X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد (۸۰۳-۸۸۵)

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1391 12:32 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

 

   

 در باره عکس بیشتر بدانید 

داستان را از اینجا بشنوید(فلورا)

  

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد  

802 سپهدار ِترکان، دو دیده پر آبشگفتی فرو ماند ز افراسیاب .
 یکی مرد ِباهوش و دل برگزید؛ فرستاد بایران، چنانچون سزید .
 دبیر ِنبیسنده را گفت شاه :«به پیش آر قِرطا س و مُشکِ سیاه».
805یکی نامه بنوشت، ارتنگ وار؛بر او کرده صد گونه رنگ و نگار:
«به نام ِخداوندِ خورشید و ماه، که او داد بر آفرین دستگاه؛
وز او،  بر روانِ فریدون درود !کز  او دارد این تخم ِما تار و پود
که از تور بر ایرجِ نیکبخت، بد آمد پدید، از پیِ تاج و تخت .
بر آن هم همی راند باید سَخُن؛ نباید که پرخاش مانَد به بُن ؛
810که این کینه از ایرج آمد پدید؛ منوچهر، سرتاسر، این کین کشید .
بر آن هم که کرد آفریدون نخست، کجا راستی را به بخشش بجُست؛
سَزد گر بداریم دل هم بر آن ؛نگردیم از آیین و راهِ سران .
ز خرگاه تا ماوَرانهر در،  که جیحون میانجی است اندر گذر،
بر و بومِ ما بود، هنگام ِشاه؛ نکردی بدین مرز، ایرج نگاه .
815همان بخش ایرج ز ایران زمین بداد آفریدون و کرد آفرین .
از آن گر بگردیم و جنگ آوریم، جهان بر دل خویش تنگ آوریم،
بُوَد زخم شمشیر و خشم ِخدای؛ نیابیم بهره، به هر دو سرای؛
(مگر) هم چنانچون فریدونِ گُرد به سلم و به تور و به ایرج سپرد ،
ببخشیم وز این پس نجوییم کین!-که چندین بلا خود نیرزد زمین-
820سراینده از سال چون برف گشت؛زِ خون ِ کیان ، خاک شنگرف گشت.
سرانجام هم جز به بالای ِ خویش،نیابد کسی بهره از جایِ خویش.
بمانیم روزِ پسین زیر ِ خاک،سراپای کرباس و جایِ مَغاک؛
دگر آزمندی است اندوه و رنج،شدن تنگدل در سرایِ سپنج.
مگر رام گردد بدین کیقباد!سرِ مردِ بخرد نگردد زِ داد!
825کس از ما نبیند جیحون به خواب؛وز ایران نیایند از این سویِ آب،
مگر با درود و سلام و پیام!دو کشور شود، زین سخن، شادکام!»
چو نامه به مُهر اندر آورد شاه،فرستاد نزدیکِ ایران سپاه.
ببردند نامه برِ کیقباد؛سخن نیز از این گونه کردند یاد.
چنین داد پاسخ که:« دانی درست،که از ما نبُد پیشدشتی نخست.
830ز تور، اندر آمد نخستین ستم؛که شاهی چو ایرج شد از تخت کم.
بدین روزگار اندر، افراسیاببیامد به ایران و بگذاشت آب.
شنیدی که با شاه نوذر چه کرد؛دلِ دام و دد شد پر از داغ و درد.
ز کینه به اغریرثِ پر خِرد،نه آن کرد کز مردمی درخورَد.
ز کردار بد گر پشیمان شوید،به نوٌی زِ سر بازِ پیمان شوید،
835مرا نیست از کینه و آز رنج؛پسیچیده ام، در سرای سپنج.
شما را سپردم از آن سویِ آب؛مگر یابد آرامش افراسیاب!»
به نوٌی، یکی باز پیمان نبشت؛به باغِ بزرگی درختی بِکشت.
بدو گفت رستم که:«ای شهریار!مجوی آشتی در گهِ کارزار.
نبود آشتی هیچ در خَوردشان؛بدین روز، گرزِ من آوردشان».
840به رستم چنین گفت پس کیقباد،که:«چیزی ندیدم نکوتر ز داد.
