| ۵۸۳ | بیامد به خوار ِ ری افراسیاب؛ | ببخشید گیتی و بگذاشت آب. |
| نیاورد یک تن درودِ پشنگ؛ | دلش پر ز کین بود و سر پر ز جنگ، |
| ۵۸۵ | فرستاده رفتی به نزدیک اوی؛ | به سال و به مَه بُد که ننمود روی. |
| دلش خود ز تخت و کُله گشته بود؛ | به تیمارِ اغریرث آغشته بود. |
| بدو روی ننمود هرگز پشنگ؛ | شد آن تیغِ روشن پر از تیره زنگ. |
| همی گفت:«اگر تخت را سَر بُدی، | چو اغریرثش یار در خُوَر بُدی. |
| تو خونِ برادر بریزی همی؛ | ز پرورده مرغی، گریزی همی. |
| ۵۹۰ | مرا با تو تا جاودان کار نیست؛ | به نزد مَنَت راه دیدار نیست |
| به ترکان خبر شد که زَو در گذشت؛ | بدان سان که بُد تخت، بی شاه گشت. |
| پر آواز شد گوش از این آگهی، | که: «بیکار شد تختِ شاهنشهی». |
| پیامی بیامد ز نزدِ پشنگ، | به افراسیاب، آن دلاور پلنگ، |
| که:«بگذار جیحون و برکش سپاه؛ | ممان تا کَسی برنشیند به گاه». |
| ۵۹۵ | یکی لشکری ساخت افراسیاب، | ز دشتِ سپیجاب تا رودِ آب، |
| که گفتی زمین شد سپهر روان! | همی بارد از تیغ گفتی روان! |
| یکایک به ایران رسید آگهی، | که: «آمد خریدارِ تخت مِهی». |
| سوی زاولستان نهادند روی؛ | جهان، سر به سر، شد پر از گفت و گوی. |
| بگفتند با زال چندی درشت، | که:« گیتی بس آسان گرفتی به مشت. |
| ۶۰۰ | پس از سام، تا تو شدی پهلوان، | نبودیم یک روز روشن روان. |
| سپاهی ز جیحون بدین سو کشید، | که شد آفتاب از جهان ناپدید. |
| اگر چاره دانی، مر این را بساز؛ | که آمد سپهبد به تنگی فراز». |
| چنین گفت با مِهتران زالِ زر، | که:«تا من به مردی ببستم کمر، |
| سواری چو من پای بر زین نگاشت؛ | کسی گرز و تیغِ مرا برنداشت. |
| ۶۰۵ | به دریا نهنگ و به کُه در، پلنگ | ز بیمم نهان گشت در آب و سنگ. |
| به جایی که من پای بفشارَدم، | عنانِ سواران شدی پاردُم. |
| شب و روز در جنگ، یکسان بدم؛ | زپیری، همه سال ترسان بدم. |
| کنون چنبری گشت پشتِ یلی؛ | نتابم همی خنجر کاولی. |
| سر آمد جوانی و پیری رسید؛ | گلِ زرد بر جای خِیری رسید. |
| ۶۱۰ | من، ار بازماندم ز تاب و توان؛ | نماندم جهان بی جهان پهلوان. |
| کنون گشت رستم چو سروِ سَهی؛ | بر او بر، برفرازد کلاهِ مهی. |
| یکی اسب جنگیش باید همی؛ | کز این تازی اسپان نشاید همی. |
| بجویم همی باره ای پیلتن؛ | بخوانم، ز هر سو، یکی انجمن. |
| بخوانم، به رستم بر، این داستان، | که: «هستی بدین کار همداستان، |
| ۶۱۵ | که بر کینۀ تخمۀ زادشَم | ببندی میان و نباشی دُژَم؟» |
| همه شهرِ ایران ز گفتارِ اوی، | ببودند شادان دل و تازه روی. |
| ز هرسو، هَیونی تکاور بتاخت؛ | سِلیح سوارانِ جنگی بساخت. |
| به رستم بگفت:«ای گو پیلتن! | به بالا، سرت برتر از انجمن! |
| یکی کار پیش است و رنجی دراز، | کز او، بگسلد خواب و آرام و ناز. |
| ۶۲۰ | تو را نوز پورا! گهِ رزم نیست؛ | چه سازم؛ که هنگامۀ بزم نیست. |
| هنوز، از لبت، شیر بوید همی؛ | دلت ناز و شادی بجوید همی. |
| چگونه فرستم، به دشت نبرد، | تو را پیش شیرانِ پر کین و درد؟ |
| چه گویی ؟چه سازم؟ چه پاسخ دهی؟ | که جفت تو بادا مِهی و بِهی! » |
| چنین گفت رستم به دستانِ سام، | که:«من نیستم مردِ آرام و جام. |
| ۶۲۵ | چنین یال و این چنگهای دراز | نه والا بُوَد پروریدن، به ناز. |
| اگر دشتِ کین آید و جنگِ سخت، | بُوَد یار یزدان و پیروز بخت، |
| ببینی که در جنگ من چون شوم، | چو با بورِ گلرنگ در خون شوم. |
| یکی ابر دارم، به چنگ اندرون، | که همرنگِ آب است و بارانش خون. |
| همی آتش افروزد، از گوهرش؛ | همی مغز پیلان پساوَد سرش. |
| ۶۳۰ | هر آن گه که جوشن به بر در کَشم، | زمانه بر آرد سر از تَرکَشم . |
| هر آن باره کو زخم ِگوپال من، | ببیند بر و بازو ی و یالِ من. |
| نترسد ز عَرٌاده و منجنیق؛ | نگهبان نشاید ورا جاثلیق. |
| چو من پیش دارم سنانم، به جنگ، | [بگیرد زخونش دل سنگ رنگ]. |
| یکی باره باید، چو پیلی بلند، | چنان چون من آرم به خم کمند، |
| ۶۳۵ | که زور مرا پای دارد، به جنگ؛ | شتابش نیاید، به روز درنگ. |
| یکی گرز خواهم، چو یک لخت کوه، | چو پیش من آیند توران گروه؛ |
| گر آیند، رزمی کنم بی سپاه، | که خون بارد ابر، اندر آوردگاه.» |
| چنان شد زگفتارِ او پهلوان، | که گفتی برافشاند خواهد روان. |