X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

گرفتار شدن نوذر به دست افراسیاب(308-349)

چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1390 11:18 ق.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

  

شیوا مفاخری، کماندار ایرانی سوار بر اسب در طول مسابقات تیراندازی با کمان در تهران در 28 مه 2011 (عکس از آسوشیتدپرس)1

 شیوا مفاخری، کماندار ایرانی سوار بر اسب در طول مسابقات تیراندازی با کمان در تهران در 28 مه 2011 (عکس از آسوشیتدپرس)1

 (از نوادگان همین سپاهیانی که مقابل هم در این داستان می جنگند)

 

 

 داستان را از اینجا بشنوید(فلورا) 

 

 

 گرفتار شدن نوذر به دست افراسیاب

 ۳۰۸ 

چو بشنید نوذر که قارَن برفت،

دمان از پَسش روی بنهاد تفت.

 

همی تاخت کز روز بد بگذرد؛

سپهرش مگر زیر پی نسپَرد!

310

چو افراسیاب آگهی یافت زوی،

که سویِ بیابان نهاده است روی،

سپاه انجمن کرد و پویان برفت؛

دمان از پسِ همی تاخت،تفت.

بدان سان که آمد همی جُست راه،

که یا سر بَرَد یا بر آرَد کلاه.

شب تیره تا شد بلند آفتاب، 

همی گشت با نوذر افراسیاب.

زگَردِ دلیران، جهان تار شد؛

سرانجام نوذر گرفتار شد؛

315

خود ونامداران هزار و دویست؛

تو گفتی کِشان بر زمین راه نیست.

بسی راه جُستند و بگریختند؛

به دام بلا، هم بر آویختند. 

چنان لشکری را گرفته به بند،

بیاورد با شهریاری بلند.

اگر با تو گردون نشیند به راز،

هم از گردشش تو نیابی جواز.

هم او تخت و تاج و بلندی دهد؛

هم او تیرگی و نژندی دهد.

320

به دشمن همی ماند او، گه به دوست؛

گهی مغز یابی از او ،گاه پوست.

سرت گر بساید به ابرِ سیاه،

سرانجام خاک است از او جایگاه.

وز آن پس ،بفرمود افراسیاب

که:«از غار و کوه و بیابان و آب،

بجویید، تا قارنِ رزم زن

رهایی نیابد از این انجمن».

چو بشنید کو پیش از آن رفته بود؛

ز کارِ شبستان برآشفته بود،

325

چنین گفت با ویسه پس نامور،

که:«دل سخت گردان به مرگ پسر؛

که چون قارن کاوه جنگ آورد،

پلنگ ازشتابش درنگ آورد.

تو را رفت باید به پُشت پسر،

یکی لشکری ساخته پُرهنر».

بشد ویسه سالار توران سپاه

اَبا لشکری نامور کینه خواه.

از آن پیشتر تا به قارن رسید،

گرامیش را کشته افگنده دید.

330

دلیران و گردان توران سپاه

بسی نیز با او فگنده به راه.

دریده درفش و نگونسار کوس؛

چو لاله کفن؛ روی چون سندروس.

ز ویسه به قارن رسید آگهی،

که:«آمد به پیروزی و فرٌهی».

ستوران تازی سوی نیمروز،

گُسی کرد و خود رفت گیتی فروز.

چو از پارس لشکر به هامون کشید،

ز دستِ چپش لشکر آمد پدید.

335

ز گرد اندر آمد درفش سیاه؛

سپهدار ترکان و پشتِ سپاه.

رده برکشیدند از هر دو روی؛

برفتند گُردان پرخاشجوی.

زقلب سپه ویسه آواز داد،

که:«شد نام و تخت بزرگی به باد.

زقنٌوج تا مرز کابلستان،

همان تا در بُست و زابلستان،

همه، سر به سر، پاک در چنگ ماست؛

بر ایوانها نقش و نیرنگ ماست.