نبیرۀ فریدون و پور ِ پشنگ،به سیری،ث همی سر بپیچد زی جنگ.
سزد گر هر آن کس که دارد خرد،به کژیٌ و ناراستی ننگرد.
ز زابلستان تا به دریایِ سند،نبشتیم عهدی تو را بر پرند.
تو شَو؛ تخت با افسرِ نیمروز،بدار و همی باش گیتی فروز.
845وز این روی، کابل به مهراب ده؛سراسر سِنانت به زهرآب ده.
کجا پادشاهی است بی جنگ نیست،وگر چند روی زمین تنگ نیست».
سرش را بیاراست، با تاج و زر؛همان گِردگاهش، به زرٌین کمر.
ز یک روی، گیتی مر او را سپرد؛ببوسید روی زمین مردِ گُرد؛
وز آن پس بدو گفت فرٌخ قَباد،که: بی زال، تختِ بزرگی مباد!
850به یک مویِ دستان نیرزد جهان؛که او ماندمان یادگار، از مِهان».
یکی جامۀ شهریاران بزر،ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر،
نهادند مهد از برِ پنج پیل ؛ز پیروزه ، رخشان به کردارِ نیل.
بگسترد زربفت، بر مهد بر؛یکی گنج کِش کس ندانست مَر؛
فرستاد نزدیک ِ دستانِ سام؛که: خلعت مرا زین فزون بود کام.
855اگر باشدم زندگانی دراز،تو را دارم اندر جهان بی نیاز.
همان قارنِ نیو و گشواد را،چو بٌُرزین و خُرٌاد پولاد را،
بفرمود خِلعت چنانچون سَزید،کسی را که خلعت سزاوار دید.
درم داد و دینار و تیغ و تبر،که را بود درخور کلاه و کمر،
وز انجا سوی پارس اندر کشید؛که در پارس بُد گنج ها را کلید.
860نشستنگه آنگه به اسطخر بود؛کیان را بدان جایگه، فخر بود.
جهانی سویِ وی نهادند روی؛که او بود سالارِ دیهیم جوی.
به تخت ِ کیان اندر آورد پای،به داد و به آیین و فرخنده رای.
چنین گفت با نامور مهتران،که: «گیتی مرا، از کران تا کران.
اگر پیل با پشٌه کین آورَد،همه رخنه در داد و دین آورَد.
865نخواهم ، به گیتی ، جز از راستی؛که خشم خدا آورَد کاستی.
تن آسانی از درد و رنجِ من است؛همه ، پادشاهی مرا لشکر است.
سپاهی و شهری مرا یکسر است؛همه، پادشاهی مرا لشکر است.
همه در پناهِ جهاندار بید؛خردمند بید و بی آزار بید.
هر آن کس که دارد، خورید و دهید؛سپاسی ز خوردن به من بر نهید.
870هر آن کس کجا باز مانَد ز خَورد،نیابد همی نوشه، از کارکرد،
چراگاهشان بارگاه من است،هر آن کس که اندر سپاه من است»؛
وز آن رفته نام آوران یاد کرد؛به داد و دِهش گیتی آباد کرد.
بر این گونه صد سال شادان بزیست؛نگر تا چنین، در جهان، شاه کیست!
پسر بُد، مر او را خردمند چار؛که بودند از او در جهان یادگار:
875نخستین چو کاوس با آفرین؛کَی آرش دگر بُد؛ دگر کَی پِشین.
چهارم کجا بیرَشش بود نام؛سپردند گیتی ، به آرام و کام.
چو صد سال بگذشت با تاج  و تخت، سرانجام، تاب اندر آمد به بخت.
چو دانست کآمد به نزدیک مرگ،بپژمرد خواهد همی  سبز برگ،
سرِ ماه، کاوس کی را بخواند؛ز داد و دِ هِش، چند با او براند.
880بدو گفت:«ما برنهادیم رخت؛تو بگذار تابوت و بنشین به  تخت؛
چه تختی که بی آگهی بگذرد،پرستندۀ او ندارد خِرَد.
چنانم که گویی، ز البرز کوه،کنون آمدم شادمان، بی گروه.
تو گر دادگر باشی و پاک رای،به آیین بیایی به دیگر سرای.
وگر آز گیرد سرت را به دام،بر آری یکی تیره تیغ از نیام».
885بگفت این و شد زین جهانِ فراخ؛گزین کرد صندوق بر جایِ کاخ.

