X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

سر بر آوری رستم(583-638)

پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1390 11:06 ق.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

توس - تندیس حکیم ابوالقاسم فردوسی (1350) - عکاس : ولی ا... شمشیربندی


داستان را از اینجا بشنوید(استاد) 

 

 

 سر برآوری رستم 

۵۸۳بیامد به خوار ِ ری افراسیاب؛ببخشید گیتی و بگذاشت آب.
نیاورد یک تن درودِ پشنگ؛دلش پر ز کین بود و سر پر ز جنگ،
۵۸۵فرستاده رفتی به نزدیک اوی؛به سال و به مَه بُد که ننمود روی.
دلش خود ز تخت و کُله گشته بود؛به تیمارِ اغریرث  آغشته بود.
بدو روی ننمود هرگز پشنگ؛شد آن تیغِ روشن پر از تیره زنگ.
همی گفت:«اگر تخت را سَر بُدی،چو اغریرثش یار در خُوَر بُدی.
تو خونِ برادر بریزی همی؛ز پرورده مرغی، گریزی همی.  
۵۹۰مرا با تو تا جاودان کار نیست؛به نزد مَنَت راه دیدار نیست
به ترکان خبر شد که زَو در گذشت؛بدان سان که بُد تخت، بی شاه گشت.
پر آواز شد گوش از این آگهی،که: «بیکار شد تختِ شاهنشهی».
پیامی بیامد ز نزدِ پشنگ،به افراسیاب، آن دلاور پلنگ،
که:«بگذار جیحون و برکش سپاه؛ممان تا کَسی برنشیند به گاه».
۵۹۵یکی لشکری ساخت افراسیاب،ز دشتِ سپیجاب تا رودِ آب،
که گفتی زمین شد سپهر روان!همی بارد از تیغ گفتی روان!
یکایک به ایران رسید آگهی،که: «آمد خریدارِ تخت مِهی».
سوی زاولستان نهادند روی؛جهان، سر به سر، شد پر از گفت و گوی.
بگفتند با زال چندی درشت،که:« گیتی بس آسان گرفتی به مشت.
۶۰۰پس از سام، تا تو شدی پهلوان،نبودیم یک روز روشن روان.
سپاهی ز جیحون بدین سو کشید،که شد آفتاب از جهان ناپدید.
اگر چاره دانی، مر این را بساز؛که آمد سپهبد به تنگی فراز».
چنین گفت با مِهتران زالِ زر،که:«تا من به مردی ببستم کمر،
سواری چو من پای بر زین نگاشت؛کسی گرز و تیغِ مرا برنداشت.
۶۰۵به دریا  نهنگ و به کُه در، پلنگز بیمم نهان گشت در آب و سنگ.
به جایی که من پای بفشارَدم،عنانِ سواران شدی پاردُم.
شب و روز در جنگ، یکسان بدم؛زپیری، همه سال ترسان بدم.
کنون چنبری گشت پشتِ یلی؛نتابم همی خنجر کاولی.
سر آمد جوانی و پیری رسید؛گلِ زرد بر جای خِیری رسید.
۶۱۰من، ار بازماندم ز تاب و توان؛نماندم جهان بی جهان پهلوان.
کنون گشت رستم چو سروِ سَهی؛بر او بر، برفرازد کلاهِ مهی.
یکی اسب جنگیش باید همی؛کز این تازی اسپان نشاید همی.
بجویم همی باره ای پیلتن؛بخوانم، ز هر سو، یکی انجمن.
بخوانم، به رستم بر، این داستان،که: «هستی بدین کار همداستان،
۶۱۵که بر کینۀ  تخمۀ زادشَمببندی میان و نباشی دُژَم؟»
همه شهرِ ایران ز گفتارِ اوی،ببودند شادان دل و تازه روی.
ز هرسو، هَیونی تکاور بتاخت؛سِلیح سوارانِ جنگی بساخت.
به رستم بگفت:«ای گو پیلتن! به بالا، سرت برتر از انجمن!
یکی کار پیش   است و رنجی دراز،کز او، بگسلد خواب و آرام و ناز.
۶۲۰تو را نوز پورا! گهِ رزم نیست؛چه سازم؛ که هنگامۀ بزم نیست.
هنوز، از لبت، شیر بوید همی؛دلت ناز و شادی بجوید همی.
چگونه فرستم، به دشت نبرد،تو را پیش شیرانِ پر کین و درد؟
چه گویی ؟چه سازم؟ چه پاسخ دهی؟که جفت تو بادا مِهی و بِهی! »
چنین گفت رستم به دستانِ سام،که:«من نیستم مردِ آرام و جام.
۶۲۵چنین یال و این چنگهای درازنه والا بُوَد پروریدن، به ناز.
اگر دشتِ کین آید و جنگِ سخت،بُوَد یار یزدان و پیروز بخت،
ببینی که در جنگ من چون شوم،چو با بورِ گلرنگ در خون شوم.
یکی ابر دارم، به چنگ اندرون،که همرنگِ آب است و بارانش خون.
همی آتش افروزد، از گوهرش؛همی مغز پیلان پساوَد سرش.
۶۳۰هر آن گه که جوشن به بر در کَشم،زمانه بر آرد سر از تَرکَشم .
هر آن باره کو زخم ِگوپال من،ببیند بر و بازو ی و یالِ من.
نترسد ز عَرٌاده و منجنیق؛نگهبان نشاید ورا جاثلیق.
چو من پیش دارم سنانم، به جنگ،[بگیرد زخونش دل سنگ رنگ].
یکی باره باید، چو پیلی بلند،چنان چون من آرم به خم کمند،
۶۳۵که زور مرا پای دارد، به جنگ؛شتابش نیاید، به روز درنگ.
یکی گرز خواهم، چو یک لخت کوه،چو پیش من آیند توران گروه؛
گر آیند، رزمی کنم بی سپاه،که خون بارد ابر، اندر آوردگاه.»
چنان شد زگفتارِ او پهلوان،که گفتی برافشاند خواهد روان.

