آرش کمانگیر
داستان را از اینجا بشنوید(ترانه)
اندرز کردن منوچهر نوذر را
3724 | منوچهر را سال شد بر دو شست؛ | زِ گیتی همی بارِ رفتن ببست. |
3725 | ستاره شناسان برِ او شدند؛ | همی ز آسمان داستانها زدند. |
ندیدند روزش کشیدن دراز؛ | زگیتی، همی گشت بایست باز. | |
بدادند زِ آن روز تلخ آگهی، | که شد تیره آن تخت شاهنشهی : | |
«گه رفتن آمد به دیگر سرای؛ | مگر نزدِ یزدان بِه آیدت جای! | |
نگر تا چه باید کنون ساختن؛ | نباید که مرگ آورد تاختن!» | |
3730 | سخن چون زداننده بشنید شاه؛ | به رسم دگرگون بیاراست گاه. |
همه موبدان و ردان را بخواند؛ | همه رازِ دل پیش ایشان براند. | |
بفرمود تا نوذر آمدش پیش؛ | ورا پندها داد از اندازه بیش؛ | |
که:«این تخت شاهی فسون است و باد؛ | بر او جاودان دل نباید نهاد. | |
مرا بر صدو بیست شد سالیان؛ | به رنج و به سختی ببستم میان. | |
3735 | بسی شادی و کامِ دل راندم؛ | به رزم اندرون، دشمنان ماندم. |
به فرٌ فریدون ببستم میان؛ | به پندش ،مرا سود شد هر زیان. | |
بجستم زِ سلم و زِ تور سِتُرگ، | همان کینِ ایرج نیای بزرگ. | |
جهان ویژه کردم زِ پتیاره ها؛ | بسی شهر کردم، بسی باره ها. | |
چنانم که گویی ندیدم جهان؛ | شمارِ گذشته شد اندر نِهان. | |
3740 | نیرزد همی زندگانی به مرگ؛ | درختی که زهر آورد بار و برگ. |
از آن پس که بردم بسی درد و رنج؛ | سپردم تو را تخت شاهیٌ و گنج. | |
چنانچون فریدون مرا داده بود، | تو را دادم این تاجِ شاه آزمود. | |
چنان دان که خوردیٌ و بر تو گذشت؛ | به خوشتر زمان باز بایدت گشت. | |
نشانی که ماند همی از تو باز، | برآید بر او روزگاری دراز، | |
3745 | نباید که باشد جز از آفرین؛ | که پاکی نژاد آورد پاک دین. |
نگر تا نتابی ز دینِ خدای! | که دین خدای آورد پاک رای. | |
کنون نو شود در جهان داوری، | چو موبد بیامد به پیغمبری. | |
پدید آید آنگه به خاور زمین؛ | نگر تا نیازی برِ او به کین! | |
بدو بگرو؛ آن دین یزدان بُوَد؛ | نگه کن زِ سر تا چه پیمان بُوَد. | |
3750 | تو هرگز مگرد از ره ایزدی! | که نیکی از اوی است و هم زو بدی؛ |
وز آن پس بیاید زترکان سپاه؛ | نِهند از برِ تخت ایران کلاه. | |
تو را کارهای درشت است پیش؛ | گهی گرگ باید بُدن، گاه میش. | |
گزند تو آید زِ پور پشنگ؛ | ز توران شود کارها بر تو تنگ. | |
بجوی ، ای پسر! چون رسد داوری، | ز سام و ز زال آنگهی یاوری؛ | |
3755 | وز این نو درختی که از بیخ زال، | برآمد؛کنون برکشد شاخ و یال. |
از او شهرِ توران شود بی هنر؛ | به کین تو آید همان کینه ور.» | |
بگفت و فرود آمد آبش به روی؛ | همی زار بگریست نوذر بر اوی. | |
بی آن کِش بُدی هیچ بیماریی؛ | نه از دردها ، هیچ آزاریی، | |
دو چشم کیانی به هم بر نهاد؛ | بپژمرد و برزد یکی سرد باد. | |
3760 | شد آن نامور پر هنر شهریار؛ | به گیتی، سخن ماند از او یادگار. |
3724: شست: شصت
3738: پتیاره: دیو- آسیب و گزندسترگ
3738: باره: برج دژ- ریخت اوستایی وارَ به معنی گرد چیزی را گرفتن
3740: درخت: استعاره ی آشکار از مرگ
3753 پشنگ: در اینجا پدر افراسیاب
پیش از این خواندیم که همسر دختر ایرج ، پشنگ نام داشت که برادرزاده فریدون بود. پشنگ نام پسر افراسیاب و داماد توس از پهلوانان کیکاووس نیز هست.
چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390
نظرات: 