 

 واژ ه نامه  

804- قرطاس: کاغذ 

 قرطاس و مشکِ سیاه: نوشته را با مشک خوشبو می کردند

 805-ارتنگ:ارژنگ- اردنگ-یکی از کتاب های مانی است و نمونه برترین در نگارینی و زیبایی اما از آنجا که از این کتاب تنها نامی مانده است ، پاره ای از ایرانشناسان آن را با کتابی دیگر از این دینارور نگارگر که انگلیون یا انجیل زنده نام دارد یکی شمرده اند و اما ویدن گرن این دیدگاه را نادرست و بی پایه دانسته است. 

813- ماورانهار: فرادریا-آمودریا 

817- زخم: کوبه 

819- بخشیدن: بخش کردن 

820:شنگرف: قرمز رنگ 

822:مغاک: گودال

 833-مردمی: انسانیت 

843- پرند: دیبای ساده - به جای کاغذ استفاده می کردند 

845- سنان به زهر آب دادن: سر نیزه را به زهر آغشته کردن برای رویاروی با دشمن 

847-گردگاه: کمر و تهیگاه 

848- بوسیدن زمین:بزرگ داشتن و ارج نهادن 

853-مَر: شمار  

864- پیل نماد زندگی و نیرومندی و پشه نمادگونه خُردی و  ناتوانی

856- نیو: دلیر  

870- نوشه: توشه و خوراک خوشگوار 

868-:بید: بُوید -باشید

 

 

 

 

نظرات (13)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
مصطفی سعادتی http://www.rahekherad.blogfa.com
گر شاخِ بد خیزد از بیخِ نیک، تو با بیخ، تندی میاغاز، وِیک.
درود. اگه میشه راجع به بیت بالایی یه مقدار توضیح دهید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چون این بیت مربوط به داستان بعدی است در همانجا توضیحش را می نویسم
مصطفی سعادتی http://www.rahekherad.blogfa.com
با سپاس بابت ایمیلتان...
بنا به گفته دکتر یاحقی : برخی اسپروز را همان زاگرس دانسته اند.. در حالی که بنا به قراینمتنی شاهنامه اسپروز بیشتر بر هیمالیا یا دست کم هند و کش منطبق می شود . صحنه حوادث شاهنامه شرق فلات ایران است.... ما برای پاسخ آورد « اسپروز » را برگزیدیم..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با پوزش نمی دانم با وجود این همه مطالب روشن در شاهنامه چرا پرسشی را انتخاب کردید که در آن ابهام است!

اینکه مازندران شاهنامه کجاست دیدگاههای گوناگون است یکبار در میان سخنرانی های دکتر محجوب شنیدم مازندران را شمال افریقا گفتند
و برخی یمن و برخی هیمالایا می دانند
موضوع زاگرس هم بحثی است!

البته شاهنامه گاهی به غرب ایران هم سری می زند مثلا کاخ ضحاک «گنگ دژ هوخت»  یا همان بیت المقدس امروزی است و فریدون برای رسیدن به آنجا از نوحی غرب می گذرد و فریدون دختران شاه هاماوران ، جندل را برای پسرانش به همسری بر می گزیند. و یا همین کیقباد پس از آشتی با پشنگ به سوی «پارس» می رود . در شاهنامه چند بار نام سپاهان را نیز داریم...
محسن
این پاسخ شماینی این که بگوییم خر ما از کره گی دم نداشت؟
باشه.
حالا برگردیم سر این بخش ازشاهنامه
ببخشید که من باکامنت خودم قضیه را از اصلش منحرف کردم
ینی از:
آشتی خواستن پشنگ از کیقباد
هرچندکسی به من در مورد کی یومرث پاسخ نداد.
و من تا عمر دارم این را می پرسم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله باید حسود بود تا حال حسودان را درک کرد و شما بویی از حسودی و نبینی نبرده اید.

این خانوم سروین بود که با به دنیا آمدنش این ستون را به خودش مشغول کرد
خوب کار درستی کرد باید می گفت: من اومدم
محسن
من اصلن از شما و مهرسا نمی پرسم که به چه حسودی می کردید. ولی برای همیشه به این حسودی فکر می کنم. با توجه به این که می دانم حسودی یکی از ویژگیهای پلید آدم هاست.
حتا در این مورد ضرب المثل داریم که می فرماید:
حسود هرگز نیاسود. اعراب هم آن را عربی کرده و می گویند:
الحسود لا یسود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این مثل خیلی هم درسته و من هم این مثل رو دوست دارم و همیشه میگم ولی باور کنید احساس حسودی رو پس از مدتها که از یادم رفته بود یکی دو روزی در خودم دیدم ولی با تکرار این مثل دست از حسودی برداشتم تا آسوده شوم.
در ضمن چون شما اصلا احساس ما رو درک نمی کنید بهتره به این موضوع فکر نکنید!
فلورا
تولد سروین نازنین رو به شهرزاد گرامی و مهرسای عزیز تبریک میگم... وقتی به پایان شاهنامه برسیم ... سروین و مهرسا میشن.. سرو بنهای برآمده از این انجمن کهن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فکر کن مهرسا و سروین با هم شاهنامه بخونند
سلام.