 

واژه ها:


595: سیچاب: شهری در ماوراء النهر

606: پاردم: چرمی که بر پشت اسب می‌بندند.

606: عنان سواران شدی پاردم: گریز از نبرد سواران

609: خیری: نماد گلی در پندار شناسی نماد زردی

627: بور:اسب سرخ- در اینجا هنوز رستم رخش را نگرفته است شاید  این بیان آرزوی رستم باشد.

632: منجنیق : سنگ انداز

جاثلیق:کسی که آشنا با جنگ ابزارهای عراده و منجنیق است و نگهبان آنها

636 لخت: پاره


نظرات (20)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
کوچکی
با پوزش معنی عجولانه ای از بیت 606 کردم . معنایی دکر شده درست است
معنی درستی ازین مصراع به ذهن نمی رسد: گلِ زرد بر جای خِیری رسید. زیرا هر دو زردند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم
این بیت را در شاهنامه خالقی مطلق در زیر نویس آورده شده احتمالا الحاقی است
کوچکی
نمی دانم چرا بیت 606 را این گونه معنا کردید: عنان سواران پاردم شد یعنی سواران سرنگون شدند به جای اینکه عنان اسب را بگیرند پاردم او را می گرفتند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یعنی وقتی با رستم روبرو می شدند از ترس و وحشت پشت می کردند و عقب نشینی می کردند.
این معنی از نامه باستان دکتر کزازی گرفته شده است.
پست را خواندم و تمام پیام ها را. البته یک بار هم قبلن خوانده بودم اما فرصت می خواستم که فکر کنم و آخر سال و کارهای مانده و ... تنبلی من و ...

من هم مثل آقای مهدی بهشت و شهرزاد عزیز فکر می کنم که رستم نماد مردم است . البته پیام های آقای فریدون هم جای تامل داشت.

چه قدر خوب که دوستان وقت می گذارند برای این هم اندیشی ها.

راستی من ، این روزها به بهانه ای ، کتاب "قصه ی تهمینه" ی محمد محمد علی را بازخوانی کردم.

این بار هم مثل بار اولی که کتاب را خواندم از دست رستم دلخورشدم که تهمینه و سهراب‌ش را رها کرد و رفت.

حالا شاید وقتی به آن بخش های شاهنامه رسیدیم و حرف های فردوسی را خواندم ف نظرم عوض شد .

ترجیح می دهم خیلی زود قضاوت نکنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این کتاب رو نخواندم باید بخوانمش .

خوب میخواستی رستم تورانی بشه؟ اون موقع که هواپیما و اینترنت نبود.

بهتره بزاریم برای بعد.
مرتضی امینی پور http://kamyab7.blogfa.com
درود بانوی ماه و مهر
چه خوب که شما هم به پژوهش درخصوص شاهنامه می پردازید کاش شما هم اینجا کنار ما بودید که از دانش شما استفاده کنیم
بله آقای سعادتی که برای شما پیغام گذاشته از اصلی ترین اعضای انجمن ما هستند
برای ماهنامه یک آدرس پستی به من بدهید
اگر هم تمایل داشتید می توانید شماره تلفن خود را به من بدهید تا در سیستم پیام کوتاه انجمن ذخیره کنم و تمام خبرها و اطلاعات رو برای شما ارسال کنم از قبیل مسابقه پیام کوتاه که برای بسیاری از دوستان اهل شاهنامه در ایران ارسال می شود
آخر هم نگفتید که اهل کدام شهر هستید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما
من فقط امیدوارم بتوانم یک دانش آموز خوبی باشم . امیدوارم روزی بتوانم در یکی از نشستهای شما شرکت داشته باشم و یاد بگیرم.
باز هم افرین به این دنیای علم و صنعت ، با اینکه بسیاری چیزها را از ما گرفته و مسائل انسانی را کم رنگ کرده است اما این پیوندها ی مجازی را برای ما ساخته است .

امروز لابلای کارهایم «راه خرد» را می پویم و آرام آرام می خوانم


سی سالی است که به تهران آمده ام.
برایتان آدرس را به ایمیلی که نوشته اید می فرستم.

خرم بوید
مصطفی سعادتی http://www.rahekherad.blogfa.com
با درود
خیلی خرسندم به شاهنامه پرداخته اید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما
خوشحال می شویم گاهی که وقت به شما اجازه داد سری به اینجا بزنید و با دیدگاههای شما در باره داستان ها آشنا شویم.

