X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

نوذر - پادشاهی نوذر(1-62)

چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 03:26 ب.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

داستان  را از اینجا بشنوید (استاد)   

 

  پادشاهی نوذر

1

چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت،

ز کیوان، کلاه کیی برفراشت.

به تخت منوچهر بر، بار داد؛

بخواند انجمن را و دینار داد.

بر این بر نیامد بسی روزگار

که بیدادگر شد سرِ شهریار.

به گیتی برآمد ز هر جای غَو؛

جهان را کُهن شد سر از شاهِ نو.

5

چو او رسم های پدر در نوشت،

اَبا موبدان و ردان شد درشت.

همی مردمی نزد او خوار شد؛

دلش بَردۀ گنج ودینار شد.

کدیور یکایک سپاهی شدند؛

دلیران سزاوار شاهی شدند.

چو از روی گیتی بر آمد خروش، 

 

بترسید بیدادگر شهریار؛

جهان شد سراسر پر از جنگ و جوش، 

فرستاد کس نزدِ سامِ سوار.

10

یکی نامه، با لابه و دردمند،

نبشتند از آن شهریارِ بلند.

نبشت و فرستاد نزدیک سام؛

نَخُست از جهان آفرین بُرد نام.

«خداوند کیوان و بهرام و هور،

که هست آفرینندۀ پیل و مور.

نه دشخواری از چیزِ برترمَنش؛

نه آسانی آید، ز اندک بُوِش.

همه با توانایی او یکی است،

بزرگ است و بسیار و گر اندکی است.

15

کنون از خداوند خورشید و ماه،

درود روانِ منوچهر شاه!

مر آن پهلوان ِ جهاندیده را؛

سرافراز گُرد پسندیده را!

که تا شاه مژگان به هم برنهاد،

ز سامِ نریمان همی کرد یاد.

هم ایدر مرا پشت گرمی بدوست؛

که هم پهلوان است و هم شاه دوست.

نگهبانِ کشور به هنگام ِ شاه؛

وز او گشت رخشنده تخت و کلاه.

20

کنون پادشاهی پر آشوب گشت؛

سخنها از اندازه اندر گذشت.

اگر برنگیری تو آن گُرزِ کین،

از این تخت پَردخته ماند زمین».

چو نامه بر سامِ نَیرَم رسید،

یکی بادِ سرد ازجگر برکشید.

به شبگیر هنگام ِ بانگِ خروس،

بر آمد خروشیدن ِ بوق و کوس.

یکی لشکری راند، از گُرگسار،

که دریایِ سبز اندرو گشت خوار.

25

چو نزدیک ایران کشید آن سپاه

پذیره شدندش، بزرگان به راه.

چو ایرانیان آگهی یافتند،

سویِ پهلوان تیز بشتافتند.

پیاده همی پیشِ سام ِدلیر،

برفتند و گفتند هر گونه، دیر.

ز بیدادی ِ نوذرِ تاجور،

که بر خیره گم کرد راهِ پدر.

جهان گشت ویران ز کردار اوی؛

غنوده شد آن بخت بیدار ِ اوی.

30

]بگردد همی از رهِ بخردی؛

از او دور شد فرّهِ ایزدی.

چه باشد اگر سام یَل پهلوان،

نشیند بر این تخت ،انوشه روان؟

جهان گردد آباد از بخت اوی؛

وُرا باشد ایران و آن تخت اوی[

همه بنده باشیم و فرمان کنیم؛

روانها به مهرش گروگان کنیم.

بدیشان چنین گفت سام سوار،

که:« این کی پسندد زمن، کردگار،

35

که چون نوذری از نژادِ کیان،

به تخت کَیی بر، کمر بر میان،

به شاهی مرا دست باید پَسود؟

محال است و این کس نیارَد شنود.

خود این گفت یارَد کس ،اندر جهان؟

چنین زهره داردکس، اندر نهان؟

اگر دختری ازمنوچهر شاه

بر این تخت زرّ بر شدی با کلاه،

نبودی به جز خاک بالین من،

بدو شاد گشتی جهان بین من.

40

دلش گر زِ راه پدر گشت باز،

بر این بر نیامد زمانی دراز.

هنوز آهنی نیست زنگار خَورد،

که دُشخوار باشد زدودنش گرد.

من آن ایزدی فرّ باز آورم؛ 

شما ز این گذشته پشیمان شوید؛ 

گر آمرزش کردگارِ سپهر،

جهان را به مهرش نیاز آورم. 

