X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

سه داستان - از بیت 3321 تا 3455

شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 10:42 ق.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

 

عکس از فرشته 

آمدن زال با نامۀ سام نزد منوچهر(فلورا) 

پژوهش کردن موبدان زال را (فلورا) 

 

پاسخ دادن زال موبدان را (فیروز)  

  

 

پیوندی خواندنی از امیر حسین:  چرنیشفسکی و شاهنامهٔ فردوسی

 

 

 


 

آمدن زال با نامه ی سام نزد منوچهر  

  

3321

پس آگاهى آمد سوى شهریار،

که: آمد ز ره زالِ سام سوار،

پذیره شدندش همه سرکشان،

که بودند در پادشاهى نشان‏.

چو آمد به نزدیکى‏ ِبارگاه،

سبک، نزد شاهش گشادند راه‏.

چو نزدیک شاه اندر آمد، زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین.‏

3325

زمانى همى داشت بر خاک روى؛

بدو داده دل شاهِ آزرمجوى‏،

بفرمود تا رویش از خاکِ خشک

ستردند و بر وى فشاندند مشک.

بیامد بر ِتختِ شاه، ارجمند؛

بپرسید از او شهریار بلند،

که:«چون بودى اى پهلوانزاده مرد!

بدین راه دشوارِ با باد و گرد؟»

به فرّ تو – گفتا: همه بهتری است!

اَبا تو همه رنج رامشگری است.»

3330

از و بستَد آن نامۀ پهلوان؛

بخندید و شد شاد و روشن روان.‏

چو بر خواند پاسخ چنین داد باز،

که:« رنجم فزودى، به دل بر، دراز؛

و لیکن بدین نامۀ دلپذیر،

که بنوشت با درد ِدل سام پیر،

اگر چه مرا هست دل  ز این دژم،

بر آنم که نندیشم از بیش و کم‏.

بسازم! بر آرم همه کام تو،

گر این است فرجام و آرام تو.

3335

تو یک چند ایدر به شادى بپاى؛

که تا من به کارت زنم، نیک، راى.»

ببردند خوالیگران خوانِ زر؛

شهنشاه بنشست با زالِ زر.

بفرمود تا نامداران همه

نشستند بر خوانِ شاه رمه‏.

چو از خوانِ خسرو بپرداختند،

به تختِ دگر، جاى مَى‏ ساختند.

چو مَى خورده شد، نامور پور ِسام

نشست از بر اسپِ زرّین ستام‏.

3340

برفت و بپیمود بالاىِ شب؛

پر اندیشه دل، پر ز گفتار لب.‏

بیامد به شبگیر، بسته کمر،

به پیشِ منوچهر پیروزگر.

بر او آفرین کرد شاه جهان؛

چو برگشت، بستودش اندر نِهان‏.

بفرمود تا موبدان و ردان،

ستاره‏شناسان و هم بخردان‏،

کنند انجمن پیشِ تختِ بلند؛

به کار ِسپهرى پژوهش کنند.

3345

برفتند و بردند رنجِ دراز؛

که تا با ستاره چه یابند راز.

سه روز اندر آن کارشان شد درنگ؛

برفتند، با زیج رومى به چنگ؛‏

زبان بر گشادند بر شهریار،

که:« کردیم با چرخِ گردان شمار.

چنین آمد از دادِ اختر پدید،

که این آبِ روشن بخواهد دوید.

از این دختِ مهراب و از پورِ سام،

گَوى پر منش زاید و نیک نام‏.

3350

بُوَد زندگانیش بسیار مَر؛

همش زور باشد، هم آیین و فر.

هَمَش زهره  باشد، هَمَش تیغ  و یال؛

به رزم و به بزمش نباشد هَمال.‏

کجا باره او کند موى تر،

شود خشک، همرزم او را جگر.

عقاب از بر ِترگِ او نگذرد؛

سرانِ جهان را به کس نشمرد.

یکى برز بالا بُوَد فرّمند؛

همه شیر گیرد، به خمّ ِکمند.

3355

 بر آتش، یکى گور بریان کند؛

هوا را، به شمشیر، گریان کند.

کمر بستۀ شهریاران بُوَد؛

به ایران پناه سواران بود.»

چنین گفت پس شاه گردنفراز:

«کزین هر چه گفتید دارید راز.»

بخواند آن زمان زال را شهریار؛

کز او خواست کردن سخن خواستار؛

بدان تا بپرسند از و چند چیز؛

 سخنهاى پوشیده، در پرده نیز.

 


پژوهش کردن موبدان زال را 

  

3360

نشستند بیدار دل بخردان،

همان زال با نامور موبدان‏.

بپرسید مر زال را موبدى،

از این تیز هُش، راه بین بخردى،‏

که:« از ده و دو تاه سرو سهى

که رُسته است شاداب با فرّهى،‏

از آن هر یکى برزده شاخ سى؛

نگردد کم و بیش، بر پارسى‏.»

دگر موبدى گفت:« کاى سر فراز!