با سپاس بسیار
روز جهانی زن را به پروانه گرامی و دوستان و همکاران این انجمن صمیمانه تبریک می گویم
به پیش به سوی جهانی خالی از تبعیض ها و سرشار از عدالت و رفاه اجتماعی

پیروز و پاینده باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بسیار سپاسگزارم


روز پیش چند بار با اکسپلورهای گوناگون و از سه گامپیوتر سعی کردم در خانه ی ما پیام بگذارم این قسمت کدش نمی آمد و وقتی تایید می زدی می گفت کد اشتباه است!

از دید من روز زن ،روز سپندارمذگان است روز زن و زمین. این روز برای همه ی دوران ها قابل قبول است حتی برای روزی که دیگر هشت مارس معنی نداشته باشد.

پیام شما به داستان جدید منتقل شد تا دوستان هم ببینند.
شهرزاد
...اگر به نمادهای شاهنامه بنگریم، پهلوانی سکایی که نام و نشان او نیز در تاریخ کمابیش یافته شده است، بخت آن را یافته است که به چهان پهلوان بزرگ ایران و قهرمان بی همال شاهنامه دیگرگون شود و در جهان رنگ و افسون آمیز اسطوره به جاودانگی برسد. این نماد رستم است.

همه پهلوانان ایران در پهنه تاریخ، همه جنگاوران دلیر و دشمن کوب که در آوردگاه‌ها، به نام و یاد ایران، این سرزمین سپند هزاره‌ها مردانه جان باخته‌اند، همه آن پولاد چنگان ِ رشک پلنگ که بی نام و نشان مانده‌اند، در نمونه ای برترین، در پهلوانی نمادین به نام رستم نمادینه شده‌اند. این پهلوانان بی نام و نشان، بدین سان از پهنه روشن و برهنه تاریخ، به گستره مه آلوده و راز ناک اسطوره راه جسته‌اند و در چهره پهلوانی نمادین که به همه سویگی و همه رویگی، به شیوه‌ای جاداونه همه آنان را باز می تابد و گواه است، جاودانه گشته‌اند، رستم، چونان نماد، همه این پهلوانان را در خود نهفته می‌دارد، در ویژگی ها و رفتارها گویای همه آنان است، بی آن که هیچ یک را به تنهایی بازنماید و نشانگر باشد.

می‌توان بر آن بود که هر کدام از این پهلوانان بخشی از زور بازوی خود را، پاره‌ای از گرانی گرز و برایی شمشیر و دلدوزی تیر خود را، لختی از پیلتنی و ژندگی خویشتن را، بهره ای از گرسنگی و تشنگی خود را به رستم ارزانی داشته‌ است. از آن است که رستم چونان نماد، چونان نگاره ای رازوارانه که همه آنان را در خود فرونهفته است، ویژگی هایی شگفت یافته است، ویژگی هایی چون: زندگانی دیریاز، زوربازوی بی همانند، تنومندی و ژندگی شگرف، گرسنگی و تشنگی خرد آشوب...

میرجلال الدین کزازی
رویا، حماسه،‌اسطوره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دکتر کزازی آنقدر دید بزرگ و قشنگی نسبت به رستم دارند که گاهی فکر می کنم قسمتی از روان رستم در ایشان جاریست!
هنوز استاد؟ فردا نوبت پست جدیده. فردا هم استاد؟
نوبت کدام تنبل کلاس اولی بود که تنبلی کرد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیس! نوبت فیروز بود که فعلا به دست من اسیر خانه تکانی شده!
بالاخره ازش می خوام بخونه و جایگزینش می کنم و خبرتون می کنم.
فریدون
بدون چون چرا تمامی پیام شهرزاد گرامی به دل می نشیند و از ایشان به خاطر زحمتی که در این زمینه کشیده اند و این متن زیبا و پر بار را نوشته اند صمیمانه تشکر می کنم

اما به نکته ای اشاره کنم که محسن گرامی اشاره کرده بودند که رستم نماد مردم است و من در پاسخ سعی کردم نشان بدهم که رستم نماد مردم نمی توانسته باشد. و دلایلی نیز ارائه داده بودم.

از میزبان این انجمن، پروانه گرامی صمیمانه تشکر می کنم و بسیار سپاسگزارم از شهرزاد گرامی و محسن عزیز
با صمیمانه ترین درود ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریدون گرامی
پژوهش در باره ی رستم و خواندن دیدگاههای گوناگون از علایقم است و مطالبی را هم در این زمینه گرد آوری کرده ام که کم کم در همایش با خواندن داستان های رستم که در آغازش هستیم ، منتشر خواهم کرد.
در باره رستم دیدگاههای گوناگونی است که یکی دیدگاه محسن گرامی و یکی دیگر دیدگاه شما و یکی دیدگاه دکتر شروین وکیلی (دکترای جامعه شناس) رستم را ابر انسان می دانند ، دکتر خالقی بهترین پهلوان شاهنامه اسفندیار را می داند....دکتر ....به باستانی پاریزی می گوید دشمن...
....
چه خوب با دیدگاه های گوناگون اینجا هستیم و این موجب بیشتر اندیشیدن میشود.
بسیار از شما سپاسگزارم که ، با وجودی که مرتب داستان ها را دنبال نمی کنید و دو سه ما یکبار سری به اینجا می زنید و ما را فراموش نمی کنید با پیا م هایتان ما را سرافراز می فرمایید.

