3574 | بسى بر نیامد بر این روزگار، | که با زاد سرو اندر آمد نِهار. |
3575 | شکم گشت فربی و تن شد گران؛ | شد آن ارغوانى رُخَش زعفران. |
| بدو گفت مادر که:«اى جانِ مام! | چه بودت که گشتى چنین زرد فام؟» |
| چنین داد پاسخ که:«من روز و شب، | همى بر گشایم به فریاد لب. |
| همانا زمان آمدَسَتم فراز؛ | و ز این بار بردن نیابم جواز. |
| تو گویى به سنگستم آگنده پوست؛ | وگر ز آهن است آنکه بمیان اوست.» |
3580 | چنین تا گهِ زادن آمد فراز؛ | به خواب و به آرام بودش نیاز. |
| چنان بُد که یک روز ز او رفت هوش؛ | از ایوان دستان بر آمد خروش. |
| خروشید سیندخت و بِشخُود روى؛ | بکَند آن سیه گیسوىِ مشک بوى. |
| یکایک بدستان رسید آگهى، | که:«پژمرده شد برگِ سروِ سهى.» |
| به بالینِ رودابه شد زالِ زر، | پر از آب رخسار و خسته جگر. |
3585 | همان پرّ ِسیمرغش آمد به یاد؛ | بخندید و سیندخت را مژده داد. |
| یکى مِجمر آورد و آتش فروخت؛ | و ز آن پرٌِ سیمرغ، لختى بسوخت. |
| هم اندر زمان، تیرهگون شد هوا؛ | پدید آمد آن مرغ فرمان روا! |
| چو ابرى که بارانش مرجان بُوَد؛ | چه مرجان؟ که آرایشِ جان بود. |
| ستودش فراوان و بردش نماز ؛ | بر او کرد زال آفرینِ دراز. |
3590 | چنین گفت با زال:« که این غم چراست؟ | به چشم هُزبر اندرون نم چراست؟ |
| کز این سروِ سیمینِ برِ ماهروى، | یکى شیر باشد تو را، نامجوى؛ |
| که خاکِ پىِ او ببوسد هُزبر؛ | نیارد به سر بر گذشتنش ابر؛ |
| وز آواز او، چرِمِ جنگى پلنگ | شود چاک چاک و بخاید دو چنگ. |
| هر آن گُرد کآواز گوپالِ اوى، | ببیند بر و بازوى و یال اوى، |
3595 | از آواز او اندر آید ز پاى؛ | دلِ مرد جنگى بر آید ز جاى. |
| به جاىِ خرد، سام ِسنگى بُوَد؛ | به خشم اندرون، شیرِ جنگى بُود. |
| به بالاىِ سرو و به نیروى پیل؛ | به آورد، خشت افگَنَد بر دو میل. |
| نیاید به گیتى ز راه زِهِش، | به فرمانِ دادارِِ نیکى دِهِش. |
| بیاور یکى خنجرِ آبگون؛ | یکى مرد بینا دلِ پر فسون. |
3600 | نخستین به مى ماه را مست کن؛ | ز دل، بیم و اندیشه را پَست کن. |
| تو بنگر که بینا دل افسون کند، | به صندق؛تا شیر بیرون کند. |
| بکافَد تهیگاهِ سرو سهى؛ | نباشد مر او را ز درد آگهى. |
| و ز او بچٌۀ شیر بیرون کشد؛ | همه پهلوىِ ماه در خون کشد؛ |
| وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک؛ | ز دل دور کن ترس و تیمار و باک. |
3605 | گیاهى که گویمت با شیر و مُشک، | بکوب و بکن هر سه در سایه خشک. |
| بسای و بیالاى بر خستگیش؛ | ببینى همان روز پیوستگیش. |
| بر او مال، از آن پس یکى پرّ من؛ | خجسته بُوَد سایۀ فرَّ من. |
| تو را ز این سخن شاد باید بُدَن؛ | به پیشِ جهاندار باید شدن؛ |
| که او دادت این خسروانى درخت؛ | که هر روز نو بشکفاندت بخت. |
3610 | بدین کار دل هیچ غمگین مدار! | که شاخ بَرومندت آمد به بار.» |
| بگفت و یکى پر ز بازو بکَند؛ | فگند و به پرواز بر شد، بلند. |
| بشد زال و آن پرّ او بر گرفت؛ | برفت و بکرد آنچه گفت، اى شگفت! |
| بدان کار نظٌاره بُد یک جهان؛ | همه دیده پر خون و خسته روان. |
| فرو ریخت از مژّه سیندخت خون؛ | که کودک ز پهلو کى آید برون! |
3615 | بیامد یکى موبدى چرب دست؛ | مر آن ماه رخ را به مى کرد مست. |
| بکافید، بىرنج، پهلوىِ ماه؛ | بتابید مر بچٌه را سر ز راه. |
| چنان بىگزندش برون آورید؛ | که کس در جهان آن شگفتى ندید. |
| یکى بچٌه بُد چون گَوَى شیرفش؛ | به بالا بلند و به دیدار، کَش. |
