X
تبلیغات
رایتل

انجمن شاهنامه خوانی پیوندِ مهر

نامۀ باستان ویرایش دکتر کزازی

آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه

شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 10:40 ق.ظ نویسنده: پروانه اسماعیل زاده چاپ

 داستان را با آوای خوش «ساحل» از اینجا گوش کنید  

 

2982

پس آگاهى آمد به شاه بزرگ،

ز مهراب و دستان و سام ِسترگ‏؛

ز پیوندِ مهراب و از مهر ِزال؛

وز آن ناهَمالان ِگشته هَمال.‏

سخن رفت هر گونه با موبدان،

به پیشِ سرافراز شاهِ رَدان‏.

2985

چنین گفت با بخردان شهریار،

که:«بر ما شود، ز این، دُژم روزگار.

چو ایران ز چنگالِ شیر و پلنگ

بِرون آوریدم به راى و به جنگ‏،

نباید که بر خیره از عشق ِزال

هَمالِ سر افگنده گردد هَمال‏.

چو از دختِ مهراب و از پور ِسام

بر آید یکى تیغ ِتیز از نیام.

به یکسو، نه از گوهر ما بُوَد؛

چو تریاک با زهر همتا بُوَد؛

2990

وگر تاب گیرد سوى ِمادرش

ز گفتِ بد آگنده گردد سرش‏.

کُند شهر ایران پر آشوب و رنج

بدو باز گردد مگر تاج و گنج‏!»

همه موبدان آفرین خواندند؛

وُ را خسروِ پاک دین خواندند.

بگفتند:«کز ما تو داناترى؛

به بایستها بر، تواناترى.‏

همان کُن کجا با خرد در خورَد؛

دلِ اَژدها را خِرَد بِشکَرد.»

2995

بفرمود تا نوذر آمدش پیش؛

اَبا ویژگان و بزرگانِ خویش‏.

بدو گفت:«رَو پیشِ سام ِسوار؛

بپرسش که:چون آمد از کارزار.

چو دیدى، بگویش کز این سو گراى؛

ز نزدیکِ ما کُن سوىِ خانه راى.»‏

ز پیشِ پدر، نوذر ِنامدار

بیامد به نزدیک ِسام ِسوار.

همه نامداران پذیره شدند؛

اَبا ژَنده پیل و تَبیره شدند.

3000

رسیدند پس، پیشِ سام ِسوار

بزرگان و کى نوذر ِنامدار.

پیام ِپدر شاه نوذر بداد؛

به دیدار او، سام یل گَشت شاد.

چنین داد پاسخ که:«فرمان کنم؛

ز دیدار او رامشِ جان کنم.»‏

نهادند خوان و گرفتند جام؛

نخست از منوچهر بردند نام؛‏

پس، از نوذر و سام و هر مهترى؛

گرفتند شادى ز هر کشورى.‏

3005

به شادى برآمد شبِ دیرباز؛

چو خورشید ِرخشنده بگشاد راز،

خروش تبیره بر آمد ز در؛

هیون ِتگاور بر آورد پر.

سوى بارگاهِ منوچهر شاه

به فرمان او، بر گرفتند راه.‏

منوچهر چون یافت ز او آگهى

بیاراست دیهیم شاهنشهى.

ز سارىّ و آمل بر آمد خروش،

چو دریاىِ جوشان بر آورد جوش.

3010

ببستند آیین و ژوپین وَران

برفتند، با خشتهاىِ گران؛

سپاهى که از کوه تا کوه مَرد،

سپر در سپر بافته سرخ و زرد؛

اَبا کوس و با ناىِ روئین و سنج؛

ابا تازى اسپان و پیلان و گنج؛

از این گونه لشکر پذیره شدند

همه با درفش و تبیره شدند.

چو آمد به نزدیکِ آن بارگاه

پیاده شد و راه بگشاد شاه.

3015

چو شاهِ جهاندار بنمود روى،

زمین را ببوسید و شد پیش اوى.

منوچهر برخاست از تختِ عاج؛

ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج.

برِِ خویش بر تخت بنشاختش؛

چنان چون سَزا بود، بنواختش؛

وز آن گرگسارانِ جنگاوران؛

و ز آن نرّه دیوانِ مازندران،

بپرسید و بسیار تیمار خُوَرد؛

سپهبد سخن، یک به یک، یاد کرد؛

3020

که:« نوشِه زى، اى شاه و جاوید مان

ز جان تو کوته بدِ بدگمان!

برفتم بدان شهرِ دیوانِ نر؛

نه دیوان، که شیرانِ جنگى به بر؛

که از تازى اسپان تگاورترند؛

ز گُردان ایران دلاورترند.

سپاهى که سگسار خوانندشان؛

پلنگان جنگى گُمانندشان.