پ.ن: این روزها کمی مشغول خانه تکانی هستم از جمله جابجایی کتابها
و شاهنامه هایم هم فعلا داخل کارتن امیدوارم به زودی بتوانم پاسخ شما را بنویسم البته آن بیت ها خود موضوع یک پست در وبلاگ همایش خواهد شد
شهرزاد
پیام فریدون گرامی و در ادامه خواندن دیدگاه‌های دوستان من رو به این فکر فرو برد که واقعن رستم کیست؟ چه ویژگی‌هایی رستم را از نمونه های مشابه آن در ادبیات و اسطوره‌های سایر ملت‌ها ممتاز می‌کند؟‌

آیا رستم همان زیگفرید، اخیلوس، راما یا سوپرمن ایرانی شده است؟ پس فرهنگ و قومیت ایرانی که تمام کوشش فردوسی و شاهنامه‌اش در راه زنده نگاه داشتن و جاری کردن آن در رگ‌های ایران و ایرانی بوده کجاست؟ پس ویژگی‌ها و معیارهای فرهنگی، اعتقادی که یک فرد را به عنوان پهلوان یک قوم برجسته و متمایز می کند و شاخص‌هایی که رستم را برای من ایرانی، رستم می کند، کجاست؟ رستم به عنوان نمونه‌ برگزیده‌ای از یک پهلوان ایرانی در کجای این ترکیب قرار دارد که بقیه نیستند؟ چرا رستم، پهلوانی که زندگی اش این همه با افسانه آمیخته برای من ایرانی این همه زمینی و باور کردنی است؟ و چرا ما این قدر راحت و با همه وجود با شخصیت رستم و کارکردهای او در شاهنامه ارتباط برقرار می‌کنیم و علی‌رغم برخی نقاط تاریک در کنش‌هایش باز او را می ستاییم و پهلوان خود می دانیم؟

رستم پهلوانی است زاده عشق و صلح، برآمده از میان مردم، انسانی خاکی و زمینی، با همه نقاط قوت و ضعف انسانی... او حتی رویین تن هم نیست ولی در همین میان در عین خاکی و انسانی بودنش، چیزی ماورای عادات و دیده ها و شنیده‌ها است. چیزی که رستم را برای من از پهلوانان دیگر اقوام جدا می کند، ویژگی‌هایی است که نزد ایرانیان ستوده و متمایز است. می دانیم هر حماسه‌ای قهرمانی دارد که آرمان‌ها و آرزوهای آن قوم در او متجلی می‌شود. رستم شاهنامه مظهر آرمان‌ها و خواسته‌های ایرانیان در آینه زمان است، انگار فردوسی تمام دردها و زخم‌های من فراموش‌ شده ایرانی را، که زیر گرد غبار خرافه‌ها، دشمنی‌ها، کوچک شمردن‌ها پنهان شده همراه با درد و زایش متفاوت رودابه در شخصیت رستم متولد می کند و می‌پروراند. رستم می‌بالد و فرزند برومندی می‌شود که کارکردها و کنش‌هایش در شاهنامه نمادی هستند از آنچه هر ایرانی آن را زیر پوست و درون خود آرزو می‌کند. انگار در درون هر ایرانی رستم کوچکی است که شاید فرصت پرورش و رشد و بالش را آن گونه که باید نیافته است ولی آن را حس می کند، می فهمد و با دیده تحسین به او می‌نگرد.

رستم پهلوانی است که در عین حال مبرا از ضعف های انسانی نیست، ویژگی‌های یک پهلوان آرمانی را به دوش می کشد ولی در زندگی او نقاط روشن و تاریک به طور توام هست، رنج و کوششی متفاوت، سیاست و ایمان از رستم سنگ زیرین آسیایی ساخته که آن را در قهرمان‌های حماسی سایر ملل نمی توانیم یافت.

شاید بتوان این طور نتیجه گرفت که وقتی ویژگی‌ها و خواسته‌های یک ملت از یک پهلوان با ویژگی‌ها و انتظارات قومی دیگر از پهلوان خود متفاوت باشد، آن وقت چگونه می توان کنش و کارکردهای آنان را در یک گروه قرار داد؟ درست است که برخی از ویژگی‌ها و عناصر شاید در تمام این پهلوانان یکی باشند ولی زیربناهای فرهنگی، اعتقادی و باورهای یک قوم یک جاهایی این پهلوان ها را از هم متمایز می کند و انتظارات آن قوم خاص را در آن‌ها متجلی می‌کند.
این است که رستم (رستم ِ زبان‌آور، چاره‌گر و مدبر، سیاست مدار، تاج بخش، جوانمرد، یاری خواه از پروردگار و ...) با همه کارکردها، پهلوانی‌ها و نقاط قوت و ضعف های انسانی برای من ایرانی رستم می شود و مثلن زیگفرید با یک ویژگی‌های دیگر برای نروژی‌ها یا راما برای هندوان و ... هر چند همه این ویژگی‌ها باعث نمی‌شود که وجوه اشتراک این پهلوان ها را نادیده بگیرم ولی واقعیت رستم و آنچه در فرهنگ و باور من رستم را تصویر می‌کند در چهره و قالب هیچ پهلوان دیگری قابل ترسیم و تجسم نیست. تا نظر فریدون گرامی و دیگر دوستان چه باشد؟
امتیاز: 0 0
فریدون
پروانه گرامی می نویسد: « فقط ساده ترین مورد این بندها سه امین است. این بیت در کدام قسمت شاهنامه است؟
تا جایی که من شنیده ام و ندیده ام باید در پاسخ سلطان محمود باشد که همه می دانیم داستان ساختگی است. ...»