به نوّی ، ز سر بازِ پیمان شوید 

 

نیابید وز نوذر شاه مهر،

45

بدین گیتی اندر، بُوَد خشم شاه ؛

به برگشتن، آتش بُود جایگاه».

بزرگان ز گفته پشیمان شدند؛

به نُوّی ز سر ، بازِ پیمان شدند.

به فرّخ پیِ نامور پهلوان،

جهان سربه سر شد به نوّی جوان.

چو آمد به درگاه، سام ِسوار،

پذیره شدش نوذرِ شهریار.

بیاورد و بر تخت خویشش نشاند،

بسی آفرین کیانی بخواند.

50

سخن کرد نوذر بر او آشکار،

که:لشکر چه کردند و چون بود کار.

]به پوزش مِهان پیش نوذر شدند؛

سراسر به آیین کِهتر شدند.

برافروخت نوذر ز تختِ مهی؛

نشست اندر آرام ،با فرّهی.[

جهان پهلوان پیش نوذر بپای،

به دستوریِ بازگشتن به جای،

به نوذر درِ پندها بر گشاد؛

سخن های نیکو همی کرد یاد.

55

 ز گُردآفریدون و ز هوشنگ شاه،

همان از منوچهر زیبایِ گاه،

که گیتی به داد و دِهِش داشتند؛

به بیداد بر، چشم نگماشتند.

دل او زکژّی به راه آ ورید ؛

چنان کرد نوذر که او، رای دید.

دلِ مهتران را بر او نرم کرد؛

همه داد و بنیادِ آزرم کرد.

چو شد گفته آن بودنیها همه،

به گردنکشان و به شاه رمه،

60

برون رفت با خلعت نوذری؛

چه تخت و چه تاج و چه انگشتری؛

غلامان و اسپانِ زرّین ستام؛

پر از گوهرِ سرخ، زرّین دو جام.

بر این نیز بگذشت چندی سپهر؛

نه با نوذر آرام بودش، نه مهر.

 نوذر:در پهلوی نوتر یا نودر- دو پور نامدار توس و گستهم

2-دینار: سکه زر  

3- غو: غریو و فریاد 

7-کدیور: برزگر و دهگان 

24-گرگسار:سرزمینی کنار مازندران 

32- انوشه روان: جاوید روان 

نظرات (14)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
فریدون
هنوز آهنی نیست زنگار خَورد،
که دُشخوار باشد زدودنش گرد.

در خواندن پیام ها، به پیام گرانقدر شهرزاد گرامی رسیدم . ولی نتوانستم بپذیرم که « ....کلام و اندیشه فردوسی دست‌مایه‌هایی از ادبیات عرفانی مان را به همراه دارد.»

من نمیدانم چه عاملی سبب شده است که شهرزاد گرامی از بیت فوق و یا ابیات دیگر فردوسی به برداشت و تعابیر عرفانی برسد.
زیر بنا ی اندیشه عرفانی دارای پیکره ای است که اصولن با فضای فکری فردوسی همخوان نیست .

در عرفان پایه های قدرت خارج ازفضای ملموس بشری ست در حالیکه قهرمانان و شخصیت های شاهنامه، ابزار قدرت را از خود و نیاکان خود که همه وجهه ای ملموس دارند به عاریت می گیرند

اشعار فردوسی به نظر من، بر نوعی رئالیسم استوار است نه ایده آلیسم

در اشعار فردوسی سخن از خشم انسان است نه خشم الهی. سخن از گرز است نه نیروی ماورای طبیعت . سخن از انتقام و خونخواهی ست نه واگذاری به آخرت و روز جزا . در حوادث شمیر و گرز و تهمتن ها قضاوت می کنند نه ....

در شادی ها، سخن از رقص و پایکوبی و می خواره گی و مستی است نه سیر و سلوک و تزکیه نفس و گذشتن از مال ومنال . سخن از ملک و جواهر و زینت و آلات است نه ....

در اشعار فردوسی همه چیز ملوس و پایه مادی دارد و حقایق بازتابی از وقایع فیزیکی و مادی هستند.

برای روشن شدن مطلب، کافیست که عناصر و مولفه های عرفان را بر رسی کنیم و ببینیم آیا در اشعار فردوسی از این عناصر و مولفه ها حضور فعال دارند یا خیر


با صمیمانه ترین درود ها




امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواندن شاهنامه همراه بادیدگاههای گوناگون فکر را بیشتر درگیر می کند.
پاسخ شما را به شهرزاد گرامی می سپارم .