دوست گرامی جناب آقای مهدی بهشت

از راهنمایی شما بسیار سپاسگزارم درست است ِ البته یاد آور شدم که ایشان خیلی خوب و بی اشتباه خوانده اند اما خب مسائل تکنیکی کار را نمی دانستم و مطلبی گفتم لذا از شما برای راهنمایی و از ایشان برای شاهنامه خوانی زیبایشان بسی بسیار سپاسگزارم.
امتیاز: 0 0
محسن
تولد خواهر مهرسا مبارک. این بود حتمن رازی که شما افشا کردید یا باز هم رازی هست؟

خدمت آقای فرزه عرض کنم که کار شعر خوانی یا اصلن خواندن و فایل های صوتی درست کردن نیاز به میکروفن و اتاق آکوستیک و دستگاه ضبظ خوب دارد که معمولن ما فاقد این ها هستیم. بسیاری مشکلات در حین خواند پیش می آید که از دست ما خارج است. خود من هر چه "که" می خوانم می شود "چه". بیشتر در ابتدای شعر اگر باشد. این را اگر به تنهایی بخوانم درست می خوانم. ولی وقتی در یک جایی ناگهان با آن روبرو بشوم می شود "چه". در صورتی که ک گفته ام. آن مشکلی که در صدای خانم فلورا دیدید هم از همین جنس است. مگر این که مانند آقای میرجلال بخوانیم که به نظر من اصلن خوانش زیبایی نیست. اگر چه درست است و به ما کمک زیادی می کند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راز ما این بود : حسودی !
که خوشبختانه هر دو قهمیدیم که سخت در اشتباه بودیم.
پروانه
خبر خوش

سازهای شاهنامه ای بنوازند
...
مهرسا خواهر دار شد «سَروین » امروز هشت روز است که در آغوش شهرزاد است.

سازها بنوازید
امتیاز: 0 0
فلورا
درود به دوستان گرامی و نازنینان این درگاه
بی تعارف بگویمتان که شرمنده م میکنید... خودم هم تمام تلاشم رو میکنم که بی عیبتر بخونم...
اما پروانه گرامی
با خوندن داستان داغ ایرج برام تازه شد... چند بار وقتی به بیت زیر رسیدم

ز تور، اندر آمد نخستین ستم؛
که شاهی چو ایرج شد از تخت کم
نتونستم ادامه بدم... باز دریغها و افسوسها زنده شدن برام... افسوس که فریدون مثل کیقباد بزرگی و بخشش رو پیشه نکرد و مجبور شد مرگ هر سه فرزندش رو ببینه...

کیقباد رو بسیار دوست دارم ... فکر میکنم منشی خیام گونه داشت... خیلی لذت بردم اونجا که سبکبارانه میگه:
چنانم که گویی، ز البرز کوه،
کنون آمدم شادمان، بی گروه



امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه خوب که این داستان کیقباد را خواندی به روحیاتت جور در می آید
و خوشحالم همانطور که حدس می زدم خیلی کیقباد را دوست داشتی
این داستان با صدای تو در گوش و ذهنم خواهد ماند. چند بار گوش کردم و بسیار دلنشین خواندی.

اگر یادت باشد در داستان فریدون هم باز این سلم و تور بودند که فریدون را وادار به مقاومت کردند فریدون ابتدا حمله نکرد وقتی سلم و تور با سپاهیان به مرز نزدیک شده اند منوچهر را فرستاد که دفاع کند فکر نمی کنم هیچ انسان عاقلی در برابر کسانی که پیش از این امتحان پس داده اند و در حال حمله به ایران هستند بایستد و بگوید بفرمایید این حکومت و مردم و همه چیز مال شما ما صلح دوستیم و جنگ طلب نیستیم...