پاسخ : این شعر در بخش شانزدهم شاهنامه ، در پاسخ رستم به اسفندیار آمده است .

همان مادرم دخت مهراب بود
بدو کشور هند شاداب بود
که ضحاک بودیش پنجم پدر
ز شاهان گیتی برآورده سر
نژادی ازین نامورتر کراست
خردمند گردن نپیچد ز راست

http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/esfandyar/sh16/

البته شما قبلن گفته بودید که شاهنامه ای که گنجور امده است چندان دقیق نیسن. لطفن به شاهنامه های دیگر که در دسترس تان هست مراجعه کنید و اگر زحمتی نباشد برایم بنویسید که آیا شعر فوق از فردوسی هست یا خیر





امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریدون گرامی
این بندی که شما نوشتید بند چهار بود .

بند سه:
سه - فردوسی می گوید: رستم یلی بود در سیستان/ منش کردم آن رستم داستان

بیت های بند چهار را حتما نگاه می کنم ولی تردیدی نیست که سیندخت و مهراب هر دو از نژاد ضحاک بودند و رستم هم از سوی مادر از نژاد ضحاک بود بیت ها را در شاهنامه هایم نگاه می کنم.
کیخسرو بهترین شاه ، نوه ی افراسیاب بود. افراسیاب هم از نوادگان فریدون بود! این آمیختگی نژادها خود بحثی است که باز هم در این ستون نمی گنجد!
خب وقتی رستم می شود مردم. ینی تجلی مردم، دیگر هر کار انفرادی هم می تواند از وی سر بزند. کاری که آن کار هم برایند کارهای مردم است. سهراب را می کشد. چه باک؟ مگر اولین بار است که پدری پسرش را می کشد. بارها و بارها با ورق زدن روزنامه ها شاهد چینن قتل هایی هستیم.

فردوسی می فرماید که رستم یلی بود در سیستان
...........
سیستان همان وقت هم مهجور بود. فردوسی نمی توانست قهرمان داستانش را از شهرهایی انتخاب کند که دسترسی به آن ها ساده باشد و آیندگان بپرسند:
این رستم تا به حال کجا بود که ما خبری از او نداشتیم.

بهرحال

خانم پروانه از این جا به بعد را شما نخوانید:

قبل از این که بنا به پیشنهاد خانم پروانه از این جا به همایش شاهنامه خوانی برویم یک بار دیگر علی رغم این که می دانم مورد حمله قرار خواهم گرفت عرض کنم که کلن من مانند همه به ضحاک نگاه نمی کنم و او را مرد خبیثی نمی دانم. ایرانیان چه بخواهند و چه نخواهند بالاخره تیره و طایفه ای از آنان از نسل ضحاکند. حالا چه خبیث و چه نا خبیث.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیالتون راحت باشه که اون قسمت را نخواندم
فریدون
محسن گرامی نوشته اند: « این رستم انسان نیست. سوپرمن هم نیست. این رستم مردمند که با هم می شوند رستم. »

این تعبیر قشنگی است که اتحاد مردم تبدیل به قدرت می شود و یا به عبارت دیگر رستم می شود . من این را می پسندم که قبول کنیم منظور فردوسی از رستم ، مردمی بوده اند که با هم به جنگ دشمن می رفته اند .

اما برگردیم به شاهنامه ببینیم می شود به چنین تعیبر زیبایی که شما از رستم کرده اید برسیم یا نه

سئوال
یک - آیا در شاهنامه تفکر تک گرایی و قهرمان ستایی وجود دارد یا نه ؟
مثال . در همین انجمن خواندیم که زال پدر رستم در قدرت نمایی تیری رها کرد که از یک سوی درخت کهنی فرو رفت و از سوی دیگر برون آمد. آیا زال هم نماد مردم بود که با روی هم گذاشتن تیرهایشان توانستند درخت کهن را با یک چشم بر هم زدن سوراخ کنند؟

لذا آیا زال زاده ی همان تفکر تگ گرایی و قهرمان ستایی نیست؟

اگر دقت کنیم، مگر نه اینست که در سراسر شاهنامه صحبت از فردگرایی ها و قهرمان ستایی هاست ؟ مگر نه اینست که . صحبت از «من و منیت هاست » نه « ما ها » ؟

دو - اگر« رستم »نماد «مردم» باشد، سهراب فرزند رستم، نماد کیست که به دست رستم کشته می شود؟