چه خوب که یاد آور شدید تا در باره ی عرفان در وبلاگ «همایش شاهنامه» بنویسیم که پژوهشگران ریشه اش در «هفت زینه(مرحله)» مهری ( آیین مهر) می دانند و هفت خوان رستم را نمونه ای از آن در شاهنامه.

با سپاس فراوان
***********
پ.ن:1

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C?match=en

اینجا قسمت« درجات هفتگانه مهر پرستی » را ببینید.
البته این لینک اطلاعات خوبی در باره آیین مهر و تاریخ گسترش آن دارد. خواندنش خالی از لطف نیست.

پ.ن 2:
«معضل آنتروپولوژیک » چه یادداشت خواندنی است !
شاید برای همین شاهنامه می خوانیم چون این را احساس می کنیم.
سروی
خب من بالاخره رسیدم .


یکشنبه اولین امتحانم رو باید بدم . امروز - بعد از سه روز تلاش مستمر- تونستم یک دور کل 250 صفحه ای رو که باید امتحان بدم بخونم . از فردا دور دوم مسابقات شروع می شه .

به همین مناسبت به خودم جایزه دادم و اومدم این جا تا روحم شاااااااااااد بشه .

تمام بخش های قبلی رو خوندم به همراه کامنت ها . صداهای دوست داشتنی رو شنیدم . ( البته دوروغ چرا ... تا قبر آآآآ ... اون بخشی که سه تا داستان بود ، فقط یکی از صداهاش رو گوش دادم ، دو تای دیگه رو خودم از روی متن خوندم ، ولی بقیه ی صداهای بخش های دیگه رو شنیدم )

دلم خیلی برای این جا تنگ شده بود ... خیلی زیاد .

خوش حالم که این جام ، بین شما . در کنار دوستان نازنینی که برام خیلی خیلی باارزش هستند و حضورشون برام مایه ی آرامشه .

اما در مورد این بخش می خواستم بگم اگر توی این دوره زمونه بود احتمالن سام علیه نوذر کودتا می کرد . واقعن جوانمردی به خرج داد . اگر می خواست پادشاهی رو ازش بگیره ، خیلی راحت این کار امکان پذیر بود ، چون مردم هم علیه نوذر بودند .

برام جالب بود .

و ...

متن بیت شماره‌ی 21 ، با خوانش استاد یه فرق کوچک داره :

از این تخت پَردخته ماند روی زمین ... استاد کلمه‌ی "روی" رو نمی خونن
من البته با خود نامه‌ی باستان مقایسه نکردم و فقط صدای استاد رو گوش کردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می دانستم که می آیی اینجا هم دلش برای تو تنگ شده بود و جایت بسیار خالی بود.

پیام هایت در داستان های پیشین نشان داد که همه را با دقت خواندی و خیلی خوشحال شدم

چند داستان است که جای فلورا هم بسیار خالی است!

جوانمردی سام: بله این از نمونه هایی است که نشان می دهد پهلوان یعنی مردم! باز هم از این نمونه در داستان های رستم داریم که به زودی وارد میدان می شود.

بیت 21:
«روی» از تراوشات ذهن من بوده است!
اصلاح شد
شهرزاد
در داستان پادشاهی نوذر ، انگار افراد و رخدادهای پادشاهی جمشید بار دیگر و در شکل دیگر تکرار می شود. انگار به یک شکل دیگر رو به کژی نهادن جمشید را در پادشاهی دیگر می‌بینیم و باز ترکتازی فردی بیرونی به ایران زمین که نمود اشتباهاتی است که بارها و بارها در تاریخ ما تکرار شده و هنوز هم ادامه دارد و گذر روزگار نشان می دهد که گرد این زرنگار از رخ این آهن زدودنی نیست و فردوسی چه زیبا و ظریف در این بیت ِ هنوز آهنی نیست.... به مفهومی تربیتی و اخلاقی اشاره کرده هر چند در جایی دیگر و در مقابل این پیام در ادبیات‌مان نمونه‌های فراوانی داریم ولی ظرافت و کاربرد زیبا و به جای این تمثیل در شعر قرن چهارم از زبان فردوسی خواندنی است. از طرف دیگر به شکل‌های مختلف در ادبیات عرفانی‌مان با این مضمون برخورد کرده‌ایم که زنگار روح را تا ماندگار و پایا نشده باید زدود و این از ویژگی‌های است که باز در شعر با ماهیت حماسی فردوسی بارها و بارها تکرار شده و این ما را بر آن می دارد که بیندیشیم کلام و اندیشه فردوسی دست‌مایه‌هایی از ادبیات عرفانی مان را به همراه دارد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه خوب این بیت رو با این معنی اش بیرون کشیدی!
فریدون
گر دختری ازمنوچهر شاه
بر این تخت زرّ بر شدی کلاه،