حتما خیام منشی کیقباد گونه داشت چون پس از کیقباد زندگی می کرد

این بیتی که نوشتی از اون بیت هایی است که در این داستان خیلی دوست دارم. عین خودت سبکبال
سلام
پروانه ی عزیز تمام صفحه نمی اید ویا به علت پایین بودن سرعت اینترنت هست ویا علتی دیگر...
ولی تا این بیت ها را خواندم
از بیت 880 دیگر نیست
...
خسته نباشید فلورای گرامی

...
هر آن کس کجا باز مانَد ز خَورد، نیابد همی نوشه، از کارکرد،
چراگاهشان بارگاه من است، هر آن کس که اندر سپاه من است»؛
باز می ایم برای دوباره دیدن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام فرشته ارجمند

تایپ کردن بیت ها با جدول در اینترنت اکسپلورلر، در بلاگ اسکای امکان پذیر است و با گوگل کروم به هم می ریزد!
و گاهی با گوگل کروم دیدن هم به هم می ریزدپبیت ها هستند ولی نمی دانم چرا ناپدید شده اند! حالا سعی می کنم به یک راهی درستش کنم
سپاسگزارم که دیدی و نوشتی

این بیت ها که انتخاب کردی، کار بزرگی در زمان کیقباد است که امروزه اثری از آن در ایران نیست.
یعنی یک «تامین اجتماعی» بزرگ! یعنی بیکاران زیر چتر حمایت دولت!

کیفباد از شاهانی است که فردوسی خیلی قشنگ در بیت 873از او ستایش کرده است و تو چه خوب بابرجسته کردن این بیت ها دادگر بودن کیقباد را تشخیص دادی ، با اینکه بیت 873 را ندیدی!

«نگر تا چنین، در جهان، شاه کیست!

آفرین بر تو
مهدی فر زه http://jametajali.blogfa.com/
833-مدمی: انسانیت

خانم فلورا هم خوب خواندند ولی بهتر است که حرف آخر واژه ها را نیز به خوبی ادا کنند مثلن : در مورد سند یا پود بایستی دال را ادا کرد ولی به راستی خوب و بی تپق اجرا کرده اند خیلی خیلی بهتر از آنچه من خواندم احرا کرده اند موفق و سلامت باشند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از اینکه با دقت و توجه به همه چیز نگاه می کنید بسیار خوشحال و سپاسگزارم
این واژه مردمی خیلی خوب بود که می ماند مثلا به جای "نامردی" اگر می گفتیم" نامردمی" خیلی جامع تر بود.

ضمن اینکه فلورای گرامی از شاهنامه خوان های خوب ما هستند صدا و خوانش شما هم جای مخصوص خود را دارد که امیدوارم باز هم افتخار دهید برای ما شاهنامه بخوانید.
مهدی فر زه http://jametajali.blogfa.com/
سلام.

درود فروان بر استاد .

نخستین بار است که سخن استاد را می شنوم بسیار نیکو و برازنده دکلمه می نمایند . هم شمرده شمرده و هم با تکیه های بجا بر روی کلمات ِ خوانش می فرمایند . دوست داشتم بیوگرافی فعالیت های ادبی استاد را (اگر اشکالی نداشته باشد؟) بدانم .



تن آسانی از درد و رنجِ من است؛
راستی بعد ازاین مصرع استاد مصرع دیگر ی خواندند که با (کجا) آغاز می شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما

معمولا اگر دوستان از پیش داستان را نخوانده باشند صدای استاد را یک یا دو روز اینجا داریم. داستان پیشین هم صدای استاد است که نوشته بودید ضبط کردید گوش کنید که حتما فرصت نکردید
سی دی صدای استاد در کتاب فروشی های مقابل دانشگاه هست و برای این که حق شرکت منتشر کننده از بین نرود درست نیست صدا برای همیشه اینجا بماند.
http://www.kazzazi.com/ سایت ایشان است
کافی است در گوگل نام استاد را بنویسید

همین ساعنی پیش صدای فلورای گرامی رسید که جایگزین شد.

آنچه در باره تفاوت صدا و متن نوشته اید را کنترل خواهم کرد.
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
09/02/1390
با درود به دوستان و همراهان گرامی
با پوزش از اینکه کمی دیر این پیام را می نویسم

از فلورای گرامی سپاسگزارم که زحمت خواندن داستان را کشیدند.

نخستین نبرد رستم را با تورانیان و راندن افراسیاب را پشت سر گذاشتیم اکنون کیقباد شاه است و در برابر پاسخ نامه ی پشنگ!

داستان را بخوانید و واکنش رستم و پاسخ پشنگ را بخوانید!
داستان بیت های قشنگ و پخته ای دارد.

...
توضیح در باره انتخاب عکس: دکتر نعمت الله یلدیریم هم برای ترجمه شاهنامه از «نامه باستان» که در عکس دیده می شود استفاده می کند.