مگر نه اینست که وقتی نقدی و یا تعبیری از یک متن به دست می دهیم باید در تمامی متن همخوانی داشته باشد؟

سه - فردوسی می گوید: رستم یلی بود در سیستان/ منش کردم آن رستم داستان
اگر بپذیریم که رستم نماد مردم است آیا از دید فردوسی این مردم که در سیستان زندگی می کردند چندان ارزشی نداشتند که فردوسی با تخیل خود آنان را توانا نشان داده است ؟

جهار - همانطور در این انجمن خواندیم رستم در زابل به دنیا آمد و مادرش رودابه دختر مهراب کابلی و مهراب نیز از نواده ضحاک مار به دوش است و مگر نه اینست که رستم یکی از افتخارات اش اینست که از نسل ضحاک است؟

همان مادرم دخت مهراب بود
کزو کشور سند شاداب بود
که ضحاک بودش به پنجم پدر
ز شاهان گیتی برآورده سر
نژادی از این نامورتر کراست
خردمند گردن نپیچد ز راست

خب اگر بخواهیم رستم را نماد مردم ایران بدانیم ، این مردمی که اهل سیستان بودند و از نظر فردوسی ارزشی نداشتند و نسب شان به ضحاک می رسید پس موضوع ایران و ملیت ایرانی از نطر شاهنامه چگونه تفسیر می شود؟





امتیاز: 0 0
پاسخ:
از اینکه وقت گذاشتید و این همه نوشتید بسیار سپاسگزارم
پاسخ شما به بررسی این داستان بر نمی گردد و باید بند به بند و باز کردن به انها بپردازیم.
مدتی است وبلاگی به نام «همایش شاهنامه » که مجموعه ای از دیدگاههای گوناگون است با یاری و همکاری دوستان راه اندازی نموده ایم آدرسش در حاشیه وجود دارد.
دوستان اگر مایل بودند می توانیم بررسی بند بند دیدگاه شما را به آن وبلاگ ببریم یا اگر مایلند می توانیم در همیجا به بررسی بنشینیم.

فقط ساده ترین مورد این بندها سه امین است. این بیت در کدام قسمت شاهنامه است؟
تا جایی که من شنیده ام و ندیده ام باید در پاسخ سلطان محمود باشد که همه می دانیم داستان ساختگی است.
محسن
از پیام فریدون این جور برداشت کردم که من متاسفانه نتوانسته ام منظورم را از آنچه که از رستم می شناسم بیان کنم. دو سه خط دیگر می نویسم. ببینید وقتی می گویم رستم یعنی مردم، این به این معنی نیست که رستم سمبل مردم است. مردم همه با هم می شوند رستم. رستم هرگز در جنگها فرمانده ی کل قوا نبوده یا فرمانده ی لشکر نبوده و بارها در رزم ها عنوان شده ه مثلن ...شاه لشکری فراهم بکرد و به فرماندهی ......... به طرف دشمن گسیل داست.
در این میان رستم هم با آن ها رفت.
این رستم انسان نیست. سوپرمن هم نیست. این رستم مردمند که با هم می شوند رستم. این رستم اصلن کسی می آید که مثل هیچ کس نیست ِ فروغ نیست. -چیزی که در شعر فروغ همیشه برایم سئوال بوده و هرگز هم برای جا نیفتاد این شعر- این رستم آمده است. از قدیم بوده و هست و خواهد بود. این قدرت مردم است. رستمی که پشت گردان عالم را خم کرده بوده و نامش لرزه براندام دشمنان می انداخت به سادگی در چاه نابرادر می افتد و کشته می شود. شاید درست باشد که در این مورد بگوییم
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
ینی این سمبل مردم . این قدرت مطلق، از مردم و آشنا شکست می خورد نه از بیگانه و دشمن خارجی. دشمن مردم درون مردم است و نه خارج از آنان.
این خود نمی تواند بیان این باشد که دشمن یک نفر نیست؟
امتیاز: 0 0
فریدون
پروانه گرامی
یک - احساس می کنم که شما از مقایسه رستم با سوپرمن آزرده خاطر شده اید که نوشته اید «...س از دید شما اینجا یک عده بیکار نشسته اند و داستان سوپر من می خوانند...»

از من بدور باد که با نوشتن پیامی سبب آزردگی خاطر عزیز شما و یا خواننده گان گرامی این انجمن شوم.

دو -همیشه از شما خواهش کرده ام اگر گاهن پیام من به هر دلیلی در خور پذیرش نیست آنرا بلادرنگ حذف نمایید.