در خوانش استاد یک « با » اضافه شده است

یعنی
گر دختری ازمنوچهر شاه
بر این تخت زرّ بر شدی با کلاه،

امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوباره با متن مقایسه کردم تا «با» را پیدا کنم ندیدمش!

بعد که از یعنی به بعد را دوباره خواندن متوجه شدم.این نشان می دهد گاهی مغز دچار اشتباهاتی بسیار پیش با افتاده می شود که شاید گران تمام شود!

از اینکه با دقت خواندید و گوش کردید سپاسگزارم.

اصلاح شد.
شهرزاد
در اوستا از نوذر با نام نـَئـوتـَرَ یاد رفته است. در پی نوشت نام نوذر در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم:

«نودر یا نوذر پسر منوچهر از سلسله ی کیان که در نخستین تازش افراسیاب به ایران زمین کشته شد. از او دو پسر به نام های توس و گستهم به جا ماندند. آتوسا، شهبانوی گشتاسپ شاه به این خانواده پیوستگی داشته است و از این خانواده ی باستانی کسان ناموری زاییده شده اند. یشت ۱۷ و ۵۵ . ۵۶ / یشت ۱۵ و ۳۵» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۷۹۳ )

http://baastaan.blogfa.com/post-13.aspx

امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه خوب که نوه های منوچهر خوب از آب در آمدند و مانند نوذر خودشان را زود به باد ندادند!
شهرزاد
به به چه بیت‌های قشنگی! ممنون از آقای مهدی بهشت. به خصوص این بار خیلی بیت ها دلنشین هستند. فکر کنم اگر همین طور پیش بروند در پایان شاهنامه خوانی یک شاهنامه جدید هم در کنار این شاهنامه داشته باشیم.
امتیاز: 0 0
مهدی فر زه http://jametajali.blogfa.com/
دوست ادیب و گرانمایه از اینکه سر زدید و یلدایی هایم را خواندید و پسندید سپاسگزارم. سایت شما هم خیلی ارزشمند ست زیرا فردوسی احیاگر زبان و روحیه ایرانی ست. و شما از این بزرگوار بی همتا می گویید. بزرگمردی که چونان خورشیدی روشنایی بخش پس از دو قرن سکوت یلدایی از خاور دمید و روح مردانگی و جوانمردی را دوباره در ایرانیان دمید.
موفق و سلامت و سر بلند باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما
خوشحالم با این که همه ی علاقه ی شما شعر نو است شاهنامه را ارج می نهید.
سپاسگزارم
محسن
هم ایدر مرا پشت گرمی بدوست؛
که هم پهلوان است و هم شاه دوست
این منظورمه. این هم بهتره باشه.

امتیاز: 0 0
پاسخ:
«هم» رفت سر جایش نشست و من 19 شدم.

بیت شماره 10 :

در نسخه فلورانس (مرجع شاهنامه خالقی مطلق) درست در همین جا و به همین شکل هست ولی در زیر نویس که مقایسه ای است چنین نوشته شده است:

لن،ق،پ،آ،ب این بیت را اتداخته اند؛ در لی این بیت با بیت سپسین پس و پیش شده است

لن:دست نویس کتابخانه لنینگراد
ق: " " قاهره
پ: " " پاریس
آ: " " آکسفورد
ب: " " برلین
سلام
نمی دونم چرا ولی یک حس قدرت مندی وجاه طلبی خاصی این قسمت داشت
جهان پهلوان پیش نوذر بپای،
به دستوریِ بازگشتن به جای،


به نوذر درِ پندها بر گشاد؛
سخن های نیکو همی کرد یاد.

55
ز گُردآفریدون و ز هوشنگ شاه،
همان از منوچهر زیبایِ گاه،


که گیتی به داد و دِهِش داشتند؛
به بیداد بر، چشم نگماشتند.


