تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

جنگ نوذر با افراسیاب بار سیوم

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390 11:13 AM نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 10 نظر چاپ

 

 داستان را از اینجا گوش کنید(فریما)

  

259

از آن پس، بیاسود لشکر دو روز

سه دیگر، چو بفروخت گیتی فروز

260

نبُد شاه را روزگارِ نبرد؛

به بیچارگی، جنگ بایست کرد.

اَبا لشکرِ نوذر، افراسیاب

چو دریای جوشان بُد و جویِ آب.

خروشیدن آمد ز هر دو سرای،

ابا نالۀ بوق و هندی درای.

تبیره بر آمد ز درگاهِ شاه؛

نهادند بر سر، ز آهن کلاه.

به پرده سرای رَد افراسیاب،

کسی را سر اندر نیامد به خواب.

265

همه شب، همی لشکر آراستند؛

همه تیغ و ژوپین بپیراستند.

زمین، کوه تا کوه، جوشنوَران؛

برفتند، با گرزهایِ گران.

بیاراست قارن به قلب اندرون؛

که تا شاه باشد سپه را ستون.

چپِ شاه، گَردِ تلیمان بخاست؛

چو شاپورِ نستوه بر دستِ راست.

ز شبگیر، تا خور ز گردون بگشت،

نبُد کوه پیدا، نه دریا، نه دشت.

270

دلِ تیغ، گفتی، ببالد همی؛

زمین زیرِ اسپان، بنالد همی.

چو شد نیزه ها بر زمین سایه دار،

شکست اندر آمد سویِ مایه دار.

چو آمد به بخت اندرون تیرگی،

گرفتند ترکان بر او چیرگی.

بدان سو که شاپور ِنستوه بود،

پراکنده شد هر چه انبوه بود.

همی بود شاپور، تا کشته شد؛

سرِ بخت ایران سپه، گشته شد؛

275

ز انبوه ترکانِ پرخاشجوی،

به سویِ دهستان نهادند روی.

دهستان گرفتند ایشان حصار؛

به سه جای بُد مَر سپه را گذار.

شب و روز بُد بر گذرهاش جنگ؛

بر آمدبر این  نیز چندی درنگ.

چو نوذر فرو هِشت پی در حصار،

بر او بسته شد راهِ جنگِ سوار.

سواران بیاراست افراسیاب؛

گرفتند کارِ درنگی شتاب.

280

یکی نامور ترک را کرد یاد؛

سپهبد کَروخانِ ویسه نژاد.

سویِ پارس فرمود تا برکشید؛

به راهِ بیابان، سر اندر کشید.

چو قارَن شنود آنکه افراسیاب

گُسی کرد لشکر به هنگام خواب،

شد از رشک جوشان و دل کرد تنگ؛

برِ نوذر آمد، بسان پلنگ؛

که:«تورانشه، آن ناجوانمرد مرد

نگه کن که با شاهِ ایران چه کرد:

285

سویِ روی پوشیدگانِ سپاه،

سپاهی فرستاد بی مر به راه!

شبستان ما گر به دست آورد،

بر این نامداران شکست آورد.

به ننگ اندرون، سر شود ناپدید؛

به دنُبِ کروخان، بباید کشید.

تو را  خوردنی هست و آبِ روان؛

سپاهی، به مهر، از برِ تو نَوان.

همی باش و دل را مکن هیچ بد؛

که از شهریاران دلیری سَزد».

290

بدو گفت نوذرکه:«این رای نیست؛

سپه را چو تو، لشکر  آرای نیست.

ز بهرِ بُنه رفت گُستَهم و توس،

بدان گه که برخاست آوای کوس.

بدین زودی، اندر شبستان رسد؛

کند سازِ ایشان چنانچون سزد.

نشستند برخوان و می خواستند؛

زمانی دل از غم بپیراستند.

پس آنگه سوی خانِ قارَن شدند؛

همه دیده چون ابرِ بهمن، شدند.

295

سخن را فگندند هر گونه، بُن؛

بدان برنهادند یکسر سَخُن،

که:«ما را سوی پارس باید کشید؛

نباید بدین رای، هیچ آرمید.

چو پوشیده رویانِ ایران سپاه

اسیران شوند از بدِ کینه خواه،

زن و زاده در بندِ ترکان شود،

اَبی جنگ، دل پر ز پیکان شود،

که گیرد بدین دشت نیزه به دست؟

که را باشد آرام و جایِ نشست؟»

300

چو شیدوش و گَشواد و قارن به هم

زدند اندر این رای بر بیش و کم.

چو نیمی گذشت از شبِ دیر یاز،

دلیرانِ بیدار با او به راز؛

وز آن روی دژ، بارمان با سپاه

ابا پیل و گُردان نشسته به راه؛

کز او، قارن رزم زن خسته بود؛

به خون برادر، کمر بسته بود.

بر آویخت چون شیر با بارمان؛

سوی چاره جستن، ندادش زمان.

305

یکی نیزه زد بر کمر بندِ اوی،

که بگسست پهنایِ پیوندِ اوی.

سپه، یک به یک، دل شکسته شدند؛

همه یک ز دیگر گسسته شدند.

سپهبد سویِ پارس بنهاد روی،

ابا نامور لشکر ِجنگجوی.


259-سه دیگر:سوم  

264- رد: سالار

268-گرد تلیمان:پهلوانی که فرمانده چپ سپاه ایران را به عهده داشت.

       نستوه: از دو پاره ن(پیشاوند نفی) + ستوه (درمانده و ناتوان) ساخته شده و معنای آن

       توانمند است و کسی که با درماندگی و ستوهیدگی بیگانه است.

271: سایه‌داری نیزه‌ بر زمین: کنایه از فرجام یافتن روز.

274: شاهپور: پهلوان سمت راست سپاه.

279: برخاستن آوای کوس: کنایه از پگاهان و آغاز روز.

280: کروخان:پور ویسه که به دست قارن از پای می افتد.

287:دُنب: دنبال-(دُم) 

300- گشواد:پدر گودرز- از نژاد کاوه. معنای این نام، زبان آور و شیوا سخن دانسته شده است.