سه - در یکی از سایت های اینترنت خواندم که «بعضی ها گفته اند که شاهنامه فردوسی به سه دوره تقسیم شده، دوره نخست به پهلوانان اسطوره ای و دوره دوم به پهلوانان افسانه ای و دوره سوم به پهلوانان تاریخی اختصاص یافته است و از این لحاظ مثلاً کیومرث پهلوانی اسطوره ای، رستم پهلوانی افسانه ای و بهرام گور، پهلوانی تاریخی است»

با توجه به مطلب فوق رستم این پهلوان افسانه ای مگر چه می کرده ؟ مگر یک قهرمان ملی و افسانه ای نبوده ؟ مگر قهرمانی نبوده که هرگاه وطن به مخاطره می افتاده برای فرو نشاندن آتش مخاطرات به جنگ و مبارزه می رفته و دست دشمنان و اهریمنان را از مرز وبوم این سرزمین کوتاه می کرده ؟

خب مگر سوپرمن برای مبارزه با اهریمنان مثل رستم یک تنه اقدام نمی کرده . وقتی دیگر نمی شود با گرز و رخش به جنگ اهریمنان رفت لذا باید در تخیل انسانی افرید، که اندامی مانند رستم داشته باشد ولی دارای ابزاری امروزی باشد و نامش را بگذاریم سوپر من.
چه اشکال دارد قهرمانان افسانه ای را با هم مقایسه کنیم؟

چهار - به هر حال در پیام قبلی خویش سعی کردم نشان بدهم که رستم زاده فرهنگ قهرمان ستایی و فرد گرایی ست. شاید بسنده تر می بود که نامی از سوپر من نمی آوردم و این مشکل هم پیش نمی آمد .

اگر نتوانسته ام منطورم را انطور که شایسته است بنویسم از صمیم قلب پوزس می طلبم

با سپاس و درود فراوان





امتیاز: 0 0
پاسخ:
فریدون گرامی
کاش شما مانند برخی که شاهنامه را نخوانده و در باره ی شاهنامه نظر داد ه اند عمل نمی کردید و این دیدگاه ها را پس از دست کم یک بار خواندن شاهنامه می نوشتید.
پیش از این هم از شما یادداشتهایی در باره ی شاهنامه خوانده ام که همین رنگ و بوی را داشته است وبلاگ خودتان بود و مسثول نوشته ها خودتان !ولی اینجا با اجازه شما باید پاسخگو باشم و نمی توانم سکوت اختیار کنم و دیدگاه خود را می نویسم.

پیام های شما همیشه محترمند و هیچگاه پاک نخواهند شد مگر اینکه خودتان بخواهید. این تایید نظرات مخصوص ناشناسان بد گوی است .

دسته بندی شاهنامه: این دسته بندی داستان های شاهنامه را برای نخستین بار یک پژوهشگر خارجی مطرح کرد و بسیاری آن را نه به این شکل که شما نوشته اید قبول دارند و برخی قبول ندارند.

شاهنامه پس از هزار سال هنوز مورد بحث است و پژوهشگران دیدگاههای کاملا گاهی متضاد با هم دارند من همه ی آنچه را که می توانم می خوانم و اینجا هم از نظرات دیگر دوستان را می خوانم و در باره ی همه ی آنها فکر می کنم و می خواهم نظر خودم را داشته باشم نه نظر کسانی را که تا کنون در این باره نوشته اند. شاید با آنها هم دیدگاه باشم شاید دید دیگر بیابم!
همیشه هم تلاشم این بوده اینجا هم با همین دید حرکت کنم و آزردگی خاطر من از این است که ما سوپر من را بهتر از پهلوانان خود می شناسیم!

آیا اجازه ندارم آزرده خاطر شوم؟

شما خود خوب می دانید تا چه اندازه در میان من و خانواده و دوستانم جای دارید و بارها برایتان نوشته ام که دوستان با ایمیل یا گفت و گوی حضوری و تلفنی بسیار زیاد به من گفته اند شما را دوست دارند و به شما احترام می گذارند و دیدگاههای خوب شما را می خوانند .ولی با اجازه شما و دیگر دوستان از مقایسه رستم و سوپر من به هزاران دلیل که در این ستون نمی گنجد آزرده خاطر می شوم .

اگر پاسخ من موجب آزردگی شما شد بسیار پوزش می خواهم
امیدوارم مرا ببخشید.
دوستی بین شما و این انجمن جدای از این ستون کامنتینگ است

کوچک شما
پروانه
سلام
بالاخره رستم امد...
وماجرا ها خواهد داشت
...
کنون گشت رستم چو سروِ سَهی؛ بر او بر، برفرازد کلاهِ مهی.
یکی اسب جنگیش باید همی؛ کز این تازی اسپان نشاید همی.
بجویم همی باره ای پیلتن؛ بخوانم، ز هر سو، یکی انجمن.
بخوانم، به رستم بر، این داستان، که:«هستی بدین کار همداستان،
...
با وجودی که خیلی کار دارم ومی دونید هم چرا؟
ولی حس شیرین وجذاب این قسمت ها باعث میشه هی گریزی بزنم وبیام وبخوانم وگوش بدهم
:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
بله دوران حماسی شاهنامه با آمدن رستم به اوج می رسد و با رفتن رستم به پایان می رسد.

خیلی خوشحالم که شاهنامه آن قدر برایت خواندنی است که با این همه کار و حوادث وحشناکی که برایت پیش آمده ، شاهنامه به تو نیرو ی خوب می دهد.
فریدون
محسن جان ، رستم نماد فرهنگ فرد گرایی و قهرمان ستایی است. در همین چند بیت، ببین رستم چقدر از خودش تعریف می کند

ببینی که در جنگ من چون شوم،
چو با بورِ گلرنگ در خون شوم.
یکی ابر دارم، به چنگ اندرون،
که همرنگِ آب است و بارانش خون.
همی آتش افروزد، از گوهرش؛
همی مغز پیلان پساوَد سرش.
هر آن گه که جوشن به بر در کَشم،
زمانه بر آرد سر از تَرکَشم .