340

کجا یافت خواهی تو آرامگاه،

از آن پس کجا شد گرفتار شاه؟»

چنین داد پاسخ که:« من قارنَم؛

گلیم اندر آب روان نفکنم.

نه از بیم رفتم ،نه از گفتگوی؛

به پیش پسرت آمدم، جنگجوی.

چو از کینِ او دل بپرداختم،

کنون کین و جنگِ تو را ساختم».

بر آمد چپ و راست گردِ سپاه؛

نه روی هوا ماند روشن ،نه ماه.

345

سپه یک به دیگر برآمیختند؛

چو رودِ روان خون همی ریختند؛

برِ ویسه شد قارن رزم جوی؛

از او ویسه، در جنگ، برگاشت روی.

فراوان زجنگاوران کشته شد،

به آوَرد، چون ویسه سرگشته شد.

چو بر ویسه آمد از اختر شکن،

نرفت از پَسش قارَن رزم زن.

بشد ویسه تا پیشِ افراسیاب،

ز دردِ پسر، مژه و رخ پر آب.

 

 

 

 

312- سر بردن:به ارمغان بردن- افراسیاب تصمیم دارد یا سرش را به نوذر ارمغان بدهد یا به والایی دست یابد

 312- برآوردن کلاه:ارجمندی و والایی یافتن 

314- این بیت نمونه ای است شگرف از کوتاهی در سخن 

316- برآویختن:گرفتار شدن و در بند افتادن 

318- به راز نشستن:فعلی است از گونه ی ایما از دوستی و یکدلی بسیار 

321- سودن سر به ابر سیاه: گزافه ای است شاعرانه از بلندی و ارجمندی 

بیت های 318 تا 321:  

هم او تخت و تاج و بلندی دهد؛

هم او تیرگی و نژندی دهد.

320

به دشمن همی ماند او، گه به دوست؛

گهی مغز یابی از او ،گاه پوست.

سرت گر بساید به ابرِ سیاه،

سرانجام خاک است از او جایگاه.

 

فرزانه ی اندیشمند توس آنچنان که شیوه  اوست و در جای جای نامور نامه ی خویش از اندیشه ها و دیدگاههای خود سخن در میان می آورد، از کژروی های گردون و رفتارهای ناساز و هوسناکانه اش یاد کرده است از سپنجگی گیتی که سرای ناپایدار گذر است و هر کس، حتی اگر پادشاهی بشکوه و نیرومند باشد، تنها دمی چند در آن می پاید. 

333- نیمروز:سیستان 

گیتی فروز:بهروز و پیروز بخت 

339: نگاشتن نقش و نیرنگ بر ایوانها:وقتی شاهی بر هماورد پیروز می شد دستور می داد تا نقش او را بر ایوانها بنگارند 

341- گلیم در آب روان انداختن: کسی که گلیمش را در آب روان می اندازد همواره با خطر آب بردن گلیم روبروست- قارن می گوید کارهای من سنجیده و برنامه ریزی شده است. 

