443 | به گُستهم و توس آمد این آگهی، | که:«شد تیره دیهیم شاهنشهی: |
| به شمشیر ِتیز آن سرِ تاجدار، | به زاری، بریدند و برگشت کار». |
445 | بکندند موی و شَخودند روی؛ | ز ایران برآمد یکی های و هوی. |
| سر ِسرکشان گشت پردرد و خاک؛ | همه دیده خون و همه جامه چاک، |
| سوی زاولستان نهادند روی، | زبان شاه گوی و روان شاه جوی. |
| برِ زال رفتند، با سوگ و درد؛ | رُخان پر زخون و سران پر ز گَرد؛ |
| که:« زارا، دلیرا، شها، نوذرا! | گَوا، تاجدارا، مِها، داورا! |
450 | نگهدارِ ایران و پشتِ مهان ؛ | سرِ تاجداران و شاهِ جهان؛ |
| سرت افسر از خاک جوید همی؛ | زمینِ خونِ شاهان ببوید همی. |
| گیاهی که روید از آن بوم و بر ، | نگون دارد، از شرمِ خورشید، سر. |
| همه داد خواهیم و زاری کنیم ؛ | به خونِ پدر، سوگواری کنیم. |
| نشانِ فریدون بدو زنده بود؛ | زمین، نعلِ اسپِ وُرا، بنده بود. |
455 | به زاری و خاری، سرش را ز تن | بریدند، با نامدار انجمن. |
| همه تیغِ زهرآبگون برکشید؛ | به کین جُستن آیید و دشمن کُشید. |
| همانا، بدین سوگِ ما بر، سپهر | ز دیده فروباردی، خون به مهر. |
| شما نیز دیده پر از خون کنید؛ | ز تن، جامه ی ناز بیرون کنید؛ |
| که با کینِ شاهان نشاید که چشم | نباشد پر از آب و دل پر زخشم». |
460 | همه انجمن زار و گریان شدند؛ | چو بر آتشِ تیز، بریان شدند. |
| زبان داد دستان که:« تا رستخیز، | نبیند نیامِ مرا تیغِ تیز. |
| چَمان چرمه، در زیر، تختِ من است؛ | سِناندار نیزه درخت من است. |
| رکیب است و پایِ مرا جایگاه؛ | یکی ترگِ تیره سرم را کلاه. |
| بر این کینه، آرامش و خواب نیست؛ | همانند چشمم، به جوی، آب نیست. |
465 | روانِ چنان شهریارِ جهان | درخشنده بادا، میانِ مهان! |
| شما را، به دادِ جهان آفرین؛ | دل اَرمیده باد، اندر آرام و دین! |
| ز مادر، همه مرگ را زاده ایم ! | بر اینیم و گردن ورا داده ایم.» |
| وز آن پس، همه کینه را ساختند؛ | هَیونی زهر سو برون تاختند. |
| فراز آوریدند بی مر سپاه ؛ | ز شادی بریدند و از بزمگاه. |
470 | چو گُردان سوی کینه بشتافتند، | به ساری، سران آگهی یافتند. |
| از ایشان بشد خورد و آرام و خواب؛ | پر از ترس گشتند، از افراسیاب. |
| از ایشان، به اغریرث آمد پیام، | که:«ای پُر منش مهترِ نیکنام! |
| به گیتی، زگفتار تو، زنده ایم؛ | همه، یک به یک، مر تو را بنده ایم . |
| تو دانی که دستان، به زاولسِتان، | به جای است، با شاه کابلسِتان . |
475 | چو بُرزین و چون قارن رزم زن، | چو خُرٌاد و گَشوادِ لشکرشکن، |
| یلانند، با چنگهایِ دراز؛ | ندارند از ایران چنین دست باز. |
| چو تابند گُردان از این سو عِنان، | به چشم اندر آرند نوکِ سِنان، |
| از آن تیز گردد رَد افراسیاب؛ | دلش گردد از بستگان پرشتاب؛ |
| سرِ یک رمه مردمِ بیگناه، | به خاک اندر آرد، ز بهرِ کلاه. |