ز من چون بدیشان رسید آگهى،

از آوازِ من مغزشان شد تهى.

3025

به شهر اندرون، نعره برداشتند؛

وز آن پس، همه شهر بگذاشتند.

همه پیشِ من جنگجوى آمدند؛

چنان خیره و پوى پوى آمدند؛

سپه جُنب جُنبان شد و روز تار؛

پس اندر، فراز آمد و  پیش، غار؛

زمین نیز جنبان شد از لشکرم؛

ندیدم که تیمار آن چون خورم.

نبیرۀ جهاندار سلم ِسترگ

به پیشِ سپاه، اندر آمد چو گرگ.

3030

جهانجوی را نام کَرکوی بود؛

یکی سرو بالایِ مَهروی بود.

به مادر هم از تخم ضحّاک بود؛

سرِ سرورانِ پیش او خاک بود.

سپاهش به کردار ِمور و ملخ؛

نبُد دشت پیدا، نه کوه و نه شَخ.

چو برخاست زان لشکر ِگُشن گَرد،

رُخ نامداران ما گشت زرد.

من این گرز ِ یک زخم برداشتم

سپه را همان جاى بگذاشتم.

3035

خروشى خروشیدم از پشتِ زین،

که چون آسیا شد بر ایشان زمین.

دل آمد سپه را همه بازِ جاى؛

سراسر سوىِ رزم کردند راى.

چو بشنید کرَِکوى آواز ِمن،

چنان زخمِ گوپالِ سریازِ من،

بیامد به نزدیکِ من جنگساز،

چو پیل ژیانِ با کمندی دراز.

مرا خواست کآرَد به خَمّ ِکمند؛

چو دیدم، خمیدم ز راهِ گزند.

3040

کمان کیانى گرفتم به چنگ،

به پیکانِ پولاد و تیر ِخدنگ.

عقابِ تگاور بر انگیختم؛

چو آتش بر او بر ،همی ریختم.

گُمانم چنان بُد به سِندان سرش،

که شد دوخته مغز با مِغفَرش.

نگه کردم؛ از گَرد چون پیلِ مست

بر آمد یکى، تیغِ هندى به دست.

چنان آمدم، شهریارا! گمان،

کز او کوه زنهار خواهد به جان.

3045

وى اندر شتاب و من اندر درنگ؛

همى جستمش، تا کى آید به چنگ.

چو آمد بَرَم مرد جنگی فراز،

من از چَرمِه چنگال کردم دراز.

گرفتم کمربندِ مردِ دلیر؛

ز زین بر گسستم، به کَردار ِشیر.

زدم بر زمین بر، چو پیل ژیان

پر آهن بَر و دست و پای و میان.

چو افگنده شد شاه زین گونه خوار؛

سپه روى برگاشت از کارزار.

3050

نشیب و فراز و بیابان و کوه،

به هر سو شدند انجمن همگروه.

سوار و پیاده ده و دو هزار،

فگنده، پدید آمد اندر شمار.

سپاهیّ و شهری و جنگی سوار

همانا که بودند سیصد هزار.

چه سنجد بد اندیش، با بختِ تو ،

به پیشِ پرستندۀ تختِ تو؟»

چو بشنید گفتار ِ سالار شاه

بر افراخت بر ماه فرّخ کلاه.‏

3055

مَى و مجلس آراست و شد شادمان؛

جهان پاک دید از بدِ بدگمان.‏

به بَگماز کوتاه کردند شب؛

به یاد سِپهَبد گشادند لب.‏

چو شب روز شد، پردۀ بارگاه

گشادند و دادند زى شاه راه.‏

بیامد سپهدار سامِ سِتُرگ

به نزد منوچهر، شاه بزرگ‏.

چنین گفت با سام شاهِ جهان:

«کز ایدر برو، با گزیده مِهان؛‏

3060

به هندوستان آتش اندر فروز؛

همه کاخِ مهراب و کابل بسوز.

نباید که او یابد از تو  رها؛

که او ماند از تخمۀ اَژدها.

زمان تا زمان زو بر آید خروش؛

شود رام گیتى پر از جنگ و جوش.‏

هر آن کس که پیوستۀ او بُوَند

بزرگان که در بستۀ او بُوند،

سر از تن جدا کن؛ زمین را بشوى،

ز پیوند ضحّاک و خویشانِ اوى.»‏

3065

چنین داد پاسخ که:« ایدون کنم؛

که کین از دلِ شاه بیرون کنم.»‏

ببوسید تخت و بمالید روى،

بر آن نامور مُهر و انگشتِ اوى‏.

سوى خانه بنهاد سر با سپاه،

بر آن باد پایانِ جوینده راه.‏

 

 

 

 

نظرات (1)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
AA
خیلی زیبا خواندی
امتیاز: 0 0