دل او زکژّی به راه آ ورید ؛
چنان کرد نوذر که او، رای دید.


دلِ مهتران را بر او نرم کرد؛
همه داد و بنیادِ آزرم کرد.


چو شد گفته آن بودنیها همه،
به گردنکشان و به شاه رم

داستان وارد فضای خاصی شده
سنگین
سنگین
بر این نیز بگذشت چندی سپهر؛
نه با نوذر آرام بودش، نه مهر.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
«سنگین»
حس درستیه
نوذر منو یاد این بچه پولدارا میندازه که پدره کلی کار کرده و زحمت کشیده و یادش از بچه ش رفته!

اینجا رو ببین:
بخواند انجمن را و دینار داد
فردوسی فوری بیت بعدی میره سر اصل مطلب:
بر این بر نیامد بسی روزگار/ که بیدادگر شد سر شهریار

این همه منوچهر کار کرد، برای خودش و فریدون آبرویی به هم زد نوذر بیت سوم بیدادگر شد!

خوب یکی از کارهای مهم منوچهر رشد پهلوان ها از زمان او بود.
اینجاست که سنگینی داستان همان چیزی که احساس کردی آغاز می گردد!
پهلوان به دنبال تخت شاهی نیست....
ابوالقاسم مهدی بهشت
برای حفظ آهنگ شعر خواندم را به ریخت خوان دم نبشتم. که خوانندگان مر آن را چنین بخوانند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حالا فهمیدم
ابوالقاسم مهدی بهشت
بیت زیر در نسخه ی قبل نیامده بود ولی در شاهنامه چاپ مسکو هست.

کنون آستین ات ببالا بزن
مر این بخش را خود بخوان نیک زن
بسی افت باشد بر این انجمن
که استاد خواند همی این سخن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بروم سراغ شاهنامه خالقی مطلق ببینم در نسخه های دیگر چه آمده
ابوالقاسم مهدی بهشت
بسی سنگ ها زخمی از تیرها
ولیکن به گیتی نباشد گناه
مرا کار بودی بسی سهمگن
وگرنه سپر بودمی مر آن تیرها
من ایدون یکی بر نبشتم سترگ
همی بر نهادم بر همایش نخست
نه تنها نبشتم که هم خوان دم
همی آنچه آنجا بپیراستم
ولیکن از آنجا که مر مر تورا
نبشتی ببودی در آن جایگاه
همانا نبشتی ز بهرام بود
ز بهرام نیک سیرت ببود
نهادم درون چرک ها آن نبشت
که تا نوبت آید مر او را بهشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوستان گرامی
شما را به خواندن متن و خوانش گرانسنگ " ابوالقاسم مهدی بهشت"
دعوت می کنم:

http://hamayesheshahnameh.blogsky.com/1390/10/08/post-11/


**********
خیلی در شاعری پیشرفت کردید! یادمان باشد یک اسفند دود کن آن کنار «همایش شاهنامه» بگذاریم!

باید یک پست نقد و بررسی اشعار شما بگذاریم!
این نیم بیت:
«نه تنها نبشتم که هم خوان دم»

را چند بار خواندم چون نزدیک به خوان های رستم هستیم ذهنم رفت به سوی آنجا ولی به گمانم اشتباه تایپی است:

«نه تنها نبشتم که هم خواندم»

نبشته را با خوانده کنترل و با اجازه شما اشتباهات تایپی گرفته شد.
محسن
بی مقایسه ای این را دیدم. فکر کنم یک هم اگر کم نداشته باشد خودمان بگذاریم. قبل از شاه:
هم ایدر مرا پشت گرمی بدوست؛
که هم پهلوان است و شاه دوست

این
بترسید بیدادگر شهریار؛
فک کنم اینجا جایش نباشد. این ریختی به نظر می رسد که نامه را نوذر نوشته.
چنین می به ننوشت آن پیر توس

ای کاش با یک نصیحت بیدادگران، دادگر می شدند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متوجه بند اول پیام شما نمی شوم!

بله این بیت 10 به نظر این وسط ناهمگون می آید. بروم نسخه های دیگر را نگاه کنم

نصیحت: گویا هنوز :
هنوز آهنی نیست زنگار خورد/که دشخوار اشد زدودنش گرد

وقتی زنگ زده شدند دیگر امیدی نیست.
محسن
با صدای استاد؟
ینی کم آوردیم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این دفعه تیرم به سنگ خورد