480 | اگر بیند اغریرثِ هوشمند، | مر این بستگان را گشاید ز بند . |
| پراگنده، گردیم گِردِ جهان؛ | زبان برگشاییم پیش مِهان؛ |
| به پیش بزرگان، ستایش کنیم؛ | همان پیشِ یزدان نیایش کنیم». |
| چنین گفت اغریرثِ پُر خِرَد: | «کزین گونه چاره نه اندر خورد. |
| زمن، آشکارا شود دشمنی؛ | بجوشد سرِ مردِ آهرمنی. |
485 | یکی چاره سازم دگرگونه ز این، | که با من نگردد برادر به کین، |
| گر ایدون که دستان شود تیز چنگ، | یکی لشکر آرَد برِ ما به جنگ، |
| چو آرَد به نزدیک ساری رمه، | بدیشان سپارم شمارا همه. |
| بپردازم آمل؛ نیایم به جنگ؛ | سرِ نامدار اندر آرم به ننگ». |
| بزرگانِ ایران به گفتارِ اوی، | به رویِ زمین بر، نهادند روی. |
490 | چو از آفرینَش بپرداختند، | نوندی ز ساری برون تاختند. |
| بِنَویید نزدیکِ دستانِ سام؛ | بیاورد از آن نامداران پیام، |
| که:« بخشود بر ما جهاندارِ ما؛ | شد اغریرثِ پُر خرد یارِ ما. |
| یکی سخت پیمان فگندیم بُن؛ | بر آن برنهادیم یکسر سَخُن، |
| کز ایران اگر زالِ آزادمرد | بیاید، نجویند با او نبرد. |
495 | گرانمایه اغریرثِ نیک پی | ز آمل گذارد سپه را به ری. |
| مگر زنده، از چنگِ این اژدها، | تنِ یک جهان مردم آید رها!». |
| چو پوینده در زابلستان رسید، | سراینده در پیش، دستان بدید . |
| بزرگان و جنگاوران را بخواند؛ | پیام ِیَلان پیش ایشان براند. |
| از آن پس، چنین گفت:« کای سروران ! | پلنگانِ جنگی و نام آوران! |
500 | کدام است گُردی کَنارَنگ دل | به مردی سیه کرده در جنگ دل، |
| خریدارِ این جنگ و این تاختن ؟ | به خورشید، گردن برافراختن ؟». |
| به بر زد، بر آن کار، گَشواد دست؛ | «منم - گفت: یازان بدین داد دست». |
| بر او آفرین کرد فرخنده زال، | که:«خرٌم بُوی، تا بُوَد ماه و سال!» |
| سپاهی زگُردانِ پرخاشجوی | ز زاول به آمل نهادند روی . |
505 | چو از زابلستان برون شد سپاه، | خبر شد به اغریرث نیکخواه. |
| همه بستگان را به ساری بماند؛ | بزد نایِ رویین و لشکر براند. |
| چو گشوادِ فرٌخ به ساری رسید، | پدید آمد آن بندها را کلید. |
| یکی اسپ مر هر یکی را بساخت؛ | زآمل، سویِ زاولستان بتاخت . |
| چو آمد به دستانِ سام آگهی، | که:«برگشت گشواد با فرٌهی». |
510 | یکی گنجِ ویژه به درویش داد؛ | سراینده را جامه ی خویش داد . |
| چو گشواد نزدیک زاول رسید، | پذیره شدش زال زر چون سَزید. |
| بر آن بستگان زار بگریست دیر، | کجا مانده بودند در چنگِ شیر . |
| پس، از نامور نوذرِ شهریار، | به سر خاک برکرد و بگریست زار. |
| به شهر اندر آوردشان، ارجمند؛ | بیاراست ایوانهایِ بلند. |
515 | چنان هم که هنگامِ نوذر بُدند، | که با گنج و با تخت و افسر بُدند، |
| بیاراست دستان همان دستگاه؛ | شد از خواسته بی نیاز آن سپاه. |
| | |