346-برگاشتن: برگشتن 

نظرات (13)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
رضا
من برای تحقیق شاهنامه گیر کردم میشه بهم کمک کنید معلم ما خودش دکترا داره یک تحقیق داده که شاهنامه رو نفری 500بیت ترجمه کنیم از یک کلاس دوم دبیرستان چه توقع داره
امتیاز: 0 0
شهرزاد
بیت 407 شاه کاولستان زال معنی شده در صورتی که مهرابه با تشکر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم
اصلاح می شود
شهرزاد
شاه کاولستان رو زال نوشتید . منظور اینجا مهراب نیست؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کجا؟
محسن کوچکی
با سلام و سپاس فراوان از شما...
بیت 341: ضبط بفکنم به جای نفکنم درست تر می نماید زیرا با توجه به بیت بعدی قارن می خواهد بگوید من از کسی نمی ترسم. در ضمن گلیم در آب افکندن مجازا به معنای بر روی آب حرکت کردن است گلیم خویش از آب در آوردن به معنای خود را از ورطه عظیم و سهمناک دریا نجات دادن است نه گلیم خود را .همچنین به کسانی نسبت داده می شود که کارهای خارق العاده می کنند و این معنا را هم می توان از آن افاده کرد . به ابدال چنین کراماتی را نسبت می دادند. به عنوان مثال سعدی یکی از ابدال را توصیف می کند و می گوید:"بگسترد سجاده بر روی آب خیالست پنداشتم یا به خواب"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خواهش می کنم لطف دارید
در نامه باستان دکتر کزازی و توضیحاتشان نگاه کردم ایشان نوشته اند:
قارن ویسه را می گوید:«همه کارهای من سنجیده و و اندیشیده است . اگر از آوردگاه رفته ام نه از سر بیم بوده است و نه پروایی از چند و چون و نکوهش کسان داشته ام؛ رفتار من رفتاری رزمی و «برنامه ریزی» شده بوده است . خواسته ام به روبارویی و نبرد با پور تو بپردازم و پس از کشتن وی ، آمادۀ نبرد با تو شوم».

و نسخه دکتر خالقی «نفگنم» را در متن آورده و در زیر نویس نوشته اند که در برخی نسخه ها«افکنم» و «بفکنم» آورده شده است و در توضیح این بیت نوشته اند:

اگر مثل «گلیم اندر آب روان افگندن»به معنی "بی تامل دست به کاری زدن" یا "فریب خوردن" و یا به معنی منفی دیگری باشد ، در اینصورت متن ما که به پیروی ف و لن است درست است. ولی اگر نوعی تفاخر باشد، دراینصورت باید نفگنم را به پیروی از بیشتر دستنویس ها به افگنم برگردانید. مصراع نخستین و بیت سپسین امکان هر دو برداشت را می دهند.


با سپاس فراوان
جل‌الخالق!

ینی من اشتباه دیده بودم؟!

واقعن؟!

دیگه خیلییییییییییی شرمنده ...

الان عرق شرم از سر و روم دره چیکه چیکه می کنه!

امتیاز: 0 0
به خانم ساحل:
نه. افراسیاب هم درست نوشته شده. برید ببینید.
امتیاز: 0 0
در متن وبلاگ نوشته شده :

" چو افراسیات "

منظورم این بود که درستش " افراسیاب " است .

منظورم "ت" آخرش بود .

البته کامنت من اشکال منطقی داشت ، چون من درستش را نوشتم و گفتم که این مصرع مشکل تایپی دارد .

شرمنده . من بد توضیح دادم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب حالا معلوم شد کیا باید برن نموه عینکشون چک کنند!
دشمنت شرمنده
حضور خانم ساحل با اجازه ی خانم پروانه
این اشتباه تایپی نیست. همین است. باید برویم و از میرجلال بپرسیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما اینجا صاحب اختیارید.

من همین الان با کتاب کنترل کردم بیت درست بود. معمولا ساحل گرامی اشتباه نمی کنند باید اشتباه را توضیح دهند ، کجایش اشتباه است؟
ممنون از فلورای عزیز بابت خواندن این بخش .

بیت های این بخش خیلی زیبا هستند . من چند تاییشون رو برای آرشیوم نگه داشتم . چه قدر فردوسی عزیز ، قصه ی توانایی هست . خیلی کوتاه اما کاملن رسا یک اتفاق را توضیح می دهد


در مصرع زیر ، یک اشتباه تایپی هست :

310
چو افراسیاب آگهی یافت زوی،
امتیاز: 0 0
پروانه
فلورای گرامی
از اینکه داستان این هفته را خواندی و توانستی به زحمت برای این انجمن بفرستی بسیار سپاسگزارم.
امتیاز: 0 0
فلورا
بیتهای برگزیده ی این داستان رو بسیار دوست دارم ... بیتهایی که خود حکیم فردوسی هم شاید نخواسته آخر داستان بیاره و همونجا بعد از گرفتار شدن نوذر آورده:

