294- خداوند مهر: نشان از آیین مهری بودن رستم دارد
1299-گنده: بدبو ،گندیده
1294-جادو: جادوگر
امتیاز: 1 1
خواندن افسانه ها جدا از هر گونه تعبیری، خود بخود دلنشین اند. افسانه ها ضمن سرگرم کنندگی و زیبایی شان ، در رشد تخیل و پرواز خیال نقش موثری دارند.
تعبیر ها
هرکس از یک اثر ادبی ناب، نسبت به نوع تفکر و اندیشه اش تعبیری به دست می دهد که با تعابیر دیگران متفاوت است. از یک اثر ادبی ناب هزاران تعبیر از دیدگاه های متفاوت می توان به دست داد.

هفت خوان رستم فردوسی، مانند هفت وادی عشق عطار و یا هفت پیکر نطامی، نگاهی ست به سیر زندگی انسان از برهه کوری (نا آگاهی) تا برهه بینایی ( آگاهی)
برای رسیدن به بینایی (آگاهی) عطار، نظامی و فردوسی هریک روش خاص خود را بنا بر بینش و تفکری که داشته اند ارائه داده اند.

مثلن نظامی برای رهایی از روزمرگی و بی خبری و رسیدن به عشق و آگاهی، از هفت مرحله، یعنی یک -مرحله سیاه پوشی(غم ، نا آگاهی )، دو- بی اعتمادی (مطمئن نبودن براهی که باید برگزید)، سه- ریاضت (پرهیزگاری)، چهار- خلاصی (گریز از حصار ها و قیود دست و پا گیر)، پنج – تلاش( مبارزه با خو و عادت های دیو صفت)، شش- خلاصی از شر و رسیدن به خیر ، هفت – مرحله وصل ( بینایی، عشق و آگاهی)

این مرحله نهایی مرحله ایست که سعدی آنرا اینطور توصیف می کند

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

عطار نیز این مراحل را هفت وادی عشق نامیده است به این ترتیب بیان می کند یک – وادی طلب، دو – وادی عشق ، سه- وادی معرفت و شناخت، جهار- وادی استغنا و رهایی از قیود – پنج – وادی توحید ( رسیدن به تفکری واحد و ناب)، شش- وادی حیرت و شگفتی، هفت – وادی فقر و فنا ( رهایی کامل از تمام قید و بند ها و رسیدن به خورشید و روشنایی، آگاهی کامل. )

عطار این مرحله بینایی و آگاهی را این گونه توصیف می کند
صد هزاران سایهٔ جاوید، تو گم شده بینی ز یک خورشید، تو

حالا ببینیم فردوسی چگونه رستم را (که نماد ی از انسان های فدا کار و از خود گذشته و ملی گراست) در هفت مرحله، از مرحله خواب (بی خبری ) به مرحله هفتم بینایی ( آگاهی ) می رساند

خوان اول – نبرد رخش با شیر بیشه ( رخش می تواند نمادی از وجدان باشد و شیر بیشه نمادی ازنفس عماره انسان . در این نبرد وجدان رستم بر نفس عماره او پیروز می شود و این اولین گام رستم برای بیدار شدن ا ز خواب و بی خبری است . فروید نفس عماره را « اید» و وجدان را « سوپر ایگو » و ایگو همان منیت است که بین این دو تضاد قرار دارد. در مذاهب، و هم چنین در عرفان مولانا این دو نیم پاره ی شخصیت آدمی به شیطان ( حیوان صفتی ) و فرشته تقسیم شده است

خوان دوم – بیابان بی آب ( رستم در این مرحله همراه رخش که نمادی از وجدان رستم است در بیانی بی آب که نمادی شرایطی بسیار دشوار برای گریز از خواب و بی خبری و نفس عماره است را درپیش می گیرد.)

خوان سوم - جنگ با اژدها - ( اژدها نمادی از توهم است که سعی دارد وجدان آگاه رستم را نابود سازد و رستم را به همان عالم خواب و بی خبری هدایت کند. اما سر انجام رستم توسط رخش «وجدان » بر توهم پیروز می شود )

خوان چهارم- زن جادو ( زن جادو نمادی از وسوسه است که نفس عماره که با حیله و افسون می خواهد رستم را از راهی که برگزیده است بازددارد . رستم مانند هر انسان دیگری در درون خود با دو تضاد عمده روبروست و سر انجام در راهی که برگزیده وسوسه را شکست می دهد.

خوان پنجم – جنگ با اولاد مرزبان ( اولاد مرزبان نماد سد هایی است که بر سر راه آدمی قرار می گیرد که با اراده و تصمیم و وجدانی آگاه می شود با آنها مبارزه کرد و پیش رفت )

خوان ششم – جنگ با ارژنگ دیو – ( دیو نمادی از مرز نادانی با آگاهی ست . گذشتن از این مرز باید نادانی و فقر فکری را نابود کرد. فقر اندیشه و نادانی به اشکال مختلف وجود دارد

خوان هفتم - جنگ با دیو سفید – (رستم در این خوان که آخرین مرحله ی گذر ار نیرو ها ی « ایستا» است با سر بلندی از آن می گذرد و نه اینکه خودش به آگاهی و دانایی می رسد بلکه ایران را که در برهه ای از تاریخ دچار از باور های دست و پا گیر ارتجاعی و فقر اندیشه شده بود نجات می دهد و به همه بینا یی می بخشد و در این پیروزی همه به جشن و پایکوبی مشغول شدند



با صمیمانه ترین درود ها
فریدون وحیدی
امتیاز: 0 1
پروانه
.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
با درود به همراهان گرامی
به خوان چهارم رسیدیم و مهرسای نازنین ما را با صدای زیبای شاهنامه اش مهمان کرده است. از شهرزاد گرامی برای این همراهی و همدلی بسیار سپاسگزارم . امیدوارم هر چه زودتر خانم سروین به زودی به مادرش اجازه دهد گاهی به این انجمن سری بزند.

خوان چهارم به خوان زن جادو مشهور است ولی از آن خوان هایی است که از دیدگاههای گوناگون می توان به آن نگاه کرد. اگر به وبلاگ همایش بروید در آنجا یادداشتی است از ادبیات شفاهی در باره یکی از مقام های تنبور .
و پژوهشگری هم معتقد است این خوان خوان صلح دوستی رستم است. که در این باره نیز یادداشتی در وبلاگ همایش منتشر خواهد شد.
به همین دلیل عکس ساز تنبور را برای این داستان انتخاب کردم.
که به احتمال زیاد با یاری دوستان عکس بهتری از تنبور جایگزین خواهد شد.

دنباله ی گفتگو در باره ی شاهنامه از فریدون گرامی خواهش کرده بودم دیدگاهشان را در باره ی هفت خوان اینجا بنویسیند و ایشان چون دیدگاهشان را طولانی دیدند با ایمیل برایم روانه کردند که البته با اجازه ایشان در همین ستون با نام خودشان منتشر می شود.

این خوان یکی از بحث انگیزترین خوان هاست.
با هم به خوان چهارم برویم...