| شگفت اندر و مانده بُد مرد و زن؛ | که نشنید کَس بچٌۀ پیلتن! |
3620 | شبانروز مادر ز مى خفته بود؛ | ز مى خفته و دل ز هُش رفته بود. |
| همان درزگاهش فرو دوختند؛ | به دارو همه درد بسپوختند. |
| چو از خواب بیدار شد سرو بُن، | به سیندخت بگشاد لب بر سَخُن. |
| بر او، زرّ و گوهر بر افشاندند؛ | اَبَر کردگار آفرین خواندند. |
| مر آن بچٌه را پیش او تاختند؛ | به سان سپهرى بر افراختند. |
3625 | بخندید از آن بچٌه سرو سهى؛ | بدید اندر او فرّ شاهنشهى. |
| «بِرَستم –بگفتا: غم آمد به سر؛» | نهادند رُستمش نام پسر. |
| یکى کودکى دوختند از حریر؛ | به بالاىِ آن شیر ناخورده شیر. |
| درون، اندر آگنده موىِ سمور؛ | به رخ، بر نگاریده ناهید و هور. |
| به بازوش بر، اژدهاى دلیر؛ | به چنگ اندرش، داده چنگال شیر. |
3630 | به زیر کَش اندر، نگارِ سنان؛ | به یک دست، گوپال و دیگر عنان. |
| نشاندندش آنگه بر اسپِ سمند؛ | به گِرد اندرش، چاکران نیز چند. |
| هیونِ تکاور بر انگیختند؛ | به فرمانبران بر، دِرَم ریختند. |
| مر آن صورتِ رستمِ گرزدار، | ببردند نزدیک سام سوار. |
| یکى جشن کردند در گلستان؛ | ز زابلسِتان تا به کابلسِتان. |
3635 | همه دشت پر باده و ناى بود؛ | به هر کُنج، صد مجلس آراى بود. |
| به کابل درون، گشت مهراب شاد؛ | به مژده، به درویش دینار داد. |
| به زابلسِتان، از کران تا کران، | نشسته به هر جاى رامشگران. |
| نبُد کِهتر از مِهتران بر فرود؛ | نشسته، چنانچون بُوَد تار و پود. |
| پس آن پیکرِ رستمِ شیر خوار، | ببردند نزدیکِ سام سوار. |
3640 | اَبَر سام یل موى بر پاى خاست؛ | «مرا مانَد این پرنیان- گفت: راست. |
| اگر نیم ازین پیکر آید تنش، | سرش ابر ساید؛ زمین دامنش.» |
| و ز آن پس، فرستاده را پیش خواست؛ | دِرَم ریخت؛ تا با سرش گشت راست. |
| به شادى بر آمد ز درگاه کوس؛ | بیاراست میدان چو چشم خروس. |
| مى آورد و رامشگران را بخواند؛ | به خواهندگان بر، دِرَم برفشاند. |
3645 | بیاراست جشنى که خورشید و ماه | نظاره شدند، اندر آن بزمگاه. |
| پس آن نامۀ زال پاسخ نبشت؛ | روان را بدان پاسخ اندر سرشت. |
| نخست آفرین کرد بر کردگار، | بدان شادمان گردش روزگار، |
| ستودن گرفت آنگهى زال را؛ | خداوندِ شمشیر و گوپال را. |
| پس آمد بدان پیکرِ پرنیان، | که یالِ یلان داشت و فرّ کیان. |
3650 | بفرمود« کو را چنین ارجمند، | بدارید کز دم نیابد گزند. |
| نیایش همى کردم، اندر نِهان؛ | چنین جُستم از کردگار جهان، |
| که زنده ببیند جهان بینِ من، | ز تخم تو، گُردى به آیینِ من. |
| کنون شد مرا و ترا پشت راست؛ | نباید جز از زندگانیش خواست.» |
| فرستاده آمد چو بادِ دمان، | بر ِزالِ روشن دل و شادمان. |
3655 | چو بشنید زال این سخنهاى نغز، | که روشن روان اندر آمد به مغز، |
| به شادیش بر، شادمانى فزود؛ | برافراخت گردن بچرخ کبود. |
| همى گشت از این گونه بر سر جهان؛ | برهنه شد آن روزگارِ نهان. |
| به رستم همى داد ده دایه شیر؛ | که نیروىِ مرد است و سر مایه شیر. |
| چو از شیر آمد سوىِ خوردنى؛ | شد از نان و از گوشت بَرتنى. |
3660 | بُدى پنج مَرده مر او را خورش؛ | بماندند مردم از آن پرورش. |
| چو رستم بپیمود بالاىِ هشت؛ | به سانِ یکى سروِ آزاد گشت. |
| چنان شد که رخشان ستاره شود؛ | جهان بر ستاره نظاره شود. |
| تو گفتى که سام یَلَستى به جاى، | به بالا و دیدار و فرهنگ و راى. |
| | |
| | |