اگر با تو گردون نشیند به راز
هم از گردشش تو نیابی جواز

به دشمن همی ماند او گه به دوست
گهی مغز یابی از او گاه پوست

در بیت
چو بر ویسه آمد از اختر شکن
ترفت از پسش قارن رزم زن

کاری رو که قارن انجام داد -یعنی برای کشتن کسی که بخت ازش بر گشته بود تلاشی نکرد- رو باید به حساب جوانمردی و پهلوانی و خوی نیکش بگذاریم؟ همین ویسه بعدا انتقام پسرش رو شخصا از نوذر میگیره!
این شاید از خصال نکوی ایرانیان در جنگها بوده بر خلاف اعراب که میگفتن در جنگ خدعه و حیله و نیرنگ جائزه... البته ایرانیهای امروز بیشتر خصال عربها رو در فرهنگشون دارن تا خوی باستانی شون رو!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوباره بیت ها را خواندم . نمی دانم چرا قارن به دنبال ویسه نرفت!

خوب نکته ای را گرفتی . همین قارن در دو داستان دیگر نامداران توران را درو می کند و موجب خشم افراسیاب بر نوذر می شود.

از ویسه ی تورانی تا همین پایان پادشاهی نوذر گفته شده است
بد نیست از ویسه در وبلاگ همایش بنویسیم. همانطور که احساس کردی فردوسی خیلی از ویسه بد نمی گوید و حتی از او به عنوان سپهبد تیز چنگ(بیت 70) یاد می کند.

به هر حال از سرداران تورانی بود و خیلی مهمتر که پدر پیران بود. پیران از پهلوانان دوست ایرانیان بود همانند اغریرث که نا اینجا دیدم با آمدن افراسیاب به جنگ ایران مخالفت کرد.
پیران همان پهلوانی که سیاوش را دوست داشت و دخترش جریره را به همسری سیاوش داد و بعد فرنگیس دختر افراسیاب را. و هدفش این بود پیوند ایران و توران به سوی دوستی برود.
وقتی هم بیژن گیر افراسیاب می افتد این پیران است که نمی گذارد افراسیاب بیژن را بکشد.
سلام پروانه جان
عکس زیبا ست...
وچه خوبه که هنوز این نوادگان هستند
..
این پاسخ زیباست



چنین داد پاسخ که:« من قارنَم؛
گلیم اندر آب روان نفکنم.


نه از بیم رفتم ،نه از گفتگوی؛
به پیش پسرت آمدم، جنگجوی.


چو از کینِ او دل بپرداختم،
کنون کین و جنگِ تو را ساختم».


بر آمد چپ و راست گردِ سپاه؛
نه روی هوا ماند روشن ،نه ماه
...


امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
فرشته ی گرامی همیشه بیت های خوبی را انتخاب می کنی
پروانه
.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جنگ پهلوانان ایرانی و نوذر با سپاه توران و افراسیاب و پهلوانان تورانی ادامه دارد.
در داستان پیش خواندیم:
قارن که برادرش قباد را در این جنگ از دست داده بودتا شنید کروخان، پسر ویسه به سمت خانواده های ایرانیان در حرکت است پس از گفتگو و دلداری نوذر، به سمت پارس حرکت می کنند . پهلوانان و سپاهشان وقتی از خرگاه نوذر بیرون می آیند با بارمان سپاهش روبرو می شوند که راه را بر آنان بسته بود.
قباد برادر قارن (پسران کاوه) به دست بارمان کشته شده بود و قارن دل آزرده بود در این جنگ با بارمان به مانند شیر می جنگد و او را می کشد و سپاهش را می پراکند و به سمت پارس حرکت می کند...
در این داستان فردوسی در یک بینت می گوید:
ز گرد دلیران جهان تار شد سرانجام ،نوذر گرفتار شد
در صفحه ی 236 از شاهنامه ثعالبی این بیت را آورده شده که پنج خط به زبان عربی است!

پ.ن به زودی داستان را با صدای فلورای گرامی خواهیم شنید