رستم سوپر من زمانه خودش است . نماد قهرمان پرستی ست . کسی می آید که همه چیز را تغییر می دهد . سخن از اتحاد، و ما نیست . سخن از «من« است و تک روی ها .
این روحیه فرد گرایی و ابر مرد گرایی هنوز در بسیاری از فرهنگ ها به چشم می خورد .

این فرد گرایی و قهرمان ستایی حتی در شعر زنده یاد شعر فروغ فرخزاد نیز به چشم می خورد

کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست

******
فرهنگ قهرمان ستایی همیشه منتظر کسی است که مثل هیچ کسی نباشد یا معجزه کند و یا اینکه مثل رستم یک تنه به جنگ دشمن برود .


امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس از دید شما اینجا یک عده بیکار نشسته اند و داستان سوپر من می خوانند!
فردوسی سی سال نشست و داستان سوپر من نوشت!
....
بــارهــــــا گــفــتــه‌ام و بـــــــار دگــر می‌گـویـم
کـه مـنِ دلــشده ایـن ره نـه بـه خـود می‌پـویـم
در پــس آیــنـــه طـوطــی صـفـتـم داشـتــه‌انــد
آنـچـه استـــــاد ازل گـفــت بـگــــو ؛ مـی‌گـویـم
حافظ

در ستون پیام های پست قبلی، شهرزاد گرامی نوشته اند:
«که بار دیگه نگاه فردوسی رو به موضوع جبر و اختیار در این بیت می‌بینیم:
سخن رفتشان یک به یک هم زبان
"که از ماست بر ما بد آسمان"

سئوالی در رابطه با نظر شهرزاد گرامی برایم مطرح می شود اینست که ایشان درنگاه ( اندیشه) فردوسی آیا جبر (از قبل تعین شده ) را می بیند یا اختیار را ؟

اندیشه یا فلسفه جبر و اختیار به اشکال متفاوتی مطرح شده است . مشتاق ام که بدانم شهرزاد گرامی با کدام اندیشه جبری و یا اختیاری نگاه ( تفکر ) فردوسی را همآهنگ می بیند؟

*******

در شعر حافظ که فوقن آورده ام ، حافظ دقیقن به سرنوشت و جبر معتقد است

اما آیا حافظ صد در صد طرفدار فلسفه جبریست و به اختیار باور ندارد ؟

اما در جای دیگر می خوانیم:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

می بینیم در شعر فوق حاقظ به فلسفه اختیار می اندیشد . در اینجا حافظ ما را دعوت می کند که فلک را بشکافیم و به اختیار خود، طرحی نو در اندازیم .
راستی از دید حافظ کدام پندار را باور کنیم ؟

اما بر گردیم به اشعار فردوسی....


با صمیمانه ترین درود ها
امتیاز: 1 0
محسن
رستم نماد مردم است. مردمی که در طول تاریخ کاری به حاکم و پادشاه و ........ نداشته اند. در مقابل حمله ی خارجی خودشان مستقیم دخالت کرده اند.
به جز البته یکی دو بار. یا بهتر بگویم به طور مشخص یک بار. آن هم در زمان حمله ی اعراب. که حرف و حدیث زیاد دارد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواندن پیام شمتا نکته ی خوبی را یاد آوری کرد . رستم وقتی سر برآوری می کند که شاهی در بین نیست!
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با درود به همراها ن گرامی

پس از مرگ منوچهر، تورانیان به کین سلم و تور به ایران حمله کردند.
حملات تورانیان به ایران در طی تاریخ ادامه داشته است همین صد سال پیش هم ازبک ها به آن گوشه ی شمال شرقی ایران حمله ور شدند و زنان و دختران را به اسارت بردند و خنیای بسیار غم انگیز و درد ناک به نام «گلنار» که این روزها شاید آن را شنیده باشید باز خورد یکی از این حملاتی است که از «خرگاه» نشینان مرزهای شمال شرقی ایران است. آثار تاریخی آن منطقه هم نشان از آن دارد. یک نمونه اش بزرگترین گچ بری که از دوران ساسانیان در درٌگز باقی ماند ه است یک قطعه ی آن تورانیان زیر پای اسبان روی زمین در حال لگد کوب شدن هستند.
آنقدر به دفعات زیاد از آن مرزها به ایران حمله کرده اند که در اعماق ذهن مشترک ما جای گرفته اند.

پس از منوچهر که کین ایرج را از سلم و تور گرفته بود زو تهماسب برای پنج سال به تخت نشست که دوران دوستی و آرامش بود زو پس از پنج سال از دنیا رفت و خبر به تورانیان می رسد که تخت ایرانیان بی شاه گشت و خبر به گوش مردم و پهلوانان می رسد.
زال پیر شده است ....

جهان، سر به سر، شد پر از گفت و گوی....

برویم گفت و گوی ها را بشنویم!