دو اسپ گرانمایه و تیز تاز،

3365

یکى زو  به کردار ِدریاىِ قار؛

یکى چون بلور سپید، آبدار؛

به رنجند و هر دو شتابنده‏اند؛

همان یکدگر را نیابنده‏اند.

سدیگر چنین گفت:« کان سى سوار

کجا بگذرانند بر شهریار،

یکى کم شود باز، چون بشمرند؛

همان سى بُوَد باز، چون بنگرند.»‏

چهارم چنین گفت:« کان مرغزار،

که بینى پر از رنگ و بوی و نگار؛

3370

گیاهان ز هر گونه ای، تَرٌ و خشک،

که آید از او بوی کافور و مشک؛

بیاید یکى مرد با  داسِ تیز؛

تو گویی که دارد ، به دل در، ستیز.

که با ترٌ و خشکش همی بدرَوَد؛

زمانی نیاساید و نغنَوَد.

دگر گفت:« کان بر کشیده دو سرو،

ز دریاىِ با موج بر سانِ غرو،

یکى مرغ دارد بر ایشان کنام؛

نشیمش به بامین بُوَد،گه به شام،‏

3375

از این چون بپرّد شود برگ خشک؛

بر آن بر نشیند، دهد بوىِ مشک.

از این دو همیشه یکى آبدار؛

یکى پژمریده شده سوگوار.»

بپرسید دیگر که: «بر کوهسار،

یکى شارستان یافتم استوار.

خرامید مردم از آن شارستان؛

گرفتند هامون یکى خارستان.‏

بناها کشیدند، سر تا به ماه؛

پرستنده گشتند و هم پیشگاه؛‏

3380

و ز آن شارستانشان به دل نگذرد؛

کس از یاد کردن سخن نشمرد.

یکى بُومَهین خیزد، از ناگهان؛

بر و بومشان پاک گردد نهان‏.

بدان شارستانشان  نیاز آورد

هم اندیشگانِ دراز آورد.

به پرده در  درست این سخنها؛ بجوى؛

به پیش ردان، آشکارا بگوى.‏

گر این رازها  آشکارا کنى،

ز خاک سیه مُشکِ سارا کنى.»‏

 


 

پاسخ دادن زال موبدان را 

 

3385

زمانى پر اندیشه شد زالِ زر؛

بر آورد یال و بگسترد بر؛

و ز آن پس، به پاسخ زبان برگشاد؛

همه پرسش موبدان کرد یاد.

نخست از ده و دو درختِ بلند،

که هر یک همى شاخ سى بر کشند:

به سالى، ده و دو بُوَد ماهِ نو،

چو شاهی نوآیین، اَبَر گاهِ نو.

به سى روز، مه را سر آید شمار؛

براین سان بُوَد گردشِ روزگار.

3390

دو اسپ دونده، سپید و سیاه؛

که مر یکدگر را نیابند راه؛‏

بدین سان شب و روز دان، ای شگفت!

کز اینجا شگفتی توانی گرفت.‏

سواران هشیار، گر در رسی،

گه او بیست و نه باشد و گاه سی،

شمار مَهِ نو بدین گونه دان؛

چنین کرد پیدا خدای جهان.

کنون از نیام این سخن بر کشیم؛

دو بُن سرو کان مرغ دارد نشیم‏.

3395

ز برجِ بَرَه تا ترازو، جهان

همى تیرگى دارد اندر نِهان.‏

چو روی از ترازو به کژدم نِهاد،

جهان را دگرگونه گردد نِهاد.

چنین تا ز گَرِدش به ماهى شود؛

پر از تیرگىّ و سیاهى شود.

دو سروان دو بازوى چرخ بلند؛

کز او نیمه شاداب و نیمى گزند.

بر او مرغ پرّان تو خورشید دان؛

جهان را از او بیم و امید دان.‏

3400

دگر شارستان بر سر کوهسار

سراى ِدرنگ است و جاىِ قرار.

همین خارستان چون سراىِ سپنج؛

که هم ناز و گنج است و هم درد و رنج‏.

همى دم زدن، بر تو بر، بشمرد؛

هم او  پروراند؛ هم او بشکَرَد.

بر آید یکى باد، با زلزله؛

ز گیتى، بر آید خروش و خَله.‏

همه رنج ما مانده با خارستان،

گذر کرد باید سوىِ شارستان.‏

3405

کسى دیگر از رنج ما بر خورد؛

نپاید؛ بر او نیز  هم بگذرد.

چنین رفت از آغاز یک سر سخن؛

همین باشد و نو نگردد کهن‏.

اگر توشه‏مان نیکنامى بُوَد،

روانمان بدان سَر گرامى بُوَد؛

و گر آز ورزیم و پیچان شویم

پدید آید آنگه که بى‏جان شویم‏

گر ایوان ما سر به کیوان بر است

از او بهره ما یکى چادَر است‏

3410

چو پوشند بر روى و بر سرش خاک،

همه جاىِ بیم است و تیمار و باک‏.

بیابان و آن مرد با تیز داس،

کجا خشک و تر زو دل اندر هراس‏،

تر و خشک یکسان همى بدرود؛

وگر لابه سازى، سخن نشنود:

دِروگَر زمان است و ما چون گیا؛

همانش نبیره، همانش نیا.

به پیر و جوان، یک به یک، ننگرد؛

شکارى که پیش آیدش، بِشکَرد.

3415

جهان را چنین است ساز و نِهاد؛

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد.

از این در، درآید؛ بدان، بگذرد؛

زمانه بر او دم همى بشمرد.»

چو زال این سخنها بکرد آشکار،

از او شادمان شد دل شهریار.

به شادى، یکى انجمن برشِکُفت؛

شهنشاه گیتى زهازه بگفت.

یکى جشنگاهى بیاراست شاه،

چنانچون شب چارده چرخِ ماه‏.

3420

کشیدند مَى تا جهان تیره گشت؛

سرِ میگساران ز مَى خیره گشت‏.

خروشیدنِ مردِ بالاى خواه،

یکایک بر آمد ز درگاهِ شاه.‏

برفتند گُردان همه، شاد و مست،

گرفته یکى دستِ دیگر به دست‏.

چو بر زد زبانه ز کوه آفتاب؛

سرِ نامداران بر آمد ز خواب،‏

بیامد کمر بسته زالِ دِلیر

به پیشِ شهنشاه چون نرّه شیر.

3425

به دستورىِ بازگشتن ز در،

شدن نزدِ سالار، فرّخ پدر،

به شاه جهان گفت:« کاى نیکخوى!

مرا چهر ِسام آمدست آرزوى‏.

ببوسیدم این پایه تختِ عاج؛

دلم گشت روشن، بدین فرّ و تاج.»‏

بدو گفت شاه:«اى جوانمردِ گُرد!

یک امروز نیزت بباید شمرد.

ترا بویۀ دختِ مهراب خاست؛

دلت را هُش سام و زابل کجاست؟‏»

3430

بفرمود تا سنج و هندى دراى،

به میدان گذارند، با کرّناى.‏

اَبا نیزه و گرز و تیر و کمان،

برفتند گردان همه شادمان.‏

کمانها گرفتند و تیر ِخدنگ؛

نشانه نهادند، چون روزِ جنگ.‏

بتابید هر یک به چیزى عِنان،

به گرز و به تیغ و به تیر و سنان.‏

درختى گَشَن بُد به میدان شاه،

گذشته بر او سال بسیار و ماه‏.

3435

کمان را بمالید دستانِ سام؛

بر انگیخت اسپ و برآورد نام.‏

بزد بر میانِ درختِ سهى؛

گذاره شد آن تیر ِشاهنشهى.‏

هم اندر تگِ اسپ یک چوبه تیر،

بینداخت و بگذاشت بر نَرد، شیر.

سِپَر برگرفتند ژوپین وَران؛

بگشتند، با خشتهاىِ گران.‏

سپر خواست، از رِیدَکِ تُرک، زال؛

بر انگیخت اسپ و برآورد یال.

3440

کمان را بیفکند و ژوپین گرفت؛

به ژوپین، شکار ِنو آیین گرفت.

بزد خشت بر سه سپر گیل وار؛

گشاده، به دیگر سو ی افگند خوار.

به گردنکشان گفت شاه جهان؛

که« با او که جوید نبرد از مِهان؟‏

یکى، بر گراییدش اندر نبرد؛

که از تیر و ژوپین بر آورد گَرد.»

همه بر کشیدند گُردان سِلیح،

به دل خشمناک و زبان پر مِزیح‏.

3445

به آورد رفتند، پیچان عنان،

اَبا نیزه و آبداده سنان.‏

چنان شد که مرد اندر آمد به مرد؛

بر انگیخت زال اسپ و بر خاست گرد.

نگه کرد تا کیست ز ایشان سوار،

عنان پیچ و گردنکش و نامدار.

ز گَرد اندر آمد، به سان نهنگ؛

گرفتش کمربند او را به چنگ‏.

چنان خوارش از پشت زین بر گرفت،

که شاه و سپه ماند از او در شگفت‏.

3450

به آواز گفتند گردنکشان،

که:«مردم نبیند کسى ز این نشان‏.

هر آن کس که با او بجوید نبرد،

کند جامه مادر بر او لاژورد.

ز شیران نزاید چنین نیز گُرد

چه گُرد؟ از نهنگانش باید شمرد.

خُنُک سام یل کِش چنین یادگار

بماند به گیتى، دلیر و سوار!»

بر او آفرین کرد شاه بزرگ؛

همان نامور مهترانِ سترگ‏.

3455

بزرگان سوى کاخِ شاه آمدند؛

کمربسته و با کلاه آمدند.

یکى خلعت آراست شاهِ جهان،

کز او خیره ماندند یکسر مِهان.‏

چه از تاجِ پر مایه و تختِ زر؛

چه از یاره و طوق و زرّین کمر.

همان جامه هاى گرانمایه نیز؛

پرستنده و اسپ و هر